رمان وداد مذنب (دوست داشتن گناهکار)
- به قلم عاطفه میرزائی
- 74 پارت
- تمام شده
- زبان فارسی
- 169.4K 👁
- 1.3K ❤️
- 1.3K 💬
خلاصه رمان :
قرعه بخت و اقبال زندگی این بار به نام او درآمده بود تا برگزیدهای باشد برای مشق کردن ورق زندگی دیگری، اما نجات خودش در منجلاب افتادهی آن سیاه چال سرنوشت چه میشد؟ در آن بیابان برهوت که سکوتش غرقاب دل و جانش شده بود تا چشم کار میکرد سراب بود و توهم عشق برای سیراب شدن عطش را در خودش بیشتر میکرد. کاش برسد پاییز و عاشقانههایش و رقص را در میان برگهای رنگارنگ به تصویر بکشد... !
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان وداد مذنب (دوست داشتن گناهکار) - پارت 74
*** پس از پارک ماشین مقابل ساختمان مورد نظرش، دست به سینه به صندلی تکیه داد و با نگاه به جهت راست منتظر عزیزترین زن زندگیاش ماند. با دیدن او که با شور و حال از دوستانش خداحافظی کرد و بهسوی ماشین آمد، خستگیاش را به فراموشی سپرد و وجودش را حسی ناب از حضور او احاطه کرد. گونش درب ماشین را گشود...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان وداد مذنب (دوست داشتن گناهکار) - پارت 73
*** نگاهش را از فنجانهایی که بابت لرزش دست دخترک که مقابلش خم شده، به جیرینگجیرینگ افتادهبودند، گرفت و به چشمان او که از استرس دودو میزد، خیره شد و پچ زد: - آروم باش جانم! گونش لب به دندان گرفت و چشمانش را محکم بر روی هم فشرد و آرامتر از او پچ زد: - قلبم داره میاد تو حلقم. خوب حال و ه...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان وداد مذنب (دوست داشتن گناهکار) - پارت 72
*** با توقف ماشین، با اینکه خستهی راه بود، اما بابت شوق و شور نشسته به جانش، شتابان کیف دوشی مشکی بزرگش را از کنارش برداشت و درب ماشین را گشود. به محض پیاده شدنش با برخورد هوای شرجی به صورت یخ زدهاش، احساس خوشایندی پیدا کرد و هوای سنگین را به ریههایش کشید. راننده بدون اینکه ماشین را خاموش کند...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان وداد مذنب (دوست داشتن گناهکار) - پارت 71
*** با چشمان به نم نشسته و قلبی بیقرار، به عکس روی صفحهی گوشیاش که متعلق به نمایهی یکی از برنامههای مجازی علیسان بود، خیره بود و حسرتوار او را میان عکس برانداز میکرد. هر نگاهش به عکس او که لباس خلبانی به تن داشت، تیری داغ به قلب خسته و ناآرامش بود. دلتنگ بود و راهی جز اینگونه رفع دلتنگ...
بروزرسانی در : ۴۱۴ روز پیش
الهه
0واقعا رمان عالی وزیبایی بودخیلی خیلی دلنشین وجذاب بودن هم داستان وهم شخصیتها.بودنِ راضیه با اون طرز حرف زدنش باعث خنده وشادی میشد.کلا قلم خوبی داشت داستانش. خسته نباشی وموفق باشی نویسنده جان
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون زنده باشین 🌹 نوش نگاهت 🌹
۲ روز پیشماهرخ
در پارت 740رمان قشنگی بود قلمتون مانا
۴ هفته پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون🥰🥰
۴ هفته پیشماهرخ
در پارت 320بنظرم این خرابکاری ها از سمت احمدرضاست
۴ هفته پیشحنانه
در پارت 530عجب 🫤 یادمه یکی بود نسبت به اینکارا رگ گردنش بالا میومد. احمد نبود احیاناً؟🤣🫤
۴ هفته پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
بله خودش بود، چوب خداست دیگه🥴
۴ هفته پیشحنانه
در پارت 390عجب آدم کثیفی بوده این 😳 اگه یکم عرضه به خرج میداد به یک جای عالی و بهتر میرسید. خاک تو سرش 🫤
۴ هفته پیشحنا
در پارت 170اونجا که میگه بیدارم کنه *** شب بخونم 😆😆🤣🤣
۴ هفته پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😂 😂 😂 😂 😂 😂
۴ هفته پیشم
در پارت 741خیلی رمان عالیی بود،پایانش قشنگ بود،تشکر از خانم میرزایی عزیز برای این رمان زیبای رایگان،خسته نباشید 🙏🏻👏👏❤️
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
سلام زنده باشین 🌹 نوش نگاهت گلی 🌹 🌹 🌹
۲ ماه پیشم
در پارت 741وای،چه جالب هنوز اون حرفش یادش مونده بود🤩
۲ ماه پیشم
در پارت 731چقدر این پسر مهربون و مسئول برای همه خانواده،بازم کادو قشنگ مثل کادوی فاطمه و احسان 🤩🤗
۲ ماه پیشم
در پارت 721وای،خداروشکر این دوری به پایان رسید،چه شیطنتی می کنه،اهلش بودی تا حالا اینکارو کرده بودی بچه مومن 😁😍🤩
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😂
۲ ماه پیشم
در پارت 711تو این قصه و این مصیبتایی که سر علیسان و گونش اومد،چندنفر همه جوره از امتحان روزگار قبول شدن،اول محبوبه خانم بعد امیر و فاطمه و بعد راضیه 🤔
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
از چه لحاظ
۲ ماه پیشم
در پارت 711مثل بقیه بی اعتماد نشدن،پشتشونو خالی نکردن،مثلا حاجی و احمد چقدر بارش کردن و نفرین و توهین یا لیلی از خونه انداختش بیرون با کتک ولی راضیه گفت جات پیش علیسان امنه،یعنی به هردو اعتماد داشت،همینطور امیر و فاطمه،محبوبه حتی بعد اعدام برادرش رفتارش عوض نشد
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
حققق👌👌
۲ ماه پیشم
در پارت 711آخی علیسان گناه داشت،هنوز با غم جدایی کنار نیومده که مادربزرگشو از دست داد،خیلی زن دوست داشتنی بود 😭😭
۲ ماه پیشم
در پارت 701وای،چقدر قشنگ راضیه رو قانع کرد،من بشتر از راضیه اشک ریختم،حرفاش همه حقایق زندگیش بود،قشنگ ولی تلخ 😭🤗
۲ ماه پیشم
در پارت 691همه دلایلش درست ولی عشق منطق نمی شناسه،اینا قبلا جدایی رو امتحان کردن و نتونستن فراموش کنن،الان بی خبر بره شاید از روی لج یا نا امید شدن یکی دیگه انتخاب کنه،داره زور میگه،اگه رفتن و فرصت دادنی باشه باید باهاش صحبت کنه و اونم بدونه این مدت برای امتحان عشقه که واقعی هست یا نه 🤔
۲ ماه پیش

الهه
0😘😘🧡🧡💐💐🌹🌹⚘⚘