دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه پریا اثر مرضیه نعمتی

رمان پریا

  • زبان فارسی
  • 278.6K 👁
  • 370 ❤️
  • 823 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه پریا

من پریائم. دختری که بعد از فوت پدرش و نامادریش مسئولیت خواهر و برادرش رو به دوش گرفت!... تو اوج جوونی و قلبی که پر از امید و آرزو بود پا رو عشقم گذاشتم و از خوشی‌های زندگیم زدم تا برای خواهر و برادر کوچیکم مادری کنم. شکایتی نداشتم اما مشکل از اونجایی شروع شد که آریا پسر بزرگ نامادریم تلاش کرد ساناز خواهر مشترکمون رو از من بگیره!... تا چند وقت از من مقاومت بود و از آریا عقب‌نشینی نکردن! تا اینکه خاله‌م یه پیشنهاد جالب داد. اینکه با هم ازدواج کنیم. نه دل اون با من بود نه دل من با اون. اما چاره‌ای ندیدیم جز اینکه با هم ازدواج کنیم و پیش خواهر و برادرامون نقش زن و شوهر رو بازی کنیم اما در واقع همخونه‌ای بیش نبودیم‌!...

پارت اول

فصل 1
پیراهن سیاه عزا بر تنم بود و با چشمانی سرخ شده از اشک به پلاکارد سیاه روی دیوار که خبر از مرگ ناگهانی پدرم و همسرش مهرانه را می داد نگاه می‌‌کردم. چه روز بدی بود آن روز! تازه از سر کار به خانه برگشته بودم که با صدای زنگ تلفن نگاهم متوجه تلفن روی میز شده بود. لباس عوض نکرده به سمت تلفن رفته و با فکر اینکه پدرم تماس گرفته جواب داده بودم:
ـ بله...
به جای پدرم صدای زنی غریبه را شنیده بودم:
ـ منزل صالحی؟!...
ـ بله همینجاست.
ـ از بیمارستان تماس می‌‌گیرم...
ای کاش که هیچ‌‌وقت پدرم و همسرش مهرانه پا به کرج نمی‌‌گذاشتند! ای کاش که هیچ‌‌وقت به خانه دوست پدرم نمی‌‌رفتند! ذهنم پر شده بود از ای کاش‌‌ها و حسرت‌‌ها! همان روز خبر مرگ هردویشان را دادند. اول شوکه شدم و بعد با صدای بلند گریه کردم و بعد هم به یادم آمد که کلی برادر و خواهر کوچکتر از خودم دارم که باید مراقبشان باشم.
طولی نکشید که مراسم تشییع جنازه برگزار شد. جنازه پدرم روی دستان برادرم پدرام و عده‌‌ای مرد غریبه حمل می‌‌شد و جنازه مهرانه روی دستان پسری ناشناس! آنقدر دردمند بودم که وقتی برای شناسایی‌‌اش نداشتم.
پس از مراسم ختم، اقوام کم کم متفرق شدند و من ماندم و خانه سوت و کورمان. نگاهم به جمع افتاد. برادرهایم پدرام بیست و هشت ساله و پویای یازده ساله در پیراهن و شلوار سیاه گوشه‌‌ای کز کرده بودند. خبری از شادابی در صورت همیشگی پدرام نبود و پویا مانند مجسمه‌‌ای بی روح به نظر می‌‌رسید. آنقدر خوددار بود که نمی‌‌توانست اشک بریزد. بی اختیار غرق شدم در دوران شانزده سالگی‌‌ام. زمانی که برای اولین بار پدرم همراه همسر جدیدش مهرانه به خانه سرد ما پا گذاشت. آن زمان‌‌ها دو سالی می شد که مادرم به رحمت خدا رفته بود. خوب می‌‌دانستم که مهرانه هم مانند پدرم صاحب سه فرزند است. فرزند اولش آریا که پنج ، شش سالی از من بزرگتر بود و فرزند دومش آوا که هم سن و سال خودم بود و فرزند سومش آرمین که هفت ساله بود. وقتی مهرانه آمد فقط آوا و آرمین را کنارش داشت و از آریا خبری نبود‌. شنیده بودم که آریا آنقدر از کاری که مادرش کرده عصبانیست که او را برای همیشه رها کرده و با دایی مجردش همخانه شده. مهرانه هم از این موضوع ناراحت بود و بارها سعی کرده بود با تماس تلفنی دل پسرش را نرم کند اما ظاهراً بی فایده بود.
روزها می‌‌گذشتند اما من هنوز نتوانسته بودم حضور مهرانه را در خانه پدرم بپذیرم و دائما از او در فرار بودم. با اینکه مهرانه تمام تلاشش را برای سر پایی و حفظ زندگی به کار می‌‌بست! خوب به یاد داشتم یک روز که با هم تنها شدیم مهرانه سر صحبت را باز کرد و گفت:
ـ پریا چرا انقدر از من فرار می‌‌کنی؟ مگه من چی کار کردم؟ مگه غیر از این بوده تو مدتی که زن پدرت شدم همش سعی کردم خوانواده رو از خودم راضی نگه دارم؟
نگاهش کردم که افسرده به نظر می‌‌رسید. راست می‌‌گفت. وظایفش را مو به مو اجرا می‌‌کرد و تا حدودی برای پویا مادری کرده بود اما خب! هر چه بود جای مادرم را نمی‌‌گرفت. زیر لب گفتم:
ـ نباید زن پدرم می شدی.
ـ فکر می‌‌کنی اگه من نمی‌‌شدم کس دیگه ای نمی‌‌شد؟ پدرت با دو تا بچه محصل و یه بچه دو ساله بدون زن چطوری می‌‌خواست زندگیش رو بگذرونه؟
ـ تو و پدرم خیلی وقت بود به هم علاقه داشتین و منتظر همچین فرصتی بودید تا بتونید با هم ازدواج کنید.
مهرانه لبخند تلخی زد و گفت:
ـ آره ما قبل از ازدواجمون با کسای دیگه به هم علاقه داشتیم اما قسمت نشد که با هم ازدواج کنیم. من با سه تا بچه از یه مرد دیگه برگشتم اونم با سه تا بچه از یه زن دیگه. خیال نکن من بابای بچه‌‌هام رو دوست نداشتم و پدرت مادر بچه‌‌هاش رو. اگه نداشتیم که باهاشون زندگی نمی‌‌کردیم و بچه دار نمی‌‌شدیم. همون‌‌طور که پدرت به زن نیاز داشت منم به شوهر نیاز داشتم. کمرم داشت زیر مشکلات زندگیم خم می‌‌شد. بعد این همه سال که ما دنبال عشق و عاشقی نبودیم. تو رو خدا اینو باور کن و انقدر به دید بد به من نگاه نکن.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان پریا
  • هستی

    در پارت 790

    دعوا نمک زندگی گاهی وقت ها برای لازمه تابیشترقدرهم دیگروبدونن

    ۳ ماه پیش
  • هستی

    0

    سلام من تاپارت 78خواندم رومان اما بنا به دلایلی نتونستم بقیه رومان بخونم که الان باید چکار کنم,😭😭

    ۳ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلام عزیرم. همین پیامتون رو خصوصی به من بدین

    ۳ ماه پیش
  • شیدا

    در پارت 820

    عالی بود مثل همیشه آموزنده وزیبا خدا قوت پیشنهاد میدم حتما بخوونید

    ۳ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم شیدا جان❤️

    ۳ ماه پیش
  • محیا

    در پارت 820

    عالی بود ممنون از رمان قشنگت خسته نباشی

    ۳ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤️

    ۳ ماه پیش
  • نفس

    در پارت 701

    جای تعجب داره که پریا با اون احساس مسئولیت و علاقه به آریا یهو با یک ماشین خریدن این همه اخلاقش عوض بشه

    ۳ ماه پیش
  • سوگند

    در پارت 822

    خسته نباشی عزیزم رومان زیبای بود 😘😘

    ۳ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تشکر عزیزم❤️

    ۳ ماه پیش
  • سلام

    در پارت 810

    عالی بود خدا قوت

    ۳ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤️

    ۳ ماه پیش
  • شیوا محمدی

    در پارت 822

    سلام خسته نباشید ممنون داستان قشنگی بود

    ۳ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤️

    ۳ ماه پیش
  • رزا

    در پارت 821

    بسیار عالی مرضیه جان قلمت مانا گل خانم

    ۳ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم. ممنونم❤️

    ۳ ماه پیش
  • دخترشب

    در پارت 820

    پایان زیبایی داشت البته قلم نویسنده هم بی تاثیر نبود قشنگتر از همه این ها رایگان بودن رمانه من از نویسنده این رمان واقعا ممنونم که رمان رو دوحالته در اختیار ما قرار میده خسته نباشی عزیزم❤️🌹

    ۳ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سپاس از لطفت عزیزم❤️

    ۳ ماه پیش
  • پری مامان

    در پارت 822

    خسته نباشی عزیزم زیبا تموم شد ممنون

    ۳ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤️

    ۳ ماه پیش
  • نسترن

    در پارت 821

    خیلی خوب بود.خسته نباشی عزیزم.

    ۳ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤️

    ۳ ماه پیش
  • نسترن

    در پارت 800

    ای بابا بس کنین دیگه

    ۳ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😄خوب بود

    ۳ ماه پیش
  • نسترن

    در پارت 810

    💔💔💔💔💔💔💔💔چ غم انگیز

    ۳ ماه پیش
  • پروانه

    در پارت 821

    یه پایان دلچسب وقشنگ خیلی ممنون ازخانم نعمتی عزیزبابت رمان زیباشون خسته نباشیدخداقوت قلمتون مانا❤️❤️❤️❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تشکر عزیزم. سپاس از لطفتون❤️

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟