خلاصه رمان :
روزهای خوبی را میگذرانی میخندی، شادمانه به گردش میروی خوشحالی، همه چیز داری... اما یک شب، بعد از روزهای خوبت، معشوقه ات دیگر دوستت نخواهد داشت... و تو چقدر به یاد من که عاشقت بودم اشک میریزی چقدر حسرت میخوری و چقدر دلت برای کسی که دوستت داشته باشد تنگ میشود! یک چیز را میدانی ؟ تازه میفهمم "معشوقه" بودن از "عاشق" بودن خیلی بهتر است ... و من معشوقه ای هستم که دیگر عاشقت نیست اما واژه به واژه ی عشق را عاشقی میکند... پایان خوش
