دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه تگرگ اثر زهرا خزایی

رمان تگرگ

  • زبان فارسی
  • 61.5K 👁
  • 94 ❤️
  • 355 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

گلبرگ، عروسِ اجباریِ عشق، یا قربانیِ انتقام؟ گلبرگ، دختری که با قلبی پر از امید و عشق، راهیِ خونه‌ی بخت میشه، اما همون روز عقد، پسر خاله ش، شاهرخ، با تلخی بهش میگه: دلم با تو نیست عقد رو به هم بزن. با این حال، گلبرگ، زیرِ فشارِ اصرارِ خاله و عشقی که به شاهرخ داره، تن به این ازدواجِ ناخواسته میده. دو سال می‌گذره و زندگیِ مشترکشون با تلخکامی و بی‌مهریِ شاهرخ ادامه پیدا می‌کنه. اما این تازه اولِ ماجراست! وقتی انتقامِ شاهرخ استارت میخوره، با زنی فریبنده به گلبرگ خیانت می‌کنه و حقارت، مهمونِ روزهای گلبرگ میشه. گلبرگِ دلشکسته، وقتی دیگه تابِ این همه بی‌حرمتی رو نداره، تصمیم به جدایی می‌گیره. ولی آیا پایانِ داستان همین‌جاست؟ یا نقطه سر خط، شروعِ قصه‌ی تازه‌ای برای گلبرگ خواهد بود؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

دستم رو چمدون سرد و سنگین مونده بود. انگار قرار بود این چمدون، تمام سنگینی دنیای من رو حمل کنه. خونه‌ی رویاهام، حالا شده بود یه زندون خفه، پر از بوی سیگار و دود تلخ خیانتِ شاهرخ...
تکیه داده بود به چارچوب در. سیگارش روشن بود و پشت هم کام می‌گرفت. نگاه سرد و بی‌روحش، باعث شده بود وجودم یخ بزنه.
صداش، بم و بی‌تفاوت، مثل پتک خورد تو سرم:
_حتی یه تار موهاتم نباید اینجا بمونه. هر چی که از من داری جا می‌ذاری، هر چیم که یادت رو زنده کنه، باید با خودت ببری.
صدام لرزید، انگار که یه پرنده‌ی زخمی تو قفس سینه‌ام تقلا می‌کرد. سعی کردم قوی باشم، ولی واژه به واژه حرفاش، مثل خنجر فرو می‌رفت تو قلبم.
با اون پوزخندِ لعنتی که رو لبش بود، ادامه داد:
_بذار از همین الان بهت بگم، وقتی جهازشو میاره، نمی‌خوام حتی رد پایی از تو اینجا باقی بمونه. نمی‌خوام اول راهی حالش بد بشه یه وقت... اوکی؟
و اون "اوکی؟" آخرش، انگار حکم مرگ من رو امضا کرده بود.
اشک‌هام شروع کرده بودن به لغزیدن روی گونه‌هام، ولی زورشون به اون بغضِ خفه کننده نمی‌رسید. بینیم رو بالا کشیدم.
_حیف تربیت مادرت واقعا متاسفم...
پوزخندش عمیق‌تر شد. دود سیگارش رو مستقیم فوت کرد تو صورتم.
_دهنتو گلِ بگیرخفه شو ! زودتر گورتو گم کن.
اون لحظه... اون لحظه دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. سدِ مقاومتِ نداشته‌م شکست.
اشکام مثل سیل راه افتادن.
صدام ناله‌وار شده بود.
_چقدر بد می‌شد اگه یه بچه دقیقاً از جنس تو توی وجود من رشد می‌کرد... برو بمیر! دیگه حاضر نیستم حتی برای یه لحظه دیگه ببینمت. لیاقتت همون دختره ست. خوشبخت بشید!
اون حرف آخر، انگار دنیاش رو تکون داد. یه لحظه سکوت کرد.
سکوتش فقط چند ثانیه طول کشید…
یه قدم برداشت سمتم.بعد یکی دیگه.
نفسم بند اومده بود، اما عقب نرفتم.
یه دفعه مچ دستمو محکم گرفت. اون‌قدر که استخونم تیر کشید.
قبل از اینکه حتی بفهمم چی شد، منو کشید سمت دیوار و کوبیده شدم به دیوار....
پشتم محکم خورد به دیوار و نفس از سینم پرید بیرون.
مثل وحشیا دستش هنوز دور مچم قفل بود.
صدام بالا رفت:
_آخ...دستمو شکستی ولم کن کثافت..
درست مثل یه پرنده اسیر بودم بین چنگالش....اون‌قدر که گرمای نفسش می‌خورد به صورتم ..
تقلا کردم و سعی در پس زدنش داشتم ولی زره ای تکون نخورد
سرش رو خم کرد پایین. نگاهش مستقیم قفل چشمام شد..
جیغ زدم:
_گمشو عقب شاهرخ...دست کثیفتو به من نزن...ازت متنفرم لعنتی نکن...
_ کاری نکن قبل رفتنت اتفاقی بیوفته که دوسش نداری‌پس انقد برای من زیاده خوری نکن گلبرگ.
یه لحظه برام همه‌چی وایستاد.
نفس هام به سختی رفت و برگشت میکرد انگار دیوونه شده بود..
یه تیکه آتیش شده بود...
مچم رو ول نمیکرد ،اونقدر فشارش میداد که احساس می‌کردم دستم داره خورد میشه...
به حالت تسلیم لب زدم:
_خیلی خب شاهرخ...خیلی خب برو کنار میخوام برم از این سگ دونی دارم خفه میشم...بکش کنار...خودتو بکش کنار گفتم...
پوزخندی زد،از همونا که دل و ایمون برای این قلب لعنتی نمیزاشت:
_میخوام یکم خوش باشیم باهم..بعد برای همیشه گمشی از زندگیم عجله نکن برای رفتن...
انگار برق از سرم پرید باحرفش،چند بار پشت هم پلک زدم،مدتها بود که بین من و شاهرخ هیچ رابطه ی صمیمانه ای وجود نداشت‌
درست از وقتی فهمیدم چجوری بهم خیانت کرده بود برام غریبه ترین غریبه شده بود،و حالا که هرلحظه احساس می‌کردم هوا کم میاد و اکسیژن نمی‌رسه و خفه میشم..
دستم رو به سینه ی پهن و ورزشکاریش کوبیدم و زره ای از جاش تکونش دادم:
_من بمیرمم با تو دستتو نمیگیرم که زنده بمونم،انقد ازت چندشم میشه که الان احساس میکنم با تو زیر این سقف باعث شده نجس بشم،بکش کنار میخوام برم!!!
با حالتی بد پچ زد:
_اینجا من حکم میکنم گلبرگ،اول یکم خوش باشیم بعد گم شو از زندگیم.
.......
توی وجودم مثل هزارتا میخ بود، اما دردِ توی قلبم از همه دردناکتر بود.
نگاهش سرد بود، اونقدر سرد که انگار نه انگار چند ساعت پیش اتفاقی افتاده بود.
با صدایی که از شدت بغض و درد می‌لرزید، رو به چشم‌های بی‌روحش گفتم:
_ازت متنفرم شاهرخ... از تمام چیزی که هستی متنفرم!
بدون اینکه حتی پلک بزنه، با لحنی خشک و بی‌رحمانه گفت:
_ده دقیقه وقت داری از این خونه گم شی بیرون. چهل دقیقه دیگه با نگین قرار دارم.
دنیا دور سرم چرخید. با دست‌هایی که از درد و لرزش به سختی کنترل می‌شد، شروع کردم به پوشیدن مانتوم...
هر حرکت، هر تکون خوردن، انگار خنجر بود به بدنم. چمدونم رو که کنار در ورودی منتظر بود، با تمام توانم کشیدم.
درست وقتی خواستم در رو باز کنم، صدای بم و تحقیرآمیزش بلند شد:
_گلبرگ!
فقط شاهرخ بود منو اینطور صدام می‌زد، بقیه فقط "گلی" صدام میزدن. اما من حتی نتونستم برگردم. اجازه نمی‌دادم ببینه چطور دارم فرو می‌پاشم.
شاهرخ با تمسخر ادامه داد:
_خیانت کردم تا بفهمی وقتی از روز اول ازدواجمون گفتم نمیخامت و پاتو کردی توی یه کفش گفتی عاشقمی، بفهمی تاوان داره این ازدواج شخمی حالا گمشو بیرون.
تیر کشیدن قلبم به اوج رسیده بود.بدون اینکه رو برگردونم، با صدایی که از شدت نفرت، تیز و برنده بود، گفتم:
_وای به حال اون دختر، که گیرِ یه اشغال مثل تو افتاده!
بعد با صدایی که از همیشه خشن‌تر بود، آروم گفت:
— زرت و پرت نکن و منتظر بچم از نگین باش…

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان تگرگ

  • فری

    در پارت 590

    داراب یه مرد باشعور و بالغه

    ۷ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    همینطوره واقعا

    ۷ روز پیش
  • فری

    در پارت 590

    چه خوب میشه اگه که قسمت هم باشند❤️

    ۶ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    داراب؟

    ۶ روز پیش
  • مهشاد

    در پارت 31

    بازم می خوام شاهرخ و بکشمم چرا این آنقدر دیوانه ست؟ چه دلیلی داره برای این کارش؟

    ۱ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    در ادامه بخونیم ببینیم

    ۱ هفته پیش
  • مهشاد

    در پارت 20

    من شاهرخو می کشم خیلی خودشیفته ست چه خبره مرد؟

    ۱ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    خیلی خود دوسته😂🤐

    ۱ هفته پیش
  • عسل

    در پارت 540

    من میگم شاهرخ داراب رو میکشه وگلبرگ اخرش با برادر داراب عروسی میکنه 🤔

    ۲ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    جنایی شد که🥲😂

    ۲ هفته پیش
  • ماهرخ

    در پارت 530

    شاهرخ حتما باید از دور گلبرگ رو میدید این همه سال نزدیکش بود نمیخواست ببینتش حالا ک دست نیافتنی شده عزیز شده براش خدا قوت نویسنده جان

    ۲ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۲ هفته پیش
  • Fatii

    در پارت 80

    خیلی خوبه که مادرش اینطوری هواشو داره، امیدوارم توی پارت های آینده انقدر قوی و موفق بشه که تقاص تموم این سختی ها رو ازون مرتیکه بگیره😎 نویسنده عزیز قلم قشنگی داری و توصیفات خوبی از احساساتشون کردی موفق باشی عزیزم❤️

    ۳ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    خیلی لطف کردی نه نظراتت رو دادی جانم ممنونم

    ۲ هفته پیش
  • Fatti

    در پارت 40

    مردک روانی یعنی اگه هنوز هم ذره ای حس بهش داره هر چی سرش میاد حقشه🙂😂💔 آدم باید از اشتباهاتش درس بگیره و روی غلط پافشاری نکنه آدمو عصبی می کنه با احساساتش ب این روانپریش

    ۳ هفته پیش
  • Fatti

    در پارت 30

    زن بودن خیلی تلخ و دردناکه، مخصوصا اگه خام و بی تجربه باشی امیدوارم اونقدر عاقل باشه که قرص و بخوره و پای یه بی گناهو به این زندگی از هم پاشیده باز نکنه

    ۳ هفته پیش
  • Fatii

    در پارت 20

    خوبه که بعد طلاق مامانش هست و خونواده اش حمایتش می کنن

    ۳ هفته پیش
  • Fatii

    در پارت 10

    عشق و علاقه گلبرگ غیر منطقیه واقعا نمیشه دوس داشتن همچین مردی رو درک کرد، نباید تن می داد به موندن و بیشتر تحقیر شدن امیدوارم در ادامه آدم بشه

    ۳ هفته پیش
  • Jenna

    در پارت 12

    واقعا رفتارش در تضاد با عقلانیت و توهین به شعور یک انسانه یارو بهت خیانت کرده میگی ازش متنفری بعد زرتی می پری تو بغلش خب مثل ادم مقاومت کن

    ۳ هفته پیش
  • ژیلو

    در پارت 20

    حس میکنم اینکه گفت علاقه داشته به پسرهو اینکه مادرش اینقدر راحت کنار اومد، یکم غیرطبیعی داره میشه. اگه دوستش داشته پس حتما با اصرار بوده این ازدواجو من فکر میکردم مامانش الان مخالف هم باشه و ناراضی بگه میدونستم یه روز اینطوری میشی. هرچند برای نظر دادن زوده.

    ۳ هفته پیش
  • ژیلو

    0

    سلام دوست خوبم، شروع داستان عجیبو پر از ناراحتی بود. امیدوارم اتفاقای خوب در راه باشن.

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه منصورآبادی

    0

    خیلی قلمت خوبه دلنشین و روان واقعا میخوام بدونم دلیل کارهای شاهرخ چیه؟

    ۳ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    درادامه میبینیم

    ۳ هفته پیش
  • . nevisande

    0

    چقدر لحن داستان گیرا و قشنگه

    ۳ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم لطف داری

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️