دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه مرد فسیل مغز (پارازیت سیاه) از کیانا بهمن زاد

رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه

  • زبان فارسی
  • 2.7M 👁
  • 18.9K ❤️
  • 42.5K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه

چند خط پیش از فروپاشی؛ شرح کوتاهی از دنیایی که رحمی در کارش نیست و عشقی که خلاصه ندارد: پیش از آن‌که همه‌چیز آغاز شود یا حتی کسی به خطرات اجباری تن بدهد، در شهری که حقیقت زیر لایه‌های ضخیم دروغ و جنون دفن شده، دلوین وارد دنیایی می‌شود که ناخواسته آغازگر زنجیره‌ای از اتفاقات تاریک و هر قدمش با خطر آمیخته است. او بی‌خبر از همه چیز، وارد مسیر زندگی مردی منزوی و مرموز می‌شود؛ مردی که هویت واقعی‌اش پشت پرده‌ای از سکوت و تهدید پنهان است. دلوین هرچه پیش می‌رود سایه‌های تاریک مافیا، حضور یک قاتل سریالی با ذهنی بیمار اطرافش پررنگ تر میشود. مرد مخفی مرموز، اردوان با هویت مبهم و رادان با ذهنی غیرقابل‌پیش‌بینی، همه‌جا حاضرند و هر حرکت دلوین را زیر نظر دارند. دلوین وارد بازی خطرناکی از دروغ، ترس و سوء‌ظن می‌شود؛ جایی که مرز میان قربانی و شکارچی مدام جابه‌جا می‌شود، اعتماد و عقل آرام‌آرام در جنون غرق می‌شوند و ترس نفس‌ها را بند می‌آورد. به یکباره آرامش از بین میرود و هرکس برای بقای خود و خواسته‌هایش دست به خیانت، قتل و حتی جنون می‌زند. در دنیایی که همه نقاب دارند، چه کسی واقعاً هیولاست؟مرد فسیل مغز؟ پارازیت سیاه؟ یا سایه‌ای که هنوز خود را نشان نداده است؟پاسخ این سوال به راحتی قابل حدس نیست چون...

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

پیش‌گفتاری بر آن‌چه که گریزی از آن نیست(توسط نویسنده):
این داستان قرار نبود گفته شود چون همه چیز از یه اشتباه آغاز شد.
روایتی کوتاه پیش از شروع کابوس و قبل از آن‌که نامش ترس شود:
در دنیایی پر از رازها و دروغ‌ها،
جایی که سایه‌ها بر دل‌ها حکمرانی می‌کنند و هر لبخند، پشت ‌پرده‌ای از اندوه را پنهان کرده است، داستان ما آغاز می‌شود.
جست‌وجوی حقیقت در میان طوفان احساسات و شورش‌های درونی، قهرمانان را به مسیرهای غیرمنتظره سوق می‌دهد.
آیا می‌توانند بر ترس‌های خود غلبه کنند و محبت را در دنیای سرد و بی‌رحم پیدا کنند؟
این داستان در قلمرو شهری پر از رنگ و بو، پر از انسان‌هایی با داستان‌های ناگفته و سرنوشت‌های متقاطع، شروع می‌شود.
از کوچه‌های تنگ و قدیمی تا برج‌های شیشه‌ای و درخشان در بالاترین نقطه شهر تهران، در هر گوشه‌اش یک راز نهفته است که منتظر افشا شدن است.
اگر آماده‌اید که به عمق این ماجراها وارد شوید، دستتان را در دست من بگذارید به دنیای جنجالی رمانم خوش آمدید.
در شهر بزرگ و پر از فساد یک کشور، فساد یک مافیای قدرتمند و ترسناک حکمرانی می‌کند.
این مافیا توسط یک رئیس بزرگ کنترل می‌شود، که از قدرت و ثروت بی‌نظیر خود برای کنترل شهر استفاده می‌کند او یک قاتل سریالی ترسناک با یه مشاور احمق دارد از سوی دیگر پسرکی غرق دنیای خود دختری به او نزدیک خواهد شد که با هزار مکرو نقشه های ناشناخته برای او دام پهن خواهد کرد از شخصیت های دیگه داستان چیزی نخواهم گفت اما این تمام داستان نیست...
در تاریکی کامل و بی‌صدا، یک صدای ناشناخته از دور شنیده می‌شود.
صدایی که همزمان با ترس وحشتناک وجود دارد.
این صدا به تدریج نزدیک‌تر می‌شود و در همان لحظه، چشم‌هان مشکی یک شخص ناشناس در تاریکی ظاهر می‌شود.
او با لبخند شوم به سمتش حرکت می‌کند اما او نمی‌تواند جلوی او را بگیرید اما ناگهان...
-------
مقدمه:
"پارازیت سیاه" جهنمی که نفس میکشد و تو مهمانِ ناخوانده‌اش هستی.
سایه ها نفس میکشند...
زنده اند...
حتی وحشی تر از زنده ها رفتار میکنند.
دروغ‌ها قانون شده اند و هر لبخند، خنجری است پنهان.
تهران، شهری که فریاد نمیزند، میکُشد!
از کوچه‌های پر پیچ‌ و خمِ قدیمی تا آسمان خراش‌های یخ زده، رازی سیاه در جریان است...
قاتلی که مغزها را فسیل میکند و قلب‌ها را مومیایی!
هر دیالوگ یک تله است،
هر نگاه یک خیانت،
و هر سکوت...فریادی در خفا!
طنز سیاه؟ وحشت روانی؟تعلیقی که مغزت را میلرزاند.
این رمان نه یک داستان، که تجربه ایست آلوده به پارازیت
ماجرایی که در آن:
هر دیوار "فریادی" در گلو خفه کرده است
هر آینه "چهره های جز تو" را نشان میدهد
و هر فکر "تیغی است" که به سوی مغزت برمیگردد
"پارازیت سیاه" فقط یک نام نیست یک "ویروس" است
ویروسی که از چشم‌هان مشکی آن مرد ناشناس تراوش میشود...
از لبخندهای دخترِ به ظاهر معصوم میتراود...
و در نهایت، مغز تو را مثل یک فسیلِ بی اراده، در خودش دفن میکند.
آیا باز هم میخواهی ادامه دهی؟؟؟؟!!!
پیش از پاسخ دادن به صداهای پشت سرت گوش بسپار:
(...نزدیکتر میشوند...)
-------
.
.
.

.
✨️دلوین✨
سرمای عجیبی تن خسته و رنجورمو لرزوند.
داخل یه زیرزمین تاریک و خفاشی گیر افتاده بودم.
صدای گام‌های سنگین و ترسناک یک نفر با وحشتی مرگبار پیچیده بود.
تمام تنم پر از ترس و وحشت شد.
من کجام؟
اینجا چی کار میکنم؟
آخرین صحنه ای که یادم میاد یه لیوان بود، یه لیوان پر از ماده قرمز.
راستی چی بود؟شربت یا زهرماری؟
خدایا من چم شده؟چرا گیج میزنم؟
صدای تندو خشنش مثل طوفانی وحشتناک همه افراد ایستاده و حتی نشسته رو به خودش جلب کرد.
آب دهنمو به سختی قورت دادم.
به اطرافم نگاه کردم.
سه تا دختر دیگه کنارم نشسته بودن.
اون‌ها هم وضعیتشون عین من بود.
بقیه افراد مسلح و ایستاده به خط شده بودن.
لرزیدم.
چرا همه چی شبیه این فیلما شده؟من بین اینا چه غلطی میکنم؟من‌که قرار بود یه قرارداد ببندمو...
_دختری که میخواستم‌رو آوردین؟
_قربان، آدرسی که شما دادید به این چهار تا دختر ختم میشد هر چهارتاشونو گرفتیم.
_از بس احمقیــــــــــد...دختری که من میخواستم شبیه هیچ کدوم از این دخترا نیـــــــست
صدای بلندو ترسناکش باعث شد لرزش بدی توی تنم بشینه و زیر لب اسم خدارو زمزمه کنم.
هنوز موفق به دیدنش نشده بودم، چون سرم پایین بود و نگاه ترسون و بهت زده‌ام به زمین مقابلم بود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

معرفی جامع و خلاصه رمان مرد فسیل مغز (پارازیت سیاه)

رمان مرد فسیل مغز (پارازیت سیاه)، اثری تاریک، پرالتهاب و نفس‌گیر به قلم کیانا بهمن زاد است که در ژانر اصلی عاشقانه و با در هم آمیختن زیرژانرهای هیجان‌انگیزی نظیر مافیایی، دارک رومنس، رازآلود و طنز نوشته شده است. این رمان با برچسب‌هایی چون عاشقانه مافیایی، تعلیق روانی، پایان خوش، عاشقانه تاریک و افشاء شدن رازهای قدیمی، مخاطب را به دنیایی می‌برد که در آن رحمی در کار نیست و بقا، بهای سنگینی دارد.

داستان، شرح کوتاهی است از پیش از فروپاشی؛ جایی که حقیقت زیر لایه‌های ضخیم دروغ و جنون دفن شده است. دلوین، دختر داستان، ناخواسته وارد مسیر زندگی مردی منزوی و مرموز می‌شود و آغازگر زنجیره‌ای از اتفاقات تاریک می‌گردد. او هرچه پیش می‌رود، سایه‌های تاریک مافیا و حضور یک قاتل سریالی با ذهنی بیمار در اطرافش پررنگ‌تر می‌شود. در این میان، اردوان با هویتی مبهم و رادان با ذهنی غیرقابل‌پیش‌بینی، همه‌جا حاضرند. دلوین وارد بازی خطرناکی از دروغ، ترس و سوء‌ظن می‌شود؛ جایی که مرز میان قربانی و شکارچی مدام جابه‌جا شده و آرامش جای خود را به خیانت و جنون می‌دهد.

در این دنیای پر از نقاب، تشخیص هیولای واقعی دشوار است. آیا او همان «مرد فسیل مغز» است؟ یا «پارازیت سیاه»؟ یا سایه‌ای که هنوز رخ نشان نداده است؟

اطلاعات تکمیلی: این اثر خواندنی در تاریخ دی ماه ۱۴۰۴ نگاشته شده و با توجه به مفاهیم عمیق روانشناختی، فضای دارک، شکنجه و تعلیق‌های روانی، مطالعه‌ی آن برای رده سنی +۱۶ سال توصیه می‌شود.

تحلیل و بررسی درونمایه داستان

محور و درون‌مایه اصلی رمان «مرد فسیل مغز»، جنایت و خودخواهی است. هدف نویسنده، به تصویر کشیدن انتقام از گذشته‌ای است که هنوز زنده است و نفس می‌کشد. داستان بر دنیای تاریک مافیا، معاملات پنهان و بازی‌های مرگباری تمرکز دارد که جان انسان‌ها در آن بی‌ارزش می‌شود. در لایه‌ای عمیق‌تر، این رمان تلاشی است برای یادآوری این حقیقت که حتی در سیاه‌ترین لحظه‌ها، هیچ سقوطی پایان مطلق نیست؛ بلکه تنها شکل زنده ماندن عوض می‌شود. تمرکز داستان بر جنون آدم‌هایی است که برای رسیدن به اهداف و انتقام، به هر کاری دست می‌زنند و نشان می‌دهد که چگونه دشمنان قسم‌خورده می‌توانند در یک سنگر علیه سایه‌ای بی‌رحم متحد شوند.

مقدمه رمان

دخترکی ساده، با دنیایی کوچک و بی‌آلایش، از سکوت شهر خود دل می‌کند و به تهران می‌آید. او بی‌خبر است که نزدیک شدن به مردی مرموز، آغاز گردابی‌ست که هیچ بازگشتی ندارد. مرد، گذشته‌ای مبهم و فراموش‌شده دارد، اما سایه‌ی دشمنان قدیمی او هنوز بر زندگی‌اش سنگینی می‌کند؛ کسانی که هرگز فراموش نکرده‌اند و حالا با نقشه‌های تاریک خود در کمینند. دلوین با تصمیمات اشتباه خود، بی‌خبر وارد منجلاب‌هایی می‌شود که حقیقت زندگی‌اش را ۱۸۰ درجه تغییر می‌دهد و ناخواسته باعث رویارویی مرد با دشمنانش می‌شود. در میان این هیاهوی مخفی، دخترک نیز به اشتباه وارد چرخه‌ای از انتقام می‌شود، و شخصیتی دیگر در سایه حرکت می‌کند؛ ناظر خاموش و بی‌رحم، که هر جنایت مبهمی را می‌بیند و شاید یکی از آن‌ها به قتل ختم شود، همان‌جایی که خط بین حقیقت و خون محو می‌شود و دو هویت: مردفسیل‌مغز و پارازیت سیاه شکل میگیرد

معرفی شخصیت‌های داستان

شخصیت‌های محوری

دلوین

ناآگاه و درگیر بازی

🦋 دختر گمشده در میان رازها که تصمیمات اشتباهش او را وارد گردابی از جنایت‌ها می‌کند.

اردوان

تاریک و آشوب‌گر

♟️ وارثِ تاریکیِ گذشته؛ مردی که عامل اصلی بسیاری از هرج‌ومرج‌ها در خط داستان است.

رادان

مرموز و مبهم

🎭 مردی به شدت پیچیده که در معادلات تاریک داستان نقش بسزایی ایفا می‌کند.

سایر مهره‌های کلیدی در این بازی مرگبار

مرد مخفی

هویت مجهول و دارک، ناظر خاموش جنایت‌ها.

آرکا

قاتل سریالی با ذهنی به شدت بیمار و غیرقابل پیش‌بینی.

بهراد

مامور جنایی درگیر در این پرونده‌ی پرالتهاب.

مهسان

پزشک خودخواه با اهدافی پنهان.

دلویس

کودکی که با ورودش ورق برمیگردد

نویان

رابطی که پیامدهای اشتباهی به همراه دارد.

دیگر شخصیت‌های درگیر در ماجرا: داروین، نوید، احتشام، رادبد، مهبد و...

برشی ملتهب و خواندنی از متن داستان

_یاد گرفتی ازم فرار نکنی؟
_تو فکر میکنی هنوز ازت می‌ترسم؟
_ترس فقط یه حسه...من همیشه خواستم یاد بگیری که چه طور احساسات رو خاموش کنی...حالا نوبت درس پس دادنه...میخوام ببینم بدون حس، چند ثانیه دووم میاری.
نه شبیه شکنجه‌گرها بود، نه شبیه آدمای وحشی...بیشتر شبیه کسی بود که می‌دونه وقت داره
_این نتیجه است و از نتیجه راه فراری نمیتونی پیدا کنی.
با نفرت روبهش داد زدم:
_تو هیچ حقی نداری که اینطور منو سر دوراهی مسخره قرار بدی
پشت به من ایستاد. نود درجه چرخید اما هنوز نگاهش به من نرسیده بود. خیره به دیوار مقابلش با همون ژست قبلی زمزمه کرد:
_حق؟
به سمتم برگشت. نگاهش سرد و طعنه آمیز بود. پوزخندی کنج لبش نشست و یه تای ابروش بالا پرید.
_تو وقتی درحال گرفتن "تصمیم" بودی از "حق" کسی پرسیدی؟
سرمو پایین انداختم و چشمامو روی هم فشردم. با بغض لب زدم:
_بسه توروخدا
انگار بیرحم تر از این حرفا بود چون به گذشته‌ای که سعی میکردم فراموش بشه اما هر روز به خوبی یادم مینداخت، چنگ زد.
_نویان
از اوج تباهی که روی قلبم سایه انداخته بود لرزیدم؛ تصویری محو از یه شب شلوغ، یه تماس بی‌جواب، یه قرار به ‌ظاهر بی‌خطر جلوی چشمام ظاهر شد.
_نویان فقط یه پیام رسوند...نه بیشتر...اما پیام برای یه آدم اشتباه بود چون تو عجله کردی دلوین.
اشک‌های داغم گوله گوله روی صورتم چکید. از یادآوری گذشته هرلحظه کمرم بیشتر خم میشد.
_نفر دوم...مهبد
دلم میخواست اون لحظه گوشام کر میشد و هیچ صدایی نمیشنیدم اما هرچه میگذشت صدای بیرحم و آرومش، محکم تر و خشن تر به گوش می‌رسید:
_خواست درستش کنه اما وقتی تو تصمیم گرفتی ساکت بمونی سکوتت بلندتر از هر اعترافی دامن گیر شد.
گلوم به شدت میسوخت. گردنمو محکم توی دستم گرفتم. احساس خفگی و تشنگی زیادی میکردم.
_بهراد
با شنیدن اسم بهراد که آهسته تر زمزمه کرده بود سری به نشونه انکار تکون دادم و با ناله گفتم:
_نه
_اون فکر میکرد داره کمکت میکنه...راه فرار ساخت...ولی تو از راهی رفتی که همه چی از بین رفت
دستامو جلو صورتم گرفتم و با صدای بلندی از ته دل جیغ کشیدم. نگاهش هنوز به من بود. انگار منتظره تا چیزی بگم اما من هیچ حرفی در مقابل حقیقت‌های تلخی که بارها و بارها به روم میاورد نداشتم.
_و آرکا
پوزخندی زد. چشمام روی هم بسته شد اما او با بیرحمی بدون توجه به حال و روزم ادامه داد:
_آرکا فقط زیادی میدونست و آدمایی که زیادی میدونن وقتی کنار آدم اشتباهی بایستن نادیده گرفته میشن
دستام مشت شد. لبامو محکم روی هم فشردم.
_تو داری تاریخ رو از زاویه‌ی خودت تعریف می‌کنی
خیلی ریلکس سری به نشونه تایید تکون داد. انگار نه انگار هر جمله‌اش چه جنجال‌های وحشیانه ای بر سر هممون آوار کرده بود.
_قدرت همینه دلوین...زاویه رو انتخاب میکنه
پک عمیقی به سیگارش زد اما بعد به سمت میز کنار دیوار رفت و ته مانده سیگارشو روی میز خاموش کرد.
_حالا میرسیم به اردوان...اون تنها کسیه که هنوز فکر میکنه تو قربانی بودی
با شنیدن اسمش، نفسم بند اومد. تیز سرمو به سمتش برگردوندم
_و این...
چرخید و نگاهم کرد
_اشتباهیه که یا همینجا تموم میشه یا با آزادی تو ادامه پیدا میکنه
چشمام به شدت میسوخت اما دیگه هیچ اشکی از چشمام نمیومد. هنوز میلرزیدم و از ترس کمی توی خودم مچاله شدم
_تو میتونی بری...از این قصر...از این شهر...حتی از من
سیگارشو روی میز رها کرد به لبه میزش تکیه زد و دست به سینه بهم نگاه کرد.
_یا میتونی بمونی و بذاری اردوان آخرین اسمی باشه که به قربانی‌های لیستت اضافه نمیشه
سکوت سنگینی بینمون حاکم شد...منتظر بود اما من تو فکر بودم...به آزادی فکر نمی‌کنم چون آزادی بی معنی بود. تاوان های سنگینی باید بابتش پرداخت میکردم که تا ابد کل دنیارو برای من زندان میکرد.
به گذشته هم فکر نمیکنم چون هیچ نور امیدی از وقایع گذشته نمیتونست پرونده اعمالمو سبک تر کنه...به این فکر می‌کنم که چطور هر تصمیمی که گرفتم، یه نفر دیگه تاوانش رو پس داد.
لبام کمی از هم باز شد اما هنوز نمیدونم کدوم جهنم رو انتخاب ‌کنم و او، با آرامشی ترسناک، میدونست این سخت‌ترین بازی‌ایه که می‌تونست برام بچینه؛ هرچند انگار خودش خوب میدونست که انتخابم چی میتونه باشه.
اینبار فاصله رو عمداً حفظ می‌کنه؛ مثل کسی که می‌دونه کلماتش از هر نزدیکی‌ای خطرناک‌تر هستن.
_قبل از اردوان، یه اسم هست که همیشه ازش رد شدی
نگاهم به سمت گذشته تکونی خورد...کی رو از قلم انداختیم؟
آروم منتها دقیق با لحنی که تحت تاثیر قرار گرفته بود به سختی لب زد:
_رادان
اسمی که به زبون آورد بارها و بارها توی گوشم تکرار شد. نفسم بند اومد و با ناباوری سری به نشونه انکار تکون دادم.
_ساده ترین روایت برای اون مرد چی میتونه باشه دلوین؟
رادان؟...چه اسم غریبی...این روزها کمتر به این اسم و شخصیت فکر میکردم...شاید چون دیگه اثری ازش باقی نمونده بود.
با لحن تندی روبهش گفتم:
_از رادان اسارت یادم میاد...اسارتی که حقم نبود...خودخواهی که حقم نبود...ظلمی که حقم نبود...بازم بگـــــــــــــــــم
_چه توجیه خوبی میتونه برای کشتن یه آدم باشه...آفرین...میبینی؟...تو هم کم کم شبیه ما شدی...برای هر جنایتی که کردی یه دلیل میتونی داشته باشی و این ته تاریکی بود که میخواستم گرفتارش بشی...حالا نه تنها، تک افتادی بلکه افرادی رو از دست دادی که یه روزی تو رو از اسارت نجات دادن اما اینبار...خبری از نجات نیست دلوین...تو محکوم به این تاریکی شدی و...تا من نخوام...روشنایی سراغت نمیاد.

از متن رمان مرد فسیل مغز (پارازیت سیاه) - قلم کیانا بهمن زاد

پرسش‌های متداول (FAQ)

موضوع اصلی این رمان جنایت، خودخواهی و انتقام است. داستان ورود دختری ساده به نام دلوین به دنیای تاریک مافیا و قاتلان سریالی را روایت می‌کند؛ جایی که رازهای قدیمی برملا می‌شوند و شخصیت‌ها برای بقا و خواسته‌هایشان دست به جنون می‌زنند.

ژانر اصلی این رمان «عاشقانه» است که با ژانرهای فرعی «مافیایی، دارک رومنس، رازآلود و طنز» ترکیب شده است. به دلیل وجود تعلیق‌های روانی، شکنجه، فضای تاریک و قتل، مطالعه آن برای رده سنی +۱۶ سال توصیه می‌شود.

این دو نام، هویت‌های شکل‌گرفته در دل تاریکی، انتقام و جنایت‌های مبهم داستان هستند. در دنیایی که همه نقاب بر چهره دارند، این هویت‌ها به عنوان سایه‌هایی بی‌رحم و مرموز بر سر شخصیت‌ها گسترده شده‌اند و روند داستان را تغییر می‌دهند.

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه
  • 🕊️سعیده

    در پارت 1420

    اینکه رادان نمیخاد هیچ مرد دیگه ای اطراف دلوین ببینه ،،موقعی که دلوین راجب اردوان صحبت کرد دستشو مشت کرد وایب مرد مخفی ازش گرفتم🤔احساس میکنم با همکاری دلوین روی این پروژه ها به رادان نزدیک میشه شروع اتفاقات از همینجاست 🥺

    ۲۹ دقیقه پیش
  • 🕊️سعیده

    در پارت 1420

    سلام سلام چه عالی یکم با رادان آشنا شدیم👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻با دلوین موافقم خیلی مرموز و پر رمز راز حرف می زنن غرور زیادی هم داره ،،من همون اردوان خودمون دوست دارم ،،نمیخام دلوین به رادان نزدیک بشه از اردوان دور🥺😓 آخی کلید نداشتی خیلی بده آدم بعد خستگی پشت در ببینه کلید نداره،،ممنون کیانا جان🌹

    ۳۳ دقیقه پیش
  • علیزاده

    در پارت 610

    امیدوارم هم دیگه رو بوس کنن پارت بعد😭😍😂😂

    ۸ ساعت پیش
  • اهو

    در پارت 1420

    قلمت حرف نداره بهترین نویسنده دنیا❤️عالی عالی

    ۹ ساعت پیش
  • اهو

    در پارت 1421

    هرچی بیشتر می خونم بیشتر مطمئن میشم اردوان از عشقش فرار می کنه ولی رادان مستقیم داره به سمتش حرکت می کنه🖐

    ۹ ساعت پیش
  • Zhoan

    در پارت 1420

    اون لحظه ای که دلوین گفت خودم یه پسر خوشتیپ و پولدار توی خونه دارم و دست رادان دور فنجون مشت شد، به نظرم اولین باری بود که اون خونسردی و متانتش ترک برداشت🤣

    ۹ ساعت پیش
  • مرجان

    در پارت 1420

    من حس می کنم رادان از همون اول فهمیده اردوان برای دلوین آدم مهمیه، برای همین هر بار غیرمستقیم سعی می کنه خودش رو با اردوان مقایسه کنه و بهتر نشون بده.

    ۹ ساعت پیش
  • سارا

    در پارت 1420

    یا شایدم رادان داره حسودی میکنه😁

    ۹ ساعت پیش
  • مرجان

    در پارت 1421

    حسم به اینکه مرد مخفی رادان باشه قوی تار شد اها راستی اردوان خیلی پر جذبع و خفنه🥹🥹

    ۹ ساعت پیش
  • لیدا

    در پارت 1420

    اره برای منم همینطور

    ۹ ساعت پیش
  • المیرا

    در پارت 740

    اوکی دومین سرنخ هم دیدیم : نوشیدنی قرمز. بازم نفهمیدم داستان مرد مخفی چیه ولی حسم میگه رادان مرد مخفیه

    ۹ ساعت پیش
  • مرجان

    در پارت 1420

    خسته نباشی عشقم مثل همیشه گل کاشتی🥰💚✨️

    ۹ ساعت پیش
  • مرجان

    در پارت 1420

    از یه چیز دلوین اینچا خیلی خیلی خوشم اومد اینکه مقابل رادان طوری رعتار میکنه ک باید👌درسته یه مرد ایده اله اما دلوین نمیذاره پرو شه از اینجور دخترا خیلی خوشم میاد

    ۹ ساعت پیش
  • چیچک

    در پارت 1421

    یه چیزی که خیلی دوست دارم اینه که دیالوگ های هر شخصیت کاملاً با هم فرق داره. لازم نیست اسمشون نوشته بشه، از طرز حرف زدنشون میشه فهمید کی داره حرف میزنه😍

    ۱۰ ساعت پیش
  • آسنات

    در پارت 1420

    وقتی اردوان گفت منتظر باش اصلاً مطمئن بودم دلوین تکون هم نمی خوره. این دختر هرچی غر بزنه آخرش حرف اونو گوش میده.

    ۱۰ ساعت پیش
  • نینا

    در پارت 1420

    لعنتی اردوان چه قدر جذبه داره🥲😂❤️

    ۱۰ ساعت پیش
  • ....

    در پارت 1420

    به نظرم این حسی ک دلوین از رادان میگیره واقعیه اینکه فکر میکنه رادان با وجود دردسرهاش بازم بهش اهمیت میده🥲حق داره ولی خب حمایت های اردوان..😭😭

    ۱۰ ساعت پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟