از متن رمان چند قدم فاصله - قلم دیبا کاف- کی قراره لهش کنه؟ تو؟
لحنش به قدری تمسخر آمیز بود که تنم گر گرفت و آتش خشم تو وجودم زبونه کشید.
فکری رو که همون لحظه به ذهنم رسیده بود به زبون آوردم و با نگاهم جفتشون رو تو آتیش خشمم سوزوندم.
- آره… من… دو سه هفته دیگه که جواب اون تست کوفتی دی ان ای بیاد و مشخص بشه بابای بچه منم عقدش میکنم… عقدش میکنم و به روح رعنا قسم یه روزگار سیاهی واسش میسازم که نقل دهن محافل خاله خان باجیا بشه…. بشین و تماشا کن دارا.
آلا تو خودش جمع شد و با چشم های وق زده بهم خیره شد.
ترسونده بودمش.
لبخندی از سر رضایت زدم که ناباورانه سر تکون داد و از آستین دارا آویزون شد.
برادر ساده من.
خیلی بیشتر از اونی که باید بهش بها داده بود.
- نفست رو میگیرم آلا زرباف… بختک میشم و می افتم به جونت… بلایی به سرت میارم که روزی صدبار آرزوی مرگ کنی.
آهسته هق زد که دارا کف هردو دستش رو بالا آورد و به تخت سینه ام کوبید.
- واسه چی داری تهدیدش میکنی؟ نمیفهمی تازه وضعیتش نرمال شده؟
مچ دستاش رو گرفتم و تو صورتش غریدم.
- مگه نگفتی پای گندی که بالا آوردم وایسم… میخوام همین کار رو بکنم
- با این مدلی که در پیش گرفتی گند بزرگتری میزنی
- دخالت نکن دارا.
فریادم دیوارهای اتاق رو لرزوند.
آلا از تخت پایین اومده بود و درست پشت دارا ایستاده بود.
پیراهنش تو دستاش بود و داشت سعی میکرد عقب نگهش داره.
با ضرب مچ دستاش رو رها کردم که کمی عقب رفت.
چند قدمی راه رفتم و دست آخر وقتی دیدم نمیتوتم خودم رو کنترل کنم مشتم رو روی میز فلزی کوبیدم.
- دیگه نمیتونم این دخالت های بیجات رو تحمل کنم... تا جواب تست نیومده بلیتت رو بگیر و برگرد به همون خراب شده ای که ازش اومدی… که اگه بمونی و به کارات ادامه بدی به روح بابا قسم ازت شکایت میکنم و دهن تو رو هم اندازه این دختره سرویس میکنم.
گفتم و منتظر نشدم که جواب بده.
حوصله کش اومدن بحث بینمون رو نداشتم.
توانی برام نمونده بود که بخوام بیشتر از این به جدال بینمون ادامه بدم.
در رو کوبیدم و بدون اینکه پشت سرم رو نگاه کنم از بخش بیرون زدم.
بی توجه به پرستارهایی که از کنارم عبور میکردند و گاهی بهم زیر چشمی نگاه میکردند خودم رو به محوطه رسوندم.
بیمارستان کوچیکی بود و حدس میزدم تا حالا همشون قضیه تست دی ان ای رو فهمیده باشن.
داستان بارداری یه دختر از یه مرد عقیم و تست دی ان ای گرفتن انقدر براشون جذاب بود که دهن به دهن بچرخه.
نفسم رو بیرون فرستادم و سوار ماشین شدم.
در رو محکم بستم و روی صندلی ولو شدم.
چند ثانیه فقط به شیشه جلو خیره موندم. دست هام روی فرمون قفل شده بود و حتی پلک هم نمیزدم.
نفس سنگینی کشیدم و دستم رو تو جیب پالتوم فروبردم.
پاکت سیگار رو بیرون کشیدم و یکی ازش درآوردم.
سیگار رو بین لب هام گذاشتم.
با فندک چندباری جرقه زدم تا بالاخره روشن شد.
اولین پک رو عمیق کشیدم.
دود رو توی سینه ام حبس کردم و چند لحظه بعد آهسته بیرونش دادم.
شیشه رو کمی پایین کشیدم.
هوای سرد با دود سیگار قاطی شد.
حرف هایی که به دارا زده بودم تو سرم تکرار شد.
گفته بودم برادر بزرگترشم و نمیخوام نابود شدنش رو ببینم.
برادری که مجبور شده بود برای در امان نگه داشتن برادرش یه دختر رو تهدید کنه.
پک بعدی رو محکم تر زدم.
تصویر نگاهش به آلا پشت چشمم جون گرفت.
اونجوری که نگاهش کرده بود تنم رو میلرزوند.
دستم رو ازروی فرمون برداشتم و مشت کوبیدم.
سیگار بین انگشتام لرزید اما نیفتاد.
- عقدش میکنم.
گفتم و دود رو با خشم بیرون دادم.
خلاصه رمان عاشقانه چند قدم فاصله
آلا، دختری که میان چرخدندههای بیرحم سرنوشت گرفتار شده، برای نجات مادرش از باتلاق بدهیهای میلیاردی، ناچار میشود پا روی قلب و غرورش بگذارد. او تن به معاملهای هولناک و بیبازگشت میدهد؛ قراردادی که قرار بود تنها یک توافق مالی باشد، اما به بهای ویرانی تمام باورهایش تمام میشود. در سوی دیگر این میدان، دانیال ایستاده است؛ مردی با روحی زخمی که سالهاست با سایههای تاریک گذشتهاش میجنگد و حالا آلا را وجهالمصالحهی این نبرد کرده است. اما این تمام ماجرا نیست؛ دارا، کسی که سالها از همان گذشتهی نفرینشده فرار کرده بود، با دیدن آلا در میانهی این کارزار، دیگر نمیتواند سکوت کند. یک قرارداد اجباری، یک بارداری ناخواسته و رازی مگو که فاش شدنش همهچیز را دگرگون میکند، آلا را در بنبستی مرگبار قرار میدهد. او حالا میان دو راهیِ غیرممکنی گرفتار شده است: مردی که نامش در شناسنامهی فرزندِ در شکمش ثبت شده، و مردی که بیقید و شرط، پناهِ لحظههای بیپناهی اوست. در این چند قدم فاصله تا خوشبختی یا سقوط، آلا باید انتخاب کند که قربانی بماند یا سرنوشتش را از نو بنویسد...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 91
فرودگاه شلوغ بودو پر بود از صدای چرخ چمدونا روی زمین و اعلام پروازها و آدمایی که یا عجله داشتن یا داشتن خداحافظی میکردند. برای من اما همه چیز انگار توی یه مه کمرنگ فرو رفته بود. دستم توی دست دارا بود ولی نگاهم روی دانیال قفل شده بود. کنار فوژان ایستاده بود. مرتب و آروم و همونقدر آشنا و همونقدر غر...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 90
آلا: "شش ماه بعد" در پشت سرم بسته شد که وسط خونه ایستادم. خونه ای که بوی تازگی میداد. بوی شروع. کفش های سفیدم رو از پام درآوردم و چند قدم جلو رفتم. دلم میخواست بدوم. جیغ بزنم. بخندم ولی بغضی عجیب گلوم رو گرفته بود. به طرفش چرخیدم. هنوز کنار در ایستاده بود و فقط نگاهم میکرد. - چرا اینجوری نگام می...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 89
دانیال جلوتر رفت و روبروی میز کار محضردار نشست که آلا رو کنارم نگه داشتم. صندلی کناری رو براش عقب کشیدم و آروم نشوندمش که نفس آرومی کشید و به میز نگاه کرد. محضردار شروع به توضیح دادن کرد. کلماتش رسمی و بیروح بود. - با توجه به درخواست طرفین سند طلاق توافقی آماده امضاست. چشمم به نیمرخ دانیال کشیده...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان چند قدم فاصله - پارت 88
دارا: "چند ماه بعد" به محض اینکه پام رو توی بخش مورد نظرم گذاشتم موج سنگینی به صورتم خورد. تمام ذهنم درگیر آلا شد. مدتی از عملش گذشته بود ولی هنوز اون تصویر لعنتی از ذهنش پاک نشده بود. اون اتاق و لحظه ای که فهمید بچه اش دیگه نیست. برای لحظه ای چشم هام رو بستم. چشم که باز کردم دیدمش. روی تخت نشسته...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
معرفی جامع و خلاصه رمان چند قدم فاصله
رمان چند قدم فاصله، اثری پرکشش و نفسگیر به قلم دیبا کاف است که در ژانر اصلی عاشقانه و با بهرهگیری از زیرژانرهای تاریکتر و عمیقتری نظیر ازدواج اجباری، روانشناختی و بزرگسال به رشتهی تحریر درآمده است. این رمان فراتر از یک روایت رمانتیک ساده، هزارتویی از احساسات متناقض را به تصویر میکشد و با برچسبهایی همچون عاشقانه، عشق و نفرت، و عشق ممنوعه، مخاطب را به قلب طوفانی از تصمیمات ویرانگر میبرد.
داستان حول محور زندگی دختری به نام آلا میچرخد؛ دختری که میان چرخدندههای بیرحم سرنوشت گرفتار شده و برای نجات مادرش از باتلاق بدهیهای میلیاردی، ناچار میشود پا روی قلب و غرورش بگذارد. او تن به معاملهای هولناک و بیبازگشت با مردی به نام دانیال میدهد. قراردادی که قرار بود تنها یک توافق مالی باشد، اما به بهای ویرانی تمام باورهایش تمام میشود. دانیال مردی است با روحی زخمی که سالهاست با سایههای تاریک گذشتهاش میجنگد و حالا آلا را وجهالمصالحهی این نبرد کرده است.
اما معادله زمانی پیچیدهتر میشود که دارا، کسی که سالها از همان گذشتهی نفرینشده فرار کرده بود، با دیدن آلا در میانهی این کارزار دیگر نمیتواند سکوت کند. یک قرارداد اجباری، یک بارداری ناخواسته و رازی مگو که فاش شدنش همهچیز را دگرگون میکند، آلا را در بنبستی مرگبار میان دو مرد قرار میدهد؛ مردی که نامش در شناسنامهی فرزندِ در شکمش ثبت شده، و مردی که بیقید و شرط پناهِ لحظههای بیپناهی اوست. هدف نویسنده از نگارش این اثر، روایت نبرد درونی و بیرونی دختری است که میان غرور، عشق و سرنوشت بیرحم گرفتار شده و باید در این «چند قدم فاصله» تا خوشبختی یا سقوط، راهی برای نجات خود پیدا کند.
اطلاعات تکمیلی: این اثر خواندنی در تاریخ بهمن ماه ۱۴۰۴ نگاشته شده و با توجه به مفاهیم عمیق روانشناختی، فضای تنشزا و موضوعات مطرح شده، مطالعهی آن برای رده سنی +۱۶ سال توصیه میشود.
تحلیل و بررسی درونمایه داستان
محور اصلی رمان «چند قدم فاصله»، تقابل ویرانگر عشق و نفرت است. نویسنده با مهارت، مرز باریک میان کینه و دلبستگی را به چالش میکشد. در این رمان، قراردادها و اجبارهای بیرونی تنها کاتالیزوری برای بیداری طوفانهای درونی شخصیتها هستند. داستان نشان میدهد که چگونه فداکاری یک فرزند برای خانواده، میتواند او را به ورطهی تاریکترین انتخابهای اخلاقی و عاطفی بکشاند. مثلث پیچیدهی میان آلا، دانیال و دارا، نمادی از کشمکش روانشناختی انسان در مواجهه با تروماهای گذشته، حس مالکیت، و نیاز به پناهگاه است.
مقدمه رمان: بازی مهرهها در سایهی سرنوشت
آدم ها مهره هایی هستند در بازی ای که قوانینش را هیچکس نمیداند آلا میان رازهای سنگین گذشته و سایه آینده گام برمیدارد در برابرش مردی ایستاده با روحی زخمی که هر حرکتش سکوت و آرامش را میشکند و هر نگاهش حریمی از حقیقت و دروغ را آشکار میکند و مردی دیگر که از گذشته ای نفرین شده فرار کرده و حالا برگشته تا بذر حقیقت را در خاک سرنوشت بکارد این داستان روایت لحظه هایی است که نمیتوانند در سکوت بمانند لحظه هایی که عشق و قدرت آدم ها را میان خوشبختی و سقوط میان وفاداری و خیانت میان امید و هراس به یک نقطه میرسانند
شخصیتهای محوری داستان
آلا
تلاشگر و جسور👤 دختری که برای نجات مادرش فداکاری بزرگی میکند.
⛓️ گرفتار در یک دوراهی مرگبار میان دو مرد و یک قرارداد شوم.
دانیال
مرموز و خشن🖤 مردی با روحی زخمی که با سایههای گذشتهاش میجنگد.
⚖️ طراح قراردادی هولناک که آلا را وارد یک بازی بیرحمانه میکند.
دارا
مغرور و حمایتگر🛡️ مردی که از گذشته فرار کرده اما برای دفاع از آلا بازمیگردد.
🕊️ پناهگاه بیقید و شرط آلا در دل طوفانها.
برشی ملتهب و خواندنی از متن داستان
پرسشهای متداول (FAQ)
این رمان روایتگر زندگی دختری به نام آلاست که برای نجات مادرش از بدهی، تن به قراردادی هولناک با مردی خشن به نام دانیال میدهد. داستان با یک بارداری ناخواسته، ازدواج اجباری و حضور شخص سومی به نام دارا (برادر دانیال) به یک مثلث پیچیده از عشق، نفرت و انتقام تبدیل میشود.
ژانر اصلی این رمان «عاشقانه» است که با زیرژانرهای «روانشناختی» و «ازدواج اجباری» ترکیب شده است. با توجه به فضای تاریک، تنشهای عصبی بالا و درونمایه داستان، مطالعهی آن برای رده سنی بالای ۱۶ سال (+۱۶) توصیه میشود.
دانیال مردی خشن و آسیبدیده است که آلا را با یک قرارداد و بارداری ناخواسته در تنگنا قرار داده و تهدید میکند. در مقابل، دارا مردی حمایتگر است که تلاش میکند از آلا در برابر خشم و نقشههای ویرانگر دانیال محافظت کند، که این تقابل آلا را در یک دوراهی سخت قرار میدهد.
آخرین اطلاعیهی رمان چند قدم فاصله
خبر خوب برای رمان دوست ها و طرفدارای رمان های دیبا کاف📚✨
اگه مدت هاست میخوای رمان های من رو بخونی الان بهترین وقته چون با ۳۰٪ تخفیف میتونی تهیه شون کنی 🫶
این رمان ها رو با کلی عشق و وسواس نوشتم و مطمئنم اگه شروعش کنی دلت نمیخواد زمینش بذاری اگه دنبال یه داستانی هستی که درگیرت کنه با شخصیت هاش زندگی کنی و تا مدت ها توی ذهنت بمونه بخونیشون این تخفیف همیشگی نیست پس اگه دوست داشتی بخونی الان بهترین فرصته که با قیمت خیلی بهتر تهیه کنی
📌 ۳۰٪ تخفیف فقط برای مدت 3 روز روی همه رمان های داخل اپلیکیشن و فایل ها برای خرید فایل به خودم پیام خصوصی ارسال کنید❤️

دیبا کاف | نویسنده رمان
🫶🏻
۶ روز پیشMohad 76
در پارت 420رشت زیبای ما😍گیلان همیشه سرسبز و بارونی💖
۳ هفته پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
😍
۱ هفته پیشMohad 76
در پارت 110خیلی این پارت درد و ناراحتی داشت 🥲💔
۳ هفته پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
🫠
۳ هفته پیشMohad 76
در پارت 110مچکرم عزیزم 💖
۳ هفته پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
🫶🏻
۱ هفته پیشMohad 76
در پارت 110آخ که این اتاق عمل قلب باز عزیزدل منم ازم گرفت،وقتی دکتر اومد بیرون با آلا حرف زد و شوک آلا برگشتم به ۲سال قبل خودم 😭😭
۳ هفته پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
روحشون شاد باشه
۳ هفته پیشابرا
در پارت 540نمی دونم ولی فکر کنم این دارا داداش الا هست دانیال دروغ گفته آخه این عشق نیست اینا اشتباه گرفتن حس رو
۱ ماه پیشابرا
در پارت 510دانیال روحش از بچگی مریض بوده یکی باید بهش کمک می کرد اگه فرار کنند که بدتر میشه
۱ ماه پیشمحرابی
در پارت 512اوه میخوان دربرن خدا به داد برسه دانیال قاط میزنه. الهی بگردم که دارا دلش رفته برای آلا خب. ممنون عزیزم زیبا بود
۳ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
فدات شم عزیزم
۳ ماه پیشابرا
در پارت 510نمی دونم چرا نمی تونم بپذیرم که دارا به آلا به چشم عشق نگاه کنه اون باید از اول فکر می کرد که این با داداشش بوده حرمت داداشش نگه می داشت اگه کمکی هم می کرد از روی انسان بودن یا کمک به هر دو تاشون باید می شد نه اینجوری که اینا دانیال رو بدتر داغون می کنن
۱ ماه پیشابرا
در پارت 410الارو دوست داره اما این حس رو نمی پذیره داره باخشم خودش رو توجیه می کنه اون محبت دارا رو نمی تونه ببینه چون دوستش داره
۱ ماه پیشابرا
در پارت 410سلام تا اینجای داستان خیلی قشنگ بود با همه چیزش دوستش داشتم ولی بیشتر از اینکه از دانیال ناراحت باشم دلم بحالش می سوزه اون تو بچگیش چیزی دیده که زهنش مریض شده کسی نبوده کمکش کنه مادرش که اونجوری ازش نام امید شده زنشم با سرطان از بین رفت نیاز داره محبت ببینه تا دلش نرم بشه همین الآنم الا رو دوست داره
۱ ماه پیشارتمیس
0سلام خسته نباشید من رمان تون خیلی دوست داشتم میشه حداقل هفته یک بار پارت رایگان بزارین🥹🤎
۲ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
رمان تکمیل شده عزیزدلم امکان انجام همچین کاری نیست
۲ ماه پیشانیا
0سلام میشه رمان حداقل هفته یک بار یک پارت رایگان بزارین لطفاااااااااااااااااا🥹🫠
۲ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
این رمان تکمیل شده عزیزدلم
۲ ماه پیشزهرا
در پارت 900اینکه ایندفعه شخصیت اصلی اون شخصیت غد و مغرور داستان های همیشگی نبود جالبترش کرده یچی جدید
۲ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
خوشحالم دوست داشتید
۲ ماه پیشزهرا
در پارت 870من خیلی شخصیت دانیال و دوست دارم کلا عاشقشم روانیه 😍🥹
۲ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
عزیزممم
۲ ماه پیشزهرا
در پارت 531آلای کم عقل آلای کم عقل
۲ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
😂
۲ ماه پیشزهرا
در پارت 460فککنم منم حامله ام خیییلی خوب بودددد
۲ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
😂
۲ ماه پیش
Mohad 76
در پارت 910خسته نباشید عالی بودش لذت بردم 🌺💖