خلاصه رمان :
داستان از دلبستگیای آغاز میشود که بیصدا در دل بیتا ریشه دوانده و هرگز فرصتی برای بیان پیدا نکرده. نقطهی مقابل او، مردیست که او هم دلبستهی بیتاست ولی ترس از یک طرفه بودن علاقهاش، او را به سکوت وا داشته.هر دو، در سوءتفاهمی طولانی گرفتارند، یکی گمان میکند دیده نمیشود و دیگری جرأت اعتراف ندارد. در همین میان، فشار خانواده و تصمیمی تحمیلی، زندگی بیتا را به مسیری دیگر میکشاند.او میان خواستهی قلبیاش و اجبار پدرش برای پذیرفتن خواستگارش گرفتار میشود ولی در نهایت قلبش پیروز میدان میشود و او را به پیوند با میثم میکشاند. هنوز این پیوند به آرامش نرسیده که حادثهای همهچیز را از ریشه میلرزاند و میثم به اجبار و برای حفظ زندگیشان، در بحبوحهی حضور داعش در سوریه، به عنوان عکاس خبری پا به آن سرزمین میگذارد و در نهایت، فاصله، خطر و بیخبری میان آن دو قد میکشد. از تهران تا سرزمین گلوله و خاکستر،بیتا به دنبال مردی میرود که نمیداند زنده است یا نه. آیا زندگی که به تازگی آغاز شده، میتواند از دلِ ویرانی، جان سالم بهدر ببرد؟ یا سرنوشت، این پیوند را در نقطهای تاریک و بیبازگشت رها خواهد کرد؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان نهان - پارت 63
تکیهاش را به دیوار سفت پشت سرش داد و چشمانش را هم بست. جایی از بدنش نبود که درد نکند.نمیدانست چند روز است که اسیر دستشان شده فقط میدانست که زمان را گم کرده.حتی نمیدانست شب است یا روز.اتاقی که او و دوستانش را حبس خود داشت، حتی پنجرهای نداشت که متوجه روشنایی یا تاریکی هوا شوی.سرفهای کرد که س...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان نهان - پارت 62
کاملا بی حس بود! بی حس مطلق.تمام طول مسیر فکرش پیش پدرش بود.به حتم تا آن لحظه مامورها دستگیرش کرده بودند. خدا میدانست چه عاقبتی در انتظارش بود و همین هم بیتا را بیشتر میترساند.پس از عمری زندگی شرافتمندانه، حالا مجبور بود به خاطر بیتا و مسیر نامعلومی که شروعش کرده بود زندانی شود. همانطور پشت سر...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 61
این روشنایی در دل تاریکی یعنی... . فکری شوم در سر بیتا شکل گرفت و تا مرز دیوانه کردنش پیش رفت.آب دهانش را همراه با تودهای از ترس قورت داد که همان دم، جابر، نگران از اتفاقی که داشت میافتاد، همزمان با قدمی رو به جلو، گفت: - گفتم عجله کن. الان... الان گیر میفتیم. نه نباید گیر میافتادند، تا آنجا ن...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 60
نیم ساعت کافی بود تا در نهایت جابر پس از تایید اینکه پول را گرفتهاند سوار ماشین شود.با قدری جا به جا شدن، موبایلش را درون جیب شلوارش گذاشت و با دست اشارهای به ماشینی که چند متر جلوتر پارک شده بود کرد. -با اون ماشین میریم. امیر و بیتا همزمان چشم سمت ماشین مشکی رنگی که زیر سایه درختی پارک شده بود...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان نهان
برای مطالعهی رمان نهان:
کافیه روی گزینهی درخواست عضویت کلیک کنید و بعد وارد پیامی که از طرف پشتیبانی میاد بشید، مبلغ رو واریز کنید، موارد خواسته شده رو برای پشتیبانی بفرستید و بعد منتظر بمونید تا عضویتتون تائید بشه
اینطوری پارتای قفل براتون باز میشه و هر وقت خواستید دوباره میتونید رمان رو مطالعه کنید
برای مطالعه با سکه هم، کافیه تعداد سکهای که برای باز شدن هر پارت لازمه، پرداخت بشه تا بتونید پارت رو بخونید🥰
ممنون از همراهیتون عزیزای من

معصومه علیایی | نویسنده رمان
از میثمم خبر میگیریم خیلی زود،قربونت برم عزیزم
۶ روز پیشمحرابی
در پارت 620حق داری بیتا جان واقعا سخته باباتو تواون حال ول کردی اومدی منم امیدوارم حالش خوب باشه. ممنونم زیبا بود خیلی خدا قوت
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
موافقم، قربونت عزیزم
۷ روز پیشمحرابی
در پارت 610ممنونم عالی مثل همیشه. امیدوارم حالت خوب باشه معصومه جان. بیچاره امیر خداکنه اتفاق بدی براش نیفته وبیتا طفلی تنهاشد بازامیر براش قوت قلب بود
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم خوبم دورت بگردم،آره واقعا باز امیر بود و دلش بهش گرم میشد
۲ هفته پیشمحرابی
در پارت 610خداروشکر ان شاء الله همیشه خوب وسلامت وشاد باشین عزیزم.
۲ هفته پیشفاطیما
در پارت 600وای بچه چیزیش نشد🥲 عجب ریسک بزرگی کردن، مرسی از نویسنده گل قلمت مانا خوشگلم✨️😉
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ایشالله چیزیش نمیشه، مرسی عزیزم
۲ هفته پیشمحرابی
در پارت 600این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

معصومه علیایی | نویسنده رمان
ببینیم چی سرشون میاد، ممنون عزیزم
۳ هفته پیشفاطیما
در پارت 590خسته نباشی عزیزم مشتاق پارت بعدی هستمم🥹✨️💙
۴ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم🥰
۴ هفته پیشمحرابی
در پارت 590ممنونم عالی مثل همیشه خدا قوت عزیزم. امیدوارم به سلامت برسن اونور واقعا سفر سختی درپیش دارن به خصوص برای بیتا بااون وعضش
۴ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره مسیر خیلی سختی دارن،فدای شما ممنون ازت
۴ هفته پیشفاطیما
در پارت 580خیلی خوبه که با پدرش میره کاش مواظب اون فسقلی باشه🥹 خسته نباشی عزیزم قلمت مانا
۴ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مواظبشم😁قربون شما
۴ هفته پیشمحرابی
در پارت 580خداروشکر که باهم آشتی کردن پدرودختر. چه خوب که باباشم میره که تنهانباشه. ممنونم معصومه جان خدا قوت عزیزم
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره اینطوری بهتره، مرسی عزیزم
۱ ماه پیشفاطیما
در پارت 550آخرش بیتا کار خودشو کرد 🤣 ، درسته که باباش در حقش کم لطفی کرده ولی کاش بهش میگفت شاید اگه با پدرش میرفت خیلی بهتر بود تا تنهایی رفتن❤️ تشکر از نویسنده گل قلمت مانا عزیزم
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بهترین کار خبر دادن به باباشه
۱ ماه پیشفاطیما
در پارت 570ای جان چقدر این پارت قشنگ و دلنشین بود🥹 ، خسته نباشی قشنگم🩷
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
قربونت که🥺
۱ ماه پیشمحرابی
در پارت 570ممنونم زیبا ودلنشین بود خدا قوت عزیزم. خداروشکر روابط داره حسنه میشه امیدوارم یک خبرخوب ازمیثم برسه ونجات پیداکنه
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
میثم باعث شد این پدر و دختر آشتی کنن، هم باعث دعواشون شد هم آشتیشون🥺
۱ ماه پیشمحرابی
در پارت 560ممنونم عالی مثل همیشه. آخه عاطفه جان توکه میدونی هیچ *** نمیتونه جلوشو بگیره چراخودتو خراب میکنی. امیر خان تازه یادش اومده خانواده دخترشه. اگرتو ولشون نمیکردی اینجوری نمیشد زندگیشون که برای پول بیشترمجبوربشه بره تو دل داعش دامادت
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
نگرانشه، بلایی سرش بیاد عذاب وجدان ولش نمیکنه، امیرم به قول تو تازه یادش اومده بیتا دختره، فدای شما بشم مرسی
۱ ماه پیشمحرابی
در پارت 550ممنون عزیزم زیبا بود و دلنشین خیلی. جدی جدی داره میره خداخودش کمکش کنه سالم بره وپیداش کنه
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره دیگه آخرش کار خودشو کرد، قربون شما
۱ ماه پیشمحرابی
در پارت 540ممنونم عالی مثل همیشه خدا قوت.😄 عاطفه زبون به دهن بگیر دخترجان خرابش نکن
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
عاطفهست دیگه😂
۱ ماه پیش

فاطیما
در پارت 620چرا خبری از میثم نیست ، خسته نباشی عزیزم مثل همیشه از خوندن پارت جدید رمانت لذت بردم👌💕 عالی بود داستان داره به جاهای هیجانیش میرسه🩷