شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت هفتم :
به سویل سوئیچ دادم و گفتم: تو توی ماشین منتظرم باش.
و خودم پشت بوتهها قایم شدم. یاسر به حیاط بغلی که ظاهراً خانه ی خودشان بود رفت.
قسمتی از خانه شان به جای دیوار فقط بوته داشت. از پشت بوتهها او را تماشا میکردم.
میخواستم مطمئن شوم کسی در حیاط نیست تا داخل بروم. او که پشتش به من بود، گفت:
این کفشهای پاشنه بلند برای زمین سنگلاخی روستا مناسب نیستن دِتَر .
لطفا صبر کنید...
