دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه خود دیگرم اثر آرزو شریفی

رمان خود دیگرم

  • زبان فارسی
  • 25.3K 👁
  • 61 ❤️
  • 225 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

من سارا هستم. با پشتوانه‌ی یک عشق آتشین پا به زندگی مشترک گذاشتم، اما حالا خاکسترش روی دست‌هایم مانده است. نه خیانتی هست، نه فاجعه‌ای. فقط سکوتی که کش می‌آید، فاصله‌ای که دیده نمی‌شود، و حسِ فرساینده‌ی «اگر…». این روزها بیش از همیشه به این فکر می‌کنم که در زندگی‌ای دیگر، شاید نسخه‌ای دیگر از من، خوشبخت‌تر راه می‌رود؛ شاید لبخندش واقعی‌تر است، شاید شب‌ها سبک‌تر می‌خوابد. و من، میان همین فکرها، دست به تصمیمی عجیب می‌زنم. دری را باز می‌کنم… بی‌آن‌که بدانم بعضی درها وقتی گشوده می‌شوند، دیگر به همان شکل بسته نمی‌شوند.. و گاهی، وقتی با نسخه‌ای دیگر از زندگی‌ات روبه‌رو می‌شوی، دیگر مطمئن نیستی کدام یک واقعیت است… و کدام یک رؤیا.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

با دندانهایم به جان لب پایینی افتادم تا شاید بغضم برای هزارمین بار تبدیل به اشک نشود و فرو نریزد. البته چه فرقی میکند؟ من که بارها اشک ریخته بودم، بارها شکسته بودم، بارها...
- اصلاً دوستم داری؟
جوابی نداد. مثل همیشه به نقطه‌ای روی زمین زیر پاییش خیره بود. من از این سکوت بیزار بودم، از مکالمه یکطرفه‌ای که من حرف میزدم، عصبانی میشدم، داد میزدم، گریه میکردم و در خودم، خودم را برای چندمین بار آرام و قانع میکردم. با دست چپم صورت شیو نشده‌اش را بالا آوردم و مجبورش کردم نگاهم کند. هرچند که مدام چشمانش را از من می‌دزدید. با بغضی که از دید خودم دل سنگ را هم آب میکرد پرسیدم:
- با تو ام علی... واقعاً دوستم داری؟
دستم را پس زد و از جایش بلند شد. به سمت یخچال رفت و من هم به دنبالش راهی شدم. خواستم دست را بگیرم که دستش را عقب کشید.
- دیوونه شدی سارا؟... پس ندارم؟ آخه من جز تو کیو دارم
همه حرف‌های عاشقانه‌اش همین بود. اینکه جز من کسی را ندارد. اینکه من دیوانه‌ام که به دوست داشتنش شک میکنم.
در عین آرامش بیخیال منی که هنوز چشمانم خیس اشک بود و سلول به سلول تنم نیازمند آغوش مردی بود که دوستش داشتم و برایش جنگیده بودم، لیوان آبی نوشید و به سمت بالکن رفت. مثل کودکی که به دنبال مادرش میرود، من هم همراهش وارد بالکن شدم.
هنوز هزارتا سوال داشتم. هزارتا حرف، گلگی، دلخوری یا هرچی که نیاز بود از درونم بیرون بیاید تا من را از درون متلاشی نکند ولی من در خودم حبسشان کرده بودم چون کسی منتظر شنیدشان نبود. شاید هم میشنید ولی نمیفهمید، درک نمیکرد و درمان نبود، پس گفتن یا نگفتنش چه فرقی داشت.
جای تمامی دلخوری‌هایی که حقم بود فقط روبرویش ایستادم و با صدایی که می‌لرزید گفتم " بغلم کن" کاش همانبار اول بغلم میکرد.
نفس عمیقی کشید و به جایی نامفهوم خیره شد. آشتین تیشرت آبی رنگش را کشید
- علی تو رو خدا بغلم کن
دوباره نفس عمیقی کشید. کاملاً با بی میلی دست‌هایش را باز کرد و من خودم را در آغوشش چپاندم.
باز بغض‌هایم اشک شدند و من در آغوشش نه از سر آرامش از سر تنهایی و درک نشدن گریه کردم. فقط ایستاده بود تا من توی بغلش باشم. دست‌هایش روی کمرم حرکتی نداشتند. حرفی نمیزد تا شاید کمی آرام بشوم.
غرورم را قورت دادم و گفتم:
- یچی بگو آروم بشم
- چی بگم؟
واقعا نمیدانست باید چه بگوید؟ واقعاً یعنی بلد نبود؟ مثلا باید میگفت که دوستم دارد. یا اینکه ببخشید ناراحتت کردم. و یا حتی اینکه " تو رو خدا انقدر گریه نکن"
مگه همین مرد یکبار زیر باران گریه نکرده بود و از خدا نخواسته بود که حداقل من برایش بمانم؟ مگر همین آدم زیر گوشم حرف‌های عاشقانه نخوانده بود؟ نکند من اشتباه میکنم، مطمئنم علی بود که التماس کرده بود دوستش داشته باشم و گفته بود من آدم بی احساسی هستم.
هنوز سیر نشده بود از بودن در آغوشش، هنوز نیازش داشتم که خودش را کمی عقب کشید و از کنارم رد شد. بی حرف، بی نگاه، بی توجه
همانجا توی بالکن کنار دیوار روی زمین نشستم و دست‌هایم را دور زانوهایم حلقه کردم
- ولی من هنوز نیازت داشتم... چی میشد بیشتر میماندی، چی میشد از همان حرف‌های قشنگ اول رابطه‌مان کنار گوشم میخواندی... چی ازت کم میشد اگه دستم رو میگرفتی و با خودت به اتاق میبردی؟
بی حرکت همانجا نشستم و توی ذهنم بارها کارهایی که دوست داشتم آن لحظه علی برایم انجام دهد را بارها مرور کردم.
دوست داشتم با پتو مسافرتی‌ای به سراغم بیاید و آن را روی شانه‌هایم بیندازد. بعد با خود فکر کردم " نه این دیگه خیلی سینماییه "
خب حداقل بیاید و کنارم بنشیند یا حتی بالاسرم بایستد. بعد بپرسد " بهتر شدی؟ "
حتی بیاید با عصبانیت بگوید " پاشو بریم بخوابیم انقدر فکرای چرت نکن "
ولی علی هیچ کدام این‌ها را انجام نداد. بجایش وقتی بعد از نیم ساعت بخاطر سر شدن دست و پاهایم از سرما به داخل خانه برگشتم علی را توی اتاق خواب در حالی که داشت خواب هفت پادشاه را میدید پیدا کرد.
همانجا برای چندمین بار در آنشب قلبم یک خراش دیگر برداشت. تکیه‌ام را به در اتاق دادم و نگاهش کردم که چطوری کل پتو را دور تنش پیچیده است و راحت خوابیده است. چیزی درونم من را به سمتش میکشد که بروم بیدارش کنم و بپرسم واقعاً انقدر ناراحتی‌ام برایش بی اهمیت بوده است که می‌تواند در این حد از بیخیالی راحت بخوابد ولی نرفتم. مگر دفعه‌های قبلی که رفته بودم و پرسیده بودم، داد زده بودم و تا جایی که از بی نفسی به سرفه بیفتم بی وقفه حرف زده بودم چیزی تغییر کرده بود؟
اصلاً مگر من قدرتی برای تغییر این مرد داشتم؟ اگه قدرتی داشتم هم مال آنروزهایی بود که توی دوستی‌مان قهر میکردم و بعد از مدت طولانی به سراغم می‌آمد و من جوابش را دیگر نمیدادم و تازه یادش می‌آمد باید منتم را بکشد، نه حالایی که خیالش از بودنم، از نرفتنم، از خراب شدن پل‌های پشت سرم راحت بود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

last update
تخفیف عضویت در رمان 50 درصد تخفیف

هدیه تولد نویسنده

فقط تا 3 روز دیگر ( تا پایان روز شنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۵)
عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

5.0 از 5
بر اساس 64 رای
5
98%
4
0%
3
2%
2
0%
1
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان خود دیگرم

  • زهرا

    0

    شاهکار نویسنده

    دیروز
  • الهام

    در پارت 470

    من حوصلم سر رفت یکبار دیگه از اول خوندمش 🙃کاش تموم بشه دوباره از اول بخونم اینجوری خیلی ادم میره تو داستان

    ۴ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    ای جان من غش میکنم واسه این کامنتا که. رمانای دیگمم نگاه کنین ممنون میشم

    ۴ روز پیش
  • الهام

    در پارت 520

    خب خب خب ببین کی اینجا با خانواده شوهر به مشکل خورده یک امتیاز مثبت برای علی

    ۴ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    اره یکی به نفع علی

    ۴ روز پیش
  • الهام

    در پارت 510

    میدونی این رمان خیلی به درد خانم های متاهل می خوره به نظرم ما بیشتر درکش میکنیم و راحتتر می تونیم همزاد پنداری کنیم

    ۴ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    آره دقیقا. خانمای متاهل قشنگ درک میکنن

    ۴ روز پیش
  • زارا ۶۴

    در پارت 490

    پس بهتره فکر علی مضخرف و از سرت بیرون کنی اون چی بود والا ما هم این ور افسرده شده بودیم

    ۴ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    اااای جانم با کیوان شادین؟

    ۴ روز پیش
  • ؟؟؟؟

    در پارت 241

    رفتارش اصلا طبیعی نیست،انگار عمدا داره خودش زدش می کنه 😠🤔🙏🏻

    ۶ روز پیش
  • مژی

    0

    سلام عزیزم چقدر از خوندن داستان زیباتون لذت می برم منم یک علی شبیه علی داستان شما تو زندگیم دارم کاش منم میتونستم یک زندگی دیگه رو تجربه کنم ولی چه کنم خیلی دوسش دارم❣️

    ۷ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    اااای جانم حستون رو درک میکنم. آدم نه میتونه بره نه میتونه بمونه

    ۷ روز پیش
  • مژی

    در پارت 500

    سلام خدا قوت بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم همیشه سر وقت ساعت ۱۰ شبروزهای زوج میزاشتی پارت جدید رو چی شده هنوز پارت جدید نیومده

    ۱ هفته پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    حق کاملا با شماست پارت دوشنبه روی سایت بارگذاری نشده متاسفانه. امشب جبران میکنم. ممنون از دقت نظرتون

    ۷ روز پیش
  • الهام

    در پارت 500

    کیوان خیلی حسوده🙃

    ۱ هفته پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    آره خیلی

    ۱ هفته پیش
  • الهام

    در پارت 490

    عه چه باحال ثبت نظر با کلاس تر شده😊

    ۱ هفته پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    ای جان‌ پس بیشتر نظر بده🙈

    ۱ هفته پیش
  • ؟؟؟؟

    در پارت 231

    یعنیدچی میسازم برات،یعنی ولقعا می خواد همچین قرصی بسازه،مگه داستان تخیلیه ؟؟😮🙏🏻

    ۲ هفته پیش
  • الهام

    در پارت 480

    اینکه کم کم داره به کیوان عادت میکنه چشمامو قلبی کرد😍

    ۲ هفته پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    ای جانم

    ۲ هفته پیش
  • ؟؟؟؟

    در پارت 221

    این منطقی ترین و روراست ترین گفتگو بود،البته از طرف سارا ولی بدترین جواب رو گرفت،خب یا دلیل بیار کهداشتباه می کنه یا یه دلیل بیار برای جدایی،اینجور سردرگم و بلاتکلیف خیلی عذاب آوره 😠🙏🏻

    ۳ هفته پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    دقیقا. بدی آدمایی مثل علی اینکه از حرف زدن فرارین بابا بشین حرف بزن نمیمیری که... اگه حرف میزد هیچ کدوم این مشکلات پیش نمیومد

    ۳ هفته پیش
  • زارا۶۴

    در پارت 450

    هیچ گلی بیخار نیست ..هر آدمی یه عیبی داره ..ولی من احساس میکنم زندگیش با کیوان خیلی قشنگ تره حداقل ما هم از هیجان و سرزندگی کیوان به وجد می آییم علی که واقعاً رو مخ بود نمی دونم چطور به علی هنوز فکر می کنه به یه آدم مضخرف و خسته کننده

    ۳ هفته پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    موافقم. تازه مامانشم هست

    ۳ هفته پیش
  • الهام

    در پارت 410

    😍😍باورت نمیشه وقتی رمان باز کردم عکساشونو دیدم چقدرر ذوق زده شدم ممنون که عکسشون گذاشتین

    ۳ هفته پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    خوااااهش گلم. خوشحالم که خوشحال شدی

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
تخفیف عضویت خورده 50 %
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️