پارت یک :

* این قصه؛ روایتی عاشقانه از شجاعت و زنانگی یک زن است. *
تمامی اشخاص، مکان‌ها و اتفاقات غیرواقعی می‌باشند.هر گونه شباهت کاملا اتفاقی‌ست.
* این داستان در سال‌های نه چندان دور روایت می‌شود. *
برگی از آینده
آرام،سمت پنجره رفت و پرده‌ی سفید رنگش را کنار زد ولی با دیدن مردی که سر تا پا مشکی پوشیده بود و اسلحه‌ای هم روی دوشش داشت، گوشه‌ی پرده را میان دستش فشرد و وحشت زده، قدمی عقب رفت. حق داشت در عرض لحظه‌ای، این چنین بترسد، دیدن او خود وحشت بود، اویی که داعشی صدایش می‌زدند.
پرده را رها کرد و عقب‌عقب رفت، تا جایی که وسط خانه ایستاد و سردرگم، اطرافش را از نظر گذارند. باید زودتر خودش را جایی پنهان می‌کرد ولی کجا؟نمی‌دانست. بیتا در آن لحظه، از هجوم ترس به جانش، آنقدر گیج شده بود که نمی‌دانست به کدام سو برای مخفی شدن قدم بردارد.لب‌هایش را از زور ترس روی هم فشرد و نگاهش روی اتاقی که سمت راستش قرار داشت قفل شد. بدون معطلی، قدم‌های بلند و رعشه گرفته‌اش را به آن سمت برداشت و خیره به کمد دیواری که با دو متر فاصله، مقابلش بود، در را همان‌طور باز رها کرد و به سرعت خودش را به آن رساند. مقابل کمد که ایستاد، در را باز کرد و به فضای خالی آن چشم دوخت. جای مناسبی برای پنهان شدن به نظر می‌آمد که بدون ایجاد کوچکترین سر و صدایی، وارد کمد شد و در را بست. زانوانش را سمت شکمش کشید و کمرش را به پشت سرش فشرد و با این کار سعی کرد، لرز بی‌امان تنش را کنترل کند ولی شدنی نبود.اویی که دیده بود ورای آرامش بود، مگر می‌شد، کسی چون آن مرد، دمی با تو فاصله داشته باشد و آرام باشی؟آن هم وقتی که یک زن هستی!
دستانش را دور زانوانش حلقه کرد و لب‌های لرزانش را به سختی روی هم چفت کرد.حتی یکی در میان و نصفه‌نیمه نفس می‌کشید که مبادا حضورش حس شود.پیشانی‌اش را به زانوانش تکیه داد و نفس را حبس سینه‌اش کرد و درست همان لحظه بود که صدای برخورد در به دیوار به او فهماند، مرد وارد خانه شده و همین هم برای بالا رفتن دوز وحشتش کافی بود.به سرعت سر بلند کرد و دستش را روی دهانش فشرد، می‌ترسید ناخواسته صدایی از گلویش خارج شود و بشود آنی که نباید.تنش وادی ترس شده بود و سانتی از وجودش نبود که نلرزد و این لرز با شنیدن صدای قدم‌های مرد، بیشتر هم شده بود.صدای قدم‌های اویی که حالا با دیدن کوله‌ی بیتا، بدون معطلی، اسلحه را از دوشش پایین می‌آورد.با چرخی کوتاه، سمت اتاقی که بیتا را پناه داده بود چرخید و قدم‌های بلندش را به آن سمت برداشت.دیدن آن کوله آن هم آنجا، تنها یک معنی داشت. فردی در آن حوالی خودش را پنهان کرده بود و این چیزی نبود که مرد بخواهد.وارد اتاق که شد، نوک اسلحه‌اش را سمت کمد گرفت و به آن سو رفت، درست همزمان با افتادن سکسکه به گلوی بیتا.شانه که از او بابت سکسکه بالا پرید، دستش را دوباره روی لب‌هایش فشرد و همان دم بود که مرد مقابل کمد ایستاد و بدون تعلل، دستش را سمت در برد و آن را گشود. بیتا را که مچاله شده در خودش دید، اسلحه‌اش را سمت او گرفت و دستش را برای بیرون کشیدن او پیش برد.
***
چند ماه قبل
چشم از مانیتور مقابلش که مدت‌ها بدون ذره‌ای پلک زدن خیره‌اش بود گرفت و به نیم‌رخ عاطفه که خستگی را فریاد می‌زد خیره شد.
کش و قوسی به بدنش داد و گفت:
- خسته شدم!
عاطفه بی آنکه نگاهش را از صفحه‌ی پیش رویش بگیرد جواب داد:
- منم خسته شدم. چشمام دارن از کاسه در میان. به خدا دارم پشیمون میشم که چرا برنامه نویس شدم! این چرا تموم نمیشه؟
بیتا کاملاً روی صندلی چرخ دار لم داد و در حالی که دستانش را پشت سرش در هم قفل می‌کرد گفت:
- این تموم بشه یه هفته میرم مرخصی. تا یه هفته عمراً سمت سیستم برم. این چند روز کار مداوم برای هفتاد پشتم بسه.
عاطفه صورتش را کمی به سمت او چرخاند؛ ولی هنوز نگاهش به مانیتور بود.
- منم مثل تو. یکی نیست به این میثم خان شما بگه پروژه‌ی به این سختی رو چرا قبول میکنی آخه؟ برادر من ما همون چند تا برنامه‌ی کوچولو رو بنویسیم هنر کردیم.
گفته‌اش که اخم ریزی روی چهره‌ی بیتا نشاند، بیتا با حفظ همان اخم، گفت:
- میثم خان من؟ اولاً آقای رئیس، دوماً بد کرد وقتی در به در دنبال کار بودی استخدامت کرد؟
عاطفه صندلی را چرخاند و کاملا به سمت بیتا برگشت. لبخند معنا داری زد و تار ابروی مرتب و مشکی رنگش را که بالا داد، گفت:
- اوه‌اوه چه اخمی؟ این یعنی الان چون من گفتم میثم خان، شما ناراحت شدی؟ نگو که دلت غنچ نرفت؟
هر وقت قصد حرص دادن بیتا را داشت لبخند عریضی می‌زد.خوب بلد بود چگونه حرص او را درآورد. بیتا بی‌خیال شانه‌ای بالا انداخت و جواب داد:
- دلم غنچ بره؟ اونم برای میثم؟ چه حرفا.
نگاهش را از صورت پر از خباثت عاطفه گرفت و به مانیتور خیره شد. دروغ چرا؟او عاشق میثم بود و عاطفه هم از این ماجرا خبر داشت.
عشقی که همان سال اول دانشکده در قلبش ریشه دواند و کم- کم تمام وجودش را تسخیر کرد. اولین باری که او را دید و نگاهش به نگاه او گره خورد فکرش را هم نمی‌کرد روزی تا این حد دوستش بدارد آن هم اویی که میگفت عمرا عاشق شود. عشق در نگاه اول برایش افسانه بود و فرد عاشق مجنون. روزها از بر هم گذشتند و افسانه‌اش تبدیل به واقعیت شد و او هم به جمع مجنونین پیوست.
چشمانش، طرز خندیدنش و صدایی که مانندش را نشنیده بود، همگی به یکباره و بدون خواست خودش درون قلب کوچکش جا خوش کردند. بی‌آنکه بداند یا بخواهد عاشقش شد.
بعد از تمام شدن دانشکده دقیقاً همان موقعی که برعکس دیگران، به خاطر تمام شدن درسش ناراحت بود آن هم فقط به خاطر دور شدن از میثم، خود میثم پیشنهاد داد تا دور هم جمع شده و کار خودشان را شروع کنند و حالا یک سال از شروع کارشان می‌گذشت.
غرق افکارش شده بود که ضربه‌ای آرام به شانه‌اش خورد و او را از مرور گذشته‌ها جدا کرد. عاطفه با چشمان عسلی رنگ و پرسشگرش خیره‌ی او شده بود.
- شنیدی چی گفتم؟
بیتا نگاه گیجش را به او سپرد که عاطفه ادامه داد:
- نه بابا فکر نکنم فهمیده باشی چی گفتم. کجا بودی؟
لبخندی شیطنت‌آمیزی زد و گفت:
- فکر کنم فکرت پیش معشوق بود که اینطور غرق شدی.
معشوق؟ بیتا لبخند تلخی زد و مغموم و سر به زیر گفت:
- کدوم معشوق؟ معشوقی که هیچ علاقه‌ای به عاشقش نداره و بهش توجه نمی کنه، به چه دردی می‌خوره؟
عاطفه دست پیش برد و چانه‌ی او را میان دستش گرفت. سر او را بلند کرد و خیره به نگاهش، گفت:
- چی میگی دختر؟ کی گفته بهت توجه نداره؟یادت رفته اون روز با اون پسره که مزاحمت شده بود چه طوری درگیر شد؟ بمیری براش پسره‌ی بی‌ادب یه بادمجون اندازه‌ی کله‌ی تو نشوند پای چشم میثم. بعد تو میگی... .
دهنش را کج کرد و همان‌طور که ادای بیتا را در می‌آورد ادامه داد:
- بهم توجه نداره.
از دیدن چهره‌اش لبخندی روی لب‌های بیتا نشست که دمی بعد به خنده‌ای پررنگ تبدیل شد.
- نمیری عاطفه! این چه قیافه‌ایه به خودت گرفتی؟
عاطفه چینی به پیشانیش داد و گفت:
- دقیقا قیافه‌ی خودته، وقتی ناراحت میشی و لب و لوچه‌ت آویزون میشه.
شوق خاصی به چشمانش بخشید و ادامه داد:
- وای بیتا اینو گفتم بهت؟این میثم تازگیا بد عاشق میزنه ها.
گفته‌اش پرسشی شد و توسط بیتا به زبان آمد.
- چه طور؟
عاطفه با همان ذوقی که داشت گفت:
- پریروز که من و تو مجبور شدیم یکم بیشتر تو شرکت بمونیم، یادته همه رفته بودن و آبدارچی هم نبود، من رفتم برای خودم و تو چایی بیارم؟
بیتا زیر لب خب‌ای ادا کرد که عاطفه گفته‌اش را پی گرفت.
- خب به جمالت.همین که خواستم از آبدار خونه بیام بیرون دیدم میثم درست وسط سالن وایساده داره نگاهت میکنه.یعنی یه جوری غرقت شده بود که انگار بعد هزار سال داره دوباره تو رو می بینه.تو هم از بس خنگی یه بارم سرت رو بلند نکردی.منم مونده بودم بیام، نیام.
اشاره‌ای به شکم برآمده‌اش کرد و ادامه داد:
- با این وضعم یه لنگه پا وایسادم چاییام یخ بستن مجبور شدم دوباره چایی بریزم بعد که تونست ازت چشم بگیره برگشتم.
ضربه‌ای آرام به پهلوی بیتا زد و با لب‌هایی کش آمده گفت:
- دختر بد هوش از سرش بردی ها.
لبخندی پررنگ روی لب‌های رژ خورده‌ی بیتا نقش بست ولی به ثانیه نکشید که لبخند از چهره پاک کرد و با جدیت گفت:
-این که نشد دلیل،با اینا نمیشه گفت طرف عاشقته.
گفته‌اش لبخند را از لب‌های عاطفه فراری داد.
-یعنی تو هیچ جوره نمی‌خوای قبول کنی اونم دوستت داره؟
بیتا بی‌توجه به گفته‌ی او مسکوت نگاهش را به مانیتور دوخت تا پس از چند ثانیه، عاطفه، ابروانش را قدری سمت یکدیگر کشید و با حرصی تصنعی گفت:
-تو و میثم کمر بستین به حرص دادن من، تهش از دستتون جوون مرگ میشم.
بیتا خدا نکنه‌ای گفت که عاطفه‌صندلی‌اش را سمت صندلی بیتا کشید و خیره به نیم رخ او، پرسید:
- خواستگارت چی شد؟
بیتا لحظه‌ای نگاهی کوتاه به چشمان منتظر عاطفه انداخت و سپس جواب داد:
- هیچی. بابا پاش رو کرده تو یه کفش که این پسره بهترین گزینه‌ست. منم گفتم بهش علاقه‌ای ندارم؛ ولی چون فکر میکنه طرف دکتره و پسرِ دوست قدیمیشه پس منم باهاش خوشبخت میشم.یه درصد نمیگه بابا این دختر بدبخت من از این پسره خوشش نمیاد، چرا... .
عاطفه میان سخن او پرید و گفت:
- بابا یه درصد نمیگه شاید این دختره بدبخت من عاشق یکی دیگه‌ست.
بیتا نگاهش را سمت عاطفه که با لبخندی دندان‌نما تماشایش می‌کرد چرخاند و با لبخندی تلخ، گفت:
- همون که تو میگی.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت عاطفه در رمان نهان عاطفه
تصویر شخصیت بیتا در رمان نهان بیتا
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    سلام معصومه جان خدا قوت. تازه شروع کردم. یک زوج عاشق دیگه به به بریم که بینم چی قراره پیش بیاد

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم خیلی خوش اومدی دلم برای نظراتت تنگ شده بود خانم

    ۴ هفته پیش
  • محرابی

    0

    قربونت برم عزیزم منم دلم برای شما ورماناتون تنگ شده بود. یکم درگیر بودم گفتم سرفرصت شروع کنم

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خیلی خوش برگشتی عزیزم🥺

    ۴ هفته پیش
  • Biti

    0

    عررررررررر همیشه دوست داشتم این من داخل یه رمان باشه،ای خداااااا بلاخره این منم شد شخصیت اصلی رماننننننن هوراااا،ماچ به کلت گل دختر با این قلم قشنگت،🎀🥹

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عزیزم🥺

    ۲ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    امیدوارم بلایی سر بیتا نیاد. من با خوندن دوباره پارت کنجکاو تر شدمم🤣خسته نباشی گلم🫶

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    قراره اتفاقات زیادی بیفتن😁قربونت عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    وای عزیزم😂نگران پایانش نباش اصلا

    ۳ ماه پیش
  • Fati

    0

    بیچاره بیتا امیدوارم این عشقش یک طرفه نباشه

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    نیست😁

    ۳ ماه پیش
  • محرابی

    1

    به به یک رمان جدید ازمعصومه جون خداقوت عزیزم. ممنون. پارت اول که عشق دریک نگاه وازدواج اجباری. ببینیم بعدش چی میشه عشق پیروز میشه یا پدر دختر

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم، آره ببینیم آخرش کی برنده میشه

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    این عاطفه چقدر بانمکه😂دلم برای بیتا خیلی سوخت

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره بچم خیلی نمکه😂بگردم🥲

    ۳ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    عزیزم شروع رمان جدیدت مبارک 🥹🥹 خوشحال شدم که قراره دوباره یکی دیگه از رمان هاتو بخونم تو فوق العاده ای دختر🥹🫠❤️

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    قربونت برم عزیزم مرسی🥺ذوق کردم خیلی

    ۴ ماه پیش
  • Sare

    0

    معصومه جونم شروع رمان جدید تو تبریک میگم ❤️❤️

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مرسی قشنگم🥺

    ۴ ماه پیش
  • Sare

    0

    شروع خوبی داشت خوشم اومد ای بیتای فلک زده😩🖤بمیرم براش

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم، آره دخترم خیلی مظلومه🥲

    ۴ ماه پیش
کپی شد!