پارت دوم :

دخترک نه تنها سرش پایین بود بلکه شونه های نحیف و لاغرش هم میلرزید.
کسی با تمسخر گفت:
- باهاش خوب باش مرصاد نذار زود بشکنه حیفه.
هیچ پاسخی ندادم.
وقت رفتن بود بنابراین صندلیم رو آهسته عقب کشیدم.
از پشت میز بلند شدم که نگاه ها به سمتم کشیده شد.
به سمت دختره رفتم و روبروش ایستادم.
شاهد بغضش از فرط ترس بودم.
لرزش آروم لباش که هم از سرمای محیط بود و هم از سر ترس همه و همه از زیر نظرم گذشت.
با یه نگاه سنگین و غرق در سکوت که به خوبی نشون میداد هیچ رحم و دلسوزی در کارم نیست بهش نگاه کردم.
دستم رو به سمتش دراز نکردم چون من برای گرفتن چیزی که از قبل مال من بود پیش قدم نمیشدم.
نگاهم رو سرد ازش گرفتم و به سمت رایان برگشتم.
- بگو تمومش کنن.
لحنم آروم بود اما سنگینیش همه افراد دور میز رو خفه کرد.
رایان لبخند شیطنت آمیزی روی لباش نشست و با لحن شوخی گفت:
- مرصاد... بیرحمیت هیچوقت کهنه نمیشه بِرو.
فقط یه نگاه کوتاه بهش انداختم و بعد به سمت جمعی برگشتم که به شوخی های خودشون چسبیده بودند.
شوخی هایی که بیشتر شبیه سروصدای پرنده هایی بود که نمیفهمند شکارچی نگاهش رو به اون ها دوخته.
کتم رو از روی صندلی برداشتم و روی دستم انداختم.
توی ذهنم یه بازی جدید شروع شده بود.
البته اینبار با پول یا قدرت نبود.
با یه انسان بود که من برنده اش شده بودم.
سری رو به رایان به نشونه جمع کن بساطو تکون دادم که باعث شد اونم از روی صندلی بلند بشه.
- میگم مرصاد هنوز وقت داریما این دختره خیلی سرکشه مطمئنی دلت رو نمیزنه؟ تو بهتر از اینا لیاقتته نمیخوای یه تعویض کوچولو با من بکنی و اون دختر رو به من بدی؟ پول خوبی بابتش بهت میدم و…
حرفش با یه نفس عمیقم تو دهنش موند.
به سمتش نچرخیدم.
فقط نگاهم رو به در خروجی کلوپ جایی که پشتش شب سائو پائولو منتظرم بود دوختم.
- قانون بازی مشخصه.
سرد به سمتش برگشتم و ادامه دادم:
- کسی که برنده ست صاحب دختره است… دیگه حرفی نمیمونه.
رایان به آرومی بازوی دختره رو گرفت و به سمت خودش کشوند.
دختره امتناع کرد و خواست از رایان فاصله بگیره اما یه فشار نامحسوس به نشونه یادآوری مالکیت باعث شد دختره رام بشه و با چشم های اشکی به رایان و بعدش به من نگاه کنه.
- مرصاد راهش رو بلده... رامش میکنه... نگران نباشید… برنده دختره رو با خودش میبره و تعویض هم نداریم.
صدای خنده ها دیگه انقدرها هم بلند نبود اما بیشتر از این نمیتونستم تحملشون کنم پس به سمت در خروج گام های بلند برداشتم.
رایان و دختره هم پشت سرم راه افتادند.
وقتی از کلوپ خارج شدم صدای بوق ماشین ها زمزمه همیشه بیدار شهر مثل یه لالایی بلند و بی اهمیت تو گوشم پیچید.
با قدم های منظم رو به جلو حرکت کردم.
دختره هم کنار رایان آروم و بی صدا راه میرفت.
صدای وز وز رایان با دختره به گوشم میرسید.
انگار بهش گوشزد میکرد که امشب چه کارایی کنه که مرد سنگدلی مثل من بهش رحم کنه.
- داداش ماشین اینجاست.
به سمتش چرخیدم.
یه کادیلاک مشکی متالیک توی تاریکی پارک شده بود.
رایان بازوی دختره رو رها کرد و به سمت در راننده رفت.
در عقب رو باز کردم و با یه حرکت سر به دختره اشاره کردم که زودتر سوار بشه.
نه نگاهی به صورتش انداختم و نه کلمه ای از زبونم بیرون اومد چون وقتی حکم میکردم منتظر تشکر یا نگاه کسی نمیخوندم.
به حکم باید عمل میشد و کار باب میل پیش میرفت.
دختره بی حرف و ترسیده قبل از اینکه سوار بشه نگاهی بهم انداخت که توجهی بهش نکردم.
بعد از سوار شدن دختره در رو بستم.
دستی به پیراهنم کشیدم و بعد در جلو رو باز کردم و سوار شدم.
رایان پشت فرمون نشست و ماشین رو روشن کرد.
وقتی حرکت کرد نگاهم رو از شیشه ماشین به خیابون ها دادم.
تصاویر نورانی و پر زرق و برق شهر شلوغی و همه آدم ها و صحنه ها برام مثل کارت پستال های بی روحی بودند که زودگذر خودشون رو به شیشه میکوبیدند و محو میشدند.
- بوی ترس رو از چند کیلومتری هم حس میکنم چه برسه تو این اتاقک فلزی جمع و جور.
صدام تو سکوت ماشین مثل ترکیدن چیزی در دل تاریکی شب بود.
رایان با تعجب بهم نگاه کرد اما من چشم از خیابون و منظره هایی که میدیدم نگرفتم.
- بوی ترست از بوی بنزین و عطر کازینوها هم قوی تره… حسش میکنم.
لبخندی محو روی لبم نشست.
لذت این حس مثل نوشیدن یه نوشیدنی نایاب و گرون قیمت توی رگ هام میدوید.
این همون حس تعلیق روانی بود که من تشنه اش بودم.
لحظه ای که قدرت مطلق رو تو دستم حس میکردم و ترس طرف مقابل موسیقی متن پیروزیم میشد.
خیلی زود یه همچین ترسی به دل خیلی ها می افتاد.
دختره که تا اون لحظه مثل مجسمه ای بی حرکت اون پشت خشکش زده بود سرش رو به سمتم چرخوند.
درسته بهش دید نداشتم اما به خوبی تمام حرکاتش رو از پشت سر تشخیص میدادم.
حتی گرد شدن چشم هاش که در اثر شنیدن حرفام ایجاد شده بود.
انگار تازه متوجه شده بود توی چه بازی خطرناکی گرفتار شده.
میخواست چیزی بگه.
شاید التماس.
شاید پرسیدن یه سوال اما من زودتر کلامش رو بریدم.
- وقت حرف زدنت تموم شده.
صدای بند اومدن نفسش رو شنیدم.
صدام قاطع و سرد بود.
وقت من باارزش بود نمیشد سر چیزای بیهوده و غیر ممکن حرومش کنم.
- امشب تو مال منی… دقیقا همونطور که بازی حکم کرد... پس هیچ حرفی و هیچ درخواستی معنی نداره.
شنیدن این حرف مثل فرود اومدن پتکی بر سر همه امیدهای توی دلش بود که نفسش رو بیرون فرستاد.
سکوت دوباره ای که بعد از حرفم حاکم شد پر از نفس های بریده دخترک شد.
باید خودش رو توی چنگالم حس میکرد و این رو میفهمید که هیچ راه فراری براش باقی نمونده.
نصف مسیر تو دل سکوت طی شد که یکباره با لحنی سرد رایان رو صدا زدم.
- رایان.
به سمتش چرخیدم و نگاهم رو به نیمرخش دوختم.
- برو سمت برج.
نگاه شیطنت آمیز و منظورداری از آینه داخل ماشین به عقب انداخت که باعث شد بی تفاوت روم رو ازش بگیرم.
- بِرو ما قرار بود امشب...
- گفتم که ما رو ببر اونجا.
رایان سکوت کرد و باز هم به اون نگاه مسخره شیطنت آمیزش ادامه داد.
بالاخره ماشین جلوی برج سر به فلک کشیده "آلفا" توقف کرد.
رایان زودتر از من پیاده شد و در رو برای دخترک باز کرد که با پوزخند از ماشین پیاده شدم.
هوای خنک و مطبوعی به صورتم خورد اما سرمای درونم از هوا هم سردتر بود.
نور ملایم لابی صورت رنگ پریده دختر رو که کنارم با فاصله ایستاده بود مثل یه شبح ترسیده روشن تر کرد.
هر نفسش کوتاه و بریده بود.
مثل پرنده ای که تو قفس طلایی بال میزنه اما کسی نیست به دادش برسه.
رایان- به خونه جدیدت خوش اومدی دختر.
لرزشی توی تن دختر افتاد و با التماس به رایان نگاه کرد تا یه کاری براش بکنه اما من تیر خلاص رو بهش زدم.
- البته فعلا... تا وقتی که من بخوام و اراده کنم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت راشد در رمان شاه نشین تاریکی راشد
تصویر شخصیت اریکا در رمان شاه نشین تاریکی اریکا
تصویر شخصیت رایان اوتادی در رمان شاه نشین تاریکی رایان اوتادی
تصویر شخصیت دیان بغدادی در رمان شاه نشین تاریکی دیان بغدادی
تصویر شخصیت فریال بغدادی در رمان شاه نشین تاریکی فریال بغدادی
تصویر شخصیت فرحان بغدادی در رمان شاه نشین تاریکی فرحان بغدادی
تصویر شخصیت حورا درویش در رمان شاه نشین تاریکی حورا درویش
تصویر شخصیت فرهود بغدادی در رمان شاه نشین تاریکی فرهود بغدادی
تصویر شخصیت مرصاد فاروق در رمان شاه نشین تاریکی مرصاد فاروق
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • یلدا

    0

    خیلی قلمتون عالیه❤️🥀عاشق رمانتون شدم عشقا

    ۱ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    لطف دارید عزیزدلم

    ۱ ماه پیش
  • Ava

    0

    ایشالله که خیره 😂

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😂

    ۲ ماه پیش
  • titel

    0

    رفتارای مرصاد خیلی نفس گیره :))))) ولی از این که او دختره نجات داد خیلی خوشحالم اون دختره هم باید خوشحال باشه دیوونه چرا میرسی شانس بهت رو کرده

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    مرصاد آدم مرموز اما جذابیه

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    ای جانم

    ۲ ماه پیش
  • چنور

    0

    اووووو عجب رمان خفنیه😍😁

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    ای جانم😍

    ۲ ماه پیش
  • Helenam

    0

    وای خیلی خفنه این رمان😍

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😘

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    ای جانم به رمانمون خوش اومدی عزیزم🤍✨️

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    0

    چه دارک شد یهو🤐💀💀 یعنی میخواد دختره رو با خودش به برج ببره؟💀 واییی

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😁

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    باید دید قشنگم که قراره چه اتفاقاتی بیوفته😉🤍✨️

    ۲ ماه پیش
  • فاطی

    0

    خیلی عالیه این رمان هر دوتون خسته نباشید

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    قربونت برم عزیزدلم

    ۲ ماه پیش
  • Sadaf

    0

    شخصیت مرصاد خیلی مرموزه لعنتی

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    👍🏻

    ۲ ماه پیش
  • فائزه

    0

    نه داداش نه عشقم بهتره😂

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    وای😂

    ۲ ماه پیش
  • فائزه

    0

    فشار نامحسوس به نشونه مالکیت😭😭😭داداش بیا رو منم حس مالکیت داشته باش😭😭😂

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😂

    ۲ ماه پیش
  • مهری ماه

    0

    خیلی خیلی مرصاد دارگ و مرموزه من واقعا ازش ترسیدم که هول کردم بیچاره اون دختره که قراره باهاش بره تو برج وای خدای من

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    مرصاد و شخصیت عجیبش

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    0

    وای عاشقش شدم خیلی قشنگه

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    ای جانم😍

    ۲ ماه پیش
  • مایا

    1

    نقش اصلی همین دختره؟واقعا قلمتون رو نمیشه پیش بینی کرد توقع ی دختر جنگی داشتم😂❣️

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    هنوز مونده تا متوجه بشید کی نقش اصلی هستش و کی فرعی یکم باید بریم جلوتر😍

    ۲ ماه پیش
کپی شد!