رمان شاه نشین تاریکی
- به قلم کیانا بهمن زاد و دیبا کاف
- 44 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 228.1K 👁
- 2.8K ❤️
- 893 💬
خلاصه رمان :
تو شهری که پول حرف اول رو میزنه و سکوت زبون زنده هاست دارک ترین بازی شروع میشه. بازی که توش احترام رو با اسلحه میسنجند قوانین فقط برای ضعیف ها نوشته میشه و هر کسی قدرت بیشتری داشته باشه خدای بازیه. عمارت موروثی بغدادی ها معروف به عمارت خون و زنجیره. عمارتی که "فرحان" توش حکمرانی میکنه و آدم ها رو شبیه به مهره شطرنج میبینه. زیر سایه اش "حورا" با کودک معصومش زندگی میکنه حورایی که یاد گرفته بی حرف و اعتراض فقط زنده بمونه. گوشه دیگه عمارت "فرهود" پسری عاشق و دلباخته است که سهمش از این عشق فقط حسرته پسرکی که باید تن به ازدواجی اجباری بده تا قدرت تو مدار خانواده بغدادی بچرخه. تو این داستان مردی تو دل تاریکی منتظره و زنی تو روشنایی میترسه و بین این دو رازهایی هست که هیچکس نمیخواد افشا بشه. هیچکس نمیدونه شب از کجا شروع شده. شاید از صدای خونی که روی سنگ های سرد جاری شد یا از نگاهی که سال ها در انتظار انتقام مونده بود. طرف دیگه این داستان صاحب این انتقامه. "شاه نشین تاریکی" مردی که کینه رو میشناسه و قسم خورده نفس بکشه تا روزی که به آخرین نفر از "خانواده بغدادی" طعم ترس رو بچشونه. اون میدونه انتقام بها داره اما کسی بهش نگفته گاهی بهای انتقام روح انسانه. سرانجام هیچکس نمیدونه برنده این میدون شاه نشین تاریکیه یا انتقامی که همه چیز رو با خودش به گور میکشونه اما پایان این قصه هرچی که باشه شاه نشین تاریکی هیچوقت نمیبازه.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 44
چند دقیقه بیشتر از حرکت ماشین نگذشته بود که برای اولین بار بعد از مدت ها جرعت کردم نفس عمیق بکشم. بوی بیرون با بوی متعفن اون عمارت کوفتی فرق میکرد. فرق داشت که انقدر راحت نفسم بالا میاومد و پسرم به ارومی خوابیده بود. سرش رو روی پام گذاشته بود و نفس های کشدار و سبک میکشید. آهسته روی موهای ابریش...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 43
تاریکی انبار به قدری بود که نه چیزی میدیدم نه جرعت داشتم تکون بخورم. بوی خاک بینیم رو پر کرده بود. دست کوچیک دیان مشت شده بود و یقه لباسم رو گرفته بود. لب هام رو روی موهاش گذاشتم و بدون صدا زمزمه کردم: ـ مامان اینجاست... نترس عزیزدلم. بیرون انبار صدای قدم ها پیچید که گوش هام رو تیز کردم. ـ اینجا ...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 42
صدای نفس های بریده ام با هق هق آروم دیان قاطی شده بود. ـ هیس... هیس عمرم. دستم رو پشت سرش کشیدم و صورتش رو بیشتر به گردنم فشردم. ـ آروم باش عزیزم... فقط یکم دیگه... فقط یکم دیگه از اینجا میریم و جفتمون خلاص میشیم. خودمم نمیدونستم داشتم به اون دلداری میدادم یا به خودم. هر قدمی که برمیداشتم تصویر ف...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 41
چند دقیقه ای بعد از رفتن فرهود همونجا کنار در ایستاده بودم. ذهنم از حرف هاش پر شده بود اما هیچکدومشون نمیتونست تصمیمی رو که گرفته بودم عوض کنه. باید میرفتم. باید دیان رو برمیگردوندم. حتی اگه مجبور میشدم تنهایی از این عمارت لعنتی بیرون بزنم و تمام دنیا رو پشت سرم خراب کنم. نگاهم دوباره به کیف افتا...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
+۱۸
خلاصه رمان شاهنشین تاریکی: عاشقانه، مافیا و بازیهای مرگبار
شاهنشین تاریکی رمانی در ژانر عاشقانه با ترکیبی هنرمندانه از زیرژانرهای ازدواج اجباری، دارک رومنس، مافیایی، انتقامی و بزرگسال است؛ اثری مشترک از قلم کیانا بهمنزاد و دیبا کاف. داستان در شهری خاکستری روایت میشود؛ شهری که پول حرف اول را میزند، سکوت زبان زندههاست و ارزش هر فرد با قدرت لولهی اسلحه سنجیده میشود. در این بازی مرگبار قانون فقط برای ضعفا نوشته شده و هر کس چنگال تیزتری داشته باشد، فرمانروای بیرقیب میدان است.
نقطهی ثقل داستان عمارت موروثی خاندان بغدادی است؛ عمارتی که در میان مردم به «عمارت خون و زنجیر» شهرت دارد. در این دژ، فرحان بغدادی با خودخواهی مطلق فرمانروایی میکند و اطرافیانش را همچون مهرههای شطرنج به نفع خود حرکت میدهد. زیر سایهی همین عمارت، حورا به همراه کودک معصومش زندگی میکند؛ زنی که برای حفظ آیندهی فرزندش یاد گرفته بیصدا و بیاعتراض فقط زنده بماند. در گوشهی دیگری از همین خاکستر، فرهود قرار دارد؛ پسری عاشقپیشه که سهمش از عشق حورا تنها حسرت بوده و حالا زیر فشار خاندان، باید تن به یک ازدواج اجباری بدهد تا چرخهی قدرت و ثروت بغدادیها از حرکت نایستد.
اما این سکوت دوام چندانی ندارد. از دل خاکسترهای یک گذشتهی خونین و زندهزنده سوختن یک خانواده، مردی با کینهای بیپایان قد علم کرده است؛ مردی که او را «شاهنشین تاریکی» مینامند. او وارث آتش و نگهبان زخمهایی است که هیچوقت التیام پیدا نکردهاند و سوگند خورده تا آخرین نفس بجنگد تا طعم وحشت را به تکتک اعضای خاندان بغدادی بچشاند. او میداند انتقام بیهزینه نیست، اما کسی به او نگفته بود بهای واقعی این کینه، گاهی روح خودِ انسان است. سرانجام هیچکس نمیداند فاتح این میدان شاهنشین تاریکی خواهد بود یا گردابی که قرار است همهچیز را با خود به کام مرگ بکشد؛ اما یک چیز قطعی است: شاهنشین تاریکی هرگز بازندهی این بازی نخواهد بود.
این رمان دربارهی چه موضوعی است؟
محور اصلی شاهنشین تاریکی، انتقام و فروپاشیِ زندگیِ کسانی است که گمان میکنند گذر زمان همهچیز را دفن میکند. داستان روایتی از دنیای تاریک مافیا، معاملات پنهان و بازیهای مرگباری است که در آن جان انسانها به اندازهی یک شرط بیارزش میشود؛ اما در لایهای عمیقتر، یادآور این حقیقت است که حتی در سیاهترین لحظهها هیچ سقوطی پایان مطلق نیست، فقط شکل زنده ماندن تغییر میکند. این لحظهای است که دشمنان قسمخوردهی چندساله، در برابر دشمنی بزرگتر در یک سنگر قرار میگیرند؛ پژواک صلح در قالب دشمنی خانوادگی.
مقدمهی شاهنشین تاریکی
روزی که همهچیز در آتش سوخت و مرگ بر زندگی عزیزانم سایه انداخت، همهچیز تغییر کرد. من مُردم، قبل از آنکه گلولهای سهم قلبم باشد. از همان لحظهای که خاک را روی پیکرشان ریختم، دیگر چیزی در من زنده نماند جز صبر... و صبر، خطرناکترین شکل انتقام است، میدانی؟ مردم هنوز خیال میکنند انتقام سروصدا دارد، اما اشتباه میکنند؛ انتقام آرام است، آرام مثل دستی که گلوی دشمنش را میفشارد تا لحظهی آخر نفسش را حس کند. من از خاک برخاستهام؛ نه برای زندگی، بلکه برای یادآوری. یادآوری اینکه هر قطره خون، یک بدهیست و من صبر کردهام تا تمامشان را با بهره پس بگیرم. میدانم قرار است مرا هیولا بنامند؛ عجیب نیست، چون هیولاها همیشه همانهاییاند که از آتش بیرون آمدند و زنده ماندند. من همانم؛ وارث آتش، پادشاه زخم و نگهبان تاریکی جاودان. آنها هم خواهند فهمید که مرگ، مهربانترین بخش داستان من است. من شاهنشین تاریکیها هستم و قرار است سایهی قدرتم نورهای زیادی را زمینگیر کند... — از زبان شاهنشین تاریکی
شخصیتهای کلیدی عمارت خون و زنجیر
👑 مرصاد
شاهنشین تاریکیوارث آتش، پادشاه زخم و نگهبان تاریکی جاودان بر مقدرات افراد.
مردی سرد، مقتدر و باهوش که برای تقاص خون خانوادهاش با بغدادیها میجنگد.
✨ حورا
مادر جسور و شجاعدختری قوی، صبور و مادری فداکار در تلاطم عمارت.
سکوت را به سپر بقا تبدیل کرده تا امنیت و آیندهی فرزندش حفظ شود.
♣️ رایان
همپیمان و رفیقرفیق صمیمی مرصاد و شریک بهراهافتادن این آتش کینه.
مردی باتدبیر، وفادار و خونسرد؛ کاتالیزور اصلی بازی انتقام مرصاد.
♟️ فرحان بغدادی
مستبد خاندانحاکم مطلق، سنگدل و رئیس مافیایی عمارت بغدادی.
انسانها را تنها مهرههای شطرنج برای چیدمان قدرت خود میبیند.
🌸 اریکا
قربانی ناخواستهدختری بیگناه که ناخواسته اسیر این شعلههای سوزان میشود.
ورود او لایههای عاطفی پیشبینینشدهای به زندگی مرصاد میافزاید.
💢 فرهود بغدادی
قربانی ازدواج اجباریبرادر شوهر حورا و عاشق ناکام عمارت.
سهمش از زندگی فقط حسرت عشق حورا بوده و مجبور به ازدواج اجباری است.
برشی نفسگیر از متن رمان شاهنشین تاریکی
شرط بازی همین بود. برنده صاحب دخترک میشد. یه ورق روی میز انداختم. صدای برخوردش با سطح چوبی میز، دقیق و حسابشده، بین همهی افرادی که دور میز نشسته بودند طنین انداخت. یکی از افراد با دیدن ورق رو شده نفسی گرفت، یکی قهقهه زد و بقیه با نگرانی پوفی کشیدند. تنها واکنش من سکوت بود؛ سکوتی که همیشه سنگینتر از هر صدایی شنیده میشد.
رایان با دیدن ورق رو شده، با خیال راحت به صندلی چرمیاش تکیه داد و یه ریسه دود از گوشهی لبش بالا رفت. درحالیکه نگاهش روی میز بود با لحن معنیداری گفت: «مرصاد، مطمئنی میخوای تا آخر بری؟» فقط نگاهش کردم؛ جواب من برای اکثر سوالها همیشه یه نگاه بود، یه نگاه کوتاه اما پر وزن. ته دلش میدونست وقتی تصمیمی بگیرم، نه پول، نه قانون و نه حتی آدمها جلودارم نمیشن.
یکی از مردانی که دور میز نشسته بود، با لهجهی غلیظی رو به همهمون گفت: «من اگه دختره رو ببرم هفتهی اول میریم ریو دو ژانیرو واسه جشن ساحلی... شاید دلش خواست برگرده پیش شما، اون موقع ارزونی خودتون.» بقیه خندیدند؛ ترکیب چندشآوری از مستی و شهوت. رایان مثل همیشه لبخند تمسخرآمیزی روی لب داشت، اما حالت صورت من هیچ تغییری نکرد.
دست چرخید و چرخید تا دوباره نوبت من شد. ورق بعدی رو آروم بالا آوردم. لبخند کوتاهی کنج لبم نشست؛ همون لبخند بیاحساس همیشگی که به همه یادآوری میکرد من نمیبرم، بلکه انتخاب میکنم کی ببازه. رایان دستی به تهریشش کشید و گفت: «مرصاد، بازی سمت توعه... کارتت رو بنداز.»
اینبار تکیهام رو از صندلی گرفتم. بهجای پرت کردن کارت روی میز، فقط یه ورق صاف وسط میز گذاشتم. صدای برخورد آخرین ورق به میز، انگار حکم قطعشدن نفس همه بود؛ همه با چشمهای گرد شده به کارتی که رو کرده بودم خیره شده بودند. رایان با خونسردی تمام سیگارش رو خاموش کرد و کوتاه گفت: «تمومه.»
با خیال راحت به صندلیم تکیه زدم. از همون موقع که بازی شروع شده بود، از نظر من تموم شده بود؛ چون من هیچوقت برای لذت یا برد پوکر بازی نمیکردم، بلکه برای مالکیت کارت میانداختم. مالکیت هرچیزی که روی اون شرط بسته شده بود؛ و در این لحظه مالکیت من دخترکی بود که با سر افتاده، غرق در سکوت و استرس، بهم میفهموند بعضی چهرهها قبل از شکست خوردن چقدر میتونن مظلوم باشن.
قوانین حاکم بر دنیای شاهنشین تاریکی
- سکوت، زبان زنده و حاکم بر تمام ساکنان عمارت خون و زنجیر است.
- در این ساختار مافیایی، ارزش و احترام افراد با قدرت اسلحه معین میشود.
- پیروزی در زمینی که یک سر آن شاهنشین تاریکی ایستاده، تنها یک فرضیهی محال است.
- هر قطره خونی که ریخته شود، روزی با بهره پس گرفته خواهد شد.
سوالات متداول درباره رمان شاهنشین تاریکی
داستان حول محور انتقام مردی موسوم به «شاهنشین تاریکی» از خاندان مافیایی بغدادی میچرخد؛ روایتی از قدرت، ازدواج اجباری و عشقی که در سایهی خون و زنجیر شکل میگیرد.
این رمان اثر مشترک کیانا بهمنزاد و دیبا کاف است که هرکدام پروفایل جداگانهای در نوولآنلاین دارند.
ژانر اصلی عاشقانه است و زیرژانرهای آن شامل دارک رومنس، مافیایی، انتقامی، ازدواج اجباری و بزرگسال میشود.
خیر. به دلیل خشونت مافیایی، تعلیق روانی عمیق و تمهای دارک رومنس، مطالعهی این اثر به افراد زیر ۱۸ سال توصیه نمیشود.
این نام، استعارهای از زنجیرهای اسارت روانی، ازدواجهای اجباری برای حفظ قدرت مافیایی و خون بیگناهانی است که در عمارت بغدادیها جاری شده.
نمایش این حقیقت که زمان زخمها را التیام نمیبخشد، بلکه فقط محل دقیق آنها را برای گشودن دوباره مشخص میکند؛ و اینکه در تاریکترین لحظهها هم زندگی و بقا ممکن است.

دیبا کاف | نویسنده رمان
😍
۳ هفته پیشسارا
در پارت 170عه تو اینجا هم هستی😂😎
۷ روز پیش🦢AVAZ GHO🦢
در پارت 170اره من همه جا هستم 😂
۷ روز پیششکیلا
در پارت 20من به شخصه از این جو رمان ها خیلی خوشم میاد😃
۱ هفته پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
خوشحالم دوست داشتید
۷ روز پیششکیلا
در پارت 20چه رمان خوبیه😍وای کاش پارت ها کامل بود
۱ هفته پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
همه لذتش به آنلاین خوندن هستش
۷ روز پیشسارا
در پارت 400عالی بود خسته نباشی کلی ماچ و قلب و بوس بهت پارت قشنگی بود💋💋🥺🥺
۲ هفته پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
لطف داری عزیزدلم🫶🏻
۲ هفته پیشسارا
در پارت 400ولی به نظرم حورا نکن🥲فرار نتیجه نداره بدتر میشه🥲مگر اینکه مرصاد کمکش کنه😍😭
۲ هفته پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
اگرم بمونه تو عمارت برای همیشه اسیر رابطه ای میشه که نمیخوادش
۲ هفته پیشسارا
در پارت 400پس اقا فرهو عاشقه از همین الان به معشوقه فرهود اعلام میکنم: خواهر ریدی با انتخابت🙌بی تعازف عرض کردم چون یه ادم ترسو که نتونه جلوی باباش وایسه اصن مرد زندگی نیست😒🤌(حللا درسته شیخ یه پست فطرت زورگوهه اما بازم دلیل نمیشه عاشق باشیو خفه خون گرفته باشی و بزاری یکی دیگرو عقدت کنن😑)
۲ هفته پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
🫠
۲ هفته پیشسارا
در پارت 390حسم میگه وقتی حورا با مرصاد نرم مبشه که دیگه مرصاد فاصله میگیره ازش🫠
۲ هفته پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
🫠
۲ هفته پیشسارا
در پارت 390نمیدونم چرا اما این مهربون شدن یهویی مرصاد اصلا به قیافش نمیاد😂لعنتی😂💔
۲ هفته پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
خیلی چیزا به قیافه اش نمیاد که قراره ازش ببینید
۲ هفته پیشسارا
در پارت 381یعنی انقدرر از اون شیخ حروم زاده اشعال بدم میاد که حد نداره سعنی چی هماهنگ کردم؟ خب تو گو خوردی مرتیکه پیر خزفت
۲ هفته پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
🫠
۲ هفته پیشسارا
در پارت 380حورا چه قدر نسبت به مرصاد گارد داره🫠ولی مرصاد برعگس نسبت به حورا ارومتره🥹
۲ هفته پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
حق داره با کسایی زندگی کرده که این مدلی بارش آوردن
۲ هفته پیشسارا
در پارت 380وقتی حورا برگشت بهش گفت تو یه هیولایی قلبم اومد تو دهنم گفتم الان بیچارش میکنه💀🤦 ♀️
۲ هفته پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
حوراست و همین نترس بودنش
۲ هفته پیشس ن ح
در پارت 390خدا قوت لطفا پارت ها رو سریعتر بگذارید انتظار واقعا سخته، ممنونم.
۲ هفته پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
همه سعیمون رو میکنیم که اینطوری باشه
۲ هفته پیشندا
در پارت 10سلام مقدمه جذابی بود و به علاقه مندی هام اضافش کردم ممنون از هردو نویسنده
۲ هفته پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
خوشحالم دوست داشتید
۲ هفته پیشمهری ماه
0کی تموم بشه من شروعش کنم هربار میام پارچه ای قفل شده رو باز میکنم اون چند خط معلومه میخونم😂🤧
۳ هفته پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
به نظرم هیچ چیز به هیجان آنلاین خوندن نمیرسه
۳ هفته پیش🦢AVAZ GHO🦢
در پارت 160دارک شد 🫠
۳ هفته پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
🫠
۳ هفته پیش

🦢AVAZ GHO🦢
در پارت 170هیجان شروع شد 🙁