دوست داشتی؟
slider

رمان دیار آشوب

  • زبان فارسی
  • 84K 👁
  • 325 ❤️
  • 142 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه دیار آشوب

رمان به زندگی پر فراز و نشیب آشوب دختر افغانی میپردازد که سال هاست زندگی خود و خانواده اش را اداره میکند. ورود چکاد به زندگی اش مسیری را پیش رویش قرار می‌دهد که مجبور به تصمیم گیری می‌شود. تصمیم هایی که سرنوشتش را رقم میزند…

پارت اول

میله اتوبوس رو محکم نگه داشتم و انگشتای دست دیگه ام رو مشت کردم. با پام روی زمین ضرب گرفتم و بدون توجه به پوست دون دون شده پشت دستم، شقیقه ام رو به شیشه چسبوندم.
چقدر دیگه قرار بود تحقیر بشم؟ چندبار دیگه باید واسه چیزی که هیچ حقی تو انتخابش نداشتم خورد میشدم و دم نمیزدم؟چقدر دیگه باید خودخوری میکردم؟ این بار چندمی بود که حقم رو میخوردن و کاری از دستم بر نمیومد؟
عصبی بودم به قدری که حتی نفهمیدم کی تو ایستگاه اشتباهی پیاده شدم. عصبی بودم چون حتی دیگه پولی نداشتم اتوبوس دیگه ای سوار شم و مجبور بودم پیاده به راهم ادامه بدم. دلم گرفته بود. از همه دنیا دلم گرفته بود.
از وقت چشم بازکرده بودم داشتم میدویدم. نه به دنبال خوشبختی و نه به دنبال آرامش. فقط به دنبال یه لقمه نون که بتونم خرج خودمو و خانواده ام رو دربیارم. نه بچگی کرده بودم و نه جوونی.
هزار تا کار مختلف رو امتحان کرده بودم و آخرش هرکدوم به یه بهونه ای یا اخراجم کرده بودن و یا از بخت بد تعطیل شده بودن. خیاطی، تولیدی، رستوران، نظافت و این آخری هم کار تو اون کافه کوفتی با اون صاحب بی انصافش که بعد از چهار ماه کارکردن فقط نصف حقوقم رو داد.
بیست و دو ساله ام بود اما اندازه یه آدم پنجاه ساله زخم خورده بودم و تجربه داشتم. انقدر با آدمای مختلف سروکله زده بودم که دیگه حوصله ی خودمم نداشتم. تنها امیدم بابا بود. مردی که مردونه واسه مون تلاش کرد بود و حالا چند سالی بود که زمین گیر شده بود.
انگار سرگرمی تقدیر شده بود هرچی که بهش امید داشتم رو ازم بگیره. اگه بابا از داربست نمی افتاد و توانایی حرکت رو از دست نمی‌داد شاید الان انقدر مشکل نداشتیم. شاید زندگی راحت تر می‌گذشت.
نفسم رو فوت کردم و کلید رو تو قفل چرخوندم. در با صدای بدی باز شد و لولاهای زنگ زده اش سروصدا به پا کردن. وارد حیاط شدم و در رو پشت سرم بستم. تا اتاقی که اسمش رو خونه زندگی گذاشته بودیم چند قدمی بیشتر فاصله نبود اما آروم تر حرکت کردم تا بتونم کمی آروم بشم و بابا رو از ناراحتیم مطلع نکنم.
بالاخره وارد خونه شدم. کفشام رو جفت کردم و توی قفسه فلزی گذاشتم که بعنوان جاکفشی ازش استفاده میکردیم. کیفم رو به آویز آویختم و سلام کردم که صدای شبانه از اتاق روبرویی به گوشم رسید.
_سلام... بالاخره آشوب جان هم اومد.
سر جام ایستادم و دستم روی دکمه های مانتوم خشک شد که صداش رو کمی پایین برد و آهسته گفت:
_الان میرم میارمش... تا چاییتون رو بخورید اینجاست.
اخم کردم و صد تا فکر مختلف تو سرم بالا و پایین شد. ما که کسی رو نذاشتیم تا بهمون سر بزنه به جز کسی که آرزو میکردم اون نباشه. که اگر اون باشه مجبورم تموم دق و دلی امروز رو سرش خالی کنم.
_چرا انقدر دیر میای؟
_باز کی اومده شبانه؟ نکنه باز اون مواد فروش رو راه دادی به خونه؟
_صداتو بیار پایین چشم سفید... فکر کردی کروو کرور خواستگار داری که حالا داری واسه این بیچاره ناز و نوز میکنی و قر و غمیش میای؟
_من یه خواستگارم نداشته باشم ربطی به این پاپتی نداره... هزار بار گفتم پای این عوضی رو به زندگیمون باز نکن
_ببند دهنتو تا نشنیده... همین عوضی من و تو و بابات و کل محله مون رو یه جا می‌خره و میفروشه
_واسه زندگی کوفتی من نقشه نکش شبانه... نذار کلامون بره تو هم.
دستاش رو به گونه اش کوبید که فهمیدم باز میخواد از در مظلوم نمایی وارد بشه.
_الهی شبانه بمیره از دست تو و بابات راحت بشه... ای بخت برگشته شبانه... زندگی من کوفتی تر از توعه دختر... اگه نبود که زن یه آدم زن مرده با یه بچه یتیم پنج شیش ساله نمیشدم... اگه نبود تو هفده سالگی زن یه مرد چهل ساله نمیشدم
_پس بگو داری قصه زندگی خودتو رو من پیاده میکنی دیگه.
نفسش رو کلافه فوت کرد و پشت سرم ایستاد. بازوم رو تو دستش گرفت و در حالی که به طرف اتاق روبرویی هلم میداد گفت:
_نه خانم... این یارو پولداره... بعدم تا حالا زن نبرده... فرق تو با من اینه... قرارم نیست مثل من بری یه بچه بی مادر رو بزرگ کنی که وایسته تو روت و بگه تز نده.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان دیار آشوب
  • معصومه

    در پارت 30

    این شبانه چرا انقدر رو مخه آخه؟ حیف نیست دختر جوون بره زن یکی مثل نوذر بشه؟

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    خیلی زیاد رومخه🫠

    ۴ ماه پیش
  • معصومه

    در پارت 20

    فقط اونجا که گفت نوذر دیگه چه سرطانیه😂بلیط خوشبختی؟ والا به این بیشتر میاد بلیط بدون برگشت به جهنم باشه

    ۴ ماه پیش
  • سیده نرجس کشاورزی | نویسنده رمان

    😂😂😂😂😂

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😂

    ۴ ماه پیش
  • معصومه

    در پارت 10

    شروعش قشنگه🥰

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    لطف داری عزیزم🫶🏻

    ۴ ماه پیش
  • معصومه

    در پارت 60

    تا پارت ۷ خوندم خوب بود خوشم اومد

    ۵ ماه پیش
  • Zeinab

    در پارت 550

    خیلی فوق العاده بود🥹 واقعاً لذت بردم

    ۶ ماه پیش
  • سوران

    در پارت 200

    عمگین و نگران از آینده

    ۱۰ ماه پیش
  • ستاره

    در پارت 340

    عالی

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    در پارت 330

    عالی

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    در پارت 320

    عالی

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    در پارت 310

    عالی

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    در پارت 320

    عالی

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    در پارت 310

    عالی

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    در پارت 310

    عالی

    ۲ سال پیش
  • محدثه

    در پارت 310

    عالی

    ۲ سال پیش
  • سارا

    در پارت 20

    یکم چاخان شد

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟