دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه چند قدم فاصله اثر دیبا کاف

رمان چند قدم فاصله

  • زبان فارسی
  • 217K 👁
  • 415 ❤️
  • 3.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه چند قدم فاصله

آلا، دختری که میان چرخ‌دنده‌های بی‌رحم سرنوشت گرفتار شده، برای نجات مادرش از باتلاق بدهی‌های میلیاردی، ناچار می‌شود پا روی قلب و غرورش بگذارد. او تن به معامله‌ای هولناک و بی‌بازگشت می‌دهد؛ قراردادی که قرار بود تنها یک توافق مالی باشد، اما به بهای ویرانی تمام باورهایش تمام می‌شود. در سوی دیگر این میدان، دانیال ایستاده است؛ مردی با روحی زخمی که سال‌هاست با سایه‌های تاریک گذشته‌اش می‌جنگد و حالا آلا را وجه‌المصالحه‌ی این نبرد کرده است. اما این تمام ماجرا نیست؛ دارا، کسی که سال‌ها از همان گذشته‌ی نفرین‌شده فرار کرده بود، با دیدن آلا در میانه‌ی این کارزار، دیگر نمی‌تواند سکوت کند. یک قرارداد اجباری، یک بارداری ناخواسته و رازی مگو که فاش شدنش همه‌چیز را دگرگون می‌کند، آلا را در بن‌بستی مرگبار قرار می‌دهد. او حالا میان دو راهیِ غیرممکنی گرفتار شده است: مردی که نامش در شناسنامه‌ی فرزندِ در شکمش ثبت شده، و مردی که بی‌قید و شرط، پناهِ لحظه‌های بی‌‌پناهی اوست. در این چند قدم فاصله تا خوشبختی یا سقوط، آلا باید انتخاب کند که قربانی بماند یا سرنوشتش را از نو بنویسد...

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

- ببینمت آلا چته تو؟ نگاتو ازم میدزدی چرا؟ انقدر زود خودت رو باختی؟
استخون بینیم بدجوری تیر میکشید و همین باعث میشد کاسه چشمام پر از اشک بشه.
نگاه خیره سام که تو تمام صورتم میدویید بیشتر بهمم میریخت و رو مخم بود که از کوره دررفتم و با لحن تندی زمزمه کردم.
- تو چی منی سام؟
یکم من من کرد اما جوابی نداشت که بهم بده.
پوزخندی زدم و سرم رو تکون دادم.
کوله ام رو از روی نیمکت برداشتم و در حالی که کاغذ پاره ها رو توش جا میدادم غر زدم.
- بلند شو… به جای اینکه مثل بز زل بزنی به من پاشو برو دنبال کار و زندگیت… امشب بله برون خواهرته مثلا… مامانت دست تنهاست کلی هم خرید داره… پاشو برو یه گوشه کارو بگیر تا صداش در نیومده.
زیپ کوله رو که بستم خودش رو از جلوی پام جمع و جور کرد و کنارم روی نیمکت نشست.
بعد از اینکه انگشتاش رو لای موهای پرپشتش کشید به نیمرخم خیره شد و گفت:
- امشب بله برون سهیلاست درست ولی چه ربطی به اینکه من چی توام داره؟
- اگه یکم باهوش بودی میگرفتی عزیز من… تو نه داداش منی… نه بابامی… نه شوهرم نه نامزدم نه خاطرخوام… نه هیچ کوفت و زهرمار دیگه ای پس حق نداری بشینی شبیه اینایی که گرگیجه گرفتن بهم زل بزنی و کاسه چه کنم چه کنم دستت بگیری
- تو اصلا فکر کن من داداشت خواهرم رو ول کنم؟
- دستت درد نکنه ولی تو داداش سهیلایی الانم اونه که بهت احتیاج داره نه من پس زودتر برو.
پوف کلافه اش رو کنار گوشم گفت و از روی نیمکت بلند شد.
کلید موتورش رو تو مشتش فشرد و گفت:
- حداقل بلند شو با همدیگه بریم خونه… اینجا بشینی قنبرک بگیری چیزی درست میشه مگه… فقط میشی نقل دهن بچه های دانشکده… پشتت چرت و پرت میبافن که زرباف فلان شده بیسار شده.
دستی به مقنعه ام کشیدم و در حالی که روی سرم مرتبش میکردم جواب دادم.
- خونه نمیام میخوام برم مطب اون مرتیکه بعدم اگرم میخواستم بیام خونه با تو نمی‌اومدم… اون دفعه که مامانت ترک موتورت دیدتم و با زبون بی‌زبونی از معصیت چسبیدن به نامحرم گفت پشت دستم رو داغ کردم که دیگه به موتورت نزدیکم نشم… حوصله غر زدنای الهه رو هم ندارم.
خودم رو به هر ضرب و زوری بود از رو نیمکت جمع و جور کردم و کوله ام رو روی دوشم انداختم.
نفسش رو فوت کرد و اخماش رو در هم کشید.
- تنها بری مطب اون مرتیکه که چی بشه… بیا سوار شو خودم میبرمت
- تو برو دنبال کارای سهیلا خودم میدونم با اون بی همه چیز چیکار کنم.
دیگه منتظر واینستادم که بخواد باهام چونه اومدنش رو بزنه.
به غر زدناش هم توجه ای نکردم و راه افتادم.
نمیدونم چه مرگم بود.
به جای اینکه استرس رفتن به مطب پاکزاد و روبرو شدن باهاش تو دلم باشه زهر حرف سام کامم رو تلخ کرده بود.
یعنی هنوزم نفهمیده بود چی تو دلم میگذره یا خودش رو به نفهمی زده بود؟
شاید میدونست و عامدانه از واژه داداش استفاده کرد که بهم بفهمونه چیزی که من حس میکنم نیست اما بود.
من که میدونستم یه چیزایی هست.
اصلا خودش بود که این حس رو به دل منم انداخت.
من که دنبال عشق و عاشقی نبودم.
اصلا حالیم نبود عشق چیه.
انقدر رفت و اومد و سر به سر دل بینوام گذاشت که به خودم اومدم و دیدم دیگه از پسرای چشم و ابرو مشکی بدم نمیاد.
نفهمیدم چی شد که حامد رمضانی پسر بوره دانشگاه دیگه به چشمم نیومد.
چشمم رو که باز کردم من موندم و یه دل از دست رفته و یه جفت چشم‌ منتظر که هرشب پای پنجره زل میزد به حیاط که سام برسه.
برسه و خیالم راحت بشه که امشبم بلایی سرش نیومده تو اون پیست خراب شده.
اصلا از همون پیست لعنتی دلم رفت براش.
همون روزی که به اصرار سهیلا رفتم که مسابقه دادنش رو ببینم.
همون لحظه که کلاه کاسکتش رو از سرش برداشت و با چشم هایی که برق میزد به منی که محو تماشا رقص موهای مجعدش رو پیشونیش بودم خیره شد.
انگار میخواست شوقش از برنده شدن رو با نگاهش به وجودم تزریق کنه.
همون یه نگاه شد آتیش و به جونم افتاد.
آتیشی که همه وجودم ازش گر گرفت و یه جوری تنم رو گرم کرد که بعد از اون نگاه دیگه هیچی از زندگی نفهمیدم.
مثل همین الان که انقدر گرم فکر کردن به اون نگاه و صاحبش شدم که نفهمیدم کی با پای پیاده به مطب پاکزاد رسیدم.
بی‌توجه به منشی که پشت میزش نشسته بود و با گوشیش مشغول بود پشت در اتاقش ایستادم.
در زدم که صدای بفرماییدش به گوش رسید.
در رو باز کردم و هیچ اهمیتی به منشی ندادم.
پشت میزش نشسته بود و مشغول نوشتن چیزی در برگه زیر دستش بود که با صدای قدم هام سرش رو بالا گرفت.
نیم‌ نگاهی انداخت و وقتی دید چه کسی وارد اتاق شده اشاره کرد منشی بیرون بره و کاری بهم نداشته باشه.
در اتاق که بسته شد چشم ازم برداشت و به نوشتن ادامه داد‌.
- چی از جون من و مادرم میخوای؟ نمیخوای دست از این بازی که راه انداختی برداری؟
هیچی نگفت و فقط ته ریشش رو لمس کرد.
انگار که من رو نمیبینه و صدام رو نمیشنوه.
جلو رفتم و خودکار رو از دستش کشیدم.
سرش رو که بالا گرفت خودکار رو روی میز پرت کردم.
- ما نباید تاوان کلاهبرداری یکی دیگه رو بدیم میفهمی؟
فقط بهم خیره نگاه کرد و باز هم سکوت کرده بود که عصبی شدم و کف دستم رو روی میزش کوبیدم.
- کری یا خودت رو زدی به کر بودن؟
- بهت یاد ندادن با بزرگترت چجوری حرف بزنی؟
- مگه به شما یاد دادن که نباید بیگناه رو با چوب گناهکار بزنی؟
- تر و خشک با هم میسوزن… لابد شنیدی دیگه
- آره شنیدم ولی یه کاری نکن تو این آتیشی که به پا کردی خودتم بسوزونم و خاکسترت کنم.
از رو صندلیش که بلند شد تکیه ام رو از میز گرفتم و کمی عقب کشیدم.
هیکل درشتش رو از پشت میز بیرون کشید و به طرفم اومد.
درست روبروم قرار گرفت و صورتش رو جلو آورد.
نیش خندی زد و شمرده شمرده گفت:
- تهدید کردن به قد و قوارت نمیاد.
خودم رو نباختم و تشر زدم.
- میتونم بهت نشون بدم که تهدید نیست… من چیزی واسه از دست دادن ندارم این داستان بخواد کش پیدا کنه خودت و مطبت و کل زندگیت رو یه جا میسوزونم
- اتفاقا من عاشق آتیش بازیم برعکس تو اهل بلوف زدنم نیستم میخوای امتحان کنیم ببینیم کی راست میگه؟
خشکم زده بود.
نمیدونستم‌ چی باید بگم.
مغزم قفل کرده بود و داشتم سعی میکردم لرزش دستام رو پنهون کنم.
- از این به بعد اندازه دهنت حرف بزن دختر جون مثل بابات نباش که لقمه گنده تر از دهنش برداشته و زده به چاک وگرنه مجبورم به توام‌ یاد بدم حرف گنده و لقمه گنده چه عواقبی میتونه داشته باشه.
پوزخند اعصاب خوردکنی زد و به طرف در اتاق رفت.
بازش کرد و به بیرون اشاره کرد.
بی‌حرف راهم رو کشیدم و از اتاقش بیرون زدم که قبل خارج شدنم از مطب گفت:
- وقت زیادی نمونده یا بدهی رو تسویه میکنید یا از الان به فکر کمپوت و کنسرو زندون مامانت باش.
زیر لب‌ عوضی زمزمه کردم و با درهم کوبیدن در مطب به راه افتادم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

معرفی جامع و خلاصه رمان چند قدم فاصله

رمان چند قدم فاصله، اثری پرکشش و نفس‌گیر به قلم دیبا کاف است که در ژانر اصلی عاشقانه و با بهره‌گیری از زیرژانرهای تاریک‌تر و عمیق‌تری نظیر ازدواج اجباری، روانشناختی و بزرگسال به رشته‌ی تحریر درآمده است. این رمان فراتر از یک روایت رمانتیک ساده، هزارتویی از احساسات متناقض را به تصویر می‌کشد و با برچسب‌هایی همچون عاشقانه، عشق و نفرت، و عشق ممنوعه، مخاطب را به قلب طوفانی از تصمیمات ویرانگر می‌برد.

داستان حول محور زندگی دختری به نام آلا می‌چرخد؛ دختری که میان چرخ‌دنده‌های بی‌رحم سرنوشت گرفتار شده و برای نجات مادرش از باتلاق بدهی‌های میلیاردی، ناچار می‌شود پا روی قلب و غرورش بگذارد. او تن به معامله‌ای هولناک و بی‌بازگشت با مردی به نام دانیال می‌دهد. قراردادی که قرار بود تنها یک توافق مالی باشد، اما به بهای ویرانی تمام باورهایش تمام می‌شود. دانیال مردی است با روحی زخمی که سال‌هاست با سایه‌های تاریک گذشته‌اش می‌جنگد و حالا آلا را وجه‌المصالحه‌ی این نبرد کرده است.

اما معادله زمانی پیچیده‌تر می‌شود که دارا، کسی که سال‌ها از همان گذشته‌ی نفرین‌شده فرار کرده بود، با دیدن آلا در میانه‌ی این کارزار دیگر نمی‌تواند سکوت کند. یک قرارداد اجباری، یک بارداری ناخواسته و رازی مگو که فاش شدنش همه‌چیز را دگرگون می‌کند، آلا را در بن‌بستی مرگبار میان دو مرد قرار می‌دهد؛ مردی که نامش در شناسنامه‌ی فرزندِ در شکمش ثبت شده، و مردی که بی‌قید و شرط پناهِ لحظه‌های بی‌‌پناهی اوست. هدف نویسنده از نگارش این اثر، روایت نبرد درونی و بیرونی دختری است که میان غرور، عشق و سرنوشت بی‌رحم گرفتار شده و باید در این «چند قدم فاصله» تا خوشبختی یا سقوط، راهی برای نجات خود پیدا کند.

اطلاعات تکمیلی: این اثر خواندنی در تاریخ بهمن ماه ۱۴۰۴ نگاشته شده و با توجه به مفاهیم عمیق روانشناختی، فضای تنش‌زا و موضوعات مطرح شده، مطالعه‌ی آن برای رده سنی +۱۶ سال توصیه می‌شود.

تحلیل و بررسی درونمایه داستان

محور اصلی رمان «چند قدم فاصله»، تقابل ویرانگر عشق و نفرت است. نویسنده با مهارت، مرز باریک میان کینه و دلبستگی را به چالش می‌کشد. در این رمان، قراردادها و اجبارهای بیرونی تنها کاتالیزوری برای بیداری طوفان‌های درونی شخصیت‌ها هستند. داستان نشان می‌دهد که چگونه فداکاری یک فرزند برای خانواده، می‌تواند او را به ورطه‌ی تاریک‌ترین انتخاب‌های اخلاقی و عاطفی بکشاند. مثلث پیچیده‌ی میان آلا، دانیال و دارا، نمادی از کشمکش روانشناختی انسان در مواجهه با تروماهای گذشته، حس مالکیت، و نیاز به پناهگاه است.

مقدمه رمان: بازی مهره‌ها در سایه‌ی سرنوشت

آدم ها مهره هایی هستند در بازی ای که قوانینش را هیچکس نمیداند آلا میان رازهای سنگین گذشته و سایه آینده گام برمیدارد در برابرش مردی ایستاده با روحی زخمی که هر حرکتش سکوت و آرامش را میشکند و هر نگاهش حریمی از حقیقت و دروغ را آشکار میکند و مردی دیگر که از گذشته ای نفرین شده فرار کرده و حالا برگشته تا بذر حقیقت را در خاک سرنوشت بکارد این داستان روایت لحظه هایی است که نمیتوانند در سکوت بمانند لحظه هایی که عشق و قدرت آدم ها را میان خوشبختی و سقوط میان وفاداری و خیانت میان امید و هراس به یک نقطه میرسانند

شخصیت‌های محوری داستان

آلا

تلاشگر و جسور

👤 دختری که برای نجات مادرش فداکاری بزرگی می‌کند.

⛓️ گرفتار در یک دوراهی مرگبار میان دو مرد و یک قرارداد شوم.

دانیال

🖤 مردی با روحی زخمی که با سایه‌های گذشته‌اش می‌جنگد.

⚖️ طراح قراردادی هولناک که آلا را وارد یک بازی بی‌رحمانه می‌کند.

دارا

مغرور و حمایتگر

🛡️ مردی که از گذشته فرار کرده اما برای دفاع از آلا بازمی‌گردد.

🕊️ پناهگاه بی‌قید و شرط آلا در دل طوفان‌ها.

برشی ملتهب و خواندنی از متن داستان

- کی قراره لهش کنه؟ تو؟
لحنش به قدری تمسخر آمیز بود که تنم گر گرفت و آتش خشم تو وجودم زبونه کشید.
فکری رو که همون لحظه به ذهنم رسیده بود به زبون آوردم و با نگاهم جفتشون رو تو آتیش خشمم سوزوندم.
- آره… من… دو سه هفته دیگه که جواب اون تست کوفتی دی ان ای بیاد و مشخص بشه بابای بچه منم عقدش میکنم… عقدش میکنم و به روح رعنا قسم یه روزگار سیاهی واسش میسازم که نقل دهن محافل خاله خان باجیا بشه…. بشین و تماشا کن دارا.
آلا تو خودش جمع شد و با چشم های وق زده بهم خیره شد.
ترسونده بودمش.
لبخندی از سر رضایت زدم که ناباورانه سر تکون داد و از آستین دارا آویزون شد.
برادر ساده من.
خیلی بیشتر از اونی که باید بهش بها داده بود.
- نفست رو میگیرم آلا زرباف… بختک میشم و می افتم به جونت… بلایی به سرت میارم که روزی صدبار آرزوی مرگ کنی.
آهسته هق زد که دارا کف هردو دستش رو بالا آورد و به تخت سینه ام کوبید.
- واسه چی داری تهدیدش میکنی؟ نمیفهمی تازه وضعیتش نرمال شده؟
مچ دستاش رو گرفتم و تو صورتش غریدم.
- مگه نگفتی پای گندی که بالا آوردم وایسم… میخوام همین کار رو بکنم
- با این مدلی که در پیش گرفتی گند بزرگتری میزنی
- دخالت نکن دارا.
فریادم دیوارهای اتاق رو لرزوند.
آلا از تخت پایین اومده بود و درست پشت دارا ایستاده بود.
پیراهنش تو دستاش بود و داشت سعی میکرد عقب نگهش داره.
با ضرب مچ دستاش رو رها کردم که کمی عقب رفت.
چند قدمی راه رفتم و دست آخر وقتی دیدم نمیتوتم خودم رو کنترل کنم مشتم رو روی میز فلزی کوبیدم.
- دیگه نمیتونم این دخالت های بیجات رو تحمل کنم... تا جواب تست نیومده بلیتت رو بگیر و برگرد به همون خراب شده ای که ازش اومدی… که اگه بمونی و به کارات ادامه بدی به روح بابا قسم ازت شکایت میکنم و دهن تو رو هم اندازه این دختره سرویس میکنم.
گفتم و منتظر نشدم که جواب بده.
حوصله کش اومدن بحث بینمون رو نداشتم.
توانی برام نمونده بود که بخوام بیشتر از این به جدال بینمون ادامه بدم.
در رو کوبیدم و بدون اینکه پشت سرم رو نگاه کنم از بخش بیرون زدم.
بی توجه به پرستارهایی که از کنارم عبور میکردند و گاهی بهم زیر چشمی نگاه میکردند خودم رو به محوطه رسوندم.
بیمارستان کوچیکی بود و حدس میزدم تا حالا همشون قضیه تست دی ان ای رو فهمیده باشن.
داستان بارداری یه دختر از یه مرد عقیم و تست دی ان ای گرفتن انقدر براشون جذاب بود که دهن به دهن بچرخه.
نفسم رو بیرون فرستادم و سوار ماشین شدم.
در رو محکم بستم و روی صندلی ولو شدم.
چند ثانیه فقط به شیشه جلو خیره موندم. دست هام روی فرمون قفل شده بود و حتی پلک هم نمیزدم.
نفس سنگینی کشیدم و دستم رو تو جیب پالتوم فروبردم.
پاکت سیگار رو بیرون کشیدم و یکی ازش درآوردم.
سیگار رو بین لب هام گذاشتم.
با فندک چندباری جرقه زدم تا بالاخره روشن شد.
اولین پک رو عمیق کشیدم.
دود رو توی سینه ام حبس کردم و چند لحظه بعد آهسته بیرونش دادم.
شیشه رو کمی پایین کشیدم.
هوای سرد با دود سیگار قاطی شد.
حرف هایی که به دارا زده بودم تو سرم تکرار شد.
گفته بودم برادر بزرگترشم و نمیخوام نابود شدنش رو ببینم.
برادری که مجبور شده بود برای در امان نگه داشتن برادرش یه دختر رو تهدید کنه.
پک بعدی رو محکم تر زدم.
تصویر نگاهش به آلا پشت چشمم جون گرفت.
اونجوری که نگاهش کرده بود تنم رو میلرزوند.
دستم رو ازروی فرمون برداشتم و مشت کوبیدم.
سیگار بین انگشتام لرزید اما نیفتاد.
- عقدش میکنم.
گفتم و دود رو با خشم بیرون دادم.

از متن رمان چند قدم فاصله - قلم دیبا کاف

پرسش‌های متداول (FAQ)

این رمان روایتگر زندگی دختری به نام آلاست که برای نجات مادرش از بدهی، تن به قراردادی هولناک با مردی خشن به نام دانیال می‌دهد. داستان با یک بارداری ناخواسته، ازدواج اجباری و حضور شخص سومی به نام دارا (برادر دانیال) به یک مثلث پیچیده از عشق، نفرت و انتقام تبدیل می‌شود.

ژانر اصلی این رمان «عاشقانه» است که با زیرژانرهای «روانشناختی» و «ازدواج اجباری» ترکیب شده است. با توجه به فضای تاریک، تنش‌های عصبی بالا و درون‌مایه داستان، مطالعه‌ی آن برای رده سنی بالای ۱۶ سال (+۱۶) توصیه می‌شود.

دانیال مردی خشن و آسیب‌دیده است که آلا را با یک قرارداد و بارداری ناخواسته در تنگنا قرار داده و تهدید می‌کند. در مقابل، دارا مردی حمایتگر است که تلاش می‌کند از آلا در برابر خشم و نقشه‌های ویرانگر دانیال محافظت کند، که این تقابل آلا را در یک دوراهی سخت قرار می‌دهد.

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان چند قدم فاصله
  • مهتاب کریمی

    0

    واقعا عالیه ممنون از نویسنده ی عزیز

    ۱ هفته پیش
  • شیدا

    در پارت 891

    واای واسه دانیال اتفاقی افتاده؟؟! 😪🫣 چون از آلا ک الان جدا شد حالشم خوب بود

    ۲ هفته پیش
  • شیدا

    در پارت 820

    تفلی آلا ک یک روز خوش بعداز مرگ مادرش ندیده بنظرم بخاطر سرطان حتما باید سقط کنه بعدش دیگه دلیلی نداره کنار دانیال زندگی کنه طلاق میگیره با دارا زندگی میکنه دانیال هم با عشق اولش فوژان

    ۲ هفته پیش
  • شیدا

    در پارت 810

    ای واای تازه داشت دانیال یکم رفتارش رو با آلا درست می کرد دارا پیداش شد قلمت مانا دیباجان هرپارت سوپرایز میشیم

    ۲ هفته پیش
  • ستاره

    در پارت 800

    درسته خیلی از مردها به بهانه سردی و یا بارداری یا کم توجهی زنهاشون خیانت میکنن ویا برعکس زن هایی رو دیدم که برای خیانتشون دلیل آوردن خائن ذاتش خائنه دنبال بهانه می گرده مثل جمشید در نیسان ابی زنش هم عاشقش بود وهم خوشگل ورمانتیک بهش خیانت کرد ولی رضا خرسند زنش روخوش بهش نمی داد ولی خائن نشد

    ۳ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    الان کی به کی خیانت کرده؟

    ۳ ماه پیش
  • شیدا

    در پارت 800

    دقیقا ؟؟!🤔🫣😮 منم متوجه نمیشم چرا رو حرف زدن دونفر کلمه خیانت ک خیلیم سنگینه رو میزارید یعنی چی بنظرم یکم ب احتیاط تر قضاوت کنیم دیگران رو دنیا قشنگتر میشه

    ۲ هفته پیش
  • شیدا

    در پارت 590

    واای من دلم یک لحظه ریخت گفتم الانک دانیال پشت دره🫣 اومده بامدرک عقدش کنه آلا رو

    ۲ هفته پیش
  • Maryam

    0

    خیلی قشنگ بود غصه دارم که تموم شد

    ۲ هفته پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    خوشحالم رمان رو دوست داشتید عزیزدلم

    ۲ هفته پیش
  • ش س

    در پارت 460

    بدرک ک ایست قلبی شده مگ مجبور بودن ک اونموقع تماس بگیرند صب نمیشد اون خبر رو بهش بدن

    ۲ هفته پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    آلای طفلی

    ۲ هفته پیش
  • شیدا

    در پارت 250

    ای واای اگ واقعیت داشته باشه ک پسر اسماعیله. نامشروع وهیچ ارثی از احمد هم بهش نمیرسه ممنون از قلم زیبات نویسنده عزیز

    ۳ هفته پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    قربونتون برم عزیزم

    ۲ هفته پیش
  • Mohad 76

    در پارت 910

    خسته نباشید عالی بودش لذت بردم 🌺💖

    ۴ هفته پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    🫶🏻

    ۴ هفته پیش
  • Mohad 76

    در پارت 420

    رشت زیبای ما😍گیلان همیشه سرسبز و بارونی💖

    ۱ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😍

    ۴ هفته پیش
  • Mohad 76

    در پارت 110

    خیلی این پارت درد و ناراحتی داشت 🥲💔

    ۱ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    🫠

    ۱ ماه پیش
  • Mohad 76

    در پارت 110

    مچکرم عزیزم 💖

    ۱ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    🫶🏻

    ۴ هفته پیش
  • Mohad 76

    در پارت 110

    آخ که این اتاق عمل قلب باز عزیزدل منم ازم گرفت،وقتی دکتر اومد بیرون با آلا حرف زد و شوک آلا برگشتم به ۲سال قبل خودم 😭😭

    ۱ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    روحشون شاد باشه

    ۱ ماه پیش
  • ابرا

    در پارت 540

    نمی دونم ولی فکر کنم این دارا داداش الا هست دانیال دروغ گفته آخه این عشق نیست اینا اشتباه گرفتن حس رو

    ۲ ماه پیش
  • ابرا

    در پارت 510

    دانیال روحش از بچگی مریض بوده یکی باید بهش کمک می کرد اگه فرار کنند که بدتر میشه

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟