دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه تگرگ اثر زهرا خزایی

رمان تگرگ

  • زبان فارسی
  • 58K 👁
  • 77 ❤️
  • 186 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان تگرگ

گلبرگ، عروسِ اجباریِ عشق، یا قربانیِ انتقام؟ گلبرگ، دختری که با قلبی پر از امید و عشق، راهیِ خونه‌ی بخت میشه، اما همون روز عقد، پسر خاله ش، شاهرخ، با تلخی بهش میگه: دلم با تو نیست عقد رو به هم بزن. با این حال، گلبرگ، زیرِ فشارِ اصرارِ خاله و عشقی که به شاهرخ داره، تن به این ازدواجِ ناخواسته میده. دو سال می‌گذره و زندگیِ مشترکشون با تلخکامی و بی‌مهریِ شاهرخ ادامه پیدا می‌کنه. اما این تازه اولِ ماجراست! وقتی انتقامِ شاهرخ استارت میخوره، با زنی فریبنده به گلبرگ خیانت می‌کنه و حقارت، مهمونِ روزهای گلبرگ میشه. گلبرگِ دلشکسته، وقتی دیگه تابِ این همه بی‌حرمتی رو نداره، تصمیم به جدایی می‌گیره. ولی آیا پایانِ داستان همین‌جاست؟ یا نقطه سر خط، شروعِ قصه‌ی تازه‌ای برای گلبرگ خواهد بود؟

پارت اول

دستم رو چمدون سرد و سنگین مونده بود. انگار قرار بود این چمدون، تمام سنگینی دنیای من رو حمل کنه. خونه‌ی رویاهام، حالا شده بود یه زندون خفه، پر از بوی سیگار و دود تلخ خیانتِ شاهرخ...
تکیه داده بود به چارچوب در. سیگارش روشن بود و پشت هم کام می‌گرفت. نگاه سرد و بی‌روحش، باعث شده بود وجودم یخ بزنه.
صداش، بم و بی‌تفاوت، مثل پتک خورد تو سرم:
_حتی یه تار موهاتم نباید اینجا بمونه. هر چی که از من داری جا می‌ذاری، هر چیم که یادت رو زنده کنه، باید با خودت ببری.
صدام لرزید، انگار که یه پرنده‌ی زخمی تو قفس سینه‌ام تقلا می‌کرد. سعی کردم قوی باشم، ولی واژه به واژه حرفاش، مثل خنجر فرو می‌رفت تو قلبم.
با اون پوزخندِ لعنتی که رو لبش بود، ادامه داد:
_بذار از همین الان بهت بگم، وقتی جهازشو میاره، نمی‌خوام حتی رد پایی از تو اینجا باقی بمونه. نمی‌خوام اول راهی حالش بد بشه یه وقت... اوکی؟
و اون "اوکی؟" آخرش، انگار حکم مرگ من رو امضا کرده بود.
اشک‌هام شروع کرده بودن به لغزیدن روی گونه‌هام، ولی زورشون به اون بغضِ خفه کننده نمی‌رسید. بینیم رو بالا کشیدم.
_حیف تربیت مادرت واقعا متاسفم...
پوزخندش عمیق‌تر شد. دود سیگارش رو مستقیم فوت کرد تو صورتم.
_دهنتو گلِ بگیرخفه شو ! زودتر گورتو گم کن.
اون لحظه... اون لحظه دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. سدِ مقاومتِ نداشته‌م شکست.
اشکام مثل سیل راه افتادن.
صدام ناله‌وار شده بود.
_چقدر بد می‌شد اگه یه بچه دقیقاً از جنس تو توی وجود من رشد می‌کرد... برو بمیر! دیگه حاضر نیستم حتی برای یه لحظه دیگه ببینمت. لیاقتت همون دختره ست. خوشبخت بشید!
اون حرف آخر، انگار دنیاش رو تکون داد. یه لحظه سکوت کرد.
سکوتش فقط چند ثانیه طول کشید…
یه قدم برداشت سمتم.بعد یکی دیگه.
نفسم بند اومده بود، اما عقب نرفتم.
یه دفعه مچ دستمو محکم گرفت. اون‌قدر که استخونم تیر کشید.
قبل از اینکه حتی بفهمم چی شد، منو کشید سمت دیوار و کوبیده شدم به دیوار....
پشتم محکم خورد به دیوار و نفس از سینم پرید بیرون.
مثل وحشیا دستش هنوز دور مچم قفل بود.
صدام بالا رفت:
_آخ...دستمو شکستی ولم کن کثافت..
درست مثل یه پرنده اسیر بودم بین چنگالش....اون‌قدر که گرمای نفسش می‌خورد به صورتم ..
تقلا کردم و سعی در پس زدنش داشتم ولی زره ای تکون نخورد
سرش رو خم کرد پایین. نگاهش مستقیم قفل چشمام شد..
جیغ زدم:
_گمشو عقب شاهرخ...دست کثیفتو به من نزن...ازت متنفرم لعنتی نکن...
_ کاری نکن قبل رفتنت اتفاقی بیوفته که دوسش نداری‌پس انقد برای من زیاده خوری نکن گلبرگ.
یه لحظه برام همه‌چی وایستاد.
نفس هام به سختی رفت و برگشت میکرد انگار دیوونه شده بود..
یه تیکه آتیش شده بود...
مچم رو ول نمیکرد ،اونقدر فشارش میداد که احساس می‌کردم دستم داره خورد میشه...
به حالت تسلیم لب زدم:
_خیلی خب شاهرخ...خیلی خب برو کنار میخوام برم از این سگ دونی دارم خفه میشم...بکش کنار...خودتو بکش کنار گفتم...
پوزخندی زد،از همونا که دل و ایمون برای این قلب لعنتی نمیزاشت:
_میخوام یکم خوش باشیم باهم..بعد برای همیشه گمشی از زندگیم عجله نکن برای رفتن...
انگار برق از سرم پرید باحرفش،چند بار پشت هم پلک زدم،مدتها بود که بین من و شاهرخ هیچ رابطه ی صمیمانه ای وجود نداشت‌
درست از وقتی فهمیدم چجوری بهم خیانت کرده بود برام غریبه ترین غریبه شده بود،و حالا که هرلحظه احساس می‌کردم هوا کم میاد و اکسیژن نمی‌رسه و خفه میشم..
دستم رو به سینه ی پهن و ورزشکاریش کوبیدم و زره ای از جاش تکونش دادم:
_من بمیرمم با تو دستتو نمیگیرم که زنده بمونم،انقد ازت چندشم میشه که الان احساس میکنم با تو زیر این سقف باعث شده نجس بشم،بکش کنار میخوام برم!!!
با حالتی بد پچ زد:
_اینجا من حکم میکنم گلبرگ،اول یکم خوش باشیم بعد گم شو از زندگیم.
.......
توی وجودم مثل هزارتا میخ بود، اما دردِ توی قلبم از همه دردناکتر بود.
نگاهش سرد بود، اونقدر سرد که انگار نه انگار چند ساعت پیش اتفاقی افتاده بود.
با صدایی که از شدت بغض و درد می‌لرزید، رو به چشم‌های بی‌روحش گفتم:
_ازت متنفرم شاهرخ... از تمام چیزی که هستی متنفرم!
بدون اینکه حتی پلک بزنه، با لحنی خشک و بی‌رحمانه گفت:
_ده دقیقه وقت داری از این خونه گم شی بیرون. چهل دقیقه دیگه با نگین قرار دارم.
دنیا دور سرم چرخید. با دست‌هایی که از درد و لرزش به سختی کنترل می‌شد، شروع کردم به پوشیدن مانتوم...
هر حرکت، هر تکون خوردن، انگار خنجر بود به بدنم. چمدونم رو که کنار در ورودی منتظر بود، با تمام توانم کشیدم.
درست وقتی خواستم در رو باز کنم، صدای بم و تحقیرآمیزش بلند شد:
_گلبرگ!
فقط شاهرخ بود منو اینطور صدام می‌زد، بقیه فقط "گلی" صدام میزدن. اما من حتی نتونستم برگردم. اجازه نمی‌دادم ببینه چطور دارم فرو می‌پاشم.
شاهرخ با تمسخر ادامه داد:
_خیانت کردم تا بفهمی وقتی از روز اول ازدواجمون گفتم نمیخامت و پاتو کردی توی یه کفش گفتی عاشقمی، بفهمی تاوان داره این ازدواج شخمی حالا گمشو بیرون.
تیر کشیدن قلبم به اوج رسیده بود.بدون اینکه رو برگردونم، با صدایی که از شدت نفرت، تیز و برنده بود، گفتم:
_وای به حال اون دختر، که گیرِ یه اشغال مثل تو افتاده!
بعد با صدایی که از همیشه خشن‌تر بود، آروم گفت:
— زرت و پرت نکن و منتظر بچم از نگین باش…

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان تگرگ

  • مهتاب جهان‌فر

    در پارت 10

    اجازه بده همین اول کار بگم مرده شور ریختتو ببره شاهرخ!🙄

    ۹ ساعت پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    😂😂وای عزیزممم...همه ازش دل پری دارن

    ۹ ساعت پیش
  • فری

    در پارت 511

    این مردک با خودش چند چنده🥴

    دیروز
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    دیوونه شده

    دیروز
  • زهرا

    در پارت 491

    شاهرخ احمق هم میخواد نگین داشته باشه هم گلبرگ خیلی دیگه رو داره.ب نظرم گلبرگ با داراب ازدواج بکنه بهتره والا.شاهرخ دق کنه بچه پروو.

    ۶ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    مشخص نیست چی میخواد

    ۶ روز پیش
  • فری

    در پارت 491

    آخ که دلم خنک شد. هرچند ترجیحم اینه که گلبرگ اول از لحاظ عاطفی مستقل بشه و بعد ازدواج کنه اونم با کسی که قدرشو بدون و احترام رابطه شونو نگه داره

    ۶ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۶ روز پیش
  • سرو

    در پارت 460

    وای شاهرخ دیگه شورش را درآورده

    ۲ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    💔💔

    ۲ هفته پیش
  • شبنم

    در پارت 462

    نویسنده جان خسته نباشید اما پارتهاتون واقعا کمه میشه گفت اگه فیلم بود یک دیلوگ یا صحنه بسیا بسیار کوتاه که مات میمونی وهیچ وسرگردون لطفا بلندتر وطولانی تربنویس انگاز یک داستان کوتاه زو بزمدت زمان طولانی برنامه ریزی کردید که تعریف کنید وتا تمام نشه خ. واننده خسته از انتظار میمونه

    ۲ هفته پیش
  • فری

    در پارت 460

    شاهرخ واقعا نابالغه . من نمیدونم نویسنده میخواد با این پسر بچه ریش دارکا چه کنه اما رفتارش غیرقابل تحمله. کاش به اسم عشق بازی پاش تو زندگی گلی بازی نشه از آدمای خائن متنفرم

    ۲ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    💔💔

    ۲ هفته پیش
  • فری

    در پارت 460

    چطوری میشه ویرایش کردن؟ این صفحه کلید هرچی خودش میخواد میزنه

    ۲ هفته پیش
  • شبنم

    در پارت 451

    چقدر حرص خوردم از دست شاهرخ به تو چه اخه چشم نداری خوشبختیش رو ببینی تازه فهمید ی کی رو از دست دادی اینهمه برای نگین پرپر زدی حالا دیگه برو راحت به زندگیت برس از مینو هم ناراحتم چرا محکم جلوش وای نساد بزنه تو گوشش بگه دخترم میخواد زندگی کنه شاهرخ بلایی سر داراب نیاره دخترمون غصه بخوره

    ۲ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    دلش می‌خواد فقط دخترمون رو اذیت کنه😭

    ۲ هفته پیش
  • Fatemeh

    در پارت 451

    وای این شاهرخ اعصاب خودرد کنه واقعا دیوانه سادیسمی😅😅

    ۲ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    🥲🫡

    ۲ هفته پیش
  • فری

    در پارت 450

    شاهرخ نمونه ی خود کرده رو تدبیر نیست ، شده .

    ۲ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    دقیقا😂

    ۲ هفته پیش
  • سرو

    در پارت 454

    عجب آدم پرویی خدایی طلاق دادی دیگه چکارش داری زندگی که براش نذاشته بودی الان سادت آمده براش غیرتی بشی نه زورت گرفته که داره میخنده

    ۲ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    💔💔

    ۲ هفته پیش
  • لیا

    در پارت 20

    اما بیشتر رمان آزادن بدون هیچ پولی

    ۲ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    توجه زیاد کنید ۸۵ درصد حق عضویتین اینجا.اونی هم که رایگان میزاره دلش می‌خواد ولی بقیه دلشون نمیخواد زحمتاش و گرفتع شدن سوی چشمش و وقت زندگیش رو رایگان قراره بده چون این شغل ماست و هیچ شغلی رایگان نیست.شما میتونی تشریف ببری رایگان هارو بخونی کسی اجبارتون نکرده حق عضویتی بخونی✨️

    ۲ هفته پیش
  • لیا

    در پارت 20

    باشه بابا چته عصبی نشو خدافظ

    ۲ هفته پیش
  • لیا

    در پارت 20

    سلام میسه رمان آزاد کنی پول پرداخت نکنیم

    ۲ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    شما بری سوپر مارکت به صاحب سوپری میگی میشه رایگان بهم جنس بدید؟؟؟؟؟؟

    ۲ هفته پیش
  • عسل

    در پارت 421

    خانم خزایی عزیز خیلی از پارتهای منظمتون ممنون متاسفانه اکثر نویسنده های این برنامه ارزشی برای خوانندگان قائل نیستن شما هم مثل چند تایی از دوستان نویسنده پارت گذاری منظم دارید رمانتونم هم عالیه من حتما همه کارهاتون رو دنبال میکنم

    ۳ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    خیلی خوشحالم از رضایتتون🙃✨️

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟