دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه نهان اثر معصومه علیایی

رمان نهان

  • زبان فارسی
  • 34.3K 👁
  • 107 ❤️
  • 354 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

داستان از دلبستگی‌ای آغاز می‌شود که بی‌صدا در دل بیتا ریشه دوانده و هرگز فرصتی برای بیان پیدا نکرده. نقطه‌ی مقابل او، مردی‌ست که او هم دلبسته‌ی بیتاست ولی ترس از یک طرفه بودن علاقه‌اش، او را به سکوت وا داشته.هر دو، در سوءتفاهمی طولانی گرفتارند، یکی گمان می‌کند دیده نمی‌شود و دیگری جرأت اعتراف ندارد. در همین میان، فشار خانواده و تصمیمی تحمیلی، زندگی بیتا را به مسیری دیگر می‌کشاند‌.‌او میان خواسته‌ی قلبی‌اش و اجبار پدرش برای پذیرفتن خواستگارش گرفتار می‌شود ولی در نهایت قلبش پیروز میدان می‌شود و او را به پیوند با میثم می‌کشاند. هنوز این پیوند به آرامش نرسیده که حادثه‌ای همه‌چیز را از ریشه می‌لرزاند و میثم به اجبار و برای حفظ زندگی‌شان، در بحبوحه‌ی حضور داعش در سوریه، به عنوان عکاس خبری پا به آن سرزمین می‌گذارد و در نهایت، فاصله، خطر و بی‌خبری میان آن‌ دو قد میکشد. از تهران تا سرزمین گلوله و خاکستر،بیتا به دنبال مردی می‌رود که نمی‌داند زنده است یا نه. آیا زندگی که به تازگی آغاز شده، می‌تواند از دلِ ویرانی، جان سالم به‌در ببرد؟ یا سرنوشت، این پیوند را در نقطه‌ای تاریک و بی‌بازگشت رها خواهد کرد؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

* این قصه؛ روایتی عاشقانه از شجاعت و زنانگی یک زن است. *
تمامی اشخاص، مکان‌ها و اتفاقات غیرواقعی می‌باشند.هر گونه شباهت کاملا اتفاقی‌ست.
* این داستان در سال‌های نه چندان دور روایت می‌شود. *
برگی از آینده
آرام،سمت پنجره رفت و پرده‌ی سفید رنگش را کنار زد ولی با دیدن مردی که سر تا پا مشکی پوشیده بود و اسلحه‌ای هم روی دوشش داشت، گوشه‌ی پرده را میان دستش فشرد و وحشت زده، قدمی عقب رفت. حق داشت در عرض لحظه‌ای، این چنین بترسد، دیدن او خود وحشت بود، اویی که داعشی صدایش می‌زدند.
پرده را رها کرد و عقب‌عقب رفت، تا جایی که وسط خانه ایستاد و سردرگم، اطرافش را از نظر گذارند. باید زودتر خودش را جایی پنهان می‌کرد ولی کجا؟نمی‌دانست. بیتا در آن لحظه، از هجوم ترس به جانش، آنقدر گیج شده بود که نمی‌دانست به کدام سو برای مخفی شدن قدم بردارد.لب‌هایش را از زور ترس روی هم فشرد و نگاهش روی اتاقی که سمت راستش قرار داشت قفل شد. بدون معطلی، قدم‌های بلند و رعشه گرفته‌اش را به آن سمت برداشت و خیره به کمد دیواری که با دو متر فاصله، مقابلش بود، در را همان‌طور باز رها کرد و به سرعت خودش را به آن رساند. مقابل کمد که ایستاد، در را باز کرد و به فضای خالی آن چشم دوخت. جای مناسبی برای پنهان شدن به نظر می‌آمد که بدون ایجاد کوچکترین سر و صدایی، وارد کمد شد و در را بست. زانوانش را سمت شکمش کشید و کمرش را به پشت سرش فشرد و با این کار سعی کرد، لرز بی‌امان تنش را کنترل کند ولی شدنی نبود.اویی که دیده بود ورای آرامش بود، مگر می‌شد، کسی چون آن مرد، دمی با تو فاصله داشته باشد و آرام باشی؟آن هم وقتی که یک زن هستی!
دستانش را دور زانوانش حلقه کرد و لب‌های لرزانش را به سختی روی هم چفت کرد.حتی یکی در میان و نصفه‌نیمه نفس می‌کشید که مبادا حضورش حس شود.پیشانی‌اش را به زانوانش تکیه داد و نفس را حبس سینه‌اش کرد و درست همان لحظه بود که صدای برخورد در به دیوار به او فهماند، مرد وارد خانه شده و همین هم برای بالا رفتن دوز وحشتش کافی بود.به سرعت سر بلند کرد و دستش را روی دهانش فشرد، می‌ترسید ناخواسته صدایی از گلویش خارج شود و بشود آنی که نباید.تنش وادی ترس شده بود و سانتی از وجودش نبود که نلرزد و این لرز با شنیدن صدای قدم‌های مرد، بیشتر هم شده بود.صدای قدم‌های اویی که حالا با دیدن کوله‌ی بیتا، بدون معطلی، اسلحه را از دوشش پایین می‌آورد.با چرخی کوتاه، سمت اتاقی که بیتا را پناه داده بود چرخید و قدم‌های بلندش را به آن سمت برداشت.دیدن آن کوله آن هم آنجا، تنها یک معنی داشت. فردی در آن حوالی خودش را پنهان کرده بود و این چیزی نبود که مرد بخواهد.وارد اتاق که شد، نوک اسلحه‌اش را سمت کمد گرفت و به آن سو رفت، درست همزمان با افتادن سکسکه به گلوی بیتا.شانه که از او بابت سکسکه بالا پرید، دستش را دوباره روی لب‌هایش فشرد و همان دم بود که مرد مقابل کمد ایستاد و بدون تعلل، دستش را سمت در برد و آن را گشود. بیتا را که مچاله شده در خودش دید، اسلحه‌اش را سمت او گرفت و دستش را برای بیرون کشیدن او پیش برد.
***
چند ماه قبل
چشم از مانیتور مقابلش که مدت‌ها بدون ذره‌ای پلک زدن خیره‌اش بود گرفت و به نیم‌رخ عاطفه که خستگی را فریاد می‌زد خیره شد.
کش و قوسی به بدنش داد و گفت:
- خسته شدم!
عاطفه بی آنکه نگاهش را از صفحه‌ی پیش رویش بگیرد جواب داد:
- منم خسته شدم. چشمام دارن از کاسه در میان. به خدا دارم پشیمون میشم که چرا برنامه نویس شدم! این چرا تموم نمیشه؟
بیتا کاملاً روی صندلی چرخ دار لم داد و در حالی که دستانش را پشت سرش در هم قفل می‌کرد گفت:
- این تموم بشه یه هفته میرم مرخصی. تا یه هفته عمراً سمت سیستم برم. این چند روز کار مداوم برای هفتاد پشتم بسه.
عاطفه صورتش را کمی به سمت او چرخاند؛ ولی هنوز نگاهش به مانیتور بود.
- منم مثل تو. یکی نیست به این میثم خان شما بگه پروژه‌ی به این سختی رو چرا قبول میکنی آخه؟ برادر من ما همون چند تا برنامه‌ی کوچولو رو بنویسیم هنر کردیم.
گفته‌اش که اخم ریزی روی چهره‌ی بیتا نشاند، بیتا با حفظ همان اخم، گفت:
- میثم خان من؟ اولاً آقای رئیس، دوماً بد کرد وقتی در به در دنبال کار بودی استخدامت کرد؟
عاطفه صندلی را چرخاند و کاملا به سمت بیتا برگشت. لبخند معنا داری زد و تار ابروی مرتب و مشکی رنگش را که بالا داد، گفت:
- اوه‌اوه چه اخمی؟ این یعنی الان چون من گفتم میثم خان، شما ناراحت شدی؟ نگو که دلت غنچ نرفت؟
هر وقت قصد حرص دادن بیتا را داشت لبخند عریضی می‌زد.خوب بلد بود چگونه حرص او را درآورد. بیتا بی‌خیال شانه‌ای بالا انداخت و جواب داد:
- دلم غنچ بره؟ اونم برای میثم؟ چه حرفا.
نگاهش را از صورت پر از خباثت عاطفه گرفت و به مانیتور خیره شد. دروغ چرا؟او عاشق میثم بود و عاطفه هم از این ماجرا خبر داشت.
عشقی که همان سال اول دانشکده در قلبش ریشه دواند و کم- کم تمام وجودش را تسخیر کرد. اولین باری که او را دید و نگاهش به نگاه او گره خورد فکرش را هم نمی‌کرد روزی تا این حد دوستش بدارد آن هم اویی که میگفت عمرا عاشق شود. عشق در نگاه اول برایش افسانه بود و فرد عاشق مجنون. روزها از بر هم گذشتند و افسانه‌اش تبدیل به واقعیت شد و او هم به جمع مجنونین پیوست.
چشمانش، طرز خندیدنش و صدایی که مانندش را نشنیده بود، همگی به یکباره و بدون خواست خودش درون قلب کوچکش جا خوش کردند. بی‌آنکه بداند یا بخواهد عاشقش شد.
بعد از تمام شدن دانشکده دقیقاً همان موقعی که برعکس دیگران، به خاطر تمام شدن درسش ناراحت بود آن هم فقط به خاطر دور شدن از میثم، خود میثم پیشنهاد داد تا دور هم جمع شده و کار خودشان را شروع کنند و حالا یک سال از شروع کارشان می‌گذشت.
غرق افکارش شده بود که ضربه‌ای آرام به شانه‌اش خورد و او را از مرور گذشته‌ها جدا کرد. عاطفه با چشمان عسلی رنگ و پرسشگرش خیره‌ی او شده بود.
- شنیدی چی گفتم؟
بیتا نگاه گیجش را به او سپرد که عاطفه ادامه داد:
- نه بابا فکر نکنم فهمیده باشی چی گفتم. کجا بودی؟
لبخندی شیطنت‌آمیزی زد و گفت:
- فکر کنم فکرت پیش معشوق بود که اینطور غرق شدی.
معشوق؟ بیتا لبخند تلخی زد و مغموم و سر به زیر گفت:
- کدوم معشوق؟ معشوقی که هیچ علاقه‌ای به عاشقش نداره و بهش توجه نمی کنه، به چه دردی می‌خوره؟
عاطفه دست پیش برد و چانه‌ی او را میان دستش گرفت. سر او را بلند کرد و خیره به نگاهش، گفت:
- چی میگی دختر؟ کی گفته بهت توجه نداره؟یادت رفته اون روز با اون پسره که مزاحمت شده بود چه طوری درگیر شد؟ بمیری براش پسره‌ی بی‌ادب یه بادمجون اندازه‌ی کله‌ی تو نشوند پای چشم میثم. بعد تو میگی... .
دهنش را کج کرد و همان‌طور که ادای بیتا را در می‌آورد ادامه داد:
- بهم توجه نداره.
از دیدن چهره‌اش لبخندی روی لب‌های بیتا نشست که دمی بعد به خنده‌ای پررنگ تبدیل شد.
- نمیری عاطفه! این چه قیافه‌ایه به خودت گرفتی؟
عاطفه چینی به پیشانیش داد و گفت:
- دقیقا قیافه‌ی خودته، وقتی ناراحت میشی و لب و لوچه‌ت آویزون میشه.
شوق خاصی به چشمانش بخشید و ادامه داد:
- وای بیتا اینو گفتم بهت؟این میثم تازگیا بد عاشق میزنه ها.
گفته‌اش پرسشی شد و توسط بیتا به زبان آمد.
- چه طور؟
عاطفه با همان ذوقی که داشت گفت:
- پریروز که من و تو مجبور شدیم یکم بیشتر تو شرکت بمونیم، یادته همه رفته بودن و آبدارچی هم نبود، من رفتم برای خودم و تو چایی بیارم؟
بیتا زیر لب خب‌ای ادا کرد که عاطفه گفته‌اش را پی گرفت.
- خب به جمالت.همین که خواستم از آبدار خونه بیام بیرون دیدم میثم درست وسط سالن وایساده داره نگاهت میکنه.یعنی یه جوری غرقت شده بود که انگار بعد هزار سال داره دوباره تو رو می بینه.تو هم از بس خنگی یه بارم سرت رو بلند نکردی.منم مونده بودم بیام، نیام.
اشاره‌ای به شکم برآمده‌اش کرد و ادامه داد:
- با این وضعم یه لنگه پا وایسادم چاییام یخ بستن مجبور شدم دوباره چایی بریزم بعد که تونست ازت چشم بگیره برگشتم.
ضربه‌ای آرام به پهلوی بیتا زد و با لب‌هایی کش آمده گفت:
- دختر بد هوش از سرش بردی ها.
لبخندی پررنگ روی لب‌های رژ خورده‌ی بیتا نقش بست ولی به ثانیه نکشید که لبخند از چهره پاک کرد و با جدیت گفت:
-این که نشد دلیل،با اینا نمیشه گفت طرف عاشقته.
گفته‌اش لبخند را از لب‌های عاطفه فراری داد.
-یعنی تو هیچ جوره نمی‌خوای قبول کنی اونم دوستت داره؟
بیتا بی‌توجه به گفته‌ی او مسکوت نگاهش را به مانیتور دوخت تا پس از چند ثانیه، عاطفه، ابروانش را قدری سمت یکدیگر کشید و با حرصی تصنعی گفت:
-تو و میثم کمر بستین به حرص دادن من، تهش از دستتون جوون مرگ میشم.
بیتا خدا نکنه‌ای گفت که عاطفه‌صندلی‌اش را سمت صندلی بیتا کشید و خیره به نیم رخ او، پرسید:
- خواستگارت چی شد؟
بیتا لحظه‌ای نگاهی کوتاه به چشمان منتظر عاطفه انداخت و سپس جواب داد:
- هیچی. بابا پاش رو کرده تو یه کفش که این پسره بهترین گزینه‌ست. منم گفتم بهش علاقه‌ای ندارم؛ ولی چون فکر میکنه طرف دکتره و پسرِ دوست قدیمیشه پس منم باهاش خوشبخت میشم.یه درصد نمیگه بابا این دختر بدبخت من از این پسره خوشش نمیاد، چرا... .
عاطفه میان سخن او پرید و گفت:
- بابا یه درصد نمیگه شاید این دختره بدبخت من عاشق یکی دیگه‌ست.
بیتا نگاهش را سمت عاطفه که با لبخندی دندان‌نما تماشایش می‌کرد چرخاند و با لبخندی تلخ، گفت:
- همون که تو میگی.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان نهان

معصومه علیایی : ۵ ماه پیش

برای مطالعه‌ی رمان نهان:

کافیه روی گزینه‌ی درخواست عضویت کلیک کنید و بعد وارد پیامی که از طرف پشتیبانی میاد بشید، مبلغ رو واریز کنید، موارد خواسته شده رو برای پشتیبانی بفرستید و بعد منتظر بمونید تا عضویت‌تون تائید بشه
اینطوری پارتای قفل براتون باز میشه و هر وقت خواستید دوباره می‌تونید رمان رو مطالعه کنید

برای مطالعه با سکه هم، کافیه تعداد سکه‌ای که برای باز شدن هر پارت لازمه، پرداخت بشه تا بتونید پارت رو بخونید🥰

ممنون از همراهی‌تون عزیزای من

4.5 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 108 رای
5 ★
56%
4 ★
39%
3 ★
5%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان نهان

  • فاطیما

    در پارت 620

    چرا خبری از میثم نیست ، خسته نباشی عزیزم مثل همیشه از خوندن پارت جدید رمانت لذت بردم👌💕 عالی بود داستان داره به جاهای هیجانیش میرسه🩷

    ۷ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    از میثمم خبر میگیریم خیلی زود،قربونت برم عزیزم

    ۶ روز پیش
  • محرابی

    در پارت 620

    حق داری بیتا جان واقعا سخته باباتو تواون حال ول کردی اومدی منم امیدوارم حالش خوب باشه. ممنونم زیبا بود خیلی خدا قوت

    ۱ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    موافقم، قربونت عزیزم

    ۷ روز پیش
  • محرابی

    در پارت 610

    ممنونم عالی مثل همیشه. امیدوارم حالت خوب باشه معصومه جان. بیچاره امیر خداکنه اتفاق بدی براش نیفته وبیتا طفلی تنهاشد بازامیر براش قوت قلب بود

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم خوبم دورت بگردم،آره واقعا باز امیر بود و دلش بهش گرم میشد

    ۲ هفته پیش
  • محرابی

    در پارت 610

    خداروشکر ان شاء الله همیشه خوب وسلامت وشاد باشین عزیزم.

    ۲ هفته پیش
  • فاطیما

    در پارت 600

    وای بچه چیزیش نشد🥲 عجب ریسک بزرگی کردن، مرسی از نویسنده گل قلمت مانا خوشگلم✨️😉

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ایشالله چیزیش نمیشه، مرسی عزیزم

    ۲ هفته پیش
  • محرابی

    در پارت 600

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ببینیم چی سرشون میاد، ممنون عزیزم

    ۳ هفته پیش
  • فاطیما

    در پارت 590

    خسته نباشی عزیزم مشتاق پارت بعدی هستمم🥹✨️💙

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم🥰

    ۴ هفته پیش
  • محرابی

    در پارت 590

    ممنونم عالی مثل همیشه خدا قوت عزیزم. امیدوارم به سلامت برسن اونور واقعا سفر سختی درپیش دارن به خصوص برای بیتا بااون وعضش

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره مسیر خیلی سختی دارن،فدای شما ممنون ازت

    ۴ هفته پیش
  • فاطیما

    در پارت 580

    خیلی خوبه که با پدرش میره کاش مواظب اون فسقلی باشه🥹 خسته نباشی عزیزم قلمت مانا

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مواظبشم😁قربون شما

    ۴ هفته پیش
  • محرابی

    در پارت 580

    خداروشکر که باهم آشتی کردن پدرودختر. چه خوب که باباشم میره که تنهانباشه. ممنونم معصومه جان خدا قوت عزیزم

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره اینطوری بهتره، مرسی عزیزم

    ۱ ماه پیش
  • فاطیما

    در پارت 550

    آخرش بیتا کار خودشو کرد 🤣 ، درسته که باباش در حقش کم لطفی کرده ولی کاش بهش میگفت شاید اگه با پدرش میرفت خیلی بهتر بود تا تنهایی رفتن❤️ تشکر از نویسنده گل قلمت مانا عزیزم

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بهترین کار خبر دادن به باباشه

    ۱ ماه پیش
  • فاطیما

    در پارت 570

    ای جان چقدر این پارت قشنگ و دلنشین بود🥹 ، خسته نباشی قشنگم🩷

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    قربونت که🥺

    ۱ ماه پیش
  • محرابی

    در پارت 570

    ممنونم زیبا ودلنشین بود خدا قوت عزیزم. خداروشکر روابط داره حسنه میشه امیدوارم یک خبرخوب ازمیثم برسه ونجات پیداکنه

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    میثم باعث شد این پدر و دختر آشتی کنن، هم باعث دعواشون شد هم آشتی‌شون🥺

    ۱ ماه پیش
  • محرابی

    در پارت 560

    ممنونم عالی مثل همیشه. آخه عاطفه جان توکه میدونی هیچ *** نمیتونه جلوشو بگیره چراخودتو خراب میکنی. امیر خان تازه یادش اومده خانواده دخترشه. اگرتو ولشون نمیکردی اینجوری نمیشد زندگیشون که برای پول بیشترمجبوربشه بره تو دل داعش دامادت

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    نگرانشه، بلایی سرش بیاد عذاب وجدان ولش نمیکنه، امیرم به قول تو تازه یادش اومده بیتا دختره، فدای شما بشم مرسی

    ۱ ماه پیش
  • محرابی

    در پارت 550

    ممنون عزیزم زیبا بود و دلنشین خیلی. جدی جدی داره میره خداخودش کمکش کنه سالم بره وپیداش کنه

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره دیگه آخرش کار خودشو کرد، قربون شما

    ۱ ماه پیش
  • محرابی

    در پارت 540

    ممنونم عالی مثل همیشه خدا قوت.😄 عاطفه زبون به دهن بگیر دخترجان خرابش نکن

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عاطفه‌ست دیگه😂

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️