دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه و مافیایی شاه نشین تاریکی اثر نویسندگان کیانا بهمن زاد و دیبا کاف

رمان شاه نشین تاریکی

  • زبان فارسی
  • 139.9K 👁
  • 2.2K ❤️
  • 773 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه شاه نشین تاریکی

تو شهری که پول حرف اول رو میزنه و سکوت زبون زنده هاست دارک ترین بازی شروع میشه. بازی که توش احترام رو با اسلحه میسنجند قوانین فقط برای ضعیف ها نوشته میشه و هر کسی قدرت بیشتری داشته باشه خدای بازیه. عمارت موروثی بغدادی ها معروف به عمارت خون و زنجیره. عمارتی که "فرحان" توش حکمرانی میکنه و آدم ها رو شبیه به مهره شطرنج میبینه. زیر سایه اش "حورا" با کودک معصومش زندگی میکنه حورایی که یاد گرفته بی حرف و اعتراض فقط زنده بمونه. گوشه دیگه عمارت "فرهود" پسری عاشق و دلباخته است که سهمش از این عشق فقط حسرته پسرکی که باید تن به ازدواجی اجباری بده تا قدرت تو مدار خانواده بغدادی بچرخه. تو این داستان مردی تو دل تاریکی منتظره و زنی تو روشنایی میترسه و بین این دو رازهایی هست که هیچکس نمیخواد افشا بشه. هیچکس نمیدونه شب از کجا شروع شده. شاید از صدای خونی که روی سنگ های سرد جاری شد یا از نگاهی که سال ها در انتظار انتقام مونده بود. طرف دیگه این داستان صاحب این انتقامه. "شاه نشین تاریکی" مردی که کینه رو میشناسه و قسم خورده نفس بکشه تا روزی که به آخرین نفر از "خانواده بغدادی" طعم ترس رو بچشونه. اون میدونه انتقام بها داره اما کسی بهش نگفته گاهی بهای انتقام روح انسانه. سرانجام هیچکس نمیدونه برنده این میدون شاه نشین تاریکیه یا انتقامی که همه چیز رو با خودش به گور میکشونه اما پایان این قصه هرچی که باشه شاه نشین تاریکی هیچوقت نمیبازه.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

... ... ...✨رمان:شاه نشین تاریکی✨ ... ... ...
روزی که همه چیز در آتش سوخت و مرگ بر زندگی‌ عزیزانم سایه انداخت همه چیز تغییر کرد.
من مُردم، قبل از آنکه گلوله ای سهم قلبم باشد.
از همان لحظه ای که خاک را روی پیکرشان ریختم، دیگر چیزی در من زنده نماند جز صبر.
و صبر، خطرناک ترین شکل انتقام است.
میدانی؟
مردم هنوز خیال میکنند انتقام سروصدا دارد اما اشتباه می‌کنند.
انتقام آرام است.
آرام مثل دستی که گلوی دشمنش را می فشارد تا لحظه آخر نفسش را حس کند.
من از آن شب فقط یک چیز یاد گرفتم که خدا فقط تماشاگر خوبیست.
کاری نمی کند، التیام نمی بخشد و فقط میبیند.
پس من هم دیدم.
همه چیز را دیدم.
آن خنده‌ها، آن خون، آن ترسِ آخر در چشمان مادرم.
صدای فریاد پدرم و زنده زنده سوختن خواهرم و حالا جهان باید همان تصویر را در چشمان من ببیند.
قرار است تاریخ یک به یک و ثانیه به ثانیه تکرار شود.
برای باعث و بانی هایی که فکر می کنند گذر زمان همه چیز را دفن می کند.
می گویند زمان زخم ها را التیام میدهد.
حماقت است.
زمان فقط کمک میکند جای زخم‌ها را دقیق‌تر پیدا کنی وقتی میخواهی همان نقطه را با چاقو باز کنی.
من از خاک برخواسته ام نه برای زندگی بلکه برای یادآوری.
یادآوری اینکه هر قطره خون، بدهیست و من صبر کرده‌ ام تا تمامشان را، با بهره، پس بگیرم.
امارات، با آن برج های لعنتیش و آن قانون های دروغینش همه شان بوی گناه میدهد.
و من بند به بند را به حقیقتِ سرخ آغشته میکنم.
شاید آن وقت بفهمند قدرت یعنی چه وقتی از گلوی ترس بالا می‌آید.
میدانم قرار است مرا هیولا بنامند.
عجب نیست چون هیولاها همیشه همان هایی اند که از آتش بیرون آمدند و زنده ماندند.
من همانم.
وارث آتش، پادشاه زخم و نگهبان تاریکی جاودان.
و به زودی، آن‌ها هم خواهند فهمید که مرگ، مهربان ترین بخشِ داستانِ من است.
من شاه نشین تاریکی ها هستم و قرار است سایه قدرتم نورهای زیادی را زمین گیر کند.
.
.
.
مرصاد:
...........برزیل..........
بین هر راند پوکر صدای خنده ها بلندتر میشد.
فضای کلوپ نیمه تاریک بود.
نور زرد رنگ لامپ بالای میز باعث میشد دود سیگارم اشکال مختلفی بگیره.
از همون ابتدای بازی بوی پیروزی به مشامم میخورد.
- صبر کنید… حالا دیگه نوبت آقا مرصاد شد… ببینیم چی تو دستش داره.
صدای خنده ها سنگین تر از نفس آدم هایی بود که دور میز نشسته بودند.
هر چی پول روی میز ریخته بودند زیر دست من بی ارزش تر از یه پیک لو بود.
ورق رو با دو انگشت گرفتم.
نگاه رایان از روبرو روی حرکاتم سنگینی میکرد.
یه لبخند ریز گوشه لبش جا خوش کرده بود.
انگار خوب میدونست که برنامه واقعی توی مغزم در حال چیده شدنه.
به گفته رایان بازی من هیچوقت روی شانس نمیچرخید بلکه روی تصمیم و حرکات عاقلانه جلو میرفت.
حق هم داشت.
من هیچوقت با شانس کاری نداشتم.
شانس برای آدمای معمولی بود و من خیلی وقت بود که یه آدم معمولی نبودم.
نگاه کوتاهی به دختری که وسط بازی نشسته بود انداختم.
آروم روی صندلی نشسته بود.
انگشت های لاک خورده اش توی هم قفل شده بود و روی پاهاش قرار گرفته بود.
نگاهش پایین بود.
ترکیبی از ترس و خشم درون تمام حرکات دخترک به ظاهر معصوم قرار داشت که باعث دلسوزی از جانب من نمیشد.
یه همچین ترکیب جذابی برای سوژه پوکر میتونست بازی کسل کننده رو به یه بازی دوبل بُرد تبدیل کنه.
شرط بازی همین بود.
برنده صاحب دخترک میشد.
یه ورق روی میز انداختم.
صدای برخوردش با سطح چوبی میز دقیق و حساب شده بین همه افرادی که دور میز نشسته بودند طنین انداز شد.
یکی از افراد با دیدن ورق رو شده نفسی گرفت.
یکی قهقهه زد و بقیه با نگرانی پوفی کشیدند.
تنها واکنش من فقط سکوت بود.
سکوت من همیشه سنگین‌تر از هر صدایی میتونست شنیده بشه.
رایان با دیدن ورق رو شده با خیال راحت به صندلی چرمیش تکیه داد.
یه ریسه دود از گوشه لبش بالا رفت.
درحالیکه نگاهش روی میز بود با لحن معنی داری گفت:
رایان- مرصاد مطمئنی میخوای تا آخر بری؟
فقط نگاهش کردم.
جواب من برای اکثر سوالات همیشه یه نگاه بود.
یه نگاه کوتاه اما پر وزن.
ته دلش میدونست من وقتی تصمیمی بگیرم هیچ چیز جلو دارم نمیشه.
نه پول و نه قانون و نه حتی آدم ها.
به روکش ساعت نقره ای روی دستم نگاه کردم.
بازتاب نور از ساعتم به دختری که هنوز خیره به زمین بود برخورد کرد.
انگار بازتاب نور چشمش رو زد که سرش رو بالا آورد و برای اولین بار باهام چشم تو چشم شد.
با دیدنش به صندلیم تکیه دادم و دود سیگارم رو رها کردم.
همزمان که سیگارم رو داخل جا سیگاری خاموش میکردم نگاه معنی داری بهش انداختم که باعث شد نفس تو سینه اش حبس بشه و بیشتر از این تحمل نگاهم رو نداشته باشه.
سریع نگاهش رو ازم گرفت و نگران به اطراف چشم دوخت.
اطرافی وجود نداشت چون تا چند دقیقه دیگه قرار بود به تصاحب من در بیاد.
یکی از مردانی که دور میز نشسته بود کت مخمل قرمز رنگی تنش بود که بیشتر شبیه دلقک های اروپاییش کرده بود.
نیم نگاهی بهش انداختم که با خنده لیوان مشروب تو دستش رو روی میز گذاشت و با همون لهجه غلیظ رو به هممون گفت:
- من اگه دختره رو ببرم هفته اول میریم ریو دو ژانیرو واسه جشن ساحلی...بعد شاید دلش خواست برگرده پیش شما… اون موقع ارزونی خودتون.
بقیه خندیدند.
صدای خنده هایی که ترکیب چندش آوری از مستی و شهوت بود.
رایان مثل همیشه لبخند تمسخرآمیزی روی لب هاش داشت اما حالت صورت من هیچ تغییری نکرد.
دست چرخید و چرخید تا دوباره نوبت من شد.
ورق بعدی رو آروم بالا آوردم.
لبخند کوتاهی کنج لبم نشست.
همون لبخند بی‌احساس همیشگی که به همه یادآوری میکرد من نمیبرم بلکه انتخاب میکنم کی ببازه.
گوشم جملات مختلفی رو میشنید اما من نگاهم فقط به کارت های روی میز بود.
- این دختره بیشتر از پولش می ارزه
- شرط رو سنگین تر نکنیم؟
- داداش همین الان هم ببازی نابود شدیا میخوای سنگین ترش کنی؟
- هرطور شده من باید امشب این دختره رو ببرم.‌
یه لحظه نگاهم از ورق ها برداشته شد.
نگاه معنی داری حواله کسی که گفته بود باید دختره رو ببرم کردم.
برد توی زمینی که یه طرفش من بودم میتونست یه شوخی احمقانه باشه.
نیازی نبود این جمله رو بلند بگم یا تهدیدشون کنم که کمتر چرت و پرت ببافن.
من بودم و بودنم برای لرزش دستاشون میتونست کافی باشه.
صدای ورق ها تو گوشم ‌پیچید.
تصویر دخترکی که جایزه برنده بود با موهای پخش شده روی شونه اش داخل ذهنم به یه خاطره‌ کثیف از گذشته تبدیل شد.
جایی که بردن به معنی نجات نبود بلکه نابودی مطلق بود.
رایان دستی به ته ریشش کشید و گفت:
- مرصاد بازی سمت توعه… کارتت رو بنداز.
صدای نفس کشیدن یکی از اون حرومزاده ها خفه تر شد.
انگار خودش هم فهمیده بود نوبت من یعنی پایان همه شوخی ها.
اینبار تکیه ام رو از صندلی گرفتم.
به جای پرت کردن کارت روی میز فقط یه ورق صاف وسط میز گذاشتم.
دیگه نوبت من بود که یه لبخند ریز و واقعی گوشه لبم بشینه.
یه لبخند سرد و همینطور اغوا کننده.
صدای برخورد آخرین ورق به میز انگار حکم قطع شدن نفس همه بود چون با چشم های گرد شده به کارتی که رو کرده بودم خیره شده بودند.
رایان با خونسردی تمام سیگارش رو خاموش کرد و بدون اینکه به کسی نگاهی بندازه کوتاه گفت:
- تمومه.
با خیال راحت به صندلیم تکیه زدم.
از همون موقع که بازی شروع شده بود از نظر من تموم شده بود.
چون من هیچوقت برای لذت یا برد پوکر بازی نمیکردم بلکه برای مالکیت کارت مینداختم.
مالکیت هرچیزی که روی اون شرط بسته شده بود و تو این لحظه مالکیت من دخترکی بود که با سر افتاده غرق در سکوت و استرس بهم میفهموند که بعضی چهره ها قبل از شکست‌ خوردن چه قدر میتونن مظلوم باشن.
به چهره های اطراف میز نگاهی نکردم چون همشون قبل از دیدن نتیجه فهمیده بودند.
سکوت ناگهانی‌ همشون یه نشونه بود.
نگاه های ترسون و انگشت‌هایی که روی چیپ ها خشک شده بود.
ورق من روی میز برق زد.
آس پیک کنار شاه خشت.
ترکیب مرگ برای هر بازیکن.
یکیشون خندید.
خنده ای که بیشتر برای خالی کردن ترس بود اما ته صداش زهر داشت.
- لعنتی… باز همه رو یه تنه زمین زدی.
دیگری پوزخند زد.
- به افتخار مرصاد خان… آقای همیشه برنده.
خنده آدم هایی به گوشم میرسید که از درون خوب میدونستند بازی با من هرگز منصفانه نیست.
رایان ورق ها رو جمع کرد و دستش رو روی میز کوبید تا بقیه حواسشون رو به رایان بدند.
- خب خب خب… طبق قانون این بازی… جایزه مال مرصاد شد.
همه به سمت دختری که حالا صاحبش من بودم برگشتند.
یکی از مردها شوخی بیشرمانه ای کرد که باعث شد پوزخند تلخ و سردی گوشه لبم بشینه.
- آماده باش دختر که دیگه فرمانروا تصمیم میگیره باید باهات چیکار کنه.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

پوستر رمان شاه‌نشین تاریکی اثر کیانا بهمن‌زاد و دیبا کاف +۱۸
معرفی و خلاصه رمان

خلاصه رمان شاه‌نشین تاریکی: عاشقانه، مافیا و بازی‌های مرگبار

شاه‌نشین تاریکی رمانی در ژانر عاشقانه با ترکیبی هنرمندانه از زیرژانرهای ازدواج اجباری، دارک رومنس، مافیایی، انتقامی و بزرگسال است؛ اثری مشترک از قلم کیانا بهمن‌زاد و دیبا کاف. داستان در شهری خاکستری روایت می‌شود؛ شهری که پول حرف اول را می‌زند، سکوت زبان زنده‌هاست و ارزش هر فرد با قدرت لوله‌ی اسلحه سنجیده می‌شود. در این بازی مرگبار قانون فقط برای ضعفا نوشته شده و هر کس چنگال تیزتری داشته باشد، فرمانروای بی‌رقیب میدان است.

نقطه‌ی ثقل داستان عمارت موروثی خاندان بغدادی است؛ عمارتی که در میان مردم به «عمارت خون و زنجیر» شهرت دارد. در این دژ، فرحان بغدادی با خودخواهی مطلق فرمانروایی می‌کند و اطرافیانش را همچون مهره‌های شطرنج به نفع خود حرکت می‌دهد. زیر سایه‌ی همین عمارت، حورا به همراه کودک معصومش زندگی می‌کند؛ زنی که برای حفظ آینده‌ی فرزندش یاد گرفته بی‌صدا و بی‌اعتراض فقط زنده بماند. در گوشه‌ی دیگری از همین خاکستر، فرهود قرار دارد؛ پسری عاشق‌پیشه که سهمش از عشق حورا تنها حسرت بوده و حالا زیر فشار خاندان، باید تن به یک ازدواج اجباری بدهد تا چرخه‌ی قدرت و ثروت بغدادی‌ها از حرکت نایستد.

اما این سکوت دوام چندانی ندارد. از دل خاکسترهای یک گذشته‌ی خونین و زنده‌زنده سوختن یک خانواده، مردی با کینه‌ای بی‌پایان قد علم کرده است؛ مردی که او را «شاه‌نشین تاریکی» می‌نامند. او وارث آتش و نگهبان زخم‌هایی است که هیچ‌وقت التیام پیدا نکرده‌اند و سوگند خورده تا آخرین نفس بجنگد تا طعم وحشت را به تک‌تک اعضای خاندان بغدادی بچشاند. او می‌داند انتقام بی‌هزینه نیست، اما کسی به او نگفته بود بهای واقعی این کینه، گاهی روح خودِ انسان است. سرانجام هیچ‌کس نمی‌داند فاتح این میدان شاه‌نشین تاریکی خواهد بود یا گردابی که قرار است همه‌چیز را با خود به کام مرگ بکشد؛ اما یک چیز قطعی است: شاه‌نشین تاریکی هرگز بازنده‌ی این بازی نخواهد بود.

تحلیل تماتیک

این رمان درباره‌ی چه موضوعی است؟

محور اصلی شاه‌نشین تاریکی، انتقام و فروپاشیِ زندگیِ کسانی است که گمان می‌کنند گذر زمان همه‌چیز را دفن می‌کند. داستان روایتی از دنیای تاریک مافیا، معاملات پنهان و بازی‌های مرگباری است که در آن جان انسان‌ها به اندازه‌ی یک شرط بی‌ارزش می‌شود؛ اما در لایه‌ای عمیق‌تر، یادآور این حقیقت است که حتی در سیاه‌ترین لحظه‌ها هیچ سقوطی پایان مطلق نیست، فقط شکل زنده ماندن تغییر می‌کند. این لحظه‌ای است که دشمنان قسم‌خورده‌ی چندساله، در برابر دشمنی بزرگ‌تر در یک سنگر قرار می‌گیرند؛ پژواک صلح در قالب دشمنی خانوادگی.

هدف نویسندگان: «انتقام از گذشته‌ای که هنوز زنده است و نفس می‌کشد؛ اثبات این‌که زمان زخم‌ها را التیام نمی‌بخشد، فقط کمک می‌کند جای دقیق آن‌ها را برای گشودن دوباره پیدا کنی.»

تاریخ نگارش: ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ — برچسب‌ها: رمان عاشقانه دارک رومنس، رمان مافیایی فارسی، ازدواج اجباری، انتقام خانوادگی، تعلیق روانی، اشتباهی گناه‌آلود، انتخاب‌های بی‌رحمانه، برملا شدن راز

نویسندگان اثر

نویسندگان رمان شاه‌نشین تاریکی

ک

کیانا بهمن‌زاد

نویسنده مشترک رمان

یکی از دو نویسنده‌ی شاه‌نشین تاریکی؛ با قلمی که فضاسازی تاریک و روان‌شناسی شخصیت‌های آسیب‌دیده را در کنار درام خانوادگی و مافیایی پیش می‌برد.

مشاهده پروفایل و سایر آثار ←
د

دیبا کاف

نویسنده مشترک رمان

نویسنده‌ی دوم این اثر مشترک؛ با تمرکز بر کشمکش‌های قدرت، انتقام و گره‌های عاطفیِ پرتعلیق در دل دنیای مافیایی داستان.

مشاهده پروفایل و سایر آثار ←
مقدمه رمان

مقدمه‌ی شاه‌نشین تاریکی

روزی که همه‌چیز در آتش سوخت و مرگ بر زندگی عزیزانم سایه انداخت، همه‌چیز تغییر کرد. من مُردم، قبل از آن‌که گلوله‌ای سهم قلبم باشد. از همان لحظه‌ای که خاک را روی پیکرشان ریختم، دیگر چیزی در من زنده نماند جز صبر... و صبر، خطرناک‌ترین شکل انتقام است، می‌دانی؟ مردم هنوز خیال می‌کنند انتقام سروصدا دارد، اما اشتباه می‌کنند؛ انتقام آرام است، آرام مثل دستی که گلوی دشمنش را می‌فشارد تا لحظه‌ی آخر نفسش را حس کند. من از خاک برخاسته‌ام؛ نه برای زندگی، بلکه برای یادآوری. یادآوری این‌که هر قطره خون، یک بدهی‌ست و من صبر کرده‌ام تا تمامشان را با بهره پس بگیرم. می‌دانم قرار است مرا هیولا بنامند؛ عجیب نیست، چون هیولاها همیشه همان‌هایی‌اند که از آتش بیرون آمدند و زنده ماندند. من همانم؛ وارث آتش، پادشاه زخم و نگهبان تاریکی جاودان. آن‌ها هم خواهند فهمید که مرگ، مهربان‌ترین بخش داستان من است. من شاه‌نشین تاریکی‌ها هستم و قرار است سایه‌ی قدرتم نورهای زیادی را زمین‌گیر کند... — از زبان شاه‌نشین تاریکی
شخصیت‌ها

شخصیت‌های کلیدی عمارت خون و زنجیر

👑 مرصاد

شاه‌نشین تاریکی

وارث آتش، پادشاه زخم و نگهبان تاریکی جاودان بر مقدرات افراد.

مردی سرد، مقتدر و باهوش که برای تقاص خون خانواده‌اش با بغدادی‌ها می‌جنگد.

✨ حورا

مادر جسور و شجاع

دختری قوی، صبور و مادری فداکار در تلاطم عمارت.

سکوت را به سپر بقا تبدیل کرده تا امنیت و آینده‌ی فرزندش حفظ شود.

♣️ رایان

هم‌پیمان و رفیق

رفیق صمیمی مرصاد و شریک به‌راه‌افتادن این آتش کینه.

مردی باتدبیر، وفادار و خونسرد؛ کاتالیزور اصلی بازی انتقام مرصاد.

♟️ فرحان بغدادی

مستبد خاندان

حاکم مطلق، سنگ‌دل و رئیس مافیایی عمارت بغدادی.

انسان‌ها را تنها مهره‌های شطرنج برای چیدمان قدرت خود می‌بیند.

🌸 اریکا

قربانی ناخواسته

دختری بی‌گناه که ناخواسته اسیر این شعله‌های سوزان می‌شود.

ورود او لایه‌های عاطفی پیش‌بینی‌نشده‌ای به زندگی مرصاد می‌افزاید.

💢 فرهود بغدادی

قربانی ازدواج اجباری

برادر شوهر حورا و عاشق ناکام عمارت.

سهمش از زندگی فقط حسرت عشق حورا بوده و مجبور به ازدواج اجباری است.

برشی از متن

برشی نفس‌گیر از متن رمان شاه‌نشین تاریکی

شرط بازی همین بود. برنده صاحب دخترک می‌شد. یه ورق روی میز انداختم. صدای برخوردش با سطح چوبی میز، دقیق و حساب‌شده، بین همه‌ی افرادی که دور میز نشسته بودند طنین انداخت. یکی از افراد با دیدن ورق رو شده نفسی گرفت، یکی قهقهه زد و بقیه با نگرانی پوفی کشیدند. تنها واکنش من سکوت بود؛ سکوتی که همیشه سنگین‌تر از هر صدایی شنیده می‌شد.

رایان با دیدن ورق رو شده، با خیال راحت به صندلی چرمی‌اش تکیه داد و یه ریسه دود از گوشه‌ی لبش بالا رفت. درحالی‌که نگاهش روی میز بود با لحن معنی‌داری گفت: «مرصاد، مطمئنی می‌خوای تا آخر بری؟» فقط نگاهش کردم؛ جواب من برای اکثر سوال‌ها همیشه یه نگاه بود، یه نگاه کوتاه اما پر وزن. ته دلش می‌دونست وقتی تصمیمی بگیرم، نه پول، نه قانون و نه حتی آدم‌ها جلودارم نمی‌شن.

یکی از مردانی که دور میز نشسته بود، با لهجه‌ی غلیظی رو به همه‌مون گفت: «من اگه دختره رو ببرم هفته‌ی اول می‌ریم ریو دو ژانیرو واسه جشن ساحلی... شاید دلش خواست برگرده پیش شما، اون موقع ارزونی خودتون.» بقیه خندیدند؛ ترکیب چندش‌آوری از مستی و شهوت. رایان مثل همیشه لبخند تمسخرآمیزی روی لب داشت، اما حالت صورت من هیچ تغییری نکرد.

دست چرخید و چرخید تا دوباره نوبت من شد. ورق بعدی رو آروم بالا آوردم. لبخند کوتاهی کنج لبم نشست؛ همون لبخند بی‌احساس همیشگی که به همه یادآوری می‌کرد من نمی‌برم، بلکه انتخاب می‌کنم کی ببازه. رایان دستی به ته‌ریشش کشید و گفت: «مرصاد، بازی سمت توعه... کارتت رو بنداز.»

این‌بار تکیه‌ام رو از صندلی گرفتم. به‌جای پرت کردن کارت روی میز، فقط یه ورق صاف وسط میز گذاشتم. صدای برخورد آخرین ورق به میز، انگار حکم قطع‌شدن نفس همه بود؛ همه با چشم‌های گرد شده به کارتی که رو کرده بودم خیره شده بودند. رایان با خونسردی تمام سیگارش رو خاموش کرد و کوتاه گفت: «تمومه.»

با خیال راحت به صندلیم تکیه زدم. از همون موقع که بازی شروع شده بود، از نظر من تموم شده بود؛ چون من هیچ‌وقت برای لذت یا برد پوکر بازی نمی‌کردم، بلکه برای مالکیت کارت می‌انداختم. مالکیت هرچیزی که روی اون شرط بسته شده بود؛ و در این لحظه مالکیت من دخترکی بود که با سر افتاده، غرق در سکوت و استرس، بهم می‌فهموند بعضی چهره‌ها قبل از شکست خوردن چقدر می‌تونن مظلوم باشن.

نقل‌قول از متن رمان شاه‌نشین تاریکی
قوانین دنیای داستان

قوانین حاکم بر دنیای شاه‌نشین تاریکی

  1. سکوت، زبان زنده و حاکم بر تمام ساکنان عمارت خون و زنجیر است.
  2. در این ساختار مافیایی، ارزش و احترام افراد با قدرت اسلحه معین می‌شود.
  3. پیروزی در زمینی که یک سر آن شاه‌نشین تاریکی ایستاده، تنها یک فرضیه‌ی محال است.
  4. هر قطره خونی که ریخته شود، روزی با بهره‌ پس گرفته خواهد شد.
برچسب‌ها

برچسب‌های مرتبط با رمان

رمان عاشقانه دارک رومنس رمان مافیایی فارسی ازدواج اجباری انتقام خانوادگی تعلیق روانی اشتباهی گناه‌آلود انتخاب‌های بی‌رحمانه برملا شدن راز رمان بزرگسال +۱۸
سوالات متداول

سوالات متداول درباره رمان شاه‌نشین تاریکی

داستان حول محور انتقام مردی موسوم به «شاه‌نشین تاریکی» از خاندان مافیایی بغدادی می‌چرخد؛ روایتی از قدرت، ازدواج اجباری و عشقی که در سایه‌ی خون و زنجیر شکل می‌گیرد.

این رمان اثر مشترک کیانا بهمن‌زاد و دیبا کاف است که هرکدام پروفایل جداگانه‌ای در نوول‌آنلاین دارند.

ژانر اصلی عاشقانه است و زیرژانرهای آن شامل دارک رومنس، مافیایی، انتقامی، ازدواج اجباری و بزرگسال می‌شود.

خیر. به دلیل خشونت مافیایی، تعلیق روانی عمیق و تم‌های دارک رومنس، مطالعه‌ی این اثر به افراد زیر ۱۸ سال توصیه نمی‌شود.

این نام، استعاره‌ای از زنجیرهای اسارت روانی، ازدواج‌های اجباری برای حفظ قدرت مافیایی و خون بی‌گناهانی است که در عمارت بغدادی‌ها جاری شده.

نمایش این حقیقت که زمان زخم‌ها را التیام نمی‌بخشد، بلکه فقط محل دقیق آن‌ها را برای گشودن دوباره مشخص می‌کند؛ و این‌که در تاریک‌ترین لحظه‌ها هم زندگی و بقا ممکن است.

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان شاه نشین تاریکی

دیبا کاف : ۲ ماه پیش

برای باز شدن پارت های قفل شده و همراهی تا آخر رمان شاه نشین تاریکی👇🏻
۱_اپلیکیشن دنیای رمان رو نصب کنید
۲_رمان شاه نشین تاریکی رو تو بخش رمان های آنلاین پیدا کنید و روی گزینه درخواست عضویت کلیک کنید
۳_به قسمت زنگوله شکل مراجعه کنید و پیام پشتیبانی رو مطالعه کنید
۴_مبلغ عضویت رو به شماره حساب درج شده در پیام واریز کنید
۵_روز و ساعت واریز رو ارسال کنید و منتظر عضویت بمونید این کار خیلی زود انجام میشه و بعد میتونید همه پارت های قفل شده رو باز کنید و تا آخر رمان همراه ما باشید❌️
همراه رمان شاه نشین تاریکی و شخصیت هاش باشید و از مطالعه رمان لذت ببرید❤️

نظرات رمان شاه نشین تاریکی
  • فاطیما

    0

    سلام وقت همگی بخیر چقدر این چندروز پارت گذاری رمانها کم شده نه!!☹️

    ۱۷ ساعت پیش
  • طنین

    در پارت 70

    خیلی رمانتون پر کشش و جذابه واقعا عالیه

    ۷ روز پیش
  • مریم

    در پارت 10

    رمان خیلی جذابیه من که خیلی خوشم ا ومد

    ۱ هفته پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    خوشحالم رمان رو دوست داشتید عزیزدلم

    ۱ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 300

    ولی خدایی خیلی دلم میخواد بفهمم نقشه مرصادمون چیه و چرا از شیخ متنفررهه

    ۲ هفته پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    خیلی زود مشخص میشه عزیزم

    ۱ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 300

    خوبه با خونریزی تموم نشد خیالم راحت شد خیلی نگران بودم😂😵 💫

    ۲ هفته پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    عزیزدلم

    ۱ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 300

    باید اعتراف کنم رایانو دست کم گرفته بودم😂😐

    ۲ هفته پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    بله

    ۱ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 290

    هنوز داری خواب شیخو میبینی🤣🤣اره عزیزم مرصاد عاشق شیخه داره خوابشو میبینه🤣

    ۲ هفته پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😂

    ۱ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 290

    حتی رایان هم متوجه خطرناک بودن حورا شده🤣💔البته حورا گناه داره کجاش خطرناکه دختر به این نازی😍

    ۲ هفته پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    تو این رمان هیچ شخصیتی رو زود قضاوت نکنید

    ۱ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 290

    عا رایان اومد 🥹😍😍 به به کاش یه چیز دیگه از خدا میتواستما 🤣❤️

    ۲ هفته پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😍

    ۱ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 280

    دلمم برای رایان تنگ شده بیارینش😭😭

    ۲ هفته پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    تو چند پارت جلوتر به داستان ملحق میشه

    ۱ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 280

    من شک ندارم امشب خواب مرصاد و حورا میبینم😂😂

    ۲ هفته پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😂

    ۱ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 280

    دروغ چرا اولین باره رمانی میخونم قلم دو نفر باشه اما شما فوق العاده اید اصلا دوگانگی نداره متن ها و روایت ها❤️

    ۲ هفته پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    خوشحالم رمان رو دوست داشتید عزیزم

    ۱ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 280

    عاشق رمانتونم خیلی پارت هاتونو دوست دارم🥹🥹💋

    ۲ هفته پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    لطف داری عزیزدلم

    ۱ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 280

    اقا وقتشه بگیم لیلیلیلیلیلی مبارکه یا زوده فعلا؟😂😂

    ۲ هفته پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    زوده

    ۱ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 270

    البته فرهود چون شیخو مبشناسه شاید نمیخواد حورا توی دردسر بیفته 🥲🥲

    ۲ هفته پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    ممکنه

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟