شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت ده :
خدا می دانست که دلم از شنیدن اراجیف آنها چه جوری میشکند. هر چند اولین باری نبود، چنین تهمتها و برچسبهایی را نسبت به خودم میشنیدم. ولی هیچ وقت برایم عادی نمیشد. سلیله گفت:
ـ میخوام با زن حسن حرف بزنم برای دخترش. دیگه باید برات آستین بالا بزنیم. میترسم یه وقت دلت گیر کنه پیش این زنهای مطلقه و برات کیسه بدوزن.
ناخودآگاه خوردم به دیگ و صدایی آمد. یاسر می خواست دوبا
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0ببینیم یاسر قبول میکنه یا نه