دوست داشتی؟
رمان عاشقانه وداد مذنب (دوست داشتن گناهکار) اثر عاطفه میرزائی

رمان وداد مذنب (دوست داشتن گناهکار)

  • زبان فارسی
  • 159.6K 👁
  • 1.3K ❤️
  • 1.2K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه وداد مذنب (دوست داشتن گناهکار)

قرعه بخت و اقبال زندگی این بار به نام او درآمده بود تا برگزیده‌ای باشد برای مشق کردن ورق زندگی دیگری، اما نجات خودش در منجلاب افتاده‌ی آن سیاه چال سرنوشت چه می‌شد؟ در آن بیابان برهوت که سکوتش غرقاب دل و جانش شده بود تا چشم کار می‌کرد سراب بود و توهم عشق برای سیراب شدن عطش را در خودش بیشتر می‌کرد. کاش برسد پاییز و عاشقانه‌هایش و رقص را در میان برگ‌های رنگارنگ به تصویر بکشد... !

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
نه گناهم آن‌چیزی بود که در ظلمات دل‌هایشان آفریده بودند و نه آن آدم بودم که سیبشان را از بهشت توخالی خیالی‌شان ربوده باشم. مرا راندند تا در باتلاق سیاهی به نام زندگی محبوس شوم. و ای تو آفتاب زندگانی‌ام! تو بودی همان که با وجود گرمت مرا بدِ خوب‌تر از خوب خواندی... !
عیبِ رندان مَکُن ای زاهدِ پاکیزه‌ سرشت
که گناهِ دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن دِرَوَد عاقبتِ کار، که کِشت
(حافظ)
-----------
سرش را از روی تپه‌ی خاکی نمور مقابلش بلند کرد. با پشت دست گلبرگ‌های سرخ گِل‌آلود را از پیشانی‌اش پاک کرد. صدای مویه‌ی زنی که از بین کلمات سوزناکش پیدا بود داغ پدر در سی*ن*ه دارد، نگاه نم‌دارش را به آن‌سو کشاند. چشمان پیله انداخته‌اش از شدت گریه می‌سوخت و رد اشک‌های نشسته بر روی صورتش با برخورد باد به زق‌زق افتاده‌بود. نگاهش به صاحب صدا، فرد سیاه‌پوش، که یک ردیف جلوتر که سر بر روی سنگ مزار مقابلش گذاشته‌بود و با بی‌قراری کلمه‌ی مقدس پدر را به زبان می‌آورد، افتاد. با قلبی فشرده و چانه‌ای لرزان، نگاه از آن‌سو گرفت و به محیط اطرافش چشم دوخت. تنش از دیدن مزارهای خالی سیمانی سست شد. همیشه از مرگ و فراموش شدن واهمه داشت. نگاه از مزارها گرفت و توجه‌اش به درختان که با پیچ و تاب غریب، شاخ و برگ‌های خود را به دست باد سپرده و از این‌سو به آن‌سو تاب می‌خوردند و فضای سرد قبرستان را سنگین و خفقان‌تر کرده‌بودند، جلب شد. آه سوزناکش را پر صدا بیرون داد. دستی بر روی تپه‌ی خاکی مقابلش که تنها مزار بی‌سنگ آن‌ اطراف بود، کشید و با بغضی که همچون پیچک گلویش را می‌فشرد، آرام لب زد:
- مامان دلتنگتم شدید!
با نیشخندی عمیق لب قلوه‌ای و خوش‌حالت صورتی‌رنگش را به دندان گرفت. مژه‌های بلند و مشکی‌اش را بر روی هم فشرد. قطره‌ اشکی داغ از گوشه‌ی چشم راستش بر روی گونه‌ی یخ‌زده‌اش غلتید.
- اگه الان بودی می‌گفتی، آدم عاقل مگه تو این سرمای پاییز از خونه بیرون میره؟
با یادآوری خاطرات نه چندان دور با مادرش و بغضی که بر گلویش چنبره زده‌بود و راه نفسش را بسته‌بود، هر لحظه امکان داشت خفه شود. گویی میان یکی از همین قبرهای سرد و تاریک اسیر بود. زیپ درشت بارانی‌ مشکی‌اش را پایین کشید و یقه‌ی گرد بافت مشکی‌اش را کمی جلو کشید. دم و بازدم عمیقی کرد. سرش را رو به آسمان ابری بلند کرد. حال و هوایش عجیب شبیه آسمان تیره و تار بود. صدای جمعیتی که در فاصله‌ی دور از او«لااله الاّ اللّه» گویان درحال حمل تابوتی به‌سوی مزار ابدی‌اش بودند، به گوشش خورد؛ مو بر بدنش سیخ شد و به حال بدش دامن زد. برگ زردرنگی رقصان با وزش باد بر روی شانه‌اش نشست. برگ را برداشت و در‌حالی‌که آن را میان مشت لرزانش خرد می‌کرد، آب دهانش را قورت داد و نجواگونه لب زد:
- بیست روزه این زیری و بیست سال به من گذشت. اما خیالت از جهت من راحت باشه! خونه‌ی کوچیکمون حالا شده سر پناه همیشگیم. حاجی... .
- گونش!
کلافه چشم در حدقه چرخاند و با حرص سر بلند کرد و با تن صدای آرام اما محکمش، لب زد:
- مگه خواهش نکردم جلوی ورودی بمونی تا من بیام؟
دختر جوان ریز نقشی که مورد خشم او قرار گرفته‌بود، کلاه هودی سرمه‌ای‌رنگش را بر روی کلاه بافت مشکی‌اش کشید و از کنار مزار مرد مسنی که عکسش بر روی سنگ‌ سفید حک شده‌بود، رد شد و جلو آمد و حق به جانب گفت:
- نیم ساعته منو رد کردی تا تنها باشی، تمومش کن دیگه.
از جایش برخاست و زیپ بارانی‌اش را بالا کشید. ابروهای هلالی و پر مشکی‌اش را که این روزها نامرتب شده‌بودند، درهم کشید و گفت:
- دلتنگ مامانمم! پس مجبورم با قبر سردش رفع دلتنگی کنم راضیه‌خانم.
راضیه پوزخندی را مهمان لبان نازک و کالباسی‌رنگش کرد و با کلام زهرآگین، گفت:
- اختلاط با قبر مادری که دستی‌دستی قلبش رو به یه دخمه فروختی دیگه فایده نداره.
در آن هوای سوزناک تنش به یک‌باره گر گرفت؛ دخترک خوب دست روی نقطه ضعفش گذاشته و غیرتش را تحریک کرده‌بود. با یک گام از روی تپه‌ی خاکی مزار، خودش را به او رساند و با اخمی غلیظ مقابلش ایستاد. هم‌قد هم بودند و به راحتی می‌توانست میان چشمان درشت میشی‌رنگ او خیره شود.
- باز که زخم زبون زدی!
راضیه دستانش را داخل جیب هودی‌اش گذاشت و با خنده‌ی تمسخرآمیز گفت:

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان وداد مذنب (دوست داشتن گناهکار)
  • محیا

    در پارت 20

    مطمئن ام که این رمانتون هم عالیه امروز شروع به خوندن کردم💙💙❤️❤️

    ۱۴ ساعت پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😍 😍

    ۲ ساعت پیش
  • مامان عسل

    در پارت 740

    سلام به خانم میرزایی عزیز..رمان خیلی قشنگی بود واقعا لذت بردم گرچه رمان های دیگه هم از شما خونده بودم و همه عالی بودن دست مریزاد به قلمت 👏👏موفق و موید باشی عزیزم 🙏🌸

    ۳ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    سلام گلم ممنون شما لطف دارین 🌹 🥹 💚 خوشحالم که این رمانم باب دلتون بوده

    ۳ روز پیش
  • دلارام

    در پارت 10

    رمانو تازه شروع کردم تا اینجا عالی تازه از اعجاز دلدادگی اومدم امیدوارم مثل اون عالی باشه که قطعا هست

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    خوش اومدی 🌹

    ۴ روز پیش
  • باران

    در پارت 740

    سلام خانم میرزایی عزیز من عاشق مدل نوشتن شما شدم واقعا عالی مینویسن تازشم رمان اعجاز دلدادگی شما که انلاین هستش رو میخونم وعاشقش هستم امیدوارم موفق باشین 🥰

    ۱ هفته پیش
  • ساری

    در پارت 460

    اینجا دلم برا رزا سوخت🥹

    ۲ هفته پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🥹 🥹

    ۲ هفته پیش
  • گیلانی

    در پارت 741

    سلام عاطفه خانم میرزایی عزیز ممنون که اینقدر زیبا می نویسید همیشه در پناه خدا تندرست وموفق باشید

    ۳ هفته پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    سلام گلم خواهش میکنم شما لطف دارین‌..🌹

    ۳ هفته پیش
  • فهیم

    در پارت 20

    این رمان رو امروز شروع کردم امیدوارم به خواندنش بیارزه. رمان هایکه منتظری هر روز یک پارتش بیاد خیلی حوصله سر بر هستن .

    ۳ هفته پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    امیدوارم 🌹

    ۳ هفته پیش
  • Aysan

    در پارت 620

    رفتار گونش به شدت دور از ذهن بود ، اگه این همه علیسان رو دوست داشت به هیچ عنوان دلیلی نداشت اینجوری رفتار بکنه ، میدونم سختی کشیده و این بلا واقعا خیلی زیاد بود براش ولی این رفتارش دوست داشتنشو زیر سوال برد کاملا

    ۳ هفته پیش
  • Aysan

    در پارت 500

    درسته به سوزان ظلم شد اون اولش ولی بقیه ی راهو خودش با عقل خودش انتخاب کرده با بهونه ی انتقام و این چیزا نمیتونه از کسی طلبکار باشه ، این طلبکاریش از علیسانم واقعا بی منطق بودنشو نشون داد

    ۳ هفته پیش
  • Aysan

    در پارت 460

    این همه اصرار بیجای نیما در صورتی که مثلا علیسان دوست صمیمیش بود عجیبه واسم

    ۳ هفته پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    مثلا میخواد بگه رفیق خوبیه

    ۳ هفته پیش
  • Aysan

    در پارت 250

    خاله ی گونش کار خیلی مسخره ای انجام داد ، خونه برای گونش بود چه معنی ای داره دختره رو از خونه ی خودش بیرون کنه ، اگه میخواد تنبیه بکنه باید خودش جمع کنه از اونجا بره واقعا کارش بی معنی بود

    ۳ هفته پیش
  • Aysan

    در پارت 240

    خب مگه اون عکس و فیلما که گونش تو بغل علیسانه واسه اون موقع نیست که گونش دم رستوران بیهوش شد ، برن تارا رو بیارن بهشون ثابت کنن که اشتباه برداشت کردن

    ۳ هفته پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    نه عکسای دیگه درست کردن

    ۳ هفته پیش
  • Aysan

    در پارت 220

    آخی امیررضا چقدر مظلوم شد اینجا🥹

    ۴ هفته پیش
  • Aysan

    در پارت 170

    ابراز علاقه به روش جدید: تیتاب🫣😂

    ۴ هفته پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😂 😂 😂 😂 😂 😂 😂 😂 😂 خب چه کنه پسرمون

    ۴ هفته پیش
  • Aysan

    در پارت 170

    تاینی دوقلو میداد حداقل ، تیتاب آخه😂😭

    ۴ هفته پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😂 😂 😂

    ۴ هفته پیش
  • Aysan

    در پارت 190

    اول از همه چقدر از کار آخرش حس خوبی گرفتم🥲 و دوم اینکه هیچ پدری به نظرم هر چقدر هم بچه اش بد باشه همچین رفتاری ازش غیر منطقیه ، به خصوص اینکه احتمالا یه اتفاق بزرگ باعث این رفتار علیسان شده که هرچند خودمم باهاش مخالفم ولی همچین رفتاری دور از ذهنه .... اونم برای پدری که ادعای مسلمونیش میشه🫠

    ۴ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟