خلاصه رمان عاشقانه مغرور و عاشق
حلما، دختری ساده، معصوم ونجیب، دل به پسر جذاب یک خانواده ثروتمند میسپارد. اما درست در اوج عاشقانههایش،با آمدن دختری زیبارو و ریاکار، همه چیز فرو میریزد… نامزدی که قرار بود تکیهگاهش باشد، حالا چشم در چشمان دیگری دارد و خانوادهای که قرار بودپناهش باشند، در سیاهی شب، طردش میکنند. مُهر بیآبرویی، سرنوشتش را لکهدار کرده و آیندهاش میان قضاوت مردم، غرور شکسته و تنهایی سردرگم مانده. درست همانجایی که همه چیز به پایان رسیده مردی متاهل از راه میرسد…مردی مرموز، مغرور، زخمخورده؛ با گذشتهای تاریکتر ازشب و نگاهی که از جنس قدرت، خطر و انتقام است. حالا حلما باید بین دوجهنم انتخاب کند: بازگشت به مردی که دلش را شکست… یا پناه بردن به مردی که ممکن است… نابودش کند.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 177
هیراد عصبی یقه یاشار را چسبید و گفت: «منو نپیچون بچه، بگو ببینم چه بلایی سر سارا اومده؟» یاشار با حرص گفت: «خودکشی کرده، نزدیک سوله پیداش کردن. توی ماشین مصطفی رگ جفت دستش رو زده. کنارش یه نامه پیدا کردن. توی نامه نوشته بوده که عاشق مصطفی بوده و نمیتونه دنیا رو بدون حضور اون سپری کنه. پزشک...
بروزرسانی در : ۱۶۴ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 176
دیگر نمیتوانست بنشیند و به در و دیوار اتاق زل بزند. هر زنی دوست دارد بعد از زایمان همسرش کنارش باشد و حمایتش کند اما حالا او روی این تخت افتاده بود. رو به یاشار گفت: «میخوام همین الان حلما رو ببینم.» یاشار کنار پیشانیاش را خاراند و گفت: «داداش یه سه چهار روز بیهوش بودی ما راحت بودیما. بید...
بروزرسانی در : ۱۶۵ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 175
مصطفی کلافه چند بار دور خودش چرخید. قلبش در حال مچاله شدن بود. نفسهایش یکی در میان از سینه خارج میشد. حجم بغضی که در گلویش میپیچید هم مزید بر علت شده بود و نمیتوانست چیزی که میخواست را به زبان بیاورد. مشتش را چند بار محکم به قلبش کوبید تا کمی از غمی که به آن گرفتار بود، کاست...
بروزرسانی در : ۱۶۶ روز پیش
-
رمان مغرور و عاشق - پارت 174
حلما با دیدن خونسردی مصطفی، ترس و استرسش بیشتر شد. او مانند آدمهایی شده بود که حرفهای آخرش را قبل از مرگ به زبان میآورد. بیشتر از همه فندکی که در دستش پیچ و تاب میداد، حال حلما را بد میکرد. آنقدر گیج شده بود که نمیدانست باید چه عکس العملی در مقابل این مرد از خودش نشان دهد. بیشتر از همه ...
بروزرسانی در : ۱۶۷ روز پیش
Star
در پارت 1770سلام خانم شاکر .ممنون بابت رمان قشنگتون دوستش داشتم، اتفاقات رو سعی کردید متفاوت تر بنویسید که به نظرم به داستان خوب نشسته بود .
۴ هفته پیش
نسترن شاکر | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم خوشحالم که دوسش داشتی 💕😘❤
۴ هفته پیشابرا
در پارت 1770قشنگ وعالی خیلی دوستش داشتم قلمتون ماندگار
۱ ماه پیش
نسترن شاکر | نویسنده رمان
خوشحالم دوسش داشتی عزیزم ❤🎀💕🎈😎
۱ ماه پیشابرا
در پارت 1020مینا حامله است فکر کنم
۱ ماه پیشیاسمن سعیدی نیا
در پارت 30چرا حس می کنم سامان دوسش نداره فقط تظاهر می کنه..
۱ ماه پیشیاسمن سعیدی نیا
در پارت 10جالب شد کنجکاو شدم ادامش بخونم
۱ ماه پیشابرا
در پارت 290دلم می خواد یکی بیاد یه داغ حسابی رو دل این سامان بزاره جوری حلمارو ببره که آرزوی یک لحظه با کلمات بودن رو دلش بزاره
۱ ماه پیشزهرا
در پارت 1260شاهزاده ی اسیر ویلا:)
۲ ماه پیش
نسترن شاکر | نویسنده رمان
💖😘❤
۱ ماه پیشابرا
در پارت 260خیلی قشنگه رمانتون فکر میکنم تو اون لحظه ها هستم حسشون می کنم
۱ ماه پیش
نسترن شاکر | نویسنده رمان
خیلی خوشحالم که دوسش داری عزیزم💖🎀💕 امیدوارم تا آخر داستان همین احساس رو داشته باشی 😘
۱ ماه پیشسحر
در پارت 1770خیلی رمان قشنگی بود ، قشنگ حس ها رو بهت انتقال می داد ،چقدر حرص خوردم، چقدر لبخند زدم ، قلمتون مانا
۲ ماه پیش
نسترن شاکر | نویسنده رمان
ممنونم سحر جان ❤ خوشحالم که دوسش داشتی
۲ ماه پیشزهرا
در پارت 700اخجوننن هیجان
۲ ماه پیش
نسترن شاکر | نویسنده رمان
خیلی خوشحالم که دوسش داری زهرا جان 🎀❤💕
۲ ماه پیشزهرا
در پارت 690خیلی خوب بود این پیرمرد مهربون و خداکنه حلما حالا حالا ها محل س. گ به بابا و شوهرش نده
۲ ماه پیش
نسترن شاکر | نویسنده رمان
آره واقعا این پیرمرد فرشته نجاتش میشه 💖
۲ ماه پیشزهرا
در پارت 660دلم میخواد پدرحلما رو خفه کنم
۲ ماه پیش
نسترن شاکر | نویسنده رمان
😂😂 آرامشت رو حفظ کن عزیزم پ.ن: خودمم موقع نوشتنش همین حس رو داشتم. هر چند شخصیتش رو از یه ادم واقعی برداشتم😅
۲ ماه پیشزهرا
در پارت 630سلام دوست عزیزم رمان خیلی خوبیه و ادمو خیلی کنجکاو میکنه میخواستم یه انتقادی بکنم اینکه وقتی مثلا حلما یا هرکدوم از اعضا رمان صحبت میکنند زیادی دیگ توضیح میدن و خیلی بی مزش میکنه مثلا همین حلما داره از خانوادش تشکرمیکنه و اینا خیلی طولانی میشه حالت بدی به خودش میگیره جسارت نباشه
۲ ماه پیشزهرا
در پارت 430جالب شدددد
۲ ماه پیش
عاطفه
در پارت 1070داستان عالیه ،ولی چرا از سامان حرفی زده نشد