دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه خود دیگرم اثر آرزو شریفی

رمان خود دیگرم

  • زبان فارسی
  • 19.4K 👁
  • 56 ❤️
  • 136 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه خود دیگرم

من سارا هستم. با پشتوانه‌ی یک عشق آتشین پا به زندگی مشترک گذاشتم، اما حالا خاکسترش روی دست‌هایم مانده است. نه خیانتی هست، نه فاجعه‌ای. فقط سکوتی که کش می‌آید، فاصله‌ای که دیده نمی‌شود، و حسِ فرساینده‌ی «اگر…». این روزها بیش از همیشه به این فکر می‌کنم که در زندگی‌ای دیگر، شاید نسخه‌ای دیگر از من، خوشبخت‌تر راه می‌رود؛ شاید لبخندش واقعی‌تر است، شاید شب‌ها سبک‌تر می‌خوابد. و من، میان همین فکرها، دست به تصمیمی عجیب می‌زنم. دری را باز می‌کنم… بی‌آن‌که بدانم بعضی درها وقتی گشوده می‌شوند، دیگر به همان شکل بسته نمی‌شوند.. و گاهی، وقتی با نسخه‌ای دیگر از زندگی‌ات روبه‌رو می‌شوی، دیگر مطمئن نیستی کدام یک واقعیت است… و کدام یک رؤیا.

پارت اول

با دندانهایم به جان لب پایینی افتادم تا شاید بغضم برای هزارمین بار تبدیل به اشک نشود و فرو نریزد. البته چه فرقی میکند؟ من که بارها اشک ریخته بودم، بارها شکسته بودم، بارها...
- اصلاً دوستم داری؟
جوابی نداد. مثل همیشه به نقطه‌ای روی زمین زیر پاییش خیره بود. من از این سکوت بیزار بودم، از مکالمه یکطرفه‌ای که من حرف میزدم، عصبانی میشدم، داد میزدم، گریه میکردم و در خودم، خودم را برای چندمین بار آرام و قانع میکردم. با دست چپم صورت شیو نشده‌اش را بالا آوردم و مجبورش کردم نگاهم کند. هرچند که مدام چشمانش را از من می‌دزدید. با بغضی که از دید خودم دل سنگ را هم آب میکرد پرسیدم:
- با تو ام علی... واقعاً دوستم داری؟
دستم را پس زد و از جایش بلند شد. به سمت یخچال رفت و من هم به دنبالش راهی شدم. خواستم دست را بگیرم که دستش را عقب کشید.
- دیوونه شدی سارا؟... پس ندارم؟ آخه من جز تو کیو دارم
همه حرف‌های عاشقانه‌اش همین بود. اینکه جز من کسی را ندارد. اینکه من دیوانه‌ام که به دوست داشتنش شک میکنم.
در عین آرامش بیخیال منی که هنوز چشمانم خیس اشک بود و سلول به سلول تنم نیازمند آغوش مردی بود که دوستش داشتم و برایش جنگیده بودم، لیوان آبی نوشید و به سمت بالکن رفت. مثل کودکی که به دنبال مادرش میرود، من هم همراهش وارد بالکن شدم.
هنوز هزارتا سوال داشتم. هزارتا حرف، گلگی، دلخوری یا هرچی که نیاز بود از درونم بیرون بیاید تا من را از درون متلاشی نکند ولی من در خودم حبسشان کرده بودم چون کسی منتظر شنیدشان نبود. شاید هم میشنید ولی نمیفهمید، درک نمیکرد و درمان نبود، پس گفتن یا نگفتنش چه فرقی داشت.
جای تمامی دلخوری‌هایی که حقم بود فقط روبرویش ایستادم و با صدایی که می‌لرزید گفتم " بغلم کن" کاش همانبار اول بغلم میکرد.
نفس عمیقی کشید و به جایی نامفهوم خیره شد. آشتین تیشرت آبی رنگش را کشید
- علی تو رو خدا بغلم کن
دوباره نفس عمیقی کشید. کاملاً با بی میلی دست‌هایش را باز کرد و من خودم را در آغوشش چپاندم.
باز بغض‌هایم اشک شدند و من در آغوشش نه از سر آرامش از سر تنهایی و درک نشدن گریه کردم. فقط ایستاده بود تا من توی بغلش باشم. دست‌هایش روی کمرم حرکتی نداشتند. حرفی نمیزد تا شاید کمی آرام بشوم.
غرورم را قورت دادم و گفتم:
- یچی بگو آروم بشم
- چی بگم؟
واقعا نمیدانست باید چه بگوید؟ واقعاً یعنی بلد نبود؟ مثلا باید میگفت که دوستم دارد. یا اینکه ببخشید ناراحتت کردم. و یا حتی اینکه " تو رو خدا انقدر گریه نکن"
مگه همین مرد یکبار زیر باران گریه نکرده بود و از خدا نخواسته بود که حداقل من برایش بمانم؟ مگر همین آدم زیر گوشم حرف‌های عاشقانه نخوانده بود؟ نکند من اشتباه میکنم، مطمئنم علی بود که التماس کرده بود دوستش داشته باشم و گفته بود من آدم بی احساسی هستم.
هنوز سیر نشده بود از بودن در آغوشش، هنوز نیازش داشتم که خودش را کمی عقب کشید و از کنارم رد شد. بی حرف، بی نگاه، بی توجه
همانجا توی بالکن کنار دیوار روی زمین نشستم و دست‌هایم را دور زانوهایم حلقه کردم
- ولی من هنوز نیازت داشتم... چی میشد بیشتر میماندی، چی میشد از همان حرف‌های قشنگ اول رابطه‌مان کنار گوشم میخواندی... چی ازت کم میشد اگه دستم رو میگرفتی و با خودت به اتاق میبردی؟
بی حرکت همانجا نشستم و توی ذهنم بارها کارهایی که دوست داشتم آن لحظه علی برایم انجام دهد را بارها مرور کردم.
دوست داشتم با پتو مسافرتی‌ای به سراغم بیاید و آن را روی شانه‌هایم بیندازد. بعد با خود فکر کردم " نه این دیگه خیلی سینماییه "
خب حداقل بیاید و کنارم بنشیند یا حتی بالاسرم بایستد. بعد بپرسد " بهتر شدی؟ "
حتی بیاید با عصبانیت بگوید " پاشو بریم بخوابیم انقدر فکرای چرت نکن "
ولی علی هیچ کدام این‌ها را انجام نداد. بجایش وقتی بعد از نیم ساعت بخاطر سر شدن دست و پاهایم از سرما به داخل خانه برگشتم علی را توی اتاق خواب در حالی که داشت خواب هفت پادشاه را میدید پیدا کرد.
همانجا برای چندمین بار در آنشب قلبم یک خراش دیگر برداشت. تکیه‌ام را به در اتاق دادم و نگاهش کردم که چطوری کل پتو را دور تنش پیچیده است و راحت خوابیده است. چیزی درونم من را به سمتش میکشد که بروم بیدارش کنم و بپرسم واقعاً انقدر ناراحتی‌ام برایش بی اهمیت بوده است که می‌تواند در این حد از بیخیالی راحت بخوابد ولی نرفتم. مگر دفعه‌های قبلی که رفته بودم و پرسیده بودم، داد زده بودم و تا جایی که از بی نفسی به سرفه بیفتم بی وقفه حرف زده بودم چیزی تغییر کرده بود؟
اصلاً مگر من قدرتی برای تغییر این مرد داشتم؟ اگه قدرتی داشتم هم مال آنروزهایی بود که توی دوستی‌مان قهر میکردم و بعد از مدت طولانی به سراغم می‌آمد و من جوابش را دیگر نمیدادم و تازه یادش می‌آمد باید منتم را بکشد، نه حالایی که خیالش از بودنم، از نرفتنم، از خراب شدن پل‌های پشت سرم راحت بود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید :

این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان خود دیگرم
  • الهام

    در پارت 300

    دیدی دیدی دیدی گفتم کیوان بهتره حس ششم من اشتباه نمیکنه

    ۱۰ ساعت پیش
  • فرشته

    در پارت 300

    رمانی شاهکار که جذاب و دلبر و بی نظیره❤️ بهترینی بانو جانم❤️

    ۱۷ ساعت پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    شما بهترین هستین که با دقت دنبال میکنین و با کامنتهاتون بهم انرژی میدین

    ۱۶ ساعت پیش
  • فرشته

    در پارت 290

    خیلی هیجانی و پر از سؤال شده این پارت های جدید و جذاب😍❤️

    ۱۷ ساعت پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    ای جانم خوشحالم که دنبال میکنین

    ۱۶ ساعت پیش
  • فرشته

    در پارت 280

    سارا به جای اینکه سعی کنه مشکلات زندگیش رو حل کنه، کلا صورت مسئله رو داره پاک می کنه. قطعا توی این زندگیش هم مشکلاتی داره، این قانون دنیاست. مشکلات باید باشه تا آدم با حل کردنشون رشد کنه و بهتر بشه.

    ۱۷ ساعت پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    آرزوهای خطرناک🤣🤣🤣🤣

    ۱۶ ساعت پیش
  • فرشته

    در پارت 280

    ولی آخه این یه جورایی خیانت به علیه🥺💔 هیچ زندگی کامل نیست، همیشه مشکلاتی هست ولی آدم باید تلاش کنه بهترش کنه!

    ۱۷ ساعت پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    قطعاً که اینطرفم یه مشکلاتی هست

    ۱۶ ساعت پیش
  • فرشته

    در پارت 270

    از توجهات کیوان، به نظر میاد اینجا زندگیش خوب باشه.. چه رمان جذاب و دلبریه😍❤️

    ۱۷ ساعت پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    خیلی خوشحالم که دوست داشتین

    ۱۶ ساعت پیش
  • فرشته

    در پارت 260

    وای، چه هیجانی شد😍❤️

    ۱۷ ساعت پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    ای جانم

    ۱۶ ساعت پیش
  • فرشته

    در پارت 250

    وای! چرا خوبی یهویی به بدی یهویی تبدیل شد دوباره؟ انگار آرامش توی زندگیشون دوامی نداره🥺💔

    ۱۷ ساعت پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    دقیقا آدم تکلیفش با علی مشخص نیست

    ۱۶ ساعت پیش
  • فرشته

    در پارت 240

    واقعا علی حرصِ آدم رو در می آره.. برای یه زن، بی توجهی شوهرش، خیلی سخت و دردناکه🥺💔

    ۱۷ ساعت پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    اره خدایی خیلی

    ۱۶ ساعت پیش
  • الهام

    در پارت 290

    والا منم استرس گرفتم خوبه سارا تو این زندگیش باردار باشه😈

    ۳ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    وای یا خدا😶‍🌫️😶‍🌫️😶‍🌫️😶‍🌫️😶‍🌫️

    ۲ روز پیش
  • الهام

    در پارت 271

    چرا دلتنگش میشی اخه به نظر من کیوان بهتره

    ۱ هفته پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣🤣🤣

    ۵ روز پیش
  • افسون

    در پارت 120

    عزیزم خیلی عالی بود گلم اما به نظر بعضی وقتا حس های آدما با توهم هم همراهه یعنی ممکنه بد قلبی یکم مزید بر علت باشه و نگفته ها و نشنیده هایی یاشاید پنهان بودن زخمهایی یا دردهایی که نمی توان گفت و شنید 🤔

    ۷ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم کامل موافقم. کاش ادما بلد بودن درست باهم حرف بزنن

    ۵ روز پیش
  • ناهید

    1

    خانم نویسنده ببخشید ژانر تخیلی یعنی چی؟ یعنی موضوعی که تو واقعیت امکان نداره که اتفاق بیفته؟

    ۵ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. خواهش میکنم. ژانر رمانم تخیلیه چون توی رمان اتفاقی میفته که واقعی نیست فکر میکنم توی پارت ۲۵ به بعد باشه.

    ۵ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 150

    البته قصدندارم ایراد بگیرم یا کار شمارو زیر سوال ببرم،فقط یکم وقت خوندن چنین متن زیبایی این کلمات توی ذوق میزنن

    ۲ هفته پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم ممنون از نظرتون. اختیار دارین.خوشحال میشم اگه نقدی هست بگین بهم. بروی چشم سعی میکنم که تکرار نشه.

    ۱ هفته پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 150

    یا مثلا، امروز حسابی پاتا از گلیمت درازکردی

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟