نهان به قلم معصومه علیایی
پارت ششم :
نه اشتباه نشنیده بودند، میثم همان پرسش را پرسیده بود. اویی که حالا پس از ورودش به اتاق خودش، پشت میز نمینشست. کلافه چنگی به موهایش زد و راحتتر از قبل که نشست، تکیهاش را به پشتی نرم صندلی مشکی رنگش سپرد و نگاهش را به سقف بالای سرش دوخت. خودش هم نفه ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

محرابی
0منون خداقوت خسته نباشید. ای بابا عجب پدر ی داری بیتا جان. بگردم برای تو میثم کاش بهم بگن علاقه شونو