دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه خود دیگرم اثر آرزو شریفی

رمان خود دیگرم

  • زبان فارسی
  • 27.6K 👁
  • 63 ❤️
  • 247 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

من سارا هستم. با پشتوانه‌ی یک عشق آتشین پا به زندگی مشترک گذاشتم، اما حالا خاکسترش روی دست‌هایم مانده است. نه خیانتی هست، نه فاجعه‌ای. فقط سکوتی که کش می‌آید، فاصله‌ای که دیده نمی‌شود، و حسِ فرساینده‌ی «اگر…». این روزها بیش از همیشه به این فکر می‌کنم که در زندگی‌ای دیگر، شاید نسخه‌ای دیگر از من، خوشبخت‌تر راه می‌رود؛ شاید لبخندش واقعی‌تر است، شاید شب‌ها سبک‌تر می‌خوابد. و من، میان همین فکرها، دست به تصمیمی عجیب می‌زنم. دری را باز می‌کنم… بی‌آن‌که بدانم بعضی درها وقتی گشوده می‌شوند، دیگر به همان شکل بسته نمی‌شوند.. و گاهی، وقتی با نسخه‌ای دیگر از زندگی‌ات روبه‌رو می‌شوی، دیگر مطمئن نیستی کدام یک واقعیت است… و کدام یک رؤیا.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

با دندانهایم به جان لب پایینی افتادم تا شاید بغضم برای هزارمین بار تبدیل به اشک نشود و فرو نریزد. البته چه فرقی میکند؟ من که بارها اشک ریخته بودم، بارها شکسته بودم، بارها...
- اصلاً دوستم داری؟
جوابی نداد. مثل همیشه به نقطه‌ای روی زمین زیر پاییش خیره بود. من از این سکوت بیزار بودم، از مکالمه یکطرفه‌ای که من حرف میزدم، عصبانی میشدم، داد میزدم، گریه میکردم و در خودم، خودم را برای چندمین بار آرام و قانع میکردم. با دست چپم صورت شیو نشده‌اش را بالا آوردم و مجبورش کردم نگاهم کند. هرچند که مدام چشمانش را از من می‌دزدید. با بغضی که از دید خودم دل سنگ را هم آب میکرد پرسیدم:
- با تو ام علی... واقعاً دوستم داری؟
دستم را پس زد و از جایش بلند شد. به سمت یخچال رفت و من هم به دنبالش راهی شدم. خواستم دست را بگیرم که دستش را عقب کشید.
- دیوونه شدی سارا؟... پس ندارم؟ آخه من جز تو کیو دارم
همه حرف‌های عاشقانه‌اش همین بود. اینکه جز من کسی را ندارد. اینکه من دیوانه‌ام که به دوست داشتنش شک میکنم.
در عین آرامش بیخیال منی که هنوز چشمانم خیس اشک بود و سلول به سلول تنم نیازمند آغوش مردی بود که دوستش داشتم و برایش جنگیده بودم، لیوان آبی نوشید و به سمت بالکن رفت. مثل کودکی که به دنبال مادرش میرود، من هم همراهش وارد بالکن شدم.
هنوز هزارتا سوال داشتم. هزارتا حرف، گلگی، دلخوری یا هرچی که نیاز بود از درونم بیرون بیاید تا من را از درون متلاشی نکند ولی من در خودم حبسشان کرده بودم چون کسی منتظر شنیدشان نبود. شاید هم میشنید ولی نمیفهمید، درک نمیکرد و درمان نبود، پس گفتن یا نگفتنش چه فرقی داشت.
جای تمامی دلخوری‌هایی که حقم بود فقط روبرویش ایستادم و با صدایی که می‌لرزید گفتم " بغلم کن" کاش همانبار اول بغلم میکرد.
نفس عمیقی کشید و به جایی نامفهوم خیره شد. آشتین تیشرت آبی رنگش را کشید
- علی تو رو خدا بغلم کن
دوباره نفس عمیقی کشید. کاملاً با بی میلی دست‌هایش را باز کرد و من خودم را در آغوشش چپاندم.
باز بغض‌هایم اشک شدند و من در آغوشش نه از سر آرامش از سر تنهایی و درک نشدن گریه کردم. فقط ایستاده بود تا من توی بغلش باشم. دست‌هایش روی کمرم حرکتی نداشتند. حرفی نمیزد تا شاید کمی آرام بشوم.
غرورم را قورت دادم و گفتم:
- یچی بگو آروم بشم
- چی بگم؟
واقعا نمیدانست باید چه بگوید؟ واقعاً یعنی بلد نبود؟ مثلا باید میگفت که دوستم دارد. یا اینکه ببخشید ناراحتت کردم. و یا حتی اینکه " تو رو خدا انقدر گریه نکن"
مگه همین مرد یکبار زیر باران گریه نکرده بود و از خدا نخواسته بود که حداقل من برایش بمانم؟ مگر همین آدم زیر گوشم حرف‌های عاشقانه نخوانده بود؟ نکند من اشتباه میکنم، مطمئنم علی بود که التماس کرده بود دوستش داشته باشم و گفته بود من آدم بی احساسی هستم.
هنوز سیر نشده بود از بودن در آغوشش، هنوز نیازش داشتم که خودش را کمی عقب کشید و از کنارم رد شد. بی حرف، بی نگاه، بی توجه
همانجا توی بالکن کنار دیوار روی زمین نشستم و دست‌هایم را دور زانوهایم حلقه کردم
- ولی من هنوز نیازت داشتم... چی میشد بیشتر میماندی، چی میشد از همان حرف‌های قشنگ اول رابطه‌مان کنار گوشم میخواندی... چی ازت کم میشد اگه دستم رو میگرفتی و با خودت به اتاق میبردی؟
بی حرکت همانجا نشستم و توی ذهنم بارها کارهایی که دوست داشتم آن لحظه علی برایم انجام دهد را بارها مرور کردم.
دوست داشتم با پتو مسافرتی‌ای به سراغم بیاید و آن را روی شانه‌هایم بیندازد. بعد با خود فکر کردم " نه این دیگه خیلی سینماییه "
خب حداقل بیاید و کنارم بنشیند یا حتی بالاسرم بایستد. بعد بپرسد " بهتر شدی؟ "
حتی بیاید با عصبانیت بگوید " پاشو بریم بخوابیم انقدر فکرای چرت نکن "
ولی علی هیچ کدام این‌ها را انجام نداد. بجایش وقتی بعد از نیم ساعت بخاطر سر شدن دست و پاهایم از سرما به داخل خانه برگشتم علی را توی اتاق خواب در حالی که داشت خواب هفت پادشاه را میدید پیدا کرد.
همانجا برای چندمین بار در آنشب قلبم یک خراش دیگر برداشت. تکیه‌ام را به در اتاق دادم و نگاهش کردم که چطوری کل پتو را دور تنش پیچیده است و راحت خوابیده است. چیزی درونم من را به سمتش میکشد که بروم بیدارش کنم و بپرسم واقعاً انقدر ناراحتی‌ام برایش بی اهمیت بوده است که می‌تواند در این حد از بیخیالی راحت بخوابد ولی نرفتم. مگر دفعه‌های قبلی که رفته بودم و پرسیده بودم، داد زده بودم و تا جایی که از بی نفسی به سرفه بیفتم بی وقفه حرف زده بودم چیزی تغییر کرده بود؟
اصلاً مگر من قدرتی برای تغییر این مرد داشتم؟ اگه قدرتی داشتم هم مال آنروزهایی بود که توی دوستی‌مان قهر میکردم و بعد از مدت طولانی به سراغم می‌آمد و من جوابش را دیگر نمیدادم و تازه یادش می‌آمد باید منتم را بکشد، نه حالایی که خیالش از بودنم، از نرفتنم، از خراب شدن پل‌های پشت سرم راحت بود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

4.5 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 67 رای
5 ★
58%
4 ★
36%
3 ★
6%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان خود دیگرم

  • ؟؟؟؟

    در پارت 311

    اینجا واقعا زندگی ایده آلی داره،چی بود علی،انگار لال بود،ساکت،کیوان خیلی مهربانه پدر و مادرشم هستن،اونجا نمی دونم پدرش جدا شده بود یا مرده بود،مادرشم مرده بود 🙏🏻

    ۹ ساعت پیش
  • ؟؟؟؟

    در پارت 301

    پارت قبل حس کردم،با این دروغش ممکنه مادرش اینجا زنده باشه 🙏🏻

    ۷ روز پیش
  • ؟؟؟؟

    در پارت 291

    وای چقدر سخت شد،اصلا به این چیزاش فکر نکرده بودیم، تو این زتدگی انگار حافظشو از دست داده و هیچی از جزئیات زندگیش یادش نیست 😮🙏🏻

    ۲ هفته پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    اره دقیقا/ هیچی خاطرش نی یعنی کلا بی خبره

    ۲ هفته پیش
  • زارا۶۴

    در پارت 640

    خوب حتما یه چیزی هست که همه حساس هستن توام سریع بهت برمیخوره ..از لیلا بپرس چرا آنقدر نگین و کیوان حتی لیلا هم همون احساس بد و نسبت به روابط تو و هومن دارن

    ۳ هفته پیش
  • ؟؟؟؟

    در پارت 281

    کاش الان از لیلا یا اون دوستای مشترکشون بپرسه علی کجاست،زندگیش بدون ازدواج با سارا چجوری پیش رفته

    ۳ هفته پیش
  • ؟؟؟؟

    در پارت 281

    فکر نکنم تو این زندگی بمونه،هرچقدرم اینجا خوب باشه چون زندگی قبلی یادشه خودشو متعلق به اینجا نمی دونه و احساس خیانت می کنه حالا اگه یادشم نبود مشکل اینو داشت که اگه جهنمم بود راه برکشتی نداشت چون یادش نبود قرصی هست و می تونه برگرده 🤔🙏🏻

    ۳ هفته پیش
  • زارا۶۴

    در پارت 610

    اه بیا باز میگی چرا فحش میدی؟؟ این هنوز هم میخواد برگرده پیش اون مردک یوبس 🤦😂

    ۴ هفته پیش
  • زارا۶۴

    در پارت 600

    چه تو آشغالی..لیاقتت همون علی گند دماغ هست لیاقت زندگی شاد و نداری

    ۴ هفته پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    عشقم آرام باش چرا فحشش میدی🙈

    ۴ هفته پیش
  • زارا۶۴

    در پارت 600

    😅😂بس حرص میده

    ۴ هفته پیش
  • ؟؟؟؟

    در پارت 271

    کیوان انگار برعکس علی خیلی بیش از حد بهش توجه داره و روش حساسه،بدیش اینه،زندگی قبلی یادشه و خودشو به این زندگی متعلق نمی دونه ولی بقیه عادی تو همین زندگی بودن و به اینجا رسیدن،پس چیزی از زندگی قبلی سارا یادشون نمیاد 🙏🏻

    ۴ هفته پیش
  • زارا۶۴

    در پارت 590

    نمی دونم از چیه اون همیشه طلبکار خوشت میاد مرتیکه ی یوبس به درد نخور پیش همین کیوان بمون و مثل آدم زندگی کن

    ۴ هفته پیش
  • ؟؟؟؟

    در پارت 261

    خیلی جالب شد،اصلا بهش فکر نکرده بودم وقتی وارد زندگی جدید بشه اینجوری براش ناگهانی هست و تا اینجا رو که رسبده ،زندگی نکرده 😍🙏🏻

    ۱ ماه پیش
  • زارا۶۴

    در پارت 560

    آره برگرد به اون زندگی مضخرف تا فقط تو انتخاب لباس آزادی داشته باشی تو لیاقت شوهر خوب و مهربون و پایه رو نداری همون علی افسرده به دردت میخوره

    ۱ ماه پیش
  • ؟؟؟؟

    در پارت 251

    رفتار اونم اونقدر ناباورانه بود،انگار اونم قصدش خداحافظی باشه،رفتاراش ضدو نقیضه 😮😠🙏🏻

    ۱ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    رفتار کی؟ عذرخواهی میکنم متوجه نشدم.

    ۱ ماه پیش
  • ؟؟؟؟

    در پارت 251

    رفتار علی،سارا که معلومه قصدش یجور خداحافظی بود این یهو دوباره مهربون شدنش اما علی هم خیلی مشکوک شبیه سارا بود رفتارش

    ۱ ماه پیش
  • زهرا

    0

    شاهکار نویسنده

    ۱ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    فدات

    ۱ ماه پیش
  • الهام

    در پارت 530

    اوه اوه اومدن

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️