خلاصه رمان :
گلبرگ، عروسِ اجباریِ عشق، یا قربانیِ انتقام؟ گلبرگ، دختری که با قلبی پر از امید و عشق، راهیِ خونهی بخت میشه، اما همون روز عقد، پسر خاله ش، شاهرخ، با تلخی بهش میگه: دلم با تو نیست عقد رو به هم بزن. با این حال، گلبرگ، زیرِ فشارِ اصرارِ خاله و عشقی که به شاهرخ داره، تن به این ازدواجِ ناخواسته میده. دو سال میگذره و زندگیِ مشترکشون با تلخکامی و بیمهریِ شاهرخ ادامه پیدا میکنه. اما این تازه اولِ ماجراست! وقتی انتقامِ شاهرخ استارت میخوره، با زنی فریبنده به گلبرگ خیانت میکنه و حقارت، مهمونِ روزهای گلبرگ میشه. گلبرگِ دلشکسته، وقتی دیگه تابِ این همه بیحرمتی رو نداره، تصمیم به جدایی میگیره. ولی آیا پایانِ داستان همینجاست؟ یا نقطه سر خط، شروعِ قصهی تازهای برای گلبرگ خواهد بود؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان تگرگ - پارت 61
لرزش زمین که کاملاً خوابید، کمکم نفسهای مضطربشون هم آرومتر شد. همسایهها یکییکی با گفتن الحمدلله و خدا رحم کرد به خونههاشون برگشتن. حاج یوسف نگاهی به آسمون انداخت و گفت: _فکر کنم دیگه تموم شده... داراب هم سر تکون داد. _انشاءالله. زیورخانم دوباره دست گلبرگ رو گرفت و با همون مهربونی همیش...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 60
گلبرگ بیاختیار به صورتش نگاه کرد. نمیدونست چی بگه برای اینکه مدتها بود کسی انقدر آروم، بدون توقع و بدون اینکه بخواد تصمیمی رو بهش تحمیل کنه، باهاش حرف نزده بود. لرزشی از سقف اومد. گلبرگ اخم کرد و گفت: _شنیدین؟ داراب سرش رو بالا گرفت. قبل از اینکه چیزی بگه، لوستر اتاق خیلی آروم شروع کرد ب...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 59
داراب چند لحظه به قاب عکس روی دیوار خیره موند. بعد خیلی آروم گفت: _یه سؤال شخصی میتونم بپرسم؟ گلبرگ نگاهش کرد و داراب ادامه داد: _اگه دوست نداشتین جواب بدین، کاملاً حق دارین. گلبرگ بعد از چند ثانیه مکث، سرش رو تکون داد. _بپرسین. داراب نفس عمیقی کشید و انگار برای گفتن همون یک سؤال، چند با...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 58
درِ اتاق که آروم پشت سرشون بسته شد، سکوتی سنگین بینشون نشست. گلبرگ کنار پنجره ایستاده بود و دستهاش رو توی هم گره کرده بود و نگاهش به حیاط خونه بود. صدای خندهی آروم بزرگترها از پذیرایی میاومد، اما داخل اتاق، انگار زمان کندتر میگذشت. داراب چند قدم اونطرفتر ایستاده بود. نه بیش از حد نز...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش

زهرا خزائی | نویسنده رمان
همینطوره واقعا
۷ روز پیشفری
در پارت 590چه خوب میشه اگه که قسمت هم باشند❤️
۶ روز پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
داراب؟
۶ روز پیشمهشاد
در پارت 31بازم می خوام شاهرخ و بکشمم چرا این آنقدر دیوانه ست؟ چه دلیلی داره برای این کارش؟
۱ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
در ادامه بخونیم ببینیم
۱ هفته پیشمهشاد
در پارت 20من شاهرخو می کشم خیلی خودشیفته ست چه خبره مرد؟
۱ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
خیلی خود دوسته😂🤐
۱ هفته پیشعسل
در پارت 540من میگم شاهرخ داراب رو میکشه وگلبرگ اخرش با برادر داراب عروسی میکنه 🤔
۲ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
جنایی شد که🥲😂
۲ هفته پیشماهرخ
در پارت 530شاهرخ حتما باید از دور گلبرگ رو میدید این همه سال نزدیکش بود نمیخواست ببینتش حالا ک دست نیافتنی شده عزیز شده براش خدا قوت نویسنده جان
۲ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم
۲ هفته پیشFatii
در پارت 80خیلی خوبه که مادرش اینطوری هواشو داره، امیدوارم توی پارت های آینده انقدر قوی و موفق بشه که تقاص تموم این سختی ها رو ازون مرتیکه بگیره😎 نویسنده عزیز قلم قشنگی داری و توصیفات خوبی از احساساتشون کردی موفق باشی عزیزم❤️
۳ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
خیلی لطف کردی نه نظراتت رو دادی جانم ممنونم
۲ هفته پیشFatti
در پارت 40مردک روانی یعنی اگه هنوز هم ذره ای حس بهش داره هر چی سرش میاد حقشه🙂😂💔 آدم باید از اشتباهاتش درس بگیره و روی غلط پافشاری نکنه آدمو عصبی می کنه با احساساتش ب این روانپریش
۳ هفته پیشFatti
در پارت 30زن بودن خیلی تلخ و دردناکه، مخصوصا اگه خام و بی تجربه باشی امیدوارم اونقدر عاقل باشه که قرص و بخوره و پای یه بی گناهو به این زندگی از هم پاشیده باز نکنه
۳ هفته پیشFatii
در پارت 20خوبه که بعد طلاق مامانش هست و خونواده اش حمایتش می کنن
۳ هفته پیشFatii
در پارت 10عشق و علاقه گلبرگ غیر منطقیه واقعا نمیشه دوس داشتن همچین مردی رو درک کرد، نباید تن می داد به موندن و بیشتر تحقیر شدن امیدوارم در ادامه آدم بشه
۳ هفته پیشJenna
در پارت 12واقعا رفتارش در تضاد با عقلانیت و توهین به شعور یک انسانه یارو بهت خیانت کرده میگی ازش متنفری بعد زرتی می پری تو بغلش خب مثل ادم مقاومت کن
۳ هفته پیشژیلو
در پارت 20حس میکنم اینکه گفت علاقه داشته به پسرهو اینکه مادرش اینقدر راحت کنار اومد، یکم غیرطبیعی داره میشه. اگه دوستش داشته پس حتما با اصرار بوده این ازدواجو من فکر میکردم مامانش الان مخالف هم باشه و ناراضی بگه میدونستم یه روز اینطوری میشی. هرچند برای نظر دادن زوده.
۳ هفته پیشژیلو
0سلام دوست خوبم، شروع داستان عجیبو پر از ناراحتی بود. امیدوارم اتفاقای خوب در راه باشن.
۳ هفته پیشفاطمه منصورآبادی
0خیلی قلمت خوبه دلنشین و روان واقعا میخوام بدونم دلیل کارهای شاهرخ چیه؟
۳ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
درادامه میبینیم
۳ هفته پیش. nevisande
0چقدر لحن داستان گیرا و قشنگه
۳ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم لطف داری
۳ هفته پیش

فری
در پارت 590داراب یه مرد باشعور و بالغه