لیست کلیه پارتهای رمان نهان : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 46
-
رمان نهان - پارت 1
* این قصه؛ روایتی عاشقانه از شجاعت و زنانگی یک زن است. * تمامی اشخاص، مکانها و اتفاقات غیرواقعی میباشند.هر گونه شباهت کاملا اتفاقیست. * این داستان در سالهای نه چندان دور روایت میشود. * برگی از آینده آرام،سمت پنجره رفت و پردهی سفید رنگش را کنار زد ولی با دیدن مردی که سر تا پا مشکی پوشید...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 2
پیش از اینکه عاطفه فرصت پیدا کرده و دوباره لب باز کند، تقهای به در خورد و دمی بعد در باز شد. نگاه هر دویشان که سمت در کشیده شد، خانم مطهری، منشی شرکت، سرش را از فاصلهی بازِ در، داخل آورد و خطاب به عاطفه گفت: - عاطفه جان آقای رحیمی کارت داره. عاطفه لبخند کوتاهی زد و گفت: - الان میام عزیزم. همان...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 3
سرش را به شیشه تکیه داد و دوباره خودش را به سیل افکارش سپرد. چنان درگیر هجوم افکارش بود که نفهمید کی از تاکسی پیاده شد، حتی نفهمید چه زمانی کلید را میان قفل چرخاند و قدم داخل حیاط نسبتا بزرگ خانهشان گذاشت. حیاطی که دور تا دورش را درختان سرسبز پوشانده بودند و با مسیری سنگ فرشی، به چند پلهی منتهی...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 4
بیتا دستهایش را محکم به گوشهایم فشرد. آنقدر محکم که حتی صدایی کوچک هم توان عبور نداشته باشد.دلش عجیب هوس باریدن داشت. قلب مچاله شدهاش تاب نیاورد و التماس چشمانش را کرد. قطرات اشکهایش از لای مژههای فر و بدون ریملش جاری شدند و صورتش را تر کردند. انگار صورتش شده بود میدان مسابقه که قطرات اشکه...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 5
سر پا شد و بیتا که به سمتش چرخید،مچ او را رها کرد و گفت: -چرا دیر کردی؟ خوبه میثم گفته بود زود بیایم. کلامش را با مکثی همراه کرد و سپس ادامه داد: -واسه چی ماسک زدی؟ مریض شدی؟ مریض؟گفتهاش تلخی لبخندی شد و روی لبهای بیتا جاخوش کرد. دست سمت ماسکش برد و آن را که پایین کشید، طرح کبودی نیم رخش روی چش...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 6
نه اشتباه نشنیده بودند، میثم همان پرسش را پرسیده بود. اویی که حالا پس از ورودش به اتاق خودش، پشت میز نمینشست. کلافه چنگی به موهایش زد و راحتتر از قبل که نشست، تکیهاش را به پشتی نرم صندلی مشکی رنگش سپرد و نگاهش را به سقف بالای سرش دوخت. خودش هم نفهمید چگونه و به یکباره چنین چیزی گفت. به وضوح تع...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 7
حرفش اضطراب را به جان بیتا انداخت. با همان دلواپسی که حالا چشمانش را هم گرفته بود، نگاهی به عاطفه که دست کمی از او نداشت انداخت و به سرعت سر پا شد. پشت سر امیر از اتاق خارج شد ولی پیش از اینکه قدمهایش به او برسند، امیر تقهای به در اتاق میثم زد و دمی بعد وارد اتاق شد.پیش از اینکه در را بندد، بیت...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 8
امیر لحظهای نگاه سمت او کشید و غضبآلود که نگاهش کرد بیتا ناخودآگاه خودش را عقب کشید و چشم از او گرفت. با تمام عصبانیتش پا روی پدال فشرد و گفت: -بس کن بیتا. حوصلهی جر و بحث ندارم. وقتی رسیدیم خونه مثل بچهی آدم میری به مادرت کمک میکنی. بعدشم شب مهمونا میان و همه چی تموم میشه. تهدید را به لحنش ا...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 9
میثم که انتظار چنین پرسشی را نداشت، ابروانش را سمت یکدیگر کشید و گیج و مات از پرسش او گفت: -چی؟ عاطفه چون او اخم ریزی کرد و گفت: -گفتم بیتا رو دوست داری؟ مکث کرد تا میثم جوابش را دهد ولی او که به سکوتش از بابت اینکه نمیدانست چه بگوید ادامه داد، عاطفه دوباره لب گشود. -سکوتت رو میذارم به پای مثبت ...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 10
نفس میان سینهی بیتا از پا افتاد، قلبش ضربان تند کرد و تنش لرزید، حتی شدیدتر از قبل.سست شد،به حدی که اگر مادرش شانههایش را نمیگرفت نقش زمین میشد. خوب میدانست آنچه میثم به زبان آورده بود آن هم در چنین شبی، برای به آتش کشیده شدن پدرش کافیست و همان هم شد. امیر با حرکتی کوتاه دوباره سمت میثم چرخ...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 11
هم قدم با او، میثم بود که به ماشینش که درست رو به رو با خانه امیر و کنار جدول پارک شده بود رسید.در را باز کرد و پشت فرمان که نشست،دستانش را دور فرمان حلقه کرد و پیشانیش را هم به دستانش تکیه داد. نفس عمیقی کشید و چشمانش را روی هم فشرد و پشت سیاهی چشمانش، تصویر بیتا که با نگاهی نگران و بارانی تماشا...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 12
با یادآوری گذشته، سر به زیر انداخت تا لرزش چانهاش که به سختی قابل کنترل بود از دید همهگان مخفی شود.فضای سالن برایش خفقانآور شده بود و حس میکرد هیچ اکسیژنی برای تنفس وجود ندارد. با ببخشید آرامی که شک داشت کسی شنیده باشد، بلند شده و راهی اتاقش شد. بسته شدن در همراه شد با ریزش اشکهایش. قدمهای ...
بروزرسانی در : ۱۰۵ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 13
"بیداری عزیزم؟" دیدن پیامش قلب بیتا را میان سینه فشرد.محبتهای بیاندازه و از روی علاقهاش سمت آدم اشتباهی در حرکت بود. بیتا آن عاشقی که او در تصوراتش داشت نبود. حلقهای از اشک مقابل دیدگانش شکل گرفت و بزرگ و بزرگتر شد و در نهایت خودش را روی صفحهی روشن موبایل رها کرد، درست همان دم که پیام بعدی ...
بروزرسانی در : ۱۰۴ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 14
سینا کنجکاو از گفتهی او، جواب داد: "آره تو هزار تا سوال بپرس." با اینکه دو دل بود ولی بلاخره آنچه که قصد پرسیدنش را داشت، نوشت. "اگه بدونی حسی که به یه نفر داری یه حس یک طرفهست، چیکار می کنی؟ببین نمیخوام جواب شعاری بدی، هرچی که واقعا توی دلت هست رو بهم بگو." سینا متعجب از آنچه که او پرسیده بود...
بروزرسانی در : ۹۹ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 15
بلاخره زمان به روز عقد بیتا و سینا رسید. بیتا روی صندلی سالن آرایش نشسته و زیر دست آرایشگر در حال آماده شدن بود، بیآنکه ذرهای ذوق در چشمانش باشد و آرایشگر هم متوجه غم نشسته روی مردمکهای او شده بود. بار اولش نبود که دختری را این چنین میدید،دختران زیادی چون بیتا بودند که به اجبار خانواده، پای س...
بروزرسانی در : ۹۸ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 16
و همین بس بود که سینا، یقهی میثم را با یک دست گرفته و تن او را به ضرب سمت خودش بکشد.حرکتش که روی نگاه عاطفه نقش بست، عاطفه قدمی عقب رفت و هین کوتاهی ادا کرد.سرش را قدری سمت بیتا و مادرش که روی صندلی دیگری نشسته بود چرخاند و پس از چک کردنشان و فهمیدن اینکه آن دو متوجهش نشدهاند، دوباره سمت پنجره...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 17
نگاهش را سمت بیتا که بیحوصله شال حریر سفید رنگش را روی سرش میانداخت کشید و گره انگشتانش دور پارچهی لباسش شل شد. قلبش گرفته از گرفتگی او، پیش آمد و کنار او ایستاد.دستش را روی شانهی او گذاشت و از آینه به چشمان مغموم او خیره شد.کمر خم کرد و همانطور خیره به او، کنار گوشش آرام،طوری که فقط خودشان ...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 18
در نهایت ساعت به لحظهای رسید که بیتا و سینا، کنار هم نشسته بودند و عاقد برای سومین بار از بیتا میخواست با بله، رضایتش را اعلام کند، رضایتی که خواست خودش نبود! - برای سومین بار میپرسم، دوشیزهی محترمه، سرکار خانم بیتا کرامتی، فرزند امیر، آیا به بنده وکالت می دهید شما را به عقد دائم آقای سینا صب...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 19
اویی که حالا رمق از دست داده و روی زمین مینشست. افتادنش که روی نگاه بیتا نقش بست،بدون معطلی بلند شد و همزمان با عاطفه خودش را به نیره رساند. مقابلش نشست و دستش را روی دست او گذاشت و خیره به چهرهی رنگ باختهاش، با نگرانی گفت: -خوبی مامان؟ نیره نگاه آلوده به بغضش را به بیتا دوخت و با صدایی گرفته ...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 20
سکوتی زهرآلود فضای ماشین را در برگرفته بود.نه بیتا و و نه پدر و مادرش، هیچ کدام حرفی نمی زدند.البته عصبانیت امیر از طرز رانندگیاش مشخص بود.از سرعت بالایش و بوقهای بی موردی که نثار ماشینهای جلویی میکرد تا سبقتهای خطرناکش.بیتابی نیره هنوز هم ادامه داشت و بیتا هم، هرازگاهی نگاهی به او میانداخ...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
