لیست کلیه پارتهای رمان شاه نشین تاریکی : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 33
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 1
... ... ...✨رمان:شاه نشین تاریکی✨ ... ... ... روزی که همه چیز در آتش سوخت و مرگ بر زندگی عزیزانم سایه انداخت همه چیز تغییر کرد. من مُردم، قبل از آنکه گلوله ای سهم قلبم باشد. از همان لحظه ای که خاک را روی پیکرشان ریختم، دیگر چیزی در من زنده نماند جز صبر. و صبر، خطرناک ترین شکل انتقام است. میدانی؟...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 2
دخترک نه تنها سرش پایین بود بلکه شونه های نحیف و لاغرش هم میلرزید. کسی با تمسخر گفت: - باهاش خوب باش مرصاد نذار زود بشکنه حیفه. هیچ پاسخی ندادم. وقت رفتن بود بنابراین صندلیم رو آهسته عقب کشیدم. از پشت میز بلند شدم که نگاه ها به سمتم کشیده شد. به سمت دختره رفتم و روبروش ایستادم. شاهد بغضش از ف...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 3
چشماش از شنیدن این حرف گرد شد و با وحشت به اطراف نگاهی انداخت. به عظمت برج. به معماری لوکسش و مهم تر از همه به من. میدونست که این خونه زندانشه و منم زندانبانش. رایان همونطور که سرش رو به گوشم نزدیک میکرد پچ زد. - حالا نیازی نیست تا این حد بدبخت رو سکته بدی. کمی عقب کشید و دستش رو روی کمر دخ...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 4
آسانسور بالاخره تو طبقه مورد نظر متوقف شد و درها با آرامشی موذیانه باز شدند که به سمتش برگشتم و نگاه منظورداری بهش انداختم. آب دهنش رو با صدا قورت داد و با تردید به سمت در رفت که با صلابتی محکم پشت سرش قرار گرفتم. در آسانسور پشت سرمون بسته شد. به سمت واحدم رفتم. دستم رو توی جیب کتم بردم و کارت ...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 5
با حالتی نمایشی یه دستم رو روی دیوار پشت سرش گذاشتم و اون یکی دستم رو طوری که انگار میخواستم نوازشش کنم به سمتش بالا بردم اما در آخرین لحظه توی هوا نگهش داشتم. - حس کردن ترس و ضعف طعمه ام میتونه به طرز عجیبی من رو حریص تر و همینطور روی تصمیماتم جدی تر کنه. گوشه لبش رو گزید و سرش رو پایین انداخت ا...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 6
از شدت خشم نفس میزدم و قفسه سینه برهنه ام بالا و پایین میشد. چرخیدم و با دیدن اریکا که با چشم های گرد شده و ترسیده نزدیک جزیره وسط آشپزخونه ایستاده بود با خشم نعره کشیدم: - اینجا چه گوهی میـــــــــخـــــــــوری؟ بی توجه به نعره هایی که میکشیدم و حالت های عصبی که بهم دست داده بود به سمتم اومد و ...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 7
حرفش بیشتر از اینکه شبیه التماس باشه شبیه یه تسلیم آگاهانه بود. فشارم روی تنش بیشتر شد. نزدیک تخت روی زمین گذاشتمش اما دستم هنوز پشت تنش گره شده بود. انگار اگه رهاش میکردم زمین میافتاد. به چشماش خیره شدم که با ترس به چشمام نگاه کرد. سرم رو کمی به صورتش نزدیک کردم که باعث شد تابش نور سالن از پش...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 8
عرق سردی روی پیشونیش نشسته بود و موهاش به صورتش که حالا رنگ پریده تر از قبل به نظر میرسید چسبیده بود. هردو دستش که از تقلا برای مانع شدن و کمتر درد کشیدن در تکاپو و تلاش بود حالا کنار بدنش بی جون و شل افتاده بود. انگشتاش کمی خمیده بود. انگار هنوز درگیر تلاش بیثمری برای محافظت از خودش در مقابل من...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 9
حورا: …….امارات……. نور ملایم صبحگاهی از میان پرده حریر نباتی رنگ به آرومی به داخل میتابید و روی تخت میافتاد. تنم سرخوش از دوش کوتاهی بود که به محض بیدار شدن گرفته بودم و عطر موی جدیدی که فریال بهم هدیه داده بود. بوی خوش و ملایمش تمام اتاق رو پر کرده بود. با ملایمت شونه چوبی رو روی موهای نرم ...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 10
نگاهش تو دل خاطره هاش فرو رفت اما لجاجت هنوز تو چهره اش بود. - صورتم برید از اینجا تا وسط گونه ام… پدرم به مادرم که بیتابی میکرد گفت اگه زمین نخوره یاد نمیگیره که تا آخر عمر سرپا بمونه. خط باریک زخم روی گونه راستش هنوز پیدا بود. هر بار که حرف میزد پوست اطراف زخم میکشید و جمع میشد. مثل یادآوری ب...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 11
فریال که قرار بود تو مهمونی شرکت کنه بنابراین میموند طریفه خدمتکار وفادار عمارت که مدت ها بود میشناختمش. به سمت اتاقش رفتم و در زدم که صدای بفرماییدش بلند شد. وارد اتاق که شدم از جا بلند شد. - طریفه خانم یه خواهش ازت دارم. نگاهش رو بهم دوخت که ادامه دادم. - میشه امشب کنار دیان بمونی؟ - حتما خا...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 12
دستم رو بند دسته مبل کردم که زمین نخورم. بدنم توان ایستادن طولانی مدت رو نداشت. انگار که زرق و برق سالن سقف رو پایین آورد و روی سرم آوار کرد. دست دیگه ام رو به دامن لباسم گرفتم. تنها صدایی که خوب میشنیدم صدای نفس های خودم بود. از زیر نقاب دنیا کمی محو شده بود اما نگاه او نه. نگاه شیخ همیشه را...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 13
مرصاد: همین که نور خاکستری اول صبح به سختی از بین پرده های ضخیم اتاق گذشت چشمام رو باز کردم. حس سنگینی عجیبی توی سرم بود. دستم رو ناخواسته بالا بردم و شقیقه هام رو فشردم اما حضور یه نفر درست کنارم باعث شد کمی هوشیارتر بشم. اولین چیزی که دیدم سقف آشنای اتاقم نبود. ملافه ای بود که دور بدن نیمه برهن...
بروزرسانی در : ۶۶ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 14
داخل ماشین سکوت سنگینی حاکم بود. از پشت شیشه های دودی خیره به خیابون های شهری که عزیزانم رو ازم گرفته بود به فکر فرو رفتم. چقدر این شهر و آدماش عوض شده بودند. چقدر همه چیز رنگ و بوی عجیبی به خودش گرفته بود. من برگشته بودم البته نه برای یه شروع دوباره بلکه برای تموم کردن چیزی که خیلی وقت پیش باید ...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 15
تموم ذهنم درگیر عمارت پیش روم بود که راین چشمکی زد و زمزمه کرد. - اینجا میتونه یه جای امن برای عملی کردن نقشه هامون باشه... نگران نباش. سیگارم رو زیر کفشم له کردم و آروم به سمتش چرخیدم. - امن؟ گوشه لبم به نشونه تمسخر به سمت بالا کش اومد. - وقتی من با نفرتی که توی سینه ام دارم اونم توی یه همچین...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 16
همونطور که به سمت ویلای لعنتی میرفتم رایان از پشت سر دستش رو روی شونه ام گذاشت. - دفعه پیش وقتی توی بازی پوکر آنا رو برنده شدی چیکار کردی؟ - با جمله " نمیشد همونجا ترکش کنیم " من رو گول زدی رایان- تو اون دختره بدبخت رو برنده شده بودی. خنده کوتاه و خشکی کردم. سرد به سمتش چرخیدم. - آدم ها چه بلایی ...
بروزرسانی در : ۵۹ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 17
سیگارم رو از جیبم بیرون کشیدم و روشن کردم. رایان اخم کرد و نفسش رو بیرون فرستاد. انگار میخواست به یه چیزی گیر بده که بالاخره پیداش کرد. رایان- هنوزم میخوای همه جا رو تبدیل به دود خونه کنی؟ بی حوصله دود سیگارم رو از عمد تو صورتش رها کردم و جواب دادم: - هنوزم میخوای نقش آدم های نرمال رو بازی کنی؟ ر...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 18
همیشه از نقاب متنفر بودم. از تظاهر، از نمایش حتی از ادا اما انگار اینبار برای تحقق نقشه ها مجبور بودم تمام این کارها رو انجام بدم. دلیل نفرتم از نقاب کاملا واضح بود چون دیر یا زود آدم زیرش خفه میشد و خوی و خصلت واقعیش نمایان میشد. اریکا- شاید مسخره باشه اما میتونید یه مراسم خیریه راه بندازید... ت...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 19
با عصبانیت به سمتش چرخیدم و به دستش که بازوم رو گرفته بود نگاه خطرناک و هشدار دهنده ای انداختم که باعث شد سریع دستش رو از روی بازوم برداره و یه قدم ازم فاصله بگیره. - میتونی حداقل مثل یه آدم باهام رفتار کنی؟ حتی پلک هم نزدم. کوتاه و سرد جواب دادم: - من دقیقا مثل یه آدم باهات برخورد کردم. اریکا یه...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 20
حورا: قدم هام تند بود و صدای ضربان قلبم توی گوشم میپیچید. فریال کنارم راه میاومد و هربار میخواست بازوم رو بگیره اما عقب کشید. - حورا... عقلت کجا رفته دختر... الان وقت این کار نیست. روبروش ایستادم. نور زرد دیوارکوب ها صورتش رو خسته تر نشون میداد. - پس کی وقتشه؟ وقتی خطبه عقد خونده شد؟ وقتی دیگه ه...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
- 1
- 2
