شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت هفده :
آصف نعره میکشید و لپهای افتادهاش از فشار دادن شانههای یاسر میلرزیدند. خیره به صورتِ یاسر بودم. بی آنکه ذرهای اخم کند یا خشمگین باشد، در تمرکز بالا، حواسش به خاک کردنِ آصف بود. خدایا چهطور در این شرایط حتی یک ذره هم از این متانت و آرامش صورتش کم نمیشد؟
آصف که دید کم آورده با نگاه به نوچههایش فهماند باید جلو بیایند. مردها جلو رفتند. به هر حال هرچه بود یاسر از پس سه ن
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو مهاجر | نویسنده رمان
یه روستایی هست توی استان مازندران در یکی از شهرها که ذکر نکردم. حدودا بیست دقیقه با شهر فاصله داره.( روستای فرضی)
۲ ماه پیشمری
0خونه هاشون؟
۵ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
منظورش این بوده من از این راه میرم خونه ی خودم شماهم مسیرو ادامه بدین میرین سمت ماشینتون تا برگردین شهر.
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0راستی من نفهمیدم سودا اینا کجا زندگی میکنن؟ که این روستا این لهجه رو دارن یعنی روستا نزدیک خونشونه