دوست داشتی؟
slider

رمان طلوع سپیده دم

  • زبان فارسی
  • 89.5K 👁
  • 429 ❤️
  • 148 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه طلوع سپیده دم

زندگی در عمارت مرموز دیاکو درست شبیه یک کابوس میمونه مردی که سال هاست گوشه اتاقش عزلت گزیده و صدای بلند سوهان روحشه دلارام دخترخونده این مرد فکر میکنه اون سرکرده مافیاست و دنبال هر راهی میگرده کا از عمارت فرار کنه اما به ناچار مجبور میشه جای فرار وارد خلوت این مرد بشه تا به اهدافش برسه مردی که نمیشه تشخیص داد یه گرگه یا آدمیزاد.‌‌.‌‌.

پارت اول

- پاهات رو بیشتر باز کن تا نشکستمشون.
دخترک پیچ و تابی به بدنش داد و زیر لب ناله کرد.
- نمیتونم درد دارم.
انگشتاش رو دور گردن دخترک پیچید و از بین دندون های کلیدشده اش غرید.
- ادا تنگا رو درنیار که از گشادیت معلومه زیر چند نفر لنگاتو دادی هوا خوش ندارم یه بار بشه دوبار باز کن این انبر دست قناس رو.
به خودش لرزید و اینبار بدون حرف اضافه مطیعانه پاهاش رو تا آخر باز کرد.
تنش رو کاملا روی تنش کشید بنابراین نمی‌تونستم واضح ببینم که چه اتفاقی داره می‌افته‌‌.
تنها چیزی که تو دیدم بود جمع شدن صورت دختر از درد زیر نور آباژور بود و بلند شدن صدای آه و ناله اش که باعث شد باز هم غر بزنه.
- ناله های الکیت رو جمع میکنی یا همینجوری لخت و پتی پرتت کنم تو خیابون؟
از لحن ترسناکش منی که دم دستش نبودم و از گوشه در نیمه باز نظاره گر بودم هم ترسیدم.
چه برسه به دختر بخت برگشته ای که زیرش بود و تنها کاری که تونست بکنه این بود که با چشم های وق زده دهنش رو ببنده.
سکوت عمارت با صدای کمر زدن های وحشیانه اش شکسته بود و نمی‌دونم چه مرگم شده بود که پشت در اتاق لعنتیش خشکم زده بود.
همه حرکاتش رو با دقت نگاه می‌کردم و به هیچ وجه قصد برگشتن به اتاقم رو نداشتم.
نگاهم رو از صورت درهم دختر که مجبور شده بود خفه خون بگیره گرفتم و به دیاکو دادم.
تموم‌ تنش خیس از عرق بود و از همینجا هم میشد حرارت بینشون رو احساس کرد.
نمیدونم چرا ولی زیر دلم تیر میکشید.
دستم رو روی شکمم گذاشتم و مالیدم تا از دردش کم بشه اما فایده ای نداشت.
تو همون لحظه دیاکو همونطور که کمرش رو تکون میداد سینه دخترک رو چنگ محکمی زد و فشار داد که صدای آخش بالا رفت.
-
- با خودت فکر کردی وقتی گفتی هرجا دوست داری از خداخواسته میریزم اون تو؟
سرش رو تکون داد و لبخند یک طرفه ای زد که دخترک نیمخیز شد و درحالی که با پشت دست روی لبش رو پاک می‌کرد نالید.
- تو خدای غروری.
از این کلمه منتفر بود.
من با تمام بچگیم می‌دونستم و دخترک بخت برگشته ساده لوح با حرفی که زده بود گور خودش رو کنده بود.
منتظر بودم تا از بازوهاش بگیره و از عمارتش پرتش کنه بیرون که‌ همونطور هم شد.
شلوارش رو که پاش کرد مانتو دخترک رو چنگ زد و از روی زمین برش داشت.
حالا پشتش به من بود و نمی‌تونستم صورتش رو ببینم اما کاملا میتونستم حدس بزنم که ابروهاش رو درهم کشیده و چقدر عصبانیه.
دستش رو دراز کرد تا مانتو رو روی بدنش پرت کنه اما نمیدونم چه اتفاقی افتاد که اینکار رو نکرد.
در عرض چند دقیقه مانتو رو رها کرد و تخت رو دور زد.
کشو پاتختی رو که باز کرد خیره دستاش شدم تا ببینم چه چیزی رو از اون تو بیرون میاره که با دیدن اسلحه کمری مشکی رنگش ترس و وحشت همه وجودم رو فراگرفت‌.
اسلحه بین انگشتاش رو پوزخند زنان مسلح کرد.
گردن دخترک رو که بین انگشتاش فشرد نفسم رفت‌.
اسلحه رو روی شقیقه اش قرار داد و با پوزخند زمزمه کرد.
- بازی کردن با دیاکو عواقب خوبی نداره بچه جون... تو الان یه سگ پاسوخته ای مگه نه؟
دخترک تنها با چونه ای لرزون با اون فاصله کم خیره چشم های سرخ شده اش بود و صدایی ازش در نمی‌اومد.
با لوله اسلحه موهای دختر رو از صورتش کنار زد و آهسته گفت:
- مگه نه؟
دخترک به تکون دادن سرش اکتفا کرد که زبونش رو روی لبش کشید.
- به جهنم سلام کن احمق.
همه چیز به طرز عجیبی وحشتناک بود و من دیگه تحمل نگاه کردن به صحنه روبروم رو نداشتم.
در عرض لحظه ای کوتاه خاطره قدیمی که سال ها بود آزارم میداد از جلو چشمام عبور کرد و تصویر زنی با چشم های از حدقه بیرون زده که توی خون خودش می‌غلطید جون گرفت و زنده شد.
دستم رو روی قفسه سینه ام گذاشتم و فشردم.
تپش های نامنظم قلبم رو احساس میکردم.
پاهام دیگه تحمل نگه داری وزنم رو نداشتند.
دستم رو روی دستگیره در گذاشتم تا تعادلم رو حفظ کنم و زمین نخورم اما در باز شد و روی پارکت کف اتاق آوار شدم‌.
چشم هام نیمه باز مونده بود و یه تصویر تار از دیاکو و دخترک جلو چشمم بود.
به پخش زمین شدنم و صدایی که تو اتاق پیچید گلوله ای شلیک شد.
صداش تنم رو لرزوند و من حتی نتونستم جیغ بکشم.
آخرین تصویری که دیدم دویدن دیاکو به طرفم بود و شنیدن نامم از زبونش وقتی که کنار جسم بی جونم زانو زد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

last update
تخفیف عضویت در رمان 29 درصد تخفیف

فقط تا 1 روز دیگر ( تا پایان روز چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۴۰۵)
عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان طلوع سپیده دم

دیبا کاف : دیروز

خبر خوب برای رمان دوست ها و طرفدارای رمان های دیبا کاف📚✨
اگه مدت هاست میخوای رمان های منو بخونی، الان بهترین وقته چون با ۳۰٪ تخفیف میتونی تهیه شون کنی 🫶
این رمان ها رو با کلی عشق و وسواس نوشتم و مطمئنم اگه شروعش کنی دلت نمیخواد زمینش بذاری اگه دنبال یه داستانی هستی که درگیرت کنه با شخصیت هاش زندگی کنی و تا مدت ها توی ذهنت بمونه بخونیشون این تخفیف همیشگی نیست پس اگه دوست داشتی بخونی الان بهترین فرصته که با قیمت خیلی بهتر تهیه کنی 💥
📌 ۳۰٪ تخفیف فقط برای مدت 3 روز روی همه رمان های داخل اپلیکیشن و فایل ها برای خرید فایل به خودم پیام خصوصی ارسال کنید❤️

نظرات رمان طلوع سپیده دم
  • اسما

    در پارت 250

    من این رمان هر پارت و۳۰۰سکه خوندم که کلن شدن ۵۲۰۰هزارسکه خوندم اگه میخواستم عضو بشم باید ۲۵۰۰هزارتاسکه میدادم عجیب نیست😐

    ۴ روز پیش
  • زهره

    در پارت 250

    خیلی دوست داشتم ی مقدار از کنارهم بودن وبچه دار شدنشون هم بنویسی

    ۳ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    عزیزممم🫠

    ۳ ماه پیش
  • زهره

    در پارت 70

    انسان تنها چه مرد باشه چه زن بیگدار زیاد میزنه

    ۳ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    🫠

    ۳ ماه پیش
  • درسا

    در پارت 71

    دختره خیلی احمقه یاد البته منو یاد خودم میندازه که چقدر فکر میکردم باید همه کار برای اون طرف بکنم تا راضی باشه از با من بودن

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    امیدوارم روزی تو زندگیت برسه که همراهت قدر خوبیات رو بدونه

    ۴ ماه پیش
  • درساااا

    در پارت 90

    خوشحال برای هر بلایی که سر وثوق اومده

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    عزیزممم🫠

    ۴ ماه پیش
  • اشرف

    0

    سلام عزیزم چرا رمان 300سکه برا خوندن میخواد بعد48هزار تومن خریدش هست لطفا کمتر کنید اگه میشه ممنون

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    چند باری تخفیف گذاشتیم یه بار دیگه هم تخفیف تمدید میشه میتونید تهیه کنید عزیزدلم

    ۴ ماه پیش
  • پونه

    در پارت 250

    قلم نویسنده قوی بود ولی رمان یجوری بود انگار از وسطاش نویسنده خسته شده و فقط خواسته تموم بشه.

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    مرسی که همراه رمان بودید رمان رو به خاطر خستگی تموم نکردم این رمان یه داستان بلند بودش

    ۴ ماه پیش
  • سوال دارم

    در پارت 60

    ببخشید چرا رمان دیگه تو برنامه نیست

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    تو اپلیکیشن دنیای رمان هستش تو بخش رمان های آنلاین میتونید پیداش کنید

    ۴ ماه پیش
  • Zahra

    1

    خیلی خوشم اومد خسته نباشی دیبا عزیز

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    قربونت برم عزیزم

    ۴ ماه پیش
  • آیلین

    در پارت 13

    عالللی

    ۲ سال پیش
  • ملینا

    در پارت 12

    عالی

    ۲ سال پیش
  • عالی

    در پارت 11

    عالی

    ۲ سال پیش
  • Hasti

    در پارت 85

    خیلی موضوع رمان رو دوست داشتن جدید بود

    ۲ سال پیش
  • محمد

    در پارت 11

    خوب

    ۲ سال پیش
  • ارامش

    در پارت 11

    خوبه

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
تخفیف عضویت خورده 29 %
هنوز عضو رمان نشدی؟