دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه نهان اثر معصومه علیایی

رمان نهان

  • زبان فارسی
  • 33.4K 👁
  • 99 ❤️
  • 323 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان نهان

داستان از دلبستگی‌ای آغاز می‌شود که بی‌صدا در دل بیتا ریشه دوانده و هرگز فرصتی برای بیان پیدا نکرده. نقطه‌ی مقابل او، مردی‌ست که او هم دلبسته‌ی بیتاست ولی ترس از یک طرفه بودن علاقه‌اش، او را به سکوت وا داشته.هر دو، در سوءتفاهمی طولانی گرفتارند، یکی گمان می‌کند دیده نمی‌شود و دیگری جرأت اعتراف ندارد. در همین میان، فشار خانواده و تصمیمی تحمیلی، زندگی بیتا را به مسیری دیگر می‌کشاند‌.‌او میان خواسته‌ی قلبی‌اش و اجبار پدرش برای پذیرفتن خواستگارش گرفتار می‌شود ولی در نهایت قلبش پیروز میدان می‌شود و او را به پیوند با میثم می‌کشاند. هنوز این پیوند به آرامش نرسیده که حادثه‌ای همه‌چیز را از ریشه می‌لرزاند و میثم به اجبار و برای حفظ زندگی‌شان، در بحبوحه‌ی حضور داعش در سوریه، به عنوان عکاس خبری پا به آن سرزمین می‌گذارد و در نهایت، فاصله، خطر و بی‌خبری میان آن‌ دو قد میکشد. از تهران تا سرزمین گلوله و خاکستر،بیتا به دنبال مردی می‌رود که نمی‌داند زنده است یا نه. آیا زندگی که به تازگی آغاز شده، می‌تواند از دلِ ویرانی، جان سالم به‌در ببرد؟ یا سرنوشت، این پیوند را در نقطه‌ای تاریک و بی‌بازگشت رها خواهد کرد؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

* این قصه؛ روایتی عاشقانه از شجاعت و زنانگی یک زن است. *
تمامی اشخاص، مکان‌ها و اتفاقات غیرواقعی می‌باشند.هر گونه شباهت کاملا اتفاقی‌ست.
* این داستان در سال‌های نه چندان دور روایت می‌شود. *
برگی از آینده
آرام،سمت پنجره رفت و پرده‌ی سفید رنگش را کنار زد ولی با دیدن مردی که سر تا پا مشکی پوشیده بود و اسلحه‌ای هم روی دوشش داشت، گوشه‌ی پرده را میان دستش فشرد و وحشت زده، قدمی عقب رفت. حق داشت در عرض لحظه‌ای، این چنین بترسد، دیدن او خود وحشت بود، اویی که داعشی صدایش می‌زدند.
پرده را رها کرد و عقب‌عقب رفت، تا جایی که وسط خانه ایستاد و سردرگم، اطرافش را از نظر گذارند. باید زودتر خودش را جایی پنهان می‌کرد ولی کجا؟نمی‌دانست. بیتا در آن لحظه، از هجوم ترس به جانش، آنقدر گیج شده بود که نمی‌دانست به کدام سو برای مخفی شدن قدم بردارد.لب‌هایش را از زور ترس روی هم فشرد و نگاهش روی اتاقی که سمت راستش قرار داشت قفل شد. بدون معطلی، قدم‌های بلند و رعشه گرفته‌اش را به آن سمت برداشت و خیره به کمد دیواری که با دو متر فاصله، مقابلش بود، در را همان‌طور باز رها کرد و به سرعت خودش را به آن رساند. مقابل کمد که ایستاد، در را باز کرد و به فضای خالی آن چشم دوخت. جای مناسبی برای پنهان شدن به نظر می‌آمد که بدون ایجاد کوچکترین سر و صدایی، وارد کمد شد و در را بست. زانوانش را سمت شکمش کشید و کمرش را به پشت سرش فشرد و با این کار سعی کرد، لرز بی‌امان تنش را کنترل کند ولی شدنی نبود.اویی که دیده بود ورای آرامش بود، مگر می‌شد، کسی چون آن مرد، دمی با تو فاصله داشته باشد و آرام باشی؟آن هم وقتی که یک زن هستی!
دستانش را دور زانوانش حلقه کرد و لب‌های لرزانش را به سختی روی هم چفت کرد.حتی یکی در میان و نصفه‌نیمه نفس می‌کشید که مبادا حضورش حس شود.پیشانی‌اش را به زانوانش تکیه داد و نفس را حبس سینه‌اش کرد و درست همان لحظه بود که صدای برخورد در به دیوار به او فهماند، مرد وارد خانه شده و همین هم برای بالا رفتن دوز وحشتش کافی بود.به سرعت سر بلند کرد و دستش را روی دهانش فشرد، می‌ترسید ناخواسته صدایی از گلویش خارج شود و بشود آنی که نباید.تنش وادی ترس شده بود و سانتی از وجودش نبود که نلرزد و این لرز با شنیدن صدای قدم‌های مرد، بیشتر هم شده بود.صدای قدم‌های اویی که حالا با دیدن کوله‌ی بیتا، بدون معطلی، اسلحه را از دوشش پایین می‌آورد.با چرخی کوتاه، سمت اتاقی که بیتا را پناه داده بود چرخید و قدم‌های بلندش را به آن سمت برداشت.دیدن آن کوله آن هم آنجا، تنها یک معنی داشت. فردی در آن حوالی خودش را پنهان کرده بود و این چیزی نبود که مرد بخواهد.وارد اتاق که شد، نوک اسلحه‌اش را سمت کمد گرفت و به آن سو رفت، درست همزمان با افتادن سکسکه به گلوی بیتا.شانه که از او بابت سکسکه بالا پرید، دستش را دوباره روی لب‌هایش فشرد و همان دم بود که مرد مقابل کمد ایستاد و بدون تعلل، دستش را سمت در برد و آن را گشود. بیتا را که مچاله شده در خودش دید، اسلحه‌اش را سمت او گرفت و دستش را برای بیرون کشیدن او پیش برد.
***
چند ماه قبل
چشم از مانیتور مقابلش که مدت‌ها بدون ذره‌ای پلک زدن خیره‌اش بود گرفت و به نیم‌رخ عاطفه که خستگی را فریاد می‌زد خیره شد.
کش و قوسی به بدنش داد و گفت:
- خسته شدم!
عاطفه بی آنکه نگاهش را از صفحه‌ی پیش رویش بگیرد جواب داد:
- منم خسته شدم. چشمام دارن از کاسه در میان. به خدا دارم پشیمون میشم که چرا برنامه نویس شدم! این چرا تموم نمیشه؟
بیتا کاملاً روی صندلی چرخ دار لم داد و در حالی که دستانش را پشت سرش در هم قفل می‌کرد گفت:
- این تموم بشه یه هفته میرم مرخصی. تا یه هفته عمراً سمت سیستم برم. این چند روز کار مداوم برای هفتاد پشتم بسه.
عاطفه صورتش را کمی به سمت او چرخاند؛ ولی هنوز نگاهش به مانیتور بود.
- منم مثل تو. یکی نیست به این میثم خان شما بگه پروژه‌ی به این سختی رو چرا قبول میکنی آخه؟ برادر من ما همون چند تا برنامه‌ی کوچولو رو بنویسیم هنر کردیم.
گفته‌اش که اخم ریزی روی چهره‌ی بیتا نشاند، بیتا با حفظ همان اخم، گفت:
- میثم خان من؟ اولاً آقای رئیس، دوماً بد کرد وقتی در به در دنبال کار بودی استخدامت کرد؟
عاطفه صندلی را چرخاند و کاملا به سمت بیتا برگشت. لبخند معنا داری زد و تار ابروی مرتب و مشکی رنگش را که بالا داد، گفت:
- اوه‌اوه چه اخمی؟ این یعنی الان چون من گفتم میثم خان، شما ناراحت شدی؟ نگو که دلت غنچ نرفت؟
هر وقت قصد حرص دادن بیتا را داشت لبخند عریضی می‌زد.خوب بلد بود چگونه حرص او را درآورد. بیتا بی‌خیال شانه‌ای بالا انداخت و جواب داد:
- دلم غنچ بره؟ اونم برای میثم؟ چه حرفا.
نگاهش را از صورت پر از خباثت عاطفه گرفت و به مانیتور خیره شد. دروغ چرا؟او عاشق میثم بود و عاطفه هم از این ماجرا خبر داشت.
عشقی که همان سال اول دانشکده در قلبش ریشه دواند و کم- کم تمام وجودش را تسخیر کرد. اولین باری که او را دید و نگاهش به نگاه او گره خورد فکرش را هم نمی‌کرد روزی تا این حد دوستش بدارد آن هم اویی که میگفت عمرا عاشق شود. عشق در نگاه اول برایش افسانه بود و فرد عاشق مجنون. روزها از بر هم گذشتند و افسانه‌اش تبدیل به واقعیت شد و او هم به جمع مجنونین پیوست.
چشمانش، طرز خندیدنش و صدایی که مانندش را نشنیده بود، همگی به یکباره و بدون خواست خودش درون قلب کوچکش جا خوش کردند. بی‌آنکه بداند یا بخواهد عاشقش شد.
بعد از تمام شدن دانشکده دقیقاً همان موقعی که برعکس دیگران، به خاطر تمام شدن درسش ناراحت بود آن هم فقط به خاطر دور شدن از میثم، خود میثم پیشنهاد داد تا دور هم جمع شده و کار خودشان را شروع کنند و حالا یک سال از شروع کارشان می‌گذشت.
غرق افکارش شده بود که ضربه‌ای آرام به شانه‌اش خورد و او را از مرور گذشته‌ها جدا کرد. عاطفه با چشمان عسلی رنگ و پرسشگرش خیره‌ی او شده بود.
- شنیدی چی گفتم؟
بیتا نگاه گیجش را به او سپرد که عاطفه ادامه داد:
- نه بابا فکر نکنم فهمیده باشی چی گفتم. کجا بودی؟
لبخندی شیطنت‌آمیزی زد و گفت:
- فکر کنم فکرت پیش معشوق بود که اینطور غرق شدی.
معشوق؟ بیتا لبخند تلخی زد و مغموم و سر به زیر گفت:
- کدوم معشوق؟ معشوقی که هیچ علاقه‌ای به عاشقش نداره و بهش توجه نمی کنه، به چه دردی می‌خوره؟
عاطفه دست پیش برد و چانه‌ی او را میان دستش گرفت. سر او را بلند کرد و خیره به نگاهش، گفت:
- چی میگی دختر؟ کی گفته بهت توجه نداره؟یادت رفته اون روز با اون پسره که مزاحمت شده بود چه طوری درگیر شد؟ بمیری براش پسره‌ی بی‌ادب یه بادمجون اندازه‌ی کله‌ی تو نشوند پای چشم میثم. بعد تو میگی... .
دهنش را کج کرد و همان‌طور که ادای بیتا را در می‌آورد ادامه داد:
- بهم توجه نداره.
از دیدن چهره‌اش لبخندی روی لب‌های بیتا نشست که دمی بعد به خنده‌ای پررنگ تبدیل شد.
- نمیری عاطفه! این چه قیافه‌ایه به خودت گرفتی؟
عاطفه چینی به پیشانیش داد و گفت:
- دقیقا قیافه‌ی خودته، وقتی ناراحت میشی و لب و لوچه‌ت آویزون میشه.
شوق خاصی به چشمانش بخشید و ادامه داد:
- وای بیتا اینو گفتم بهت؟این میثم تازگیا بد عاشق میزنه ها.
گفته‌اش پرسشی شد و توسط بیتا به زبان آمد.
- چه طور؟
عاطفه با همان ذوقی که داشت گفت:
- پریروز که من و تو مجبور شدیم یکم بیشتر تو شرکت بمونیم، یادته همه رفته بودن و آبدارچی هم نبود، من رفتم برای خودم و تو چایی بیارم؟
بیتا زیر لب خب‌ای ادا کرد که عاطفه گفته‌اش را پی گرفت.
- خب به جمالت.همین که خواستم از آبدار خونه بیام بیرون دیدم میثم درست وسط سالن وایساده داره نگاهت میکنه.یعنی یه جوری غرقت شده بود که انگار بعد هزار سال داره دوباره تو رو می بینه.تو هم از بس خنگی یه بارم سرت رو بلند نکردی.منم مونده بودم بیام، نیام.
اشاره‌ای به شکم برآمده‌اش کرد و ادامه داد:
- با این وضعم یه لنگه پا وایسادم چاییام یخ بستن مجبور شدم دوباره چایی بریزم بعد که تونست ازت چشم بگیره برگشتم.
ضربه‌ای آرام به پهلوی بیتا زد و با لب‌هایی کش آمده گفت:
- دختر بد هوش از سرش بردی ها.
لبخندی پررنگ روی لب‌های رژ خورده‌ی بیتا نقش بست ولی به ثانیه نکشید که لبخند از چهره پاک کرد و با جدیت گفت:
-این که نشد دلیل،با اینا نمیشه گفت طرف عاشقته.
گفته‌اش لبخند را از لب‌های عاطفه فراری داد.
-یعنی تو هیچ جوره نمی‌خوای قبول کنی اونم دوستت داره؟
بیتا بی‌توجه به گفته‌ی او مسکوت نگاهش را به مانیتور دوخت تا پس از چند ثانیه، عاطفه، ابروانش را قدری سمت یکدیگر کشید و با حرصی تصنعی گفت:
-تو و میثم کمر بستین به حرص دادن من، تهش از دستتون جوون مرگ میشم.
بیتا خدا نکنه‌ای گفت که عاطفه‌صندلی‌اش را سمت صندلی بیتا کشید و خیره به نیم رخ او، پرسید:
- خواستگارت چی شد؟
بیتا لحظه‌ای نگاهی کوتاه به چشمان منتظر عاطفه انداخت و سپس جواب داد:
- هیچی. بابا پاش رو کرده تو یه کفش که این پسره بهترین گزینه‌ست. منم گفتم بهش علاقه‌ای ندارم؛ ولی چون فکر میکنه طرف دکتره و پسرِ دوست قدیمیشه پس منم باهاش خوشبخت میشم.یه درصد نمیگه بابا این دختر بدبخت من از این پسره خوشش نمیاد، چرا... .
عاطفه میان سخن او پرید و گفت:
- بابا یه درصد نمیگه شاید این دختره بدبخت من عاشق یکی دیگه‌ست.
بیتا نگاهش را سمت عاطفه که با لبخندی دندان‌نما تماشایش می‌کرد چرخاند و با لبخندی تلخ، گفت:
- همون که تو میگی.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان نهان

معصومه علیایی : ۳ ماه پیش

برای مطالعه‌ی رمان نهان:

کافیه روی گزینه‌ی درخواست عضویت کلیک کنید و بعد وارد پیامی که از طرف پشتیبانی میاد بشید، مبلغ رو واریز کنید، موارد خواسته شده رو برای پشتیبانی بفرستید و بعد منتظر بمونید تا عضویت‌تون تائید بشه
اینطوری پارتای قفل براتون باز میشه و هر وقت خواستید دوباره می‌تونید رمان رو مطالعه کنید

برای مطالعه با سکه هم، کافیه تعداد سکه‌ای که برای باز شدن هر پارت لازمه، پرداخت بشه تا بتونید پارت رو بخونید🥰

ممنون از همراهی‌تون عزیزای من

نظرات رمان نهان

  • فاطیما

    در پارت 540

    امان از زبون تیز عاطفه😅 ، مشتاق پارت بعدی هستمم خسته نباشی نویسنده عزیزم✨️❤️

    ۱۵ دقیقه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    متلک نندازه نمیشه😂قربونت عزیزم

    ۱۴ دقیقه پیش
  • فاطیما

    در پارت 530

    عجب اوضاعیه 🫠 امیدوارم آخرش بلایی سره اون نی نی کوچولو نیاد، خدا قوت نویسنده گلل💕❤️

    ۲۵ دقیقه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    منم امیدوارم، میثم و بیتا و بچشون سالم بمونن و برگردن سر خونه زندگی‌شون

    ۱۶ دقیقه پیش
  • فاطیما

    در پارت 490

    خیلی شیرینه که آدم تو بدترین موقعیت زندگیش یکی رو داشته باشه که همه جوره مواظبش هست مثل بیتا و عاطفه🥺 خسته نباشی عزیزم💕

    ۱۰ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عاطفه برای بیتا درست مثل خواهر نداشتشه

    ۲۲ دقیقه پیش
  • فاطیما

    در پارت 500

    تنها امید بیتا هم تبدیل به نا امیدی شد که🥲 خسته نباشی نویسنده گل ❤️

    ۱۰ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خیلی تلخه واقعا

    ۲۲ دقیقه پیش
  • فاطیما

    در پارت 510

    رفتن بیتا شروع ماجراست🥲 خسته نباشی عزیزم پارت عالیی بود✨️

    ۹ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دقیقا، بخش تازه‌ی زندگی‌شون شروع میشه، قربونت عزیزم

    ۲۳ دقیقه پیش
  • فاطیما

    در پارت 520

    خسته نباشی نویسنده گلم 💕✨️ کاش بیتا تنها نره گناه اون بچه چیه🥲

    ۳۴ دقیقه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عاشق که این حرفا حالیش نیست

    ۲۵ دقیقه پیش
  • محرابی

    در پارت 530

    ممنونم عالی مثل همیشه. دوتاشون حق دارن هم عاطفه که نگرانشه چیزی بشه هم بیتا که نمیتونه بیکاربشینه تا اتفاقی برای میثم بیفته ویک عمرخودشو سرزنش کنه که چرا نرفتم دنبالش

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عاطفه طفلی خیلی دلواپسه بیتاست اونم با وضعیتی که بیتا داره

    ۲۳ ساعت پیش
  • محرابی

    در پارت 520

    ممنونم عالی مثل همیشه امیدوارم اتفاق بدی براش نیفته آخه بری *** بااون وعضت وازهمه بدتر قاچاقی آخ چی بگیم که هرچیم بهش بگن الان گوش نمیده فقط میخواد بره پیش یارش

    ۴ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دقیقا الان به حرف هیشکی گوش نمیده و وضعیت خودشم براش مهم نیست🥲🤦‍♀️

    ۳ روز پیش
  • محرابی

    در پارت 510

    ممنون زیبا ودوست داشتنی بود خدا قوت. وای خدایا حالا میخواد بره قاطی داعشیا دنبال میثم با اون وضعیتش خدایا بخیر بگذرون

    ۶ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    و این شروع ماجراهای بعدیه، قربونت برم عزیزم مرسی ازت

    ۵ روز پیش
  • محرابی

    در پارت 490

    ممنونم عالی مثل همیشه. آخی میثم طفلی خداکمکش کنه. بیتا هم ازاون بدتر خدا به داد دوتاشون برسه

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    جفت‌شون تو بدترین موقعیتن🥲مرسی عزیزم

    ۱ هفته پیش
  • محرابی

    در پارت 480

    ممنون خداقوت عالی بود. الهی بیچاره بیتا ازدوری داره زجر میکشه ومیثم طفلی زیر شکنجه ها. باز خداروشکر زنده ست

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره بگردمشون از هم دور افتادن🫠

    ۲ هفته پیش
  • فاطیما

    در پارت 480

    بیتا چه غمی رو تحمل میکنه 🥲 ، خسته نباشی عزیزم پارت عالی بود😉❤️

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره بچم داره خیلی اذیت میشه🫠

    ۲ هفته پیش
  • محرابی

    در پارت 470

    منونم زیبا ودلنشین بود خدا قوت. ای بابا بیچاره مامانه مونده بین پدرو دختر. بگردم بیتا رو واقعا سخته بیخبری و دوری ازیار

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره طفلی نیره نمیدونه کدوم سمتو بگیره، قربونت عزیزم مرسی ازت

    ۲ هفته پیش
  • فاطیما

    در پارت 460

    امیدوارم بلایی سرش نیومده باشه🥲 ، مرسی عزیزم قلمت موندگار 💓

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    منم امیدوارم🥲

    ۲ هفته پیش
  • فاطیما

    در پارت 470

    این لجبازی امیر زیاد از حده توی این وضعیت که میثم نیست اون باید کنار دخترش باشه 🥲، خسته نباشی عزیزم 🥰

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    امیره دیگه، نمیخواد کوتاه بیاد،فدایت عزیزم مرسی

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟