رمان شاه نشین تاریکی
- به قلم کیانا بهمن زاد و دیبا کاف
- 50 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 236.1K 👁
- 2.8K ❤️
- 935 💬
خلاصه رمان :
تو شهری که پول حرف اول رو میزنه و سکوت زبون زنده هاست دارک ترین بازی شروع میشه. بازی که توش احترام رو با اسلحه میسنجند قوانین فقط برای ضعیف ها نوشته میشه و هر کسی قدرت بیشتری داشته باشه خدای بازیه. عمارت موروثی بغدادی ها معروف به عمارت خون و زنجیره. عمارتی که "فرحان" توش حکمرانی میکنه و آدم ها رو شبیه به مهره شطرنج میبینه. زیر سایه اش "حورا" با کودک معصومش زندگی میکنه حورایی که یاد گرفته بی حرف و اعتراض فقط زنده بمونه. گوشه دیگه عمارت "فرهود" پسری عاشق و دلباخته است که سهمش از این عشق فقط حسرته پسرکی که باید تن به ازدواجی اجباری بده تا قدرت تو مدار خانواده بغدادی بچرخه. تو این داستان مردی تو دل تاریکی منتظره و زنی تو روشنایی میترسه و بین این دو رازهایی هست که هیچکس نمیخواد افشا بشه. هیچکس نمیدونه شب از کجا شروع شده. شاید از صدای خونی که روی سنگ های سرد جاری شد یا از نگاهی که سال ها در انتظار انتقام مونده بود. طرف دیگه این داستان صاحب این انتقامه. "شاه نشین تاریکی" مردی که کینه رو میشناسه و قسم خورده نفس بکشه تا روزی که به آخرین نفر از "خانواده بغدادی" طعم ترس رو بچشونه. اون میدونه انتقام بها داره اما کسی بهش نگفته گاهی بهای انتقام روح انسانه. سرانجام هیچکس نمیدونه برنده این میدون شاه نشین تاریکیه یا انتقامی که همه چیز رو با خودش به گور میکشونه اما پایان این قصه هرچی که باشه شاه نشین تاریکی هیچوقت نمیبازه.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 50
اما برای من چی؟ برای من، این ازدواج چیزی جز یه طناب دار، دور گردنم نبود که هر روز محکم تر می شد و متاسفانه یا خوشبختانه اون قدر احمق نیستم که خودم با دست های خودم گره اش رو سفت کنم. لیوان رو برداشتم و باقی آبمیوه رو یک نفس سر کشیدم. بعد لیوان خالی رو توی سینک گذاشتم و نگاهم رو دور خونه چرخو...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 49
مرد بالاخره برگشت تا در رو پشت سرش ببنده. همون لحظه حرکت کردم و توی یه چشم به هم زدن از پشت بهش رسیدم. بازوم رو دور گردنش قفل کردم و محکم کشیدمش عقب. قبل از اینکه حتی فرصت کنه بفهمه چه بلایی سرش اومده، تیغهی چاقو رو کنار گردنش گذاشتم و با صدایی که به زحمت از بین دندون های بهم فشرده ام بیرون م...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 48
نگاهم هنوز روی حورا و دیان بود. دیان توی آغوش مادرش خوابیده بود و نفس های منظمش، تنها صدای قابل تحمل اون اتاق بود. حورا با انگشت هایی که هنوز کمی می لرزید، موهای پسرش رو کنار می زد. برای چند ثانیه، همه چیز اونقدر آروم به نظر می رسید که می شد فراموش کرد توی این عمارت لعنتی، آدم هایی می چر...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 47
محاله مسیری که با هزار جور استرس طی کرده بودم بی نتیجه برگردم. به دیان خیره شدم که منتظر، سرش رو پایین انداخته بود و هنوز دستش توی دستم بود. من امشب باید دیان رو به مادرش می رسوندم؛ حالا به هر قیمتی شده باید این کار رو می کردم. هنوز داشتم به راهی برای رد شدن از اون دو نگهبان فکر می کردم که صدای ...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
+۱۸
خلاصه رمان شاهنشین تاریکی: عاشقانه، مافیا و بازیهای مرگبار
شاهنشین تاریکی رمانی در ژانر عاشقانه با ترکیبی هنرمندانه از زیرژانرهای ازدواج اجباری، دارک رومنس، مافیایی، انتقامی و بزرگسال است؛ اثری مشترک از قلم کیانا بهمنزاد و دیبا کاف. داستان در شهری خاکستری روایت میشود؛ شهری که پول حرف اول را میزند، سکوت زبان زندههاست و ارزش هر فرد با قدرت لولهی اسلحه سنجیده میشود. در این بازی مرگبار قانون فقط برای ضعفا نوشته شده و هر کس چنگال تیزتری داشته باشد، فرمانروای بیرقیب میدان است.
نقطهی ثقل داستان عمارت موروثی خاندان بغدادی است؛ عمارتی که در میان مردم به «عمارت خون و زنجیر» شهرت دارد. در این دژ، فرحان بغدادی با خودخواهی مطلق فرمانروایی میکند و اطرافیانش را همچون مهرههای شطرنج به نفع خود حرکت میدهد. زیر سایهی همین عمارت، حورا به همراه کودک معصومش زندگی میکند؛ زنی که برای حفظ آیندهی فرزندش یاد گرفته بیصدا و بیاعتراض فقط زنده بماند. در گوشهی دیگری از همین خاکستر، فرهود قرار دارد؛ پسری عاشقپیشه که سهمش از عشق حورا تنها حسرت بوده و حالا زیر فشار خاندان، باید تن به یک ازدواج اجباری بدهد تا چرخهی قدرت و ثروت بغدادیها از حرکت نایستد.
اما این سکوت دوام چندانی ندارد. از دل خاکسترهای یک گذشتهی خونین و زندهزنده سوختن یک خانواده، مردی با کینهای بیپایان قد علم کرده است؛ مردی که او را «شاهنشین تاریکی» مینامند. او وارث آتش و نگهبان زخمهایی است که هیچوقت التیام پیدا نکردهاند و سوگند خورده تا آخرین نفس بجنگد تا طعم وحشت را به تکتک اعضای خاندان بغدادی بچشاند. او میداند انتقام بیهزینه نیست، اما کسی به او نگفته بود بهای واقعی این کینه، گاهی روح خودِ انسان است. سرانجام هیچکس نمیداند فاتح این میدان شاهنشین تاریکی خواهد بود یا گردابی که قرار است همهچیز را با خود به کام مرگ بکشد؛ اما یک چیز قطعی است: شاهنشین تاریکی هرگز بازندهی این بازی نخواهد بود.
این رمان دربارهی چه موضوعی است؟
محور اصلی شاهنشین تاریکی، انتقام و فروپاشیِ زندگیِ کسانی است که گمان میکنند گذر زمان همهچیز را دفن میکند. داستان روایتی از دنیای تاریک مافیا، معاملات پنهان و بازیهای مرگباری است که در آن جان انسانها به اندازهی یک شرط بیارزش میشود؛ اما در لایهای عمیقتر، یادآور این حقیقت است که حتی در سیاهترین لحظهها هیچ سقوطی پایان مطلق نیست، فقط شکل زنده ماندن تغییر میکند. این لحظهای است که دشمنان قسمخوردهی چندساله، در برابر دشمنی بزرگتر در یک سنگر قرار میگیرند؛ پژواک صلح در قالب دشمنی خانوادگی.
مقدمهی شاهنشین تاریکی
روزی که همهچیز در آتش سوخت و مرگ بر زندگی عزیزانم سایه انداخت، همهچیز تغییر کرد. من مُردم، قبل از آنکه گلولهای سهم قلبم باشد. از همان لحظهای که خاک را روی پیکرشان ریختم، دیگر چیزی در من زنده نماند جز صبر... و صبر، خطرناکترین شکل انتقام است، میدانی؟ مردم هنوز خیال میکنند انتقام سروصدا دارد، اما اشتباه میکنند؛ انتقام آرام است، آرام مثل دستی که گلوی دشمنش را میفشارد تا لحظهی آخر نفسش را حس کند. من از خاک برخاستهام؛ نه برای زندگی، بلکه برای یادآوری. یادآوری اینکه هر قطره خون، یک بدهیست و من صبر کردهام تا تمامشان را با بهره پس بگیرم. میدانم قرار است مرا هیولا بنامند؛ عجیب نیست، چون هیولاها همیشه همانهاییاند که از آتش بیرون آمدند و زنده ماندند. من همانم؛ وارث آتش، پادشاه زخم و نگهبان تاریکی جاودان. آنها هم خواهند فهمید که مرگ، مهربانترین بخش داستان من است. من شاهنشین تاریکیها هستم و قرار است سایهی قدرتم نورهای زیادی را زمینگیر کند... — از زبان شاهنشین تاریکی
شخصیتهای کلیدی عمارت خون و زنجیر
👑 مرصاد
شاهنشین تاریکیوارث آتش، پادشاه زخم و نگهبان تاریکی جاودان بر مقدرات افراد.
مردی سرد، مقتدر و باهوش که برای تقاص خون خانوادهاش با بغدادیها میجنگد.
✨ حورا
مادر جسور و شجاعدختری قوی، صبور و مادری فداکار در تلاطم عمارت.
سکوت را به سپر بقا تبدیل کرده تا امنیت و آیندهی فرزندش حفظ شود.
♣️ رایان
همپیمان و رفیقرفیق صمیمی مرصاد و شریک بهراهافتادن این آتش کینه.
مردی باتدبیر، وفادار و خونسرد؛ کاتالیزور اصلی بازی انتقام مرصاد.
♟️ فرحان بغدادی
مستبد خاندانحاکم مطلق، سنگدل و رئیس مافیایی عمارت بغدادی.
انسانها را تنها مهرههای شطرنج برای چیدمان قدرت خود میبیند.
🌸 اریکا
قربانی ناخواستهدختری بیگناه که ناخواسته اسیر این شعلههای سوزان میشود.
ورود او لایههای عاطفی پیشبینینشدهای به زندگی مرصاد میافزاید.
💢 فرهود بغدادی
قربانی ازدواج اجباریبرادر شوهر حورا و عاشق ناکام عمارت.
سهمش از زندگی فقط حسرت عشق حورا بوده و مجبور به ازدواج اجباری است.
برشی نفسگیر از متن رمان شاهنشین تاریکی
شرط بازی همین بود. برنده صاحب دخترک میشد. یه ورق روی میز انداختم. صدای برخوردش با سطح چوبی میز، دقیق و حسابشده، بین همهی افرادی که دور میز نشسته بودند طنین انداخت. یکی از افراد با دیدن ورق رو شده نفسی گرفت، یکی قهقهه زد و بقیه با نگرانی پوفی کشیدند. تنها واکنش من سکوت بود؛ سکوتی که همیشه سنگینتر از هر صدایی شنیده میشد.
رایان با دیدن ورق رو شده، با خیال راحت به صندلی چرمیاش تکیه داد و یه ریسه دود از گوشهی لبش بالا رفت. درحالیکه نگاهش روی میز بود با لحن معنیداری گفت: «مرصاد، مطمئنی میخوای تا آخر بری؟» فقط نگاهش کردم؛ جواب من برای اکثر سوالها همیشه یه نگاه بود، یه نگاه کوتاه اما پر وزن. ته دلش میدونست وقتی تصمیمی بگیرم، نه پول، نه قانون و نه حتی آدمها جلودارم نمیشن.
یکی از مردانی که دور میز نشسته بود، با لهجهی غلیظی رو به همهمون گفت: «من اگه دختره رو ببرم هفتهی اول میریم ریو دو ژانیرو واسه جشن ساحلی... شاید دلش خواست برگرده پیش شما، اون موقع ارزونی خودتون.» بقیه خندیدند؛ ترکیب چندشآوری از مستی و شهوت. رایان مثل همیشه لبخند تمسخرآمیزی روی لب داشت، اما حالت صورت من هیچ تغییری نکرد.
دست چرخید و چرخید تا دوباره نوبت من شد. ورق بعدی رو آروم بالا آوردم. لبخند کوتاهی کنج لبم نشست؛ همون لبخند بیاحساس همیشگی که به همه یادآوری میکرد من نمیبرم، بلکه انتخاب میکنم کی ببازه. رایان دستی به تهریشش کشید و گفت: «مرصاد، بازی سمت توعه... کارتت رو بنداز.»
اینبار تکیهام رو از صندلی گرفتم. بهجای پرت کردن کارت روی میز، فقط یه ورق صاف وسط میز گذاشتم. صدای برخورد آخرین ورق به میز، انگار حکم قطعشدن نفس همه بود؛ همه با چشمهای گرد شده به کارتی که رو کرده بودم خیره شده بودند. رایان با خونسردی تمام سیگارش رو خاموش کرد و کوتاه گفت: «تمومه.»
با خیال راحت به صندلیم تکیه زدم. از همون موقع که بازی شروع شده بود، از نظر من تموم شده بود؛ چون من هیچوقت برای لذت یا برد پوکر بازی نمیکردم، بلکه برای مالکیت کارت میانداختم. مالکیت هرچیزی که روی اون شرط بسته شده بود؛ و در این لحظه مالکیت من دخترکی بود که با سر افتاده، غرق در سکوت و استرس، بهم میفهموند بعضی چهرهها قبل از شکست خوردن چقدر میتونن مظلوم باشن.
قوانین حاکم بر دنیای شاهنشین تاریکی
- سکوت، زبان زنده و حاکم بر تمام ساکنان عمارت خون و زنجیر است.
- در این ساختار مافیایی، ارزش و احترام افراد با قدرت اسلحه معین میشود.
- پیروزی در زمینی که یک سر آن شاهنشین تاریکی ایستاده، تنها یک فرضیهی محال است.
- هر قطره خونی که ریخته شود، روزی با بهره پس گرفته خواهد شد.
سوالات متداول درباره رمان شاهنشین تاریکی
داستان حول محور انتقام مردی موسوم به «شاهنشین تاریکی» از خاندان مافیایی بغدادی میچرخد؛ روایتی از قدرت، ازدواج اجباری و عشقی که در سایهی خون و زنجیر شکل میگیرد.
این رمان اثر مشترک کیانا بهمنزاد و دیبا کاف است که هرکدام پروفایل جداگانهای در نوولآنلاین دارند.
ژانر اصلی عاشقانه است و زیرژانرهای آن شامل دارک رومنس، مافیایی، انتقامی، ازدواج اجباری و بزرگسال میشود.
خیر. به دلیل خشونت مافیایی، تعلیق روانی عمیق و تمهای دارک رومنس، مطالعهی این اثر به افراد زیر ۱۸ سال توصیه نمیشود.
این نام، استعارهای از زنجیرهای اسارت روانی، ازدواجهای اجباری برای حفظ قدرت مافیایی و خون بیگناهانی است که در عمارت بغدادیها جاری شده.
نمایش این حقیقت که زمان زخمها را التیام نمیبخشد، بلکه فقط محل دقیق آنها را برای گشودن دوباره مشخص میکند؛ و اینکه در تاریکترین لحظهها هم زندگی و بقا ممکن است.
سارا
در پارت 450اصلا اسم شیخ میاد متنفر میشم ذره ذره وجودم پر نفرت میشه😐😐
۴ روز پیشسارا
در پارت 440به همین راحتی؟💔 یعنی همینقدر راحت دستگیرش کرد؟ اونهمه زحمت و فرار😭😭💔وای نه خدای من
۴ روز پیشسارا
در پارت 430اخیش رفت ترسیدم گفتم به فنا رفت
۴ روز پیشسارا
در پارت 430توی این رمان واقعا دلم به حال دیان میسوزه خیلی گناه داره طفلک با اون بابا بزرگ خرفت بیرحمش😒
۴ روز پیشسارا
در پارت 430ایشالله که خیره و واقعا داره بهش کمک میکنه😒💔
۴ روز پیشسارا
در پارت 420این پارت واقعا نفس گیر بود💀😶ورود شیخ لعنتی اقا چرا دست از سر این زن و بچه بر نمیداری؟😭😭برو رد کارت
۴ روز پیشسارا
در پارت 420اخجون کلی پارت برای خوندن دارم😍😁
۴ روز پیشزیبا
0سلام سلام منم به جمع خواننده های این رمان اضافه شدم خیلی ازش خوشم اومده
۵ روز پیشصدفی
در پارت 480الان من برای پارت بعد حسابی کنجکاوم کی پاسخگوهه؟ یعنی کی درو باز کرد؟ مگه نگهبان لعنتی نرفته بود؟
۱ هفته پیشصدفی
در پارت 480ای وای به باد فنا رفتن که
۱ هفته پیشسارا
در پارت 410اخ خدا ریشه ظالم رو از بیخ بسوزون
۲ هفته پیشسارا
در پارت 410تمام مدت حین خوندن قلبم تو دهنم بود😭😭حورا چرا با جوونی خودت این کارو میکنی
۲ هفته پیشZahra
در پارت 50خیلی رمان قشنگیه ولی کلا قراره رمان از زبون مرصاد جلو بره ؟ نمیشه از زبون اریکام باشه ؟
۲ هفته پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
رمان از زبون سه شخصیت روایت میشه اما درباره اریکا تو پارت های بعدی صحبت میشه
۲ هفته پیشZahra
1آها خیلی متشکرم از توضیحتون
۲ هفته پیشAti
در پارت 470حورا هم عجب طلبکاریه😒خب راضی باش دیگه
۲ هفته پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
🫠
۲ هفته پیش

سارا
در پارت 450کاش مرصاد شیخو اعدام میکرد همه از دستش خلاص میشدن😐😐💔