دوست داشتی؟
رمان برج زهرمار و دختر شیطون بلا اثر کیانا بهمن زاد

رمان برج زهرمار و دختر شیطون بلا

  • زبان فارسی
  • 133.1K 👁
  • 1.6K ❤️
  • 719 💬

خلاصه رمان :

غرورم... لعنتی ترین ویژگی دوست داشتن من است... زندگیم بر پایه اش بنا شده... همه چیزمه... غرور منو نشونه نگیر... چون... هستیتو به آتیش میکشم... من برای هرچیزی نمیجنگم... اما غرورم... فرق میکنه... من یه مردم... یه مرده مغرور سرد... سرد و مغرور نبودم اما زمانه باهام این کارو کرد... مغرورم به خاطر همین تنهام شاید چون تنهام مغرورم... اکنون به اینجا رسیدم... اما وقتی تو آمدی... زندگیم خلاصه شد در حرص خوردن و عاشقی کردن و این بود نقطه آغاز زندگی مجدد من...

قسمتی از متن رمان برج زهرمار و دختر شیطون بلا

یکهو اخمی کردم این حرفهای امیر و شوخیهاش روی منم تاثیر گذاشته نکنه جدی جدی باورم شده که امیر زنمه؟!؟!!! پوف خدایا خنگی این دوتا به من هم سرایت کرد
همین طور با خودم درگیر بودم که یکهو چشمم به یه کوچه افتاد که داخلش یه دختر و سه مرد قوی هیکل وجود داشتن بی تفاوت به سمت دیگه ای نگاه کردم ولی وایسا ببینم دختر تنها...سه تا مرد...این یعنی این که دارن اذیتش میکنن
یکهو چهره بیخالی به خودم گرفتم اصلا به من چه بذار باشه اما اون قدر سنگدل نبودم که نسبت به این ماجرا بیتفاوت باشم
با صدای پر از تحکمم گفتم:
_وایسا
رانندم وایساد وبه سمتم برگشت
_مشکلی پیش اومده آقا؟
_به بچه ها بگو توی اون کوچه دارن یه دخترو اذیت میکنن برن ببینن مشکل چیه و کمکش کنن
رانندم اولش تعجب کرد اما با بیشتر فرو رفتن اخمام تو هم سریع گفت:
_چشم آقا همین الان
رانندم پیاده شدو به سمت بی ام وی مشکی رنگ پشت سرمون که آدمام توش بودن رفت یا به قول امیرو یاشار بادیگارد
خودمم از ماشین پیاده شدم دونفر از بچه ها با اون سه تا مرده گلاویز شدن به دختره نگاه کردم بهش نمیخورد اهل پایین شهر یا حتی فراری باشه
یکی از اون پسرا خواست چوپ و تو سره یکی از افراد من بکوبه که دختره با یه پا بوکس پرتش کرد اونور با تعجب بهش نگاه کردم یکی دیگه با چاقو خواست بره جلو که یکی از محافظام محکم زد زیر چونش و دختره هم محکم زد توی شکمش دخله اون سه تا توسط ادمام و کمک ناچیز دختره اومد ولی خدایی هم من و هم افرادم با تعجب داشتیم به دختره نگاه میکردیم
دختره لبخند خجولانه ای زد و گفت:
_ممنون که جونمو نجات دادید آقایون
میثم_وظیفه بود ماشاءالله شمام خوب مبارزه میکنید
دختره_خب من خودم چند ساله کلاس های رزمی رفتم و با...
پوزخندی زدمو به رانندم با سر اشاره کردم که "بریم" نمیخواستم حرف ها و اراجیف یه دخترو بیشتر از این بشنوم سوار ماشین شدم هنوز هم برام جایه تعجبه چه طوری تونست پا بکسشو با اون قدرت بزنه که مرده بیفته؟
بیخیال به من چه هرچی بود تموم شد فکر کردن به افکار بی ارزش کاریه بیهوده...
.........................
امیر_خب دیگه حالا نوبته منه
یاشار_چی چیرو نوبته توهه مگه نوبتیه؟
امیر_ن.پ پولیه...حالام برو کنار تا پرتت نکردم اون ور
به جرو بحث های اون دوتا توجهی نکردمو گوش بندو روی گوشام گذاشتم اسلحرو برداشتم به سمته هدفم نشونه گرفتمو بعد شلیک...به وسط هدف خورد
امیرو یاشار بهم نگاه کردن
امیر_براوو(عالیه)
یاشار_حالا منو نگاه کنید
یاشار هم ژست گرفتو شلیک کرد که به یه دایره مونده به وسط هدف خورد
امیر با لودگی گفت:
امیر_گود(خوب)
یاشار_خودت بیا بزن ببینم میتونی یانه؟بعد بگو گود
امیر_خب بدش به من بابا تو و این آقا آرسام نمیذارید من استعدادامو شکوفا کنمو به رختون بکشونم تا چشاتون دراد
_اسلحتو بده بهش ببینیم چه استعدادی داره
یاشار_بیا پسرم بگیر فقط مواظب باش خودتو باهاش زخمی نکنی چون اسباب بازی نیست واقعیه
امیر_بابا خیار شور چه قدر خوشمزه ای عزیزم
چون شلوغ بود تونسته بودیم که فقط دو کوپه بگیریم از اونجایی که زور منو یاشار بیشتر بود امیر اسلحه و کوپه جدا برای خودش نداشت
امیر ژست گرفت و با کلی دکو پزو این حرفا شلیک کرد نگاه گذرایی به شلیکش کردم که یکهو به سرعت به سمته محل برخورد شلیکش برگشتم به هدف خورده بود!!
یاشار_آفریــــــــن
امیر نمایشی دهانه اسلحشو فوت کردو با حالت غروری که سرتاپاشو گرفته بود گفت:
امیر_من باید تک تیرانداز میشدم همش تقصیر شما بود که اومدم توی این رشته به به به دست و نشانم بنازم من
یاشار_خیلی خب بابا حالا قمپز در نکن یه شلیک کردی آپولو که هوا نکردی
یاشار نگاشو از چشمای متعجب و حرصی امیر گرفتو روبه سمت من گفت:
یاشار_آرسام برگردیم؟
_آره بهتره برگردیم
واقعا اینا دیوونن خیر سرشون سی و یک سالشونه ولی رفتاراشون عینه یه پسره چهار سالس
امیر_راستی بچه ها کورس بزاریم؟
یاشار_پایم
_من حوصلشو ندارم
امیر_اه آرسام ضد حال
_خودتون برید دیگه
یاشار_بدون عشقمون حال نمیده
امیر_بازتو حرف زدی نه بازتو حرف زدی اون عشقه منه نه تو
یاشار_خیلی خب ارزونیه خودت
یه پس کله ای زدم پسه کله امیر که زد زیر خنده
از بچه ها خداحافظی کردمو سوار ماشینم شدم به سمته خونه روندم اونام بیخیال کورس شدن و فکر کنم که برمیگردن خونه کمتر پیش می اومد که خودم رانندگی کنم اما عاشق رانندگی بودم
خیلی خسته بودم و حسابی خوابم می اومد با سرعت توی مسیر خونه بودم که یکهو صدایی به گوشم رسید
_ولم کن عوضی آخه تو چی کار به من داری؟
سرعتمو کم کردم دیدم همون دختره که اون روز توی کوچه دیده بودمش با کیفش زد تو صورت پسره و سریع فرار کرد
سرعتمو زیاد کردمو زدم جلوش با ترس بهم نگاه کرد


بیشتر بخوانید

نظرات رمان برج زهرمار و دختر شیطون بلا

  • دریا

    0

    علی بود بی نظیر عاشقشم 💜💜🌸🌸

    ۱ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍💋خوشحالم که راضی بودی

    ۳ هفته پیش
  • Alpha

    2

    بخدا ساعت سه شب اینقدر خندیدم که همه از خواب بلند شدنو میگن همین مونده بود که روانی بشی که اونم الحمدالله شدی

    ۳ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    خدا نکنه😂

    ۱ ماه پیش
  • Alpha

    0

    دمت گرم ولی واقعا خوب بود😂

    ۱ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍💋

    ۱ ماه پیش
  • یسنا زارعی

    0

    این رمان عالی بود

    ۱ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    خیلی هم عالی بمونی برام قشنگم🤍💋

    ۱ ماه پیش
  • Pari

    0

    خیلی قشنگ و فان بعد مدتی بلاخره ی رمان خوندم که خیلی خوب بود ممنون

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍💋

    ۱ ماه پیش
  • آرمیتا

    0

    عزیزم هنوز نخوندم و پارت یک رو شروع کردم ولی اصلا خوشم نیومد که از اسم آرمیتا به عنوان یک شخصیت بد و منفی استفاده کردی اصلا معنی اسم آرمیتا میاد رو هم ببینی به معنی پاکی پارسا میده قربونت بشم ولی مطمئن همستم که عالی نوشتی سته نباشید انشالله از این به بعد پر افتخار تر بشی قشنگم❤

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    سلام عزیزم وقتتون بخیر باشه هر اسمی معنی های زیبای خاص خودش رو داره اما لزوما هر کی شبیه معنی اسمش رفتار نمی کنه و اگه اسم شخصیت منفی این رمان آرمیتاست نشون نمیده هرکی اسمش آرمیتاست دختر بدی یا منفیه

    ۱ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    امیدوارم از مطالعه اش لذت ببری عزیزم

    ۱ ماه پیش
  • دیانا

    0

    بهترین رمانی بود ک خودندم واقعا عالی بود کنارش خندیدم کریه کردم عاشقش شدم واقعا دسته نویسندش درد نکنه🥰🤌🏻

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍💋

    ۱ ماه پیش
  • راحیل

    0

    هنوز نخوندم ولی قشنگ به نظر میادد

    ۳ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    ای جانم بمونی برام قشنگم😍🤍

    ۱ ماه پیش
  • آرمیتا

    0

    عزیزم هنوز نخوندم و پارت یک رو شروع کردم ولی اصلا خوشم نیومد که از اسم آرمیتا به عنوان یک شخصیت بد و منفی استفاده کردی اصلا معنی اسم آرمیتا رو هم ببینی به معنی پاکی پارسا میده قربونت بشم ولی مطمئن هم هستم که عالی نوشتی خسته نباشید انشالله از این به بعد پر افتخار تر بشی قشنگم❤

    ۲ ماه پیش
  • ریحانه

    0

    خدا قوت جانانه عالی بود

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    3

    بهترین رمان بود که تو کل زندگیم خوندم حرف نداشت💗دست نویسنده درد نکنه

    ۳ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    ای جانم بمونی برام قشنگم😍🤍

    ۳ ماه پیش
  • گمنام

    2

    سلام رمان واقعا عالی بود......در کنارش خندیدیم...گریه کردیم..از نویسنده تشکر میکنم بخاطر خلق این رمان جذاب و شگفت انگیز....عالی بود.

    ۳ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    سلام گل قشنگم خوشحالم راضی بودی بمونی برام قشنگم💋😍

    ۳ ماه پیش
  • آرینا

    0

    بهترین رمانی بود که تا حالا خوندم دست نویسندش درد نکنه😘😍

    ۳ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    ای جانم بمونی برام قشنگم😍🤍

    ۳ ماه پیش
  • T.S.

    0

    کلی خندیدم خیلی قشنگ بود

    ۴ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    ای جانم همیشه لبت خندون باشه عزیزم🤍✨️

    ۴ ماه پیش
  • هلیا

    0

    لذت بردم روحیه م رو شاد کرد😍بریم واسه جلد دوم بخونیم

    ۴ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    همیشه شاد باشی قشنگم🤍✨️

    ۴ ماه پیش
  • رقی

    0

    عالی بود خیلی خوشم آمد.

    ۴ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍🦋

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️