پارت دوم :

میز را کنار زدم و بی توجه به نگاه بقیه ی مردم داخل کافی شاپ، جلوی او زانو زدم و گفتم: التماست می کنم. خواهش می کنم.
ـ بلند شو! چرا داری جلب توجه می کنی احمق؟
ـ تو از جون مادرت می ترسی مگه نه؟ منم از جون خواهرم می ترسم. اگه پیش بیاد بتونی انتقام بگیری این کارو نمی‌کنی؟ من که ازت نخواستم تو قدمی برداری. تو فقط یکم درموردش به من اطلاعات بده. یه نقطه ضعف. یه پاشنه آشیل.
یه سرنخ پوسیده هم شد، بده. بعدش برو و دیگه هم پشت سرتو نبین. قول میدم دیگه مزاحمت نشم. بقیه ش با خودم. تو دلت نمی‌خواد دوباره برگردی با اون دختری که دوستش داری؟
سامان کلافه نفس سنگینش را بیرون داد. زانویش تند تند تکان می خورد. پاچه ی شلوارش را چسبیده بودم و به پوزخند و نگاه‌های متعجب بقیه توجهی نداشتم.
وقتی پای خواهرم وسط می‌آمد غرور که هیچ، جان و آبرو و شخصیتم را هم معامله می‌کردم.
سامان گفت: خیلی خب. بلند شو بیشتر از این جلب توجه نکن. ممکنه یکی از آدماش این جا باشه منو بشناسه و جونم به خطر بیفته.
برگشتم روی صندلی‌ام تمرگیدم. ردِ سیاه ریملم را که بخاطر اشک گونه‌هایم را کثیف کرده بود، با پشت دست پاک کردم. سامان گفت:
بیا جلو.
سرم را جلو بردم. او انگشت اشاره‌اش را روی میز فشار داد: من این حرفهارو می زنم. بعدشم خط سیمکارتم رو عوض می‌کنم. دیگه هم سعی نکن پیدام کنی خب؟ چون مجبور میشم یه بلایی سرت بیارم تا بلایی سر خودم نیاد.
به نشانه ی قبول تند تند سرم را تکان دادم. سامان گفت: من یک سال بادیگاردش بودم. ولی برای هرجایی که می‌رفت بادیگاردهای جدا داشت. چون حتی به بادیگاردهاشم اعتماد نداشت. من آدرس خونه ی اصلیشو ندارم.
ولی از بادیگاردهای قدیمی ترش می‌شنیدم که یه شهرک خصوصی برای خودش داره که خونه‌اش اونجاست. ورود عموم مردم هم به اون شهرک ممنوعه. تنها چیزی که می‌دونم اینه که اصلیتش شمالی نیست ولی خونه ی اصلیش توی یکی از شهر‌های شمال ایرانه. حالا دقیقاً کدوم نقطه ی شمال؟ نمی دونم. قبل از این که نقطه ضعفش رو بگم بهم بگو جایی دارین یک مدت قایم شین؟
- غیر از خونه ی خودمون جایی رو نداریم.
ضربه‌های تند انگشت اشاره‌اش روی میز می‌گفت که سخت در دوراهی کمک به من گیر کرده. پلک‌هایش را بهم فشار داد و گفت:
می دونم پشیمون میشم از کارم. ولی یه نفرو می‌شناسم شاید یک هزارم درصد بتونه کمکتون کنه.
گفتم: کی؟ کجاست؟ کیه؟
ـ هیس. یواش. من کاملاً مطمئنم اونم نمی‌تونه مشکلتون رو حل کنه. وقتی هم بفهمه جریان چیه اصلاً قبول نمی‌کنه. ولی شاید بتونه کمکتون کنه یه مدت قایم بشین.
ـ اون کیه؟
ـ یه دوست. کاری نکنین که پشیمون بشین. منو ببین؟ توی این هوای گرم هم مجبورم هودی بپوشم، کلاهشو تا بیخ جلو بکشم مبادا یکی از آدم‌هاش منو بشناسه و خبر ببرن براش.
ـ چرا می خواد تورو بکشه؟ مگه تو بادیگاردش نبودی؟
سامان مکث کرد و به لبش زبان زد. انگار دو دل بود که این قدر به من اطلاعات بدهد یا نه.
گفت: وقتی فهمیدم واسه چه لجنی کار می‌کنم درخواست استعفا دادم. اونم آدم‌هاشو فرستاد دنبالم تا منو سر به نیست کنن چون می‌ترسید لوش بدم. هرچند من مدرک نداشتم و هرگز چنین نیتی توی سرم نبود ولی اون از جانب من احساس خطر می‌کرد. منم مادرمو برداشتم و فرار کردم.
ـ اون دوستت می‌تونه هفت خبیث رو نابود کنه؟
ـ هیچ کس نمی‌تونه هفت خبیث رو نابود کنه.
گردنم ناامیدانه پایین افتاد. سامان گفت:
ـ اما شاید بتونه از تو و خواهرت محافظت کنه تا بتونین یواشکی به زنده بودنتون ادامه بدین.
ـ اون هرجا باشیم مارو پیدا می‌کنه.
ـ اون موقعی که خواهرت تهدیدش کرد باید فکر اینجاشو می‌کردین. با بد کسی طرف شدین.
گردنم را بلند کردم و گفتم:
ـ خواهر من فقط پونزده سالشه. از روی بچگی تهدیدش کرد. فکرشو نمی کرد «هفت خبیث» بخواد تهدید یک دختربچه پونزده ساله رو جدی بگیره و دنبالش بیفته تا بکشدش.
ـ خودت میگی پونزده. سن کمی نیست. اون قدری هست که اگر پاش به دادگاه باز شد، جدی بگیرنش. درسته بابای هفت همه رو با پول می‌خره، ولی هفت خیلی احتیاط می‌کنه هیچ ردی ازش به جا نمونه که یک درصد هم براش دردسر ایجاد نشه.
شما هرچه قدر هم فرار کنین باز یک جا گیر هفت خبیث میفتین. می دونین چرا؟ چون شغلش اینه که آدم‌های فراری رو بگیره. تخصصش همینه.
ـ منظورت چیه شغلش گرفتن آدم‌های فراریه؟
سامان به صندلی تکیه داد: هفت خبیث یکی از بزرگترین طراحان اتاق فرار‌های ایرانه.
کارش طراحی اتاق فراره. می‌تونی بفهمی این یعنی چی؟
یعنی می‌تونه نوع فرار کردنتون، مقصدتون، حرکت بعدیتون رو حدس بزنه. می‌تونه به بدترین شکل ممکن با شماها بازی کنه. فکر می‌کنی از دست همچین آدمی می‌تونین فرار بکنین؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.