دوست داشتی؟
رمان عاشقانه مغرور و عاشق اثر نسترن شاکر

رمان مغرور و عاشق

  • زبان فارسی
  • 166.5K 👁
  • 480 ❤️
  • 244 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

حلما، دختری ساده، معصوم ونجیب، دل به پسر جذاب یک خانواده ثروتمند می‌سپارد. اما درست در اوج عاشقانه‌هایش،با آمدن دختری زیبارو و ریاکار، همه چیز فرو می‌ریزد… نامزدی که قرار بود تکیه‌گاهش باشد، حالا چشم در چشمان دیگری دارد و خانواده‌ای که قرار بودپناهش باشند، در سیاهی شب، طردش می‌کنند. مُهر بی‌آبرویی، سرنوشتش را لکه‌دار کرده و آینده‌اش میان قضاوت مردم، غرور شکسته و تنهایی سردرگم مانده. درست همان‌جایی که همه چیز به پایان رسیده مردی متاهل از راه می‌رسد…مردی مرموز، مغرور، زخم‌خورده؛ با گذشته‌ای تاریک‌تر ازشب و نگاهی که از جنس قدرت، خطر و انتقام است. حالا حلما باید بین دوجهنم انتخاب کند: بازگشت به مردی که دلش را شکست… یا پناه بردن به مردی که ممکن است… نابودش کند.

پارت اول

حلما مقابل آینه ایستاد. یکبار دیگه ظاهرشرا چک کرد. همه چیز به نظرش مرتب آمد. با صدای باز شدن درب اتاق از آینه دل کند و به
مادرش که با اسپند دودکن سعی در درست کردن دود غلیظی داشت خیره شد.
مادرشقربان صدقه‌اش رفت: «الهی من قوربونت برم. چشم حسود و بخیل، همین امشب بترکه. همیشه
می‌دونستم بخت و اقبال بلندی داری. آخر سر با این چشم‌های خرمایی رنگِت دل تک پسر مرتضویبزرگ رو بردی.» معترضانه مادرش را صدا زد: «ولی مادر جان! چشم‌های من خیلی معصومه،
هیچ شیطنتی در اون‌ها وجود نداره. گاهی اوقات خودم هم تعجب ‌می‌کنم که چه طور سامانعاشقم شده.»
مادرش
لبخندی ‌زد و ‌گفت: «فکر می‌کنم باید دقیق‌تر به آیینه نگاه کنی.» شیطنت وار با دوانگشت شست و اشاره پلک‌هایش را از هم فاصله ‌‌‌‌داد و به آینه خیره ‌‌‌‌شد: «باز هم
چیزی نمی‌بینم. اوایل آشنایی، سامان همیشه تاکید داشت که معصومیت چشم‌هام بیشتر ازهر چیز دیگه‌ای به چشمش‌ اومده.» مادرش با تأسف سری تکان ‌‌‌‌داد: «ای کاش خدا به اندازه
زیباییت کمی هم اعتماد به نفس به تو‌ داد.» حلما فِس شده و با شانه‌های افتاده به آینهخیره‌‌‌‌ شد. حق با مادرش بود؛ اما سعی در انکار حقیقت داشت. هیچوقت به خودش اعتماد
نکرد و از نظرش آدم مفید و به درد بخوری نبود.
مادرشکه چهره ماتم زده‌اش را‌‌‌‌ دید، با لحنی لطیف و ملایم گفت: «تو دختر منی و بهتر از
هر کس دیگه‌ای تو رو می‌شناسم. اگه اعتماد به نفست رو بالا ببری و به خودت مطمئن باشی،قدرت این رو داری که کوه رو جابه‌جا کنی و دنیا رو توی مشتت داشته باشی. به قدرت درونت
اعتماد داشته باش. تو دختر باهوش و زرنگی هستی.»
حلما دست‌هایمادرش را در دست ‌گرفت. مادرش با لبخندی مهربان ادامه ‌‌‌‌داد: «خدا مادرم رو بیامرزه.
وقتی نگاهت می‌کنم چهره مادرم برام تداعی میشه. تو کاملا شبیه به اون هستی. همونقدرزیبا، جذاب و مهربون. مادرم قبل از ازدواج با پدرم دختر ساده‌ای بوده. اونقدر که حتی
نمی‌تونسته در کوچک‌ترین تصمیم گیری‌های زندگی‌اش نقش داشته باشه. البته نباید اخلاقبد و مرد سالارانه پدربزرگم رو در این شرایط فراموش کنیم. بعد از ازدواج با پدرم ورق
برمیگرده و همه چیز تغییر می‌کنه. پدرم ارزش و احترام رو به مادرم هدیه میده و در عوضمالک قلب و احساسش میشه. از ترس پدرم هیچکس جرات تحقیر کردن مادرم رو نداشت. پدرم یک
تکیه گاه محکم برای مادرم بود و به اون کمک کرد تا خودش رو دوست داشته باشه، توانایی‌هایخودش رو پیدا کنه و از تجربه چیزهای جدید و روبرو شدن با مشکلاتش لذت ببره.»
مادرش
با محبت موهای پریشانش را پشت گوشش‌‌‌‌ فرستاد و ‌گفت: «حالا من میخوام مسئله مهم‌‌‌‌تریرو به تو گوشزد کنم. الان زمان قدیم نیست که برای رشد کردن در زندگیت به حضور یک مرد
یا یک تکیه گاه نیاز داشته باشی. باید همه سعیت رو بکنی که روی پاهای خودت بایستی.به منظومه شمسی دقت کن. کلی سیاره و ستاره وجود داره. زندگی ما آدم‌ها هم دقیقا همینطوره؛
پُر از خواسته‌ها و علایق و اهداف. سامان هیچ وقت نباید همه دنیای تو باشه، بلکه بایدجزئی از دنیای تو باشه. در غیر این صورت هیچ وقت نمیتونی زندگی شادی رو تجربه کنی.
زن زندگی بخشه یک خانواده است. تو باید قدرت و توانایی کافی رو پیدا کنی تا بتونی ازعهده‌ی اداره کردن دنیای خودت بر بیای.» حلما بوسه‌ای روی گونه مادرش ‌زد: «مامان جان!
ممنونم که نصیحتم می‌کنی. نمی‌دونم اگه تو رو نداشتم باید چه کار کردم. از خدا میخوامسایه تو و بابا همیشه بالا سرم باشه.»

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 481 رای
5 ★
66%
4 ★
30%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان مغرور و عاشق

  • مریم خانوم

    0

    به نظر من شخصیت پردازی خانم شاکر واقعا عالی بود. من کل کتاب رو خوندم و حتی کتاب فیزیکیشون رو هم خریدم. چیزی که درباره رمان دوست داشتم این بود که رمان واقعا طولانی و پر از اتفاق های جالب و مختلف بود که ممکنه همه یه روز توی زندگی مون تجربه کنیم. واقعا ممنونم و به ایشون دست مریزاد میگم 😎😘❤

    ۳ روز پیش
  • Hani

    در پارت 700

    واقعا رمان خیلی خوبیه

    ۲ هفته پیش
  • نسترن شاکر | نویسنده رمان

    اخیش، چقدر این سه تا کلمه‌ت چسبید! مرسی که با من و "مغرور و عاشق" همراهی عزیزم 😍🌸

    ۲ هفته پیش
  • نگین

    در پارت 1770

    رمان زیبایی بود ممنونم از نویسنده عزیز🤍🤝

    ۲ هفته پیش
  • نسترن شاکر | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوسش داشتی عزیزم😎🎀 سریع ترین خواننده ای بودی که تا حالا داشتم 🥰🥰😘

    ۲ هفته پیش
  • نگین

    در پارت 700

    خوبه فعلا امیدوارم تا اخرش خوب باشه

    ۲ هفته پیش
  • نگین

    در پارت 680

    خداکنه بتونه اینقدر موفق بشه که همه حسرتش رو بخورن

    ۲ هفته پیش
  • نگین

    در پارت 290

    کاشکی اشتی نکنن این مرد ارزشش رو نداره

    ۲ هفته پیش
  • نسترن شاکر | نویسنده رمان

    اگه بدونی در آینده چه خبره😁

    ۲ هفته پیش
  • خانوم خانوما

    0

    هرکس دنبال یه slow bu ❤️ 🔥 هست بخونه. واقعا. پیشنهاد میکنم

    ۱ ماه پیش
  • مینا

    0

    واقعا رمان جالبیه. ممنون از نویسنده عزیز هرچی برای جذابیتش بگم کم گفتم

    ۱ ماه پیش
  • ریحانه

    در پارت 10

    تا اینجا که خوب بود اما امیدوارم غمگین نباشه

    ۱ ماه پیش
  • نسترن شاکر | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم. خوشحالم که تا اینجای داستان رو دوست داشتی 🎀🥰

    ۱ ماه پیش
  • رویا

    در پارت 290

    تنبیه سامان

    ۲ ماه پیش
  • حلما

    0

    اسم منم حلما هست🫠

    ۳ ماه پیش
  • نسترن شاکر | نویسنده رمان

    ای جانم 😍 امیدوارم از خوندن کتاب لذت ببری

    ۳ ماه پیش
  • عاطفه

    در پارت 1070

    داستان عالیه ،ولی چرا از سامان حرفی زده نشد

    ۵ ماه پیش
  • Star

    در پارت 1770

    سلام خانم شاکر .ممنون بابت رمان قشنگتون دوستش داشتم، اتفاقات رو سعی کردید متفاوت تر بنویسید که به نظرم به داستان خوب نشسته بود .

    ۵ ماه پیش
  • نسترن شاکر | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم خوشحالم که دوسش داشتی 💕😘❤

    ۵ ماه پیش
  • ابرا

    در پارت 1770

    قشنگ وعالی خیلی دوستش داشتم قلمتون ماندگار

    ۵ ماه پیش
  • نسترن شاکر | نویسنده رمان

    خوشحالم دوسش داشتی عزیزم ❤🎀💕🎈😎

    ۵ ماه پیش
  • ابرا

    در پارت 1020

    مینا حامله است فکر کنم

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️