دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه تگرگ اثر زهرا خزایی

رمان تگرگ

  • زبان فارسی
  • 52.1K 👁
  • 72 ❤️
  • 157 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه تگرگ

گلبرگ، عروسِ اجباریِ عشق، یا قربانیِ انتقام؟ گلبرگ، دختری که با قلبی پر از امید و عشق، راهیِ خونه‌ی بخت میشه، اما همون روز عقد، پسر خاله ش، شاهرخ، با تلخی بهش میگه: دلم با تو نیست عقد رو به هم بزن. با این حال، گلبرگ، زیرِ فشارِ اصرارِ خاله و عشقی که به شاهرخ داره، تن به این ازدواجِ ناخواسته میده. دو سال می‌گذره و زندگیِ مشترکشون با تلخکامی و بی‌مهریِ شاهرخ ادامه پیدا می‌کنه. اما این تازه اولِ ماجراست! وقتی انتقامِ شاهرخ استارت میخوره، با زنی فریبنده به گلبرگ خیانت می‌کنه و حقارت، مهمونِ روزهای گلبرگ میشه. گلبرگِ دلشکسته، وقتی دیگه تابِ این همه بی‌حرمتی رو نداره، تصمیم به جدایی می‌گیره. ولی آیا پایانِ داستان همین‌جاست؟ یا نقطه سر خط، شروعِ قصه‌ی تازه‌ای برای گلبرگ خواهد بود؟

پارت اول

دستم رو چمدون سرد و سنگین مونده بود. انگار قرار بود این چمدون، تمام سنگینی دنیای من رو حمل کنه. خونه‌ی رویاهام، حالا شده بود یه زندون خفه، پر از بوی سیگار و دود تلخ خیانتِ شاهرخ...
تکیه داده بود به چارچوب در. سیگارش روشن بود و پشت هم کام می‌گرفت. نگاه سرد و بی‌روحش، باعث شده بود وجودم یخ بزنه.
صداش، بم و بی‌تفاوت، مثل پتک خورد تو سرم:
_حتی یه تار موهاتم نباید اینجا بمونه. هر چی که از من داری جا می‌ذاری، هر چیم که یادت رو زنده کنه، باید با خودت ببری.
صدام لرزید، انگار که یه پرنده‌ی زخمی تو قفس سینه‌ام تقلا می‌کرد. سعی کردم قوی باشم، ولی واژه به واژه حرفاش، مثل خنجر فرو می‌رفت تو قلبم.
با اون پوزخندِ لعنتی که رو لبش بود، ادامه داد:
_بذار از همین الان بهت بگم، وقتی جهازشو میاره، نمی‌خوام حتی رد پایی از تو اینجا باقی بمونه. نمی‌خوام اول راهی حالش بد بشه یه وقت... اوکی؟
و اون "اوکی؟" آخرش، انگار حکم مرگ من رو امضا کرده بود.
اشک‌هام شروع کرده بودن به لغزیدن روی گونه‌هام، ولی زورشون به اون بغضِ خفه کننده نمی‌رسید. بینیم رو بالا کشیدم.
_حیف تربیت مادرت واقعا متاسفم...
پوزخندش عمیق‌تر شد. دود سیگارش رو مستقیم فوت کرد تو صورتم.
_دهنتو گلِ بگیرخفه شو ! زودتر گورتو گم کن.
اون لحظه... اون لحظه دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. سدِ مقاومتِ نداشته‌م شکست.
اشکام مثل سیل راه افتادن.
صدام ناله‌وار شده بود.
_چقدر بد می‌شد اگه یه بچه دقیقاً از جنس تو توی وجود من رشد می‌کرد... برو بمیر! دیگه حاضر نیستم حتی برای یه لحظه دیگه ببینمت. لیاقتت همون دختره ست. خوشبخت بشید!
اون حرف آخر، انگار دنیاش رو تکون داد. یه لحظه سکوت کرد.
سکوتش فقط چند ثانیه طول کشید…
یه قدم برداشت سمتم.بعد یکی دیگه.
نفسم بند اومده بود، اما عقب نرفتم.
یه دفعه مچ دستمو محکم گرفت. اون‌قدر که استخونم تیر کشید.
قبل از اینکه حتی بفهمم چی شد، منو کشید سمت دیوار و کوبیده شدم به دیوار....
پشتم محکم خورد به دیوار و نفس از سینم پرید بیرون.
مثل وحشیا دستش هنوز دور مچم قفل بود.
صدام بالا رفت:
_آخ...دستمو شکستی ولم کن کثافت..
درست مثل یه پرنده اسیر بودم بین چنگالش....اون‌قدر که گرمای نفسش می‌خورد به صورتم ..
تقلا کردم و سعی در پس زدنش داشتم ولی زره ای تکون نخورد
سرش رو خم کرد پایین. نگاهش مستقیم قفل چشمام شد..
جیغ زدم:
_گمشو عقب شاهرخ...دست کثیفتو به من نزن...ازت متنفرم لعنتی نکن...
_ کاری نکن قبل رفتنت اتفاقی بیوفته که دوسش نداری‌پس انقد برای من زیاده خوری نکن گلبرگ.
یه لحظه برام همه‌چی وایستاد.
نفس هام به سختی رفت و برگشت میکرد انگار دیوونه شده بود..
یه تیکه آتیش شده بود...
مچم رو ول نمیکرد ،اونقدر فشارش میداد که احساس می‌کردم دستم داره خورد میشه...
به حالت تسلیم لب زدم:
_خیلی خب شاهرخ...خیلی خب برو کنار میخوام برم از این سگ دونی دارم خفه میشم...بکش کنار...خودتو بکش کنار گفتم...
پوزخندی زد،از همونا که دل و ایمون برای این قلب لعنتی نمیزاشت:
_میخوام یکم خوش باشیم باهم..بعد برای همیشه گمشی از زندگیم عجله نکن برای رفتن...
انگار برق از سرم پرید باحرفش،چند بار پشت هم پلک زدم،مدتها بود که بین من و شاهرخ هیچ رابطه ی صمیمانه ای وجود نداشت‌
درست از وقتی فهمیدم چجوری بهم خیانت کرده بود برام غریبه ترین غریبه شده بود،و حالا که هرلحظه احساس می‌کردم هوا کم میاد و اکسیژن نمی‌رسه و خفه میشم..
دستم رو به سینه ی پهن و ورزشکاریش کوبیدم و زره ای از جاش تکونش دادم:
_من بمیرمم با تو دستتو نمیگیرم که زنده بمونم،انقد ازت چندشم میشه که الان احساس میکنم با تو زیر این سقف باعث شده نجس بشم،بکش کنار میخوام برم!!!
با حالتی بد پچ زد:
_اینجا من حکم میکنم گلبرگ،اول یکم خوش باشیم بعد گم شو از زندگیم.
.......
توی وجودم مثل هزارتا میخ بود، اما دردِ توی قلبم از همه دردناکتر بود.
نگاهش سرد بود، اونقدر سرد که انگار نه انگار چند ساعت پیش اتفاقی افتاده بود.
با صدایی که از شدت بغض و درد می‌لرزید، رو به چشم‌های بی‌روحش گفتم:
_ازت متنفرم شاهرخ... از تمام چیزی که هستی متنفرم!
بدون اینکه حتی پلک بزنه، با لحنی خشک و بی‌رحمانه گفت:
_ده دقیقه وقت داری از این خونه گم شی بیرون. چهل دقیقه دیگه با نگین قرار دارم.
دنیا دور سرم چرخید. با دست‌هایی که از درد و لرزش به سختی کنترل می‌شد، شروع کردم به پوشیدن مانتوم...
هر حرکت، هر تکون خوردن، انگار خنجر بود به بدنم. چمدونم رو که کنار در ورودی منتظر بود، با تمام توانم کشیدم.
درست وقتی خواستم در رو باز کنم، صدای بم و تحقیرآمیزش بلند شد:
_گلبرگ!
فقط شاهرخ بود منو اینطور صدام می‌زد، بقیه فقط "گلی" صدام میزدن. اما من حتی نتونستم برگردم. اجازه نمی‌دادم ببینه چطور دارم فرو می‌پاشم.
شاهرخ با تمسخر ادامه داد:
_خیانت کردم تا بفهمی وقتی از روز اول ازدواجمون گفتم نمیخامت و پاتو کردی توی یه کفش گفتی عاشقمی، بفهمی تاوان داره این ازدواج شخمی حالا گمشو بیرون.
تیر کشیدن قلبم به اوج رسیده بود.بدون اینکه رو برگردونم، با صدایی که از شدت نفرت، تیز و برنده بود، گفتم:
_وای به حال اون دختر، که گیرِ یه اشغال مثل تو افتاده!
بعد با صدایی که از همیشه خشن‌تر بود، آروم گفت:
— زرت و پرت نکن و منتظر بچم از نگین باش…

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان تگرگ
  • Feri

    در پارت 130

    آی بدم میاد از گلبرگ چرا نکوبیدی تو دهن شاهرخ و بهش نگفتی مرتیکه تو چرا به ازدواجت پایبند نبودی و هر غلطی خواستی کردی؟

    ۲ روز پیش
  • فاطیما

    در پارت 401

    سلام و درود به نویسنده خوش قلم و محترم میخواستم تشکر کنم هم بابت پارت گذاری منظم این رمان جذاب هم بابت اینکه اینقدر هوای ما رو دارید و برامون پارت هدیه میذارید و خوشحالمون میکنید دمتون گرم قلمتون مانا🙏🌺

    ۳ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    عشق منید شماها 💚✨️

    ۳ روز پیش
  • مهسا

    در پارت 391

    حق با نویسنده عزیزه یه عاشق هیچوقت معشوقشو آزار نمی ده شاهرخ یه بیمار روانیه که نمی تونه تحمل کنه کسی یا چیزی رو که قبلا مال اون بوده رو نصیب *** دیگه ای بشه

    ۴ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    دقیقا سادیسم داره مرد گنده😆🥲

    ۴ روز پیش
  • عسل

    در پارت 391

    به نظرم شاهرخ ازهمون اول عاشق گلبرگ بوده اما علاقه گلبرگ به یکی دیگه و توهین به شاهرخ اورو کینه ای کرده و نگینم این وسط فقط برلی فراموش کردن گلبرگه شاهرخ نمیخاد قبول کنه هنوز عاشق گلبرگه

    ۴ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    عاشق معشوقش رو چرا باید انقد آزار بده😮‍💨

    ۴ روز پیش
  • فاطیما

    در پارت 381

    به به ببین نویسنده جان چه کرده همه رو با پارت هدیه شگفت زده کرده👏🙏☺️🌺 یکی این شاهرخ رو از برق بکشه پلیز🙄😒

    ۵ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    فدای شما که🥹😂

    ۵ روز پیش
  • Hhh

    0

    خیلی قشنگه رمانش من واقعا وایب خوبی میگیرم از رمان از قلم تا موضوع رمان بی نظیره پیشنهاد میشه

    ۶ روز پیش
  • عسل

    0

    گلبرگ عاشقتم یعنی برو و با پرتو پارتنر شو تا بچزونی این شاهرخ کوفتی رو

    ۶ روز پیش
  • دریا صاحب

    0

    شاهرخ مردکِ منفور خیانت کار این همه سر راه گلبرگ سبز میشه بگو آخه ریگه گلبرگ به تو چ ربطی داره اخه تورو سننه

    ۶ روز پیش
  • سوسن جانم

    0

    بچه توروخدا بهم حمله نکنید ولی من خیلی دلم میخواد شاهرخ و گلبرگ باهم مچ بشن چون خیلی به هم میان🥹🥹

    ۶ روز پیش
  • زیبا

    0

    چقدر بی شرفه شاهرخ هستن کسایی مثل شاهرخ تو زندگی های همه کاش بخونیم و درس عبرت بگیریم

    ۶ روز پیش
  • Nadia

    0

    من که کیف کردم اصلا لذت بردم ..کاش شاهرخ رو بخونی سر جاش واقعا

    ۶ روز پیش
  • فاطیما

    در پارت 351

    خود درگیر بیچاره🥺

    ۲ هفته پیش
  • فاطیما

    در پارت 340

    حالا خوبه برگه ای نباشه!🫢وای وای خدا نیاره از این جور آدمها😐

    ۲ هفته پیش
  • فاطیما

    در پارت 330

    کسی فهمید این شاهرخ چشه به منم بگه پلیز🙏☹️

    ۲ هفته پیش
  • سمانه

    0

    سلام وخسته نباشید آیا رمان فقط از زبان گلبرگ هست یا زبان شاهرخ هم گفته میشه

    ۲ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    راوی و گلبرگ

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟