پارت هفده :

آصف نعره می‌کشید و لپ‌های افتاده‌اش از فشار دادن شانه‌های یاسر می‌لرزیدند. خیره به صورتِ یاسر بودم. بی آن‌که ذره‌ای اخم کند یا خشمگین باشد، در تمرکز بالا، حواسش به خاک کردنِ آصف بود. خدایا چه‌طور در این شرایط حتی یک ذره هم از این متانت و آرامش صورتش کم نمی‌شد؟

آصف که دید کم آورده با نگاه به نوچه‌هایش فهماند باید جلو بیایند. مرد‌ها جلو رفتند. به هر حال هرچه بود یاسر از پس سه ن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    راستی من نفهمیدم سودا اینا کجا زندگی میکنن؟ که این روستا این لهجه رو دارن یعنی روستا نزدیک خونشونه

    ۴ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    یه روستایی هست توی استان مازندران در یکی از شهرها که ذکر نکردم. حدودا بیست دقیقه با شهر فاصله داره.( روستای فرضی)

    ۴ ماه پیش
  • مری

    0

    خونه هاشون؟

    ۷ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    منظورش این بوده من از این راه میرم خونه ی خودم شماهم مسیرو ادامه بدین میرین سمت ماشینتون تا برگردین شهر.

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️