دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه تگرگ اثر زهرا خزایی

رمان تگرگ

  • زبان فارسی
  • 65.2K 👁
  • 98 ❤️
  • 449 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

گلبرگ، عروسِ اجباریِ عشق، یا قربانیِ انتقام؟ گلبرگ، دختری که با قلبی پر از امید و عشق، راهیِ خونه‌ی بخت میشه، اما همون روز عقد، پسر خاله ش، شاهرخ، با تلخی بهش میگه: دلم با تو نیست عقد رو به هم بزن. با این حال، گلبرگ، زیرِ فشارِ اصرارِ خاله و عشقی که به شاهرخ داره، تن به این ازدواجِ ناخواسته میده. دو سال می‌گذره و زندگیِ مشترکشون با تلخکامی و بی‌مهریِ شاهرخ ادامه پیدا می‌کنه. اما این تازه اولِ ماجراست! وقتی انتقامِ شاهرخ استارت میخوره، با زنی فریبنده به گلبرگ خیانت می‌کنه و حقارت، مهمونِ روزهای گلبرگ میشه. گلبرگِ دلشکسته، وقتی دیگه تابِ این همه بی‌حرمتی رو نداره، تصمیم به جدایی می‌گیره. ولی آیا پایانِ داستان همین‌جاست؟ یا نقطه سر خط، شروعِ قصه‌ی تازه‌ای برای گلبرگ خواهد بود؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

دستم رو چمدون سرد و سنگین مونده بود. انگار قرار بود این چمدون، تمام سنگینی دنیای من رو حمل کنه. خونه‌ی رویاهام، حالا شده بود یه زندون خفه، پر از بوی سیگار و دود تلخ خیانتِ شاهرخ...
تکیه داده بود به چارچوب در. سیگارش روشن بود و پشت هم کام می‌گرفت. نگاه سرد و بی‌روحش، باعث شده بود وجودم یخ بزنه.
صداش، بم و بی‌تفاوت، مثل پتک خورد تو سرم:
_حتی یه تار موهاتم نباید اینجا بمونه. هر چی که از من داری جا می‌ذاری، هر چیم که یادت رو زنده کنه، باید با خودت ببری.
صدام لرزید، انگار که یه پرنده‌ی زخمی تو قفس سینه‌ام تقلا می‌کرد. سعی کردم قوی باشم، ولی واژه به واژه حرفاش، مثل خنجر فرو می‌رفت تو قلبم.
با اون پوزخندِ لعنتی که رو لبش بود، ادامه داد:
_بذار از همین الان بهت بگم، وقتی جهازشو میاره، نمی‌خوام حتی رد پایی از تو اینجا باقی بمونه. نمی‌خوام اول راهی حالش بد بشه یه وقت... اوکی؟
و اون "اوکی؟" آخرش، انگار حکم مرگ من رو امضا کرده بود.
اشک‌هام شروع کرده بودن به لغزیدن روی گونه‌هام، ولی زورشون به اون بغضِ خفه کننده نمی‌رسید. بینیم رو بالا کشیدم.
_حیف تربیت مادرت واقعا متاسفم...
پوزخندش عمیق‌تر شد. دود سیگارش رو مستقیم فوت کرد تو صورتم.
_دهنتو گلِ بگیرخفه شو ! زودتر گورتو گم کن.
اون لحظه... اون لحظه دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. سدِ مقاومتِ نداشته‌م شکست.
اشکام مثل سیل راه افتادن.
صدام ناله‌وار شده بود.
_چقدر بد می‌شد اگه یه بچه دقیقاً از جنس تو توی وجود من رشد می‌کرد... برو بمیر! دیگه حاضر نیستم حتی برای یه لحظه دیگه ببینمت. لیاقتت همون دختره ست. خوشبخت بشید!
اون حرف آخر، انگار دنیاش رو تکون داد. یه لحظه سکوت کرد.
سکوتش فقط چند ثانیه طول کشید…
یه قدم برداشت سمتم.بعد یکی دیگه.
نفسم بند اومده بود، اما عقب نرفتم.
یه دفعه مچ دستمو محکم گرفت. اون‌قدر که استخونم تیر کشید.
قبل از اینکه حتی بفهمم چی شد، منو کشید سمت دیوار و کوبیده شدم به دیوار....
پشتم محکم خورد به دیوار و نفس از سینم پرید بیرون.
مثل وحشیا دستش هنوز دور مچم قفل بود.
صدام بالا رفت:
_آخ...دستمو شکستی ولم کن کثافت..
درست مثل یه پرنده اسیر بودم بین چنگالش....اون‌قدر که گرمای نفسش می‌خورد به صورتم ..
تقلا کردم و سعی در پس زدنش داشتم ولی زره ای تکون نخورد
سرش رو خم کرد پایین. نگاهش مستقیم قفل چشمام شد..
جیغ زدم:
_گمشو عقب شاهرخ...دست کثیفتو به من نزن...ازت متنفرم لعنتی نکن...
_ کاری نکن قبل رفتنت اتفاقی بیوفته که دوسش نداری‌پس انقد برای من زیاده خوری نکن گلبرگ.
یه لحظه برام همه‌چی وایستاد.
نفس هام به سختی رفت و برگشت میکرد انگار دیوونه شده بود..
یه تیکه آتیش شده بود...
مچم رو ول نمیکرد ،اونقدر فشارش میداد که احساس می‌کردم دستم داره خورد میشه...
به حالت تسلیم لب زدم:
_خیلی خب شاهرخ...خیلی خب برو کنار میخوام برم از این سگ دونی دارم خفه میشم...بکش کنار...خودتو بکش کنار گفتم...
پوزخندی زد،از همونا که دل و ایمون برای این قلب لعنتی نمیزاشت:
_میخوام یکم خوش باشیم باهم..بعد برای همیشه گمشی از زندگیم عجله نکن برای رفتن...
انگار برق از سرم پرید باحرفش،چند بار پشت هم پلک زدم،مدتها بود که بین من و شاهرخ هیچ رابطه ی صمیمانه ای وجود نداشت‌
درست از وقتی فهمیدم چجوری بهم خیانت کرده بود برام غریبه ترین غریبه شده بود،و حالا که هرلحظه احساس می‌کردم هوا کم میاد و اکسیژن نمی‌رسه و خفه میشم..
دستم رو به سینه ی پهن و ورزشکاریش کوبیدم و زره ای از جاش تکونش دادم:
_من بمیرمم با تو دستتو نمیگیرم که زنده بمونم،انقد ازت چندشم میشه که الان احساس میکنم با تو زیر این سقف باعث شده نجس بشم،بکش کنار میخوام برم!!!
با حالتی بد پچ زد:
_اینجا من حکم میکنم گلبرگ،اول یکم خوش باشیم بعد گم شو از زندگیم.
.......
توی وجودم مثل هزارتا میخ بود، اما دردِ توی قلبم از همه دردناکتر بود.
نگاهش سرد بود، اونقدر سرد که انگار نه انگار چند ساعت پیش اتفاقی افتاده بود.
با صدایی که از شدت بغض و درد می‌لرزید، رو به چشم‌های بی‌روحش گفتم:
_ازت متنفرم شاهرخ... از تمام چیزی که هستی متنفرم!
بدون اینکه حتی پلک بزنه، با لحنی خشک و بی‌رحمانه گفت:
_ده دقیقه وقت داری از این خونه گم شی بیرون. چهل دقیقه دیگه با نگین قرار دارم.
دنیا دور سرم چرخید. با دست‌هایی که از درد و لرزش به سختی کنترل می‌شد، شروع کردم به پوشیدن مانتوم...
هر حرکت، هر تکون خوردن، انگار خنجر بود به بدنم. چمدونم رو که کنار در ورودی منتظر بود، با تمام توانم کشیدم.
درست وقتی خواستم در رو باز کنم، صدای بم و تحقیرآمیزش بلند شد:
_گلبرگ!
فقط شاهرخ بود منو اینطور صدام می‌زد، بقیه فقط "گلی" صدام میزدن. اما من حتی نتونستم برگردم. اجازه نمی‌دادم ببینه چطور دارم فرو می‌پاشم.
شاهرخ با تمسخر ادامه داد:
_خیانت کردم تا بفهمی وقتی از روز اول ازدواجمون گفتم نمیخامت و پاتو کردی توی یه کفش گفتی عاشقمی، بفهمی تاوان داره این ازدواج شخمی حالا گمشو بیرون.
تیر کشیدن قلبم به اوج رسیده بود.بدون اینکه رو برگردونم، با صدایی که از شدت نفرت، تیز و برنده بود، گفتم:
_وای به حال اون دختر، که گیرِ یه اشغال مثل تو افتاده!
بعد با صدایی که از همیشه خشن‌تر بود، آروم گفت:
— زرت و پرت نکن و منتظر بچم از نگین باش…

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.5 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 102 رای
5 ★
56%
4 ★
36%
3 ★
7%
2 ★
0%
1 ★
1%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان تگرگ

  • فری

    در پارت 700

    یعنی شاهرخ و نگین و گلبرگ سه نفری هستند که در جایگاه نامزد. همسر و خویشاوند دایما در حال خیانت به همدیگه هستند .خدا به داد داراب برسه

    ۹ ساعت پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    واقعا😔😂

    ۸ ساعت پیش
  • فری

    در پارت 700

    چجوری وقتی دلت میخواد شخصیت های داستان رو خفه کنی🥲

    ۹ ساعت پیش
  • ضحی

    در پارت 700

    من حتی ی جورایی به شاهرخم حق میدم نه الان همون موقع که تازه ازدواج کردن به گلبرگ گفته که نمیخوادش ولی اون خودش قبول کرده همه چیزو پس باید تحمل می کرد حتی خیانت چون نگین قبل گلبرگ توی زندگیه شاهرخ بوده ولی گلبرگ با اینکه شاهرخ اینهمه تحقیرش کرد همش بهش زور میگه خیانتش و دیده بازم میگه میخوامش

    ۲ روز پیش
  • ضحی

    در پارت 700

    بعد این داراب بیچاره هم داره به پای گلبرگ حیف میشه داراب هر چقدرم نمی دونم بی عرضه باشه ولی عاشقه و از همه مهمتر ارامش گلبرگ براش مهمه بهش احترام میزاره اون وقت گلبرگ چی راست راست با شاهرخ رابطه داره و انگار نه انگار فردا می ره با داراب حلقه بخره 😐

    ۲ روز پیش
  • ضحی

    در پارت 700

    حالا باز این شاهرخ بزور باهاش رابطه داشت یا بهش *** میکرد ی چیزی شاهرخ فقط این گلبرگ و نگاه می کنه این خودش وا میده والا من به شخصه خیلی بدم میاد از گلبرگ واقعا 😐یعنی به همه بابت رفتارشون حق بدم به هیچ وجه گلبرگ و درک نمیکنم

    ۲ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    نمیتونیم گلبرگ رو قضاوت کنیم اگه خودمون رو جاش بزاریم

    ۲ روز پیش
  • فری

    در پارت 700

    چون نویسنده دارابو خیلی زود آورد تو زندگی گلبرگ. اون هنوز از زندگی قبلیش فاصله نگرفته زودی هل داده شد تو یه رابطه

    دیروز
  • ضحی

    در پارت 700

    درسته کاملا حق با توعه خیانت قابل توجیه نیست ولی فک کن عاشق ی نفری بعدش بزور میگن با یکی دیگه ازدواج کنی تو بهش میگی من یکی دیگه رو دوست دارم اگه با تو ازدواجم کنم هنوز با همونیم که عاشقشم خو شاهرخ از قبل به گلبرگ گفته بود که یکی رو داره و ولش نمیکنه و هیچوقتم عاشق گلبرگ نمیشه ولی با این حال

    ۱۵ ساعت پیش
  • ضحی

    در پارت 700

    با این حال گلبرگ همه این چیزا رو قبول کرد و گفت که با شاهرخ ازدواج می کنه پس گلبرگم بی تقصیر نیست

    ۱۵ ساعت پیش
  • ضحی

    در پارت 700

    درسته ولی خود داراب وقتی با گلبرگ حرف میزد بهش گفت نمی خوام برا فراموش کردن ی نفر دیگه منو قبول کنی و باهام ازدواج کنی می خوام برا خودم باهام ازدواج کنی ولی گلبرگ چیی همش تو فکره شاهرخ با اون رابطه داره حالا با اجبار یا با اختیار خودش بعدشم میخواد با داراب ازدواج کنه

    ۱۵ ساعت پیش
  • ضحی

    در پارت 700

    شاهرخ قبل از خیانتش گفته بود یکی رو دوست و باهاشم رابطه داره یعنی چیزی رو مخفی نکرده بود ولی الان گلبرگ رسماً داره به داراب خیانت می کنه حتی با فکر کردن به شاهرخ به اینکه هیچکدوم از اتفاقایی رو که افتاده به داراب نگفته همون رابطه و بوسه رو داراب واقعا مظلومه

    ۱۵ ساعت پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    بشینیم تخمه بخوریم پای کامنت هاتون🥲😂

    ۱۴ ساعت پیش
  • فری

    در پارت 700

    کاشکی منم میتونستم پای رمانتون تخمه بشکنم🙏😟

    ۱۲ ساعت پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    خب بشکن🥲

    ۱۱ ساعت پیش
  • ضحی

    در پارت 700

    نمی دونم والا به هرحال اصلا رفتارا و کاراش تو کتم نمیره

    ۱۵ ساعت پیش
  • فری

    در پارت 700

    من متوجه نشدم داستان چی شد شما از کجا متوجه شدید؟ بهم توضیح میدید؟🙏

    دیروز
  • ضحی

    در پارت 700

    منم بر اساس چیزایی بعدش نویسنده نوشته بود حدس زدم که با هم رابطه داشتن دوباره توی اسانسورم که با شاهرخ بود مثلا حالش بد بود احتمالا شاهرخ بوسیده بودش بعد الان تو فکر اینه که بره با داراب حلقه بخره 😶

    ۱۵ ساعت پیش
  • فری

    در پارت 700

    باورم نمیشه خیانت هیچ قابل توجیه نیست و هیچ *** هم سزاوارش نیست اینکه گلی با یه سری دانسته ها با شاهرخ ازدواج کرد مجوز خیانت به گلبرگ رو میده؟ شما برای دنیای واقعی هم همین نظر رو دارید؟

    دیروز
  • فری

    در پارت 700

    نمی تونم فکر نکنم. تازه به این هم فکر کردم اسم رمان تگرگ خیانته🤣❤️

    ۱۲ ساعت پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    یعنی چی؟😂

    ۱۱ ساعت پیش
  • فری

    در پارت 700

    منم با نظرت موافقم اینکه گلبرگ از رابطه قبلیش گذر نکرده داراب رو اسیر خودش کرده اشتباهه از اون بدتر سانسورهای اعمال شده در داستانه که ما نمی فهمیم عمق فاجعه تا کجاست. اما خیانت گلبرگ به داراب از شاهرخ هم بدتره

    ۱۲ ساعت پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    😭😭

    ۱۱ ساعت پیش
  • فری

    در پارت 700

    اینکه برای توجیه خیانت دنبال منطق باشیم وحشتناکه. خیانت کردن پیش زمینه هایی دارد ولی توجیه نداره یه رابطه اگه سمیه قبل از اینکه خیانتی اتفاق بیفته باید تموم بشه. تو اون مجلس عقد تنها گلبرگ بله نگفته شاهرخ هم گفته یعنی متعهد به یکسری از شروط شدن اینکه در طول این رابطه عهدشکنی بکنه نامردیه .

    ۱۲ ساعت پیش
  • ضحی

    در پارت 250

    چقد رو مخه گلبرگ خو ولش کن دیگه توام خیانت کرده همش داره تحقیرت میکنه باز میگه هنوز دوستش دارم اله و بله

    ۲ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    💔💔

    ۲ روز پیش
  • ضحی

    در پارت 470

    این گلبرگ واقعا مشکل داره هاا

    ۲ روز پیش
  • مهسا

    در پارت 691

    تروخدا سانسور نکنید اصن نمیفهمم داستان چیشد

    ۴ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    عزیزم‌نمیشه محدودیت داریم

    ۴ روز پیش
  • مهسا

    در پارت 690

    بدون سانسورشو از کجا بخونیم

    ۲ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    تلگرام به این ایدی پیام بدید @bahar7908

    ۲ روز پیش
  • فری

    در پارت 701

    😩🥴😟اینها احساس منه وقتی به رابطه شاهرخ و گلبرگ فکر می کنم

    ۲ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    😆فکر نکن عزیزم

    ۲ روز پیش
  • مهسا

    در پارت 680

    در نظر من باید گلبرگ بخوابونه توی دهنش وایی بهش خیانت کرد ولیی شاهرخم گناه داره نازه بخدا نمیدونم طرف کی بگیرم ولی دارابم شبیه گلابیه

    ۴ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    😆😆😆

    ۴ روز پیش
  • Narjes

    در پارت 690

    *** بدون سانسورشو میزارید؟ یا نه کلا همینطور هست؟

    ۵ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    بله بدون سانسور

    ۵ روز پیش
  • Narjes

    در پارت 690

    میشه لطف کنید ایدی تلگرامتونو بدید

    ۴ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    @bahar7908آیدی ادمین

    ۴ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    عزیزم شما برای خوندن سانسوری ها عضو شدید نه جلو عقب بودن رمان

    ۴ روز پیش
  • فری

    در پارت 694

    یه جمله چندین بار تکرار شده

    ۵ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    وای همه اینو میگید واقعا نمیفخمم چرا

    ۵ روز پیش
  • زهره

    0

    به نظر من شاهرخ از یک دست پس می زنه و با پا پیش می کشد . هم میخواهد گلبرگ را از دست نده و هم او را آزار دهد ، او حتی نگین را هم نه می بیند و نه می خواهد

    ۵ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    دیوانه س بخدا

    ۵ روز پیش
  • نیل

    در پارت 695

    چرا قسمتی از متن چند بار تکرار شده؟ یعنی شاهرخ بهش تعرض کرده؟ یا فقط لباسش رو ؟ نمیدونم چطور این سوال رو توی ذهنم حل کنم؟

    ۵ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    برای حلش میتونید تشریف بیارید چنل تلگرامی وی آی پی به این ایدی جهت دریافت پیام بزارید @bahar7908

    ۵ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️