خلاصه رمان آواز صبح مشرقی
لیا هر شب زیر نورهای خفه کننده کافه ای تو استانبول میرقصه جایی که صاحبش شوهر مادرشه و هر لحظه حضورش یادآور زندگی ای که هیچوقت انتخابش نکرده
اون از شغلش متنفره، از گذشته اش فرار میکنه و آینده ای برای خودش نمیبینه اما درست تو شبی که احساس میکنه دیگه چیزی برای از دست دادن نداره مردی مرموز بعد از اجرا ظاهر میشه مردی که پیشنهاد غیرمنتظره و وسوسه انگیزی روی میز میذاره
پیشنهادی که میتونه تمام مشکلات لیا رو برای همیشه حل کنه و یا اون رو وارد بازی خطرناکی کنه که راه بازگشتی ازش وجود نداره
حالا لیا باید بین زندگی ای که ازش بیزاره و مسیری ناشناخته که بوی راز و قدرت و خطر میده یکی رو انتخاب کنه اما چیزی که نمیدونه اینه که بعضی پیشنهادها قرار نیست فقط زندگی آدم رو تغییر بدن قراره اون رو به کسی تبدیل کنند که هرگز فکرش رو هم نمیکرد
پارت اول
تموم تنم رو با ریتم آهنگ عربی که در حال پخش بود تکون میدادم و ته گلوم از مایع زهرماری که مدام قورتش میدادم میسوخت.
با اینکه مدت ها بود این کار رو انجام میدادم اما هنوز هم معذب بودم.
همیشه سعی میکردم زمین رو نگاه کنم و چشمم به چشم مردهایی که با لذت به بدنم خیره شده بودن نیافته.
اگرم کسی در حین رد شدن از کنارم لمسم میکرد یا به باسنم دست میزد حالم مثل الان میشد.
بغض میکردم و اسید معده ام میاومد بالا.
خیلی جلوی خودم رو میگرفتم که جلو آدم های متعفنی که واسه تکون دادن کمرم دلار و لیر داده بودن بالا نیارم.
این شغل من بود.
شغلی که خودم انتخابش نکرده بودم و یه جورایی مجبور بودم انجامش بدم.
واسه یه لقمه غذا و یه جای خواب امن.
اشتباه نکنید.
من تو کافه ای که رقاصه اش بودم نمیخوابیدم.
تو خونه باریش صاحبش میخوابیدم و زندگی میکردم.
بازم زود قضاوتم کردید.
من زن اون نبودم.
دختر زنش بودم.
مردی که چند سالی بود با مادرم ازدواج کرده بود و خرجمون رو میداد.
روزی که فهمید رقص عربی بلدم از مادرم خواست اجازه بده تو کافه اش برقصم و جذب مشتری کنم مادرمم از خداخواسته قبول کرد.
اولش هفته ای یکبار بود.
سه شنبه ها میاومدم و تو کافه روی سن میرقصیدم.
وقتی باریش متوجه شد سه شنبه های کافه رستورانش از روزهای دیگه اش شلوغ تر میشه مجبورم کرد هرروز بیام.
یه خواننده دورگه ترک و عرب هم استخدام کرد که به سازش برقصم و قر بدم.
صدای دست زدن و اسکناس هایی که به طرفم پرتاب میشد باعث شد از فکر و خیال بیرون بیام و صاف بایستم.
مثل هربار سرم رو پایین انداختم و منتظر موندم که تشویق ها تموم بشه.
یکی از خدمه هم جلو پام نشسته بود و داشت اسکناس ها رو جمع میکرد.
سرم رو که بالا آوردم آدم ها مشغول غذا خوردن شده بودن و دیگه کسی به من نگاه نمیکرد.
نفسم رو فوت کردم و از روی سن پایین اومدم.
انقدر کمرم رو تکون داده بودم که حسابی درد میکرد.
خودم رو به اتاقی که شبیه انبار بود رسوندم.
پیراهنم رو از تنم درآوردم و با درد لباس های خودم رو به تن کردم.
خواستم شلوارم رو بالا بکشم که زیر دلم تیر کشید.
نگاهم به لباس زیرم افتادم و با دیدن سرخی خون آه از نهادم بلند شد.
بازم زودتر از موعد همیشه پریود شده بودم.
انقدر از خودم کار میکشیدم که هرماه تاریخش جلو میافتاد.
شلوارم رو که نیمه پام کرده بودم از تنم درآوردم و به طرف کوله پشتیم رفتم.
پاهام رو از هم باز نگه داشته بودم که مبادا بیشتر از این کثیف بشم.
در کوله رو باز کردم و شورت و پد برداشتم.
چون مجبور بودم هرروز و تا دیروقت اینجا بمونم وسایلی رو که لازم میشد با خودم میآوردم.
با همون حالت خودم رو به دستشویی رسوندم و کارم رو انجام دادم.
آخ که چقدر دلم درد میکرد.
شورت قبلی رو که حسابی کثیف شده بود تو سطل انداختم اما پشیمون شدم.
تنها کسایی که از این دستشویی استفاده میکردیم من و باریش و بوراک بودیم.
اگه باریش اینجا میدیدتش بهم تهمت میزد و فکر میکرد بچه سقط کردم که این همه خون ازم رفته بود.
همینطوریش همیشه کلی بهم شک داشت و با زبون بی زبونی میگفت بعید میدونم که دختر باشی وای به حال اینکه بهونه پیدا میکرد و لباس زیر زنونه خونی که فقط میتونست متعلق به من باشه رو میدید.
سردرگم مونده بودم چیکار کنم که صدای بوراک از جا پروندم.
- لیا کجایی دختر؟
(Leah neredesin kızım)
دست دراز کردم و با باز کردن گوشه در صداش زدم.
- میشه شلوارم رو بهم بدی؟
(Bana pantolonumu verir misin)
سرش رو تکون داد و اوت گویان شلوارم رو برام آورد که تشکر کردم.
دستم رو کمی از همون گوشه در بیرون بردم و شلوارم رو گرفتم.
سریع تنم کردم و از توالت بیرون اومدم.
دنبال کیسه گشتم و وقتی پیدا کردم شورت کثیف رو داخلش انداختم.
درش رو محکم کردم و تو کیفم گذاشتمش.
به سمت روشویی رفتم و مشغول شستن دست هام شدم که بوراک گفت:
- اون چی بود تو کیفت گذاشتی؟
(Çantaya koyduğun şey neydi)
نیم نگاهی بهش انداختم و با لبخند خجالت زده ای جواب دادم.
- چیزای زنونه.
(kadınsı şeyler)
دستش رو به نشونه عذرخواهی جلو سینه اش نگه داشت و گفت:
- ببخشید معذرت میخوام اومدم اینجا بگم دارم میرم خونه اگه بخوای میتونم برسونمت.
(Kusura bakma, eve gideceğimi söylemeye geldim, istersen seni götürebilirim)
از خداخواسته سر تکون دادم و کوله ام رو چنگ زدم.
- اتفاقا خیلی خسته ام و عالی میشه اگه من رو تا یه جایی ببری
(Bu arada, çok yorgunum ve beni bir yere götürebilirsen çok iyi olur)
- تا یه جایی چرا؟ تا دم خونه میبرمت خوبه؟
(Bir dereceye kadar neden Seni evine götüreceğim, tamam mı)
- باشه.
(Tamam)
جلوتر از بوراک راه افتادم و بدون اینکه چیزی به باریش بگم از رستوران بیرون زدم.
برای اون فرقی نمیکرد که من چجوری میرم یا اصلا میرم خونه یا نمیرم.
برای مادرمم همینطور .
اونا انقدر درگیر همدیگه و پول بودند که به من فقط به چشم یه ماشین پول ساز نگاه میکردند.
پام رو که از کافه بیرون گذاشتم هوای سرد استانبول تنم رو که هنوز هم از عرق خیس بود لرزوند.
چقدر خوب شد که پلیورم رو از زیر کاپشن پوشیده بودم.
وگرنه این سوز کارم رو میساخت.
- هوا سرده زودتر بشین تو ماشین تا سرما نخوردی.
(Hava soğuk, üşütmemek için arabaya erken binin)
سر تکون دادم و سوار ماشین شدم.
کوله ام رو روی صندلی عقب انداختم و مشغول بستن کمربند بودم که بوراک هم سوار شد.
به محض بستن در بخاری رو زد.
هوای سرد داخل ماشین جاش رو به گرما داد که دست از ها کردن کشیدم.
- به محض اینکه این زمستون لعنتی تموم بشه میبرمت اسکندر کباب بخوری مهمون من چطوره؟
(Bu lanet kış biter bitmez seni İskender'e kebap yemeye götüreceğim, misafirim nasıl)
سری تکون داد و در حالی که بالا رو نگاه میکرد گفت:
- خدایا زودتر این زمستون رو تموم کن که نمیتونم از خیر کباب مجانی بگذرم.
(Tanrım, bu kış bir an önce bitsin çünkü bedava mangal keyfinden vazgeçemiyorum)
ریز خندیدم و کفشام رو از پام درآوردم.
نوک انگشتام انقدر تو کفش پاشنه بلند مونده بود گز گز میکرد بنابراین انگشتام رو باز و جمع کردم تا کمی از دردش کم بشه.
- آخرای اجرا خیلی تو خودت بودی چیزی شده؟
(Yani gösterinin sonunda tek başınaydın, bir şey mi oldu)
سوالش رو بیمقدمه پرسیده بود و من رو دوباره یاد اون لحظات سخت انداخته بود.
کاش ازم نمیپرسید و اجازه میداد بهش فکر نکنم.
- رقصیدن جلو چشم کلی مرد که از روی لباس هم اندامت رو تصور میکنن و اسکناس پای کمر تکون دادنت میریزن ننگه.
(Kıyafetlerinizden vücudunuzu hayal eden ve belinize fatura atan erkeklerin gözleri önünde dans etmek)
گوشه لبش رو کج کرد و بعد از چند لحظه مکث جواب داد.
- اینجوری بهش نگاه نکن لیلی هر کسی یه شغلی داره و شغل تو ام اینه کاری که به خوبی انجامش میدی و ازش پول درمیاری
(Böyle bakmayın, herkesin bir işi var, sizin işiniz ise iyi yaptığınız ve para kazandığınız şeydir)
- پول کدوم پول؟ باریش یک دهم پولی رو که از رقصیدن من درمیاره به خودم نمیده بعدم تو فکر میکنی من خودم این شغل رو انتخاب کردم؟ آخه کدوم آدم احمقی دلش میخواد واسه بدنش بهش پول بدن؟
(Para? hangi para Barish dansımdan aldığı paranın onda birini bana vermiyor ve sen bu işi benim seçtiğimi mi düşünüyorsun? Hangi aptal insan bedeninin bedelinin ödenmesini ister)
- فاحشه ها.
(Fahişeler)
با چشم های وق زده نگاهش کردم که خندید و ادامه داد:
- اونجوری نگام نکن اصلا منظورم تو نبودی.
(Bana öyle bakma, seni kastetmedim)
لب هام رو با حرص برچیدم.
- نه اتفاقا تو راست میگی من یه فاحشه ام... فاحشه باکره... چیزی که خودم نخواستم بشم.
(Hayır, bu arada, haklısın, ben bir fahişeyim... bakire bir fahişe... olmak istemediğim bir şey)
بیشتر بخوانید
Lmo
0عالی نوشتید دیبا جان خدا قوت