دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه و مافیایی شاه نشین تاریکی اثر نویسندگان کیانا بهمن زاد و دیبا کاف

رمان شاه نشین تاریکی

  • زبان فارسی
  • 61K 👁
  • 1.4K ❤️
  • 629 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه شاه نشین تاریکی

تو شهری که پول حرف اول رو میزنه و سکوت زبون زنده هاست دارک ترین بازی شروع میشه. بازی که توش احترام رو با اسلحه میسنجند قوانین فقط برای ضعیف ها نوشته میشه و هر کسی قدرت بیشتری داشته باشه خدای بازیه. عمارت موروثی بغدادی ها معروف به عمارت خون و زنجیره. عمارتی که "فرحان" توش حکمرانی میکنه و آدم ها رو شبیه به مهره شطرنج میبینه. زیر سایه اش "حورا" با کودک معصومش زندگی میکنه حورایی که یاد گرفته بی حرف و اعتراض فقط زنده بمونه. گوشه دیگه عمارت "فرهود" پسری عاشق و دلباخته است که سهمش از این عشق فقط حسرته پسرکی که باید تن به ازدواجی اجباری بده تا قدرت تو مدار خانواده بغدادی بچرخه. تو این داستان مردی تو دل تاریکی منتظره و زنی تو روشنایی میترسه و بین این دو رازهایی هست که هیچکس نمیخواد افشا بشه. هیچکس نمیدونه شب از کجا شروع شده. شاید از صدای خونی که روی سنگ های سرد جاری شد یا از نگاهی که سال ها در انتظار انتقام مونده بود. طرف دیگه این داستان صاحب این انتقامه. "شاه نشین تاریکی" مردی که کینه رو میشناسه و قسم خورده نفس بکشه تا روزی که به آخرین نفر از "خانواده بغدادی" طعم ترس رو بچشونه. اون میدونه انتقام بها داره اما کسی بهش نگفته گاهی بهای انتقام روح انسانه. سرانجام هیچکس نمیدونه برنده این میدون شاه نشین تاریکیه یا انتقامی که همه چیز رو با خودش به گور میکشونه اما پایان این قصه هرچی که باشه شاه نشین تاریکی هیچوقت نمیبازه.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

... ... ...✨رمان:شاه نشین تاریکی✨ ... ... ...
روزی که همه چیز در آتش سوخت و مرگ بر زندگی‌ عزیزانم سایه انداخت همه چیز تغییر کرد.
من مُردم، قبل از آنکه گلوله ای سهم قلبم باشد.
از همان لحظه ای که خاک را روی پیکرشان ریختم، دیگر چیزی در من زنده نماند جز صبر.
و صبر، خطرناک ترین شکل انتقام است.
میدانی؟
مردم هنوز خیال میکنند انتقام سروصدا دارد اما اشتباه می‌کنند.
انتقام آرام است.
آرام مثل دستی که گلوی دشمنش را می فشارد تا لحظه آخر نفسش را حس کند.
من از آن شب فقط یک چیز یاد گرفتم که خدا فقط تماشاگر خوبیست.
کاری نمی کند، التیام نمی بخشد و فقط میبیند.
پس من هم دیدم.
همه چیز را دیدم.
آن خنده‌ها، آن خون، آن ترسِ آخر در چشمان مادرم.
صدای فریاد پدرم و زنده زنده سوختن خواهرم و حالا جهان باید همان تصویر را در چشمان من ببیند.
قرار است تاریخ یک به یک و ثانیه به ثانیه تکرار شود.
برای باعث و بانی هایی که فکر می کنند گذر زمان همه چیز را دفن می کند.
می گویند زمان زخم ها را التیام میدهد.
حماقت است.
زمان فقط کمک میکند جای زخم‌ها را دقیق‌تر پیدا کنی وقتی میخواهی همان نقطه را با چاقو باز کنی.
من از خاک برخواسته ام نه برای زندگی بلکه برای یادآوری.
یادآوری اینکه هر قطره خون، بدهیست و من صبر کرده‌ ام تا تمامشان را، با بهره، پس بگیرم.
امارات، با آن برج های لعنتیش و آن قانون های دروغینش همه شان بوی گناه میدهد.
و من بند به بند را به حقیقتِ سرخ آغشته میکنم.
شاید آن وقت بفهمند قدرت یعنی چه وقتی از گلوی ترس بالا می‌آید.
میدانم قرار است مرا هیولا بنامند.
عجب نیست چون هیولاها همیشه همان هایی اند که از آتش بیرون آمدند و زنده ماندند.
من همانم.
وارث آتش، پادشاه زخم و نگهبان تاریکی جاودان.
و به زودی، آن‌ها هم خواهند فهمید که مرگ، مهربان ترین بخشِ داستانِ من است.
من شاه نشین تاریکی ها هستم و قرار است سایه قدرتم نورهای زیادی را زمین گیر کند.
.
.
.
مرصاد:
...........برزیل..........
بین هر راند پوکر صدای خنده ها بلندتر میشد.
فضای کلوپ نیمه تاریک بود.
نور زرد رنگ لامپ بالای میز باعث میشد دود سیگارم اشکال مختلفی بگیره.
از همون ابتدای بازی بوی پیروزی به مشامم میخورد.
- صبر کنید… حالا دیگه نوبت آقا مرصاد شد… ببینیم چی تو دستش داره.
صدای خنده ها سنگین تر از نفس آدم هایی بود که دور میز نشسته بودند.
هر چی پول روی میز ریخته بودند زیر دست من بی ارزش تر از یه پیک لو بود.
ورق رو با دو انگشت گرفتم.
نگاه رایان از روبرو روی حرکاتم سنگینی میکرد.
یه لبخند ریز گوشه لبش جا خوش کرده بود.
انگار خوب میدونست که برنامه واقعی توی مغزم در حال چیده شدنه.
به گفته رایان بازی من هیچوقت روی شانس نمیچرخید بلکه روی تصمیم و حرکات عاقلانه جلو میرفت.
حق هم داشت.
من هیچوقت با شانس کاری نداشتم.
شانس برای آدمای معمولی بود و من خیلی وقت بود که یه آدم معمولی نبودم.
نگاه کوتاهی به دختری که وسط بازی نشسته بود انداختم.
آروم روی صندلی نشسته بود.
انگشت های لاک خورده اش توی هم قفل شده بود و روی پاهاش قرار گرفته بود.
نگاهش پایین بود.
ترکیبی از ترس و خشم درون تمام حرکات دخترک به ظاهر معصوم قرار داشت که باعث دلسوزی از جانب من نمیشد.
یه همچین ترکیب جذابی برای سوژه پوکر میتونست بازی کسل کننده رو به یه بازی دوبل بُرد تبدیل کنه.
شرط بازی همین بود.
برنده صاحب دخترک میشد.
یه ورق روی میز انداختم.
صدای برخوردش با سطح چوبی میز دقیق و حساب شده بین همه افرادی که دور میز نشسته بودند طنین انداز شد.
یکی از افراد با دیدن ورق رو شده نفسی گرفت.
یکی قهقهه زد و بقیه با نگرانی پوفی کشیدند.
تنها واکنش من فقط سکوت بود.
سکوت من همیشه سنگین‌تر از هر صدایی میتونست شنیده بشه.
رایان با دیدن ورق رو شده با خیال راحت به صندلی چرمیش تکیه داد.
یه ریسه دود از گوشه لبش بالا رفت.
درحالیکه نگاهش روی میز بود با لحن معنی داری گفت:
رایان- مرصاد مطمئنی میخوای تا آخر بری؟
فقط نگاهش کردم.
جواب من برای اکثر سوالات همیشه یه نگاه بود.
یه نگاه کوتاه اما پر وزن.
ته دلش میدونست من وقتی تصمیمی بگیرم هیچ چیز جلو دارم نمیشه.
نه پول و نه قانون و نه حتی آدم ها.
به روکش ساعت نقره ای روی دستم نگاه کردم.
بازتاب نور از ساعتم به دختری که هنوز خیره به زمین بود برخورد کرد.
انگار بازتاب نور چشمش رو زد که سرش رو بالا آورد و برای اولین بار باهام چشم تو چشم شد.
با دیدنش به صندلیم تکیه دادم و دود سیگارم رو رها کردم.
همزمان که سیگارم رو داخل جا سیگاری خاموش میکردم نگاه معنی داری بهش انداختم که باعث شد نفس تو سینه اش حبس بشه و بیشتر از این تحمل نگاهم رو نداشته باشه.
سریع نگاهش رو ازم گرفت و نگران به اطراف چشم دوخت.
اطرافی وجود نداشت چون تا چند دقیقه دیگه قرار بود به تصاحب من در بیاد.
یکی از مردانی که دور میز نشسته بود کت مخمل قرمز رنگی تنش بود که بیشتر شبیه دلقک های اروپاییش کرده بود.
نیم نگاهی بهش انداختم که با خنده لیوان مشروب تو دستش رو روی میز گذاشت و با همون لهجه غلیظ رو به هممون گفت:
- من اگه دختره رو ببرم هفته اول میریم ریو دو ژانیرو واسه جشن ساحلی...بعد شاید دلش خواست برگرده پیش شما… اون موقع ارزونی خودتون.
بقیه خندیدند.
صدای خنده هایی که ترکیب چندش آوری از مستی و شهوت بود.
رایان مثل همیشه لبخند تمسخرآمیزی روی لب هاش داشت اما حالت صورت من هیچ تغییری نکرد.
دست چرخید و چرخید تا دوباره نوبت من شد.
ورق بعدی رو آروم بالا آوردم.
لبخند کوتاهی کنج لبم نشست.
همون لبخند بی‌احساس همیشگی که به همه یادآوری میکرد من نمیبرم بلکه انتخاب میکنم کی ببازه.
گوشم جملات مختلفی رو میشنید اما من نگاهم فقط به کارت های روی میز بود.
- این دختره بیشتر از پولش می ارزه
- شرط رو سنگین تر نکنیم؟
- داداش همین الان هم ببازی نابود شدیا میخوای سنگین ترش کنی؟
- هرطور شده من باید امشب این دختره رو ببرم.‌
یه لحظه نگاهم از ورق ها برداشته شد.
نگاه معنی داری حواله کسی که گفته بود باید دختره رو ببرم کردم.
برد توی زمینی که یه طرفش من بودم میتونست یه شوخی احمقانه باشه.
نیازی نبود این جمله رو بلند بگم یا تهدیدشون کنم که کمتر چرت و پرت ببافن.
من بودم و بودنم برای لرزش دستاشون میتونست کافی باشه.
صدای ورق ها تو گوشم ‌پیچید.
تصویر دخترکی که جایزه برنده بود با موهای پخش شده روی شونه اش داخل ذهنم به یه خاطره‌ کثیف از گذشته تبدیل شد.
جایی که بردن به معنی نجات نبود بلکه نابودی مطلق بود.
رایان دستی به ته ریشش کشید و گفت:
- مرصاد بازی سمت توعه… کارتت رو بنداز.
صدای نفس کشیدن یکی از اون حرومزاده ها خفه تر شد.
انگار خودش هم فهمیده بود نوبت من یعنی پایان همه شوخی ها.
اینبار تکیه ام رو از صندلی گرفتم.
به جای پرت کردن کارت روی میز فقط یه ورق صاف وسط میز گذاشتم.
دیگه نوبت من بود که یه لبخند ریز و واقعی گوشه لبم بشینه.
یه لبخند سرد و همینطور اغوا کننده.
صدای برخورد آخرین ورق به میز انگار حکم قطع شدن نفس همه بود چون با چشم های گرد شده به کارتی که رو کرده بودم خیره شده بودند.
رایان با خونسردی تمام سیگارش رو خاموش کرد و بدون اینکه به کسی نگاهی بندازه کوتاه گفت:
- تمومه.
با خیال راحت به صندلیم تکیه زدم.
از همون موقع که بازی شروع شده بود از نظر من تموم شده بود.
چون من هیچوقت برای لذت یا برد پوکر بازی نمیکردم بلکه برای مالکیت کارت مینداختم.
مالکیت هرچیزی که روی اون شرط بسته شده بود و تو این لحظه مالکیت من دخترکی بود که با سر افتاده غرق در سکوت و استرس بهم میفهموند که بعضی چهره ها قبل از شکست‌ خوردن چه قدر میتونن مظلوم باشن.
به چهره های اطراف میز نگاهی نکردم چون همشون قبل از دیدن نتیجه فهمیده بودند.
سکوت ناگهانی‌ همشون یه نشونه بود.
نگاه های ترسون و انگشت‌هایی که روی چیپ ها خشک شده بود.
ورق من روی میز برق زد.
آس پیک کنار شاه خشت.
ترکیب مرگ برای هر بازیکن.
یکیشون خندید.
خنده ای که بیشتر برای خالی کردن ترس بود اما ته صداش زهر داشت.
- لعنتی… باز همه رو یه تنه زمین زدی.
دیگری پوزخند زد.
- به افتخار مرصاد خان… آقای همیشه برنده.
خنده آدم هایی به گوشم میرسید که از درون خوب میدونستند بازی با من هرگز منصفانه نیست.
رایان ورق ها رو جمع کرد و دستش رو روی میز کوبید تا بقیه حواسشون رو به رایان بدند.
- خب خب خب… طبق قانون این بازی… جایزه مال مرصاد شد.
همه به سمت دختری که حالا صاحبش من بودم برگشتند.
یکی از مردها شوخی بیشرمانه ای کرد که باعث شد پوزخند تلخ و سردی گوشه لبم بشینه.
- آماده باش دختر که دیگه فرمانروا تصمیم میگیره باید باهات چیکار کنه.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان شاه نشین تاریکی

دیبا کاف : ۴ روز پیش

🔥 یه اشتباه یه خیانت یه قلب شکسته و یه انتقام که همه چیز رو عوض میکنه
رمان “شاه نشین تاریکی” اثر کیانا بهمن زاد و دیبا کاف
اگه عاشق داستان هایی هستی که عشق و نفرت توشون مرز مشخصی ندارن این رمان دقیقاً برای توعه
اینجا قرار نیست با یه عشق آروم و کلیشه ای روبه رو بشی
اینجا هر نگاه یه جنگه هر لمس یه خطر و هر احساسی میتونه یه نفر رو نابود کنه
🖤اون برگشته تا انتقام بگیره...
🖤 اما هیچ وقت فکر نمی کرد بزرگ ترین نقطه ضعفش همون کسی باشه که باید ازش متنفر می بود
🖤 بین زخم های گذشته و احساسات ممنوعه، فقط یه نفر برنده می شه
اگه دلت یه دارک رومنس پر از کشش، تنش، راز و پیچش های غیرمنتظره می خواد رمان رو از دست نده
✨ با خرید عضویت، به فصل های اختصاصی و ادامه داستان دسترسی پیدا کن
هشدار: بعد از شروع این داستان، کنار گذاشتنش از چیزی که فکر می کنی سخت تره... 🖤

نظرات رمان شاه نشین تاریکی
  • Taram

    0

    خفن خفن خفن اگه رمان خون حرفه ای باشید میفهمین چقدر حرفه یه این رمان

    دیروز
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    خوشحالم رمان رو دوست داشتید عزیزدلم

    ۹ ساعت پیش
  • Cibaaat

    0

    رمانتون به شدت زیباست خسته نباشید به هر دو نویسنده با قلم ماندگارشون😍

    دیروز
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    لطف دارید عزیزدلم😘

    ۹ ساعت پیش
  • Avina

    0

    همه قشنگی رمان به شخصیت حوراست انقدر قوی نوشته و خلق شده که لذت میبرم میخونم

    دیروز
  • سارا

    0

    بذار این حرفتو قبول نکنم حورا کلا دو پارت حضور داره کلا رمان تااینجا اززبون مرصاد بوده زیبایی این رمان همون مرصاده فعلا چندان حورای بیچاره نمیشناسیم که😶

    دیروز
  • Avina

    0

    دو پارت نبود چهار پنج پارت خوندیم ازش من که عاشقش شدم قویه محکمه رو به روی پدر شوهرش وایستاد و حس جسارتو کامل منتقل کرد دیگه چه انتظاری میشه از یه شخصیت زن داشت استقلالش برام جذابو دیدنیه

    دیروز
  • Avina

    0

    صد البته که مرصادم با ویژگیای خودش خیلی خوب تصویر سازی شده

    دیروز
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    همه شخصیت ها حاصل زحمت هردو ما هستند عزیزای دلم🫶🏻

    ۹ ساعت پیش
  • دینا

    در پارت 170

    یاد انابل افتادم😂

    ۵ روز پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😂

    ۴ روز پیش
  • سارا

    در پارت 170

    وا انابل چرا 😂😂😂

    ۲ روز پیش
  • سارا

    در پارت 170

    اها به خاطر عروسکه میگی؟😂منم تمام استرسم این بود یهو حرکتی چیزی بزنه😂💔🤷 ♂️

    ۲ روز پیش
  • سارا

    در پارت 170

    دینا اونور نیستیا حواسم بهت هسسسستتتتت

    ۲ روز پیش
  • دینا

    در پارت 170

    اصلا یه مدت نبودمم تازه اومدم کلیی پارت های جدید اومده همشو باید بخونمم

    دیروز
  • سارا

    در پارت 170

    بله خوش به حالت دینا خانوم

    دیروز
  • فائزه

    در پارت 170

    منم😂قشنگ انایلو تجسم کردم

    ۲ روز پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😂

    دیروز
  • سارا

    در پارت 170

    مرصاد جان شما از هر چیزی متنفر باشی ما هم متنفریم😂💋

    ۲ روز پیش
  • فائزه

    در پارت 170

    از نقاب بدش میاد😂اینو یادداشت کن سارا😂

    ۲ روز پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😂

    دیروز
  • سارا

    در پارت 170

    اون عروسکه بعدا داستان میشه🥲امیدوارم زنده نشه فقط😂🙄

    ۲ روز پیش
  • فائزه

    در پارت 170

    ایشاللهکه نمیشه نگران نباش😂

    ۲ روز پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    🫠

    دیروز
  • سارا

    در پارت 180

    جای اشتباهی برای غرور انتخاب کردی 💔🫠 پسر انقدر بیرحم نباش

    ۲ روز پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    روزگار بیرحمش کرده

    دیروز
  • Sajede

    در پارت 182

    آخ مرصاد میشه لطفا انقدر اریکا رو اذیت نکنی 🙄کلافه شدم از دستت بخدا

    ۲ روز پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😂

    ۲ روز پیش
  • سارا

    در پارت 180

    کرم داره پسرمون 😂😂💔 دختر به این خوشگلی بگیرش دیگه

    ۲ روز پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    ای بابا😂

    دیروز
  • سارا

    در پارت 180

    دلم برای اریکا میسوزه 🥲 طفلک چه قدر تنهاست

    ۲ روز پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    🫠

    دیروز
  • سارا

    در پارت 170

    خسته نباشید عشقا❤️خیلی لذت بردم بریم پارت بعد😍❤️🎀

    ۲ روز پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    قربونت برم عزیزدلم🫶🏻

    دیروز
  • هلیا

    در پارت 10

    بریم سراغ خوندن این رمان😁

    ۲ روز پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😍

    ۲ روز پیش
  • Dia

    0

    حرف نداره سپاس از هردو نویسنده عزیز

    ۲ روز پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    🫶🏻

    ۲ روز پیش
  • Raha

    0

    خیلی قشنگه عاشقش شدم و هرروز منتظر پارتم

    ۳ روز پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😍

    ۳ روز پیش
  • Moa

    در پارت 10

    اسم فیلمی که استوری کردی چی هست هر کاری میکنم یادم نمیاد ولی برام آشناست

    ۳ روز پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    اسمش رو یادم نیست متاسفانه

    ۳ روز پیش
  • سلما

    در پارت 100

    وای نهههه بقیه ش قفله😭😭😭خیلی رمان دارک خفنی نوشتید😭❤️

    ۴ روز پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    با پرداخت مبلغ کمی میتونید باقی رمان رو مطالعه کنید عزیزم

    ۳ روز پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟