دوست داشتی؟
رمان عاشقانه مغرور و عاشق اثر نسترن شاکر

رمان مغرور و عاشق

  • زبان فارسی
  • 154.6K 👁
  • 471 ❤️
  • 228 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه مغرور و عاشق

حلما، دختری ساده، معصوم ونجیب، دل به پسر جذاب یک خانواده ثروتمند می‌سپارد. اما درست در اوج عاشقانه‌هایش،با آمدن دختری زیبارو و ریاکار، همه چیز فرو می‌ریزد… نامزدی که قرار بود تکیه‌گاهش باشد، حالا چشم در چشمان دیگری دارد و خانواده‌ای که قرار بودپناهش باشند، در سیاهی شب، طردش می‌کنند. مُهر بی‌آبرویی، سرنوشتش را لکه‌دار کرده و آینده‌اش میان قضاوت مردم، غرور شکسته و تنهایی سردرگم مانده. درست همان‌جایی که همه چیز به پایان رسیده مردی متاهل از راه می‌رسد…مردی مرموز، مغرور، زخم‌خورده؛ با گذشته‌ای تاریک‌تر ازشب و نگاهی که از جنس قدرت، خطر و انتقام است. حالا حلما باید بین دوجهنم انتخاب کند: بازگشت به مردی که دلش را شکست… یا پناه بردن به مردی که ممکن است… نابودش کند.

پارت اول

حلما مقابل آینه ایستاد. یکبار دیگه ظاهرشرا چک کرد. همه چیز به نظرش مرتب آمد. با صدای باز شدن درب اتاق از آینه دل کند و به
مادرش که با اسپند دودکن سعی در درست کردن دود غلیظی داشت خیره شد.
مادرشقربان صدقه‌اش رفت: «الهی من قوربونت برم. چشم حسود و بخیل، همین امشب بترکه. همیشه
می‌دونستم بخت و اقبال بلندی داری. آخر سر با این چشم‌های خرمایی رنگِت دل تک پسر مرتضویبزرگ رو بردی.» معترضانه مادرش را صدا زد: «ولی مادر جان! چشم‌های من خیلی معصومه،
هیچ شیطنتی در اون‌ها وجود نداره. گاهی اوقات خودم هم تعجب ‌می‌کنم که چه طور سامانعاشقم شده.»
مادرش
لبخندی ‌زد و ‌گفت: «فکر می‌کنم باید دقیق‌تر به آیینه نگاه کنی.» شیطنت وار با دوانگشت شست و اشاره پلک‌هایش را از هم فاصله ‌‌‌‌داد و به آینه خیره ‌‌‌‌شد: «باز هم
چیزی نمی‌بینم. اوایل آشنایی، سامان همیشه تاکید داشت که معصومیت چشم‌هام بیشتر ازهر چیز دیگه‌ای به چشمش‌ اومده.» مادرش با تأسف سری تکان ‌‌‌‌داد: «ای کاش خدا به اندازه
زیباییت کمی هم اعتماد به نفس به تو‌ داد.» حلما فِس شده و با شانه‌های افتاده به آینهخیره‌‌‌‌ شد. حق با مادرش بود؛ اما سعی در انکار حقیقت داشت. هیچوقت به خودش اعتماد
نکرد و از نظرش آدم مفید و به درد بخوری نبود.
مادرشکه چهره ماتم زده‌اش را‌‌‌‌ دید، با لحنی لطیف و ملایم گفت: «تو دختر منی و بهتر از
هر کس دیگه‌ای تو رو می‌شناسم. اگه اعتماد به نفست رو بالا ببری و به خودت مطمئن باشی،قدرت این رو داری که کوه رو جابه‌جا کنی و دنیا رو توی مشتت داشته باشی. به قدرت درونت
اعتماد داشته باش. تو دختر باهوش و زرنگی هستی.»
حلما دست‌هایمادرش را در دست ‌گرفت. مادرش با لبخندی مهربان ادامه ‌‌‌‌داد: «خدا مادرم رو بیامرزه.
وقتی نگاهت می‌کنم چهره مادرم برام تداعی میشه. تو کاملا شبیه به اون هستی. همونقدرزیبا، جذاب و مهربون. مادرم قبل از ازدواج با پدرم دختر ساده‌ای بوده. اونقدر که حتی
نمی‌تونسته در کوچک‌ترین تصمیم گیری‌های زندگی‌اش نقش داشته باشه. البته نباید اخلاقبد و مرد سالارانه پدربزرگم رو در این شرایط فراموش کنیم. بعد از ازدواج با پدرم ورق
برمیگرده و همه چیز تغییر می‌کنه. پدرم ارزش و احترام رو به مادرم هدیه میده و در عوضمالک قلب و احساسش میشه. از ترس پدرم هیچکس جرات تحقیر کردن مادرم رو نداشت. پدرم یک
تکیه گاه محکم برای مادرم بود و به اون کمک کرد تا خودش رو دوست داشته باشه، توانایی‌هایخودش رو پیدا کنه و از تجربه چیزهای جدید و روبرو شدن با مشکلاتش لذت ببره.»
مادرش
با محبت موهای پریشانش را پشت گوشش‌‌‌‌ فرستاد و ‌گفت: «حالا من میخوام مسئله مهم‌‌‌‌تریرو به تو گوشزد کنم. الان زمان قدیم نیست که برای رشد کردن در زندگیت به حضور یک مرد
یا یک تکیه گاه نیاز داشته باشی. باید همه سعیت رو بکنی که روی پاهای خودت بایستی.به منظومه شمسی دقت کن. کلی سیاره و ستاره وجود داره. زندگی ما آدم‌ها هم دقیقا همینطوره؛
پُر از خواسته‌ها و علایق و اهداف. سامان هیچ وقت نباید همه دنیای تو باشه، بلکه بایدجزئی از دنیای تو باشه. در غیر این صورت هیچ وقت نمیتونی زندگی شادی رو تجربه کنی.
زن زندگی بخشه یک خانواده است. تو باید قدرت و توانایی کافی رو پیدا کنی تا بتونی ازعهده‌ی اداره کردن دنیای خودت بر بیای.» حلما بوسه‌ای روی گونه مادرش ‌زد: «مامان جان!
ممنونم که نصیحتم می‌کنی. نمی‌دونم اگه تو رو نداشتم باید چه کار کردم. از خدا میخوامسایه تو و بابا همیشه بالا سرم باشه.»

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان مغرور و عاشق
  • عاطفه

    در پارت 1070

    داستان عالیه ،ولی چرا از سامان حرفی زده نشد

    ۳ هفته پیش
  • Star

    در پارت 1770

    سلام خانم شاکر .ممنون بابت رمان قشنگتون دوستش داشتم، اتفاقات رو سعی کردید متفاوت تر بنویسید که به نظرم به داستان خوب نشسته بود .

    ۴ هفته پیش
  • نسترن شاکر | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم خوشحالم که دوسش داشتی 💕😘❤

    ۴ هفته پیش
  • ابرا

    در پارت 1770

    قشنگ وعالی خیلی دوستش داشتم قلمتون ماندگار

    ۱ ماه پیش
  • نسترن شاکر | نویسنده رمان

    خوشحالم دوسش داشتی عزیزم ❤🎀💕🎈😎

    ۱ ماه پیش
  • ابرا

    در پارت 1020

    مینا حامله است فکر کنم

    ۱ ماه پیش
  • یاسمن سعیدی نیا

    در پارت 30

    چرا حس می کنم سامان دوسش نداره فقط تظاهر می کنه..

    ۱ ماه پیش
  • یاسمن سعیدی نیا

    در پارت 10

    جالب شد کنجکاو شدم ادامش بخونم

    ۱ ماه پیش
  • ابرا

    در پارت 290

    دلم می خواد یکی بیاد یه داغ حسابی رو دل این سامان بزاره جوری حلمارو ببره که آرزوی یک لحظه با کلمات بودن رو دلش بزاره

    ۱ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 1260

    شاهزاده ی اسیر ویلا:)

    ۲ ماه پیش
  • نسترن شاکر | نویسنده رمان

    💖😘❤

    ۱ ماه پیش
  • ابرا

    در پارت 260

    خیلی قشنگه رمانتون فکر میکنم تو اون لحظه ها هستم حسشون می کنم

    ۱ ماه پیش
  • نسترن شاکر | نویسنده رمان

    خیلی خوشحالم که دوسش داری عزیزم💖🎀💕 امیدوارم تا آخر داستان همین احساس رو داشته باشی 😘

    ۱ ماه پیش
  • سحر

    در پارت 1770

    خیلی رمان قشنگی بود ، قشنگ حس ها رو بهت انتقال می داد ،چقدر حرص خوردم، چقدر لبخند زدم ، قلمتون مانا

    ۲ ماه پیش
  • نسترن شاکر | نویسنده رمان

    ممنونم سحر جان ❤ خوشحالم که دوسش داشتی

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 700

    اخجوننن هیجان

    ۲ ماه پیش
  • نسترن شاکر | نویسنده رمان

    خیلی خوشحالم که دوسش داری زهرا جان 🎀❤💕

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 690

    خیلی خوب بود این پیرمرد مهربون و خداکنه حلما حالا حالا ها محل س. گ به بابا و شوهرش نده

    ۲ ماه پیش
  • نسترن شاکر | نویسنده رمان

    آره واقعا این پیرمرد فرشته نجاتش میشه 💖

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 660

    دلم میخواد پدرحلما رو خفه کنم

    ۲ ماه پیش
  • نسترن شاکر | نویسنده رمان

    😂😂 آرامشت رو حفظ کن عزیزم پ.ن: خودمم موقع نوشتنش همین حس رو داشتم. هر چند شخصیتش رو از یه ادم واقعی برداشتم😅

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 630

    سلام دوست عزیزم رمان خیلی خوبیه و ادمو خیلی کنجکاو میکنه میخواستم یه انتقادی بکنم اینکه وقتی مثلا حلما یا هرکدوم از اعضا رمان صحبت میکنند زیادی دیگ توضیح میدن و خیلی بی مزش میکنه مثلا همین حلما داره از خانوادش تشکرمیکنه و اینا خیلی طولانی میشه حالت بدی به خودش میگیره جسارت نباشه

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 430

    جالب شدددد

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟