پارت ده :

خدا می دانست که دلم از شنیدن اراجیف آن‌ها چه جوری می‌شکند. هر چند اولین باری نبود، چنین تهمت‌ها و برچسب‌هایی را نسبت به خودم می‌شنیدم. ولی هیچ وقت برایم عادی نمی‌شد. سلیله گفت:

ـ می‌خوام با زن حسن حرف بزنم برای دخترش. دیگه باید برات آستین بالا بزنیم. می‌ترسم یه وقت دلت گیر کنه پیش این زن‌های مطلقه و برات کیسه بدوزن.

ناخودآگاه خوردم به دیگ و صدایی آمد. یاسر می خواست دوبا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    ببینیم یاسر قبول میکنه یا نه

    ۲ ماه پیش
کپی شد!