خلاصه رمان عاشقانه تگرگ
گلبرگ، عروسِ اجباریِ عشق، یا قربانیِ انتقام؟ گلبرگ، دختری که با قلبی پر از امید و عشق، راهیِ خونهی بخت میشه، اما همون روز عقد، پسر خاله ش، شاهرخ، با تلخی بهش میگه: دلم با تو نیست عقد رو به هم بزن. با این حال، گلبرگ، زیرِ فشارِ اصرارِ خاله و عشقی که به شاهرخ داره، تن به این ازدواجِ ناخواسته میده. دو سال میگذره و زندگیِ مشترکشون با تلخکامی و بیمهریِ شاهرخ ادامه پیدا میکنه. اما این تازه اولِ ماجراست! وقتی انتقامِ شاهرخ استارت میخوره، با زنی فریبنده به گلبرگ خیانت میکنه و حقارت، مهمونِ روزهای گلبرگ میشه. گلبرگِ دلشکسته، وقتی دیگه تابِ این همه بیحرمتی رو نداره، تصمیم به جدایی میگیره. ولی آیا پایانِ داستان همینجاست؟ یا نقطه سر خط، شروعِ قصهی تازهای برای گلبرگ خواهد بود؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان تگرگ - پارت 42
در اتاقم رو بستم و خودم رو روی تخت انداختم. بدنم خسته بود.ذهنم خستهتر. اما هرچقدر چشمهامو میبستم، خواب به سراغم نمیآمد. یک بار به پهلوی راست چرخیدم یک بار به چپ. بعد کلافه دستم رو دراز کردم و گوشی رو از روی پاتختی برداشتم. _فقط پنج دقیقه... همین را به خودم گفتم. اینستاگرام رو باز کردم...
بروزرسانی در : ۳ ساعت پیش
-
رمان تگرگ - پارت 41
چند دقیقه توی سکوت نشسته بودیم. من هنوز غرق فکرهای خودم بودم. فکر حاج یوسف... فکر امروز... فکر شاهرخ... یه خمیازه بلند کشیدم و سرم رو روی پشتی مبل تکیه دادم. مامان همون لحظه نگاهم کرد. _وای خدا... معلومه له شدی. _خیلی... دوباره خمیازه کشیدم. چند ثانیه به تلویزیون خیره موندم و بعد بیهوا...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 40
دانای_کل گوشی چند ثانیه روی داشبورد لرزید و شاهرخ فقط یه نگاه کوتاه بهش انداخت و بعد بدون اینکه حتی اخمی بکنه، تماس رو رد کرد. گلبرگ از گوشه چشم نگاهش کرد و چیزی نگفت.اما نگاهش پر از طعنه بود.ماشین توی سکوت جلو میرفت و چراغهای خیابون یکی یکی از روی شیشه رد میشدن. چند ثانیه بعد دوباره گوشی ل...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 39
در ماشین با شدت بسته شد. صدای کوبیده شدنش توی سکوت ماشین پیچید. گلبرگ دستش رو از مچش کشید و با عصبانیت خودش رو به در چسبوند. جای انگشتهای شاهرخ هنوز روی پوستش سرخ بود. چند ثانیه هیچکدوم حرف نزدن. فقط صدای نفسهای سنگین شاهرخ داخل ماشین میپیچید. انگار هنوز وسط همون کافه بود. انگار هنوز...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
فاطیما
در پارت 401سلام و درود به نویسنده خوش قلم و محترم میخواستم تشکر کنم هم بابت پارت گذاری منظم این رمان جذاب هم بابت اینکه اینقدر هوای ما رو دارید و برامون پارت هدیه میذارید و خوشحالمون میکنید دمتون گرم قلمتون مانا🙏🌺
۳ روز پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
عشق منید شماها 💚✨️
۳ روز پیشمهسا
در پارت 391حق با نویسنده عزیزه یه عاشق هیچوقت معشوقشو آزار نمی ده شاهرخ یه بیمار روانیه که نمی تونه تحمل کنه کسی یا چیزی رو که قبلا مال اون بوده رو نصیب *** دیگه ای بشه
۴ روز پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
دقیقا سادیسم داره مرد گنده😆🥲
۴ روز پیشعسل
در پارت 391به نظرم شاهرخ ازهمون اول عاشق گلبرگ بوده اما علاقه گلبرگ به یکی دیگه و توهین به شاهرخ اورو کینه ای کرده و نگینم این وسط فقط برلی فراموش کردن گلبرگه شاهرخ نمیخاد قبول کنه هنوز عاشق گلبرگه
۴ روز پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
عاشق معشوقش رو چرا باید انقد آزار بده😮💨
۴ روز پیشفاطیما
در پارت 381به به ببین نویسنده جان چه کرده همه رو با پارت هدیه شگفت زده کرده👏🙏☺️🌺 یکی این شاهرخ رو از برق بکشه پلیز🙄😒
۵ روز پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
فدای شما که🥹😂
۵ روز پیشHhh
0خیلی قشنگه رمانش من واقعا وایب خوبی میگیرم از رمان از قلم تا موضوع رمان بی نظیره پیشنهاد میشه
۶ روز پیشعسل
0گلبرگ عاشقتم یعنی برو و با پرتو پارتنر شو تا بچزونی این شاهرخ کوفتی رو
۶ روز پیشدریا صاحب
0شاهرخ مردکِ منفور خیانت کار این همه سر راه گلبرگ سبز میشه بگو آخه ریگه گلبرگ به تو چ ربطی داره اخه تورو سننه
۶ روز پیشسوسن جانم
0بچه توروخدا بهم حمله نکنید ولی من خیلی دلم میخواد شاهرخ و گلبرگ باهم مچ بشن چون خیلی به هم میان🥹🥹
۶ روز پیشزیبا
0چقدر بی شرفه شاهرخ هستن کسایی مثل شاهرخ تو زندگی های همه کاش بخونیم و درس عبرت بگیریم
۶ روز پیشNadia
0من که کیف کردم اصلا لذت بردم ..کاش شاهرخ رو بخونی سر جاش واقعا
۶ روز پیشفاطیما
در پارت 351خود درگیر بیچاره🥺
۲ هفته پیشفاطیما
در پارت 340حالا خوبه برگه ای نباشه!🫢وای وای خدا نیاره از این جور آدمها😐
۲ هفته پیشفاطیما
در پارت 330کسی فهمید این شاهرخ چشه به منم بگه پلیز🙏☹️
۲ هفته پیشسمانه
0سلام وخسته نباشید آیا رمان فقط از زبان گلبرگ هست یا زبان شاهرخ هم گفته میشه
۲ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
راوی و گلبرگ
۲ هفته پیش

Feri
در پارت 130آی بدم میاد از گلبرگ چرا نکوبیدی تو دهن شاهرخ و بهش نگفتی مرتیکه تو چرا به ازدواجت پایبند نبودی و هر غلطی خواستی کردی؟