پارت دوم :

پیش از اینکه عاطفه فرصت پیدا کرده و دوباره لب باز کند، تقه‌ای به در خورد و دمی بعد در باز شد. نگاه هر دویشان که سمت در کشیده شد، خانم مطهری، منشی شرکت، سرش را از فاصله‌ی بازِ در، داخل آورد و خطاب به عاطفه گفت:
- عاطفه جان آقای رحیمی کارت داره.
عاطفه لبخند کوتاهی زد و گفت:
- الان میام عزیزم.
همان‌طور که بلند می‌شد نگاهی پر از شیطنت حواله‌ی بیتا کرد و آرام گفت:
- برم ببینم آقاتون چیکارم داره.
چشمکی هم زد و قدم‌هایش را سمت در کشاند و بیتا هم سعی کرد حواسش را معطوف کارش کند ولی فکر خواستگارش و پدری که پا در یک کفش کرده و خواهان جواب مثبت بود لحظه‌ای رهایش نمی‌کرد. نمی‌دانست دیگر با چه زبانی بگوید خواهان این ازدواج نیست.کلافه پوفی کرد و سرش را کوتاه تکان داد و موس را میان دستش فشرد، گویی سعی داشت آنطور از افکار مزاحم و آزار دهنده‌اش رها شود.
دقیقه‌ای از خروج عاطفه از اتاق می‌گذشت که در باز شد و او با چهره‌ای گرفته داخل آمد.نگاه بیتا سمت او کشیده شد و همزمان با خاموش کردن سیستم، پرسید:
-چیکارت داشت؟
عاطفه تقریبا روی صندلی ولو شد. انگشت اشاره‌اش را به گوشه‌ی ابروی راستش تکیه داد و در حالی که یک پایش را قدری روی پای دیگرش می‌انداخت، گفت:
- یادته گفتی می‌خوای یه هفته بری مرخصی؟
صاف نشست و چشمانش را تنگ کرد و ادامه داد:
- دورش رو خط بکش.
بیتا متعجب تار ابرویی بالا داد که عاطفه دوباره به حرف آمد.
- میثم خا... .
به سرعت حرفش را تصحیح کرد و گفت:
- آقای مهندس رحیمی، پروژه‌ی جدید گرفته.
از قصد واژه‌ی آقای مهندس رحیمی را محکم‌تر ادا کرد و منتظر واکنشی از سمت بیتا ماند. بیتا با چهره‌ای گرفته چینی ریز به پیشانیش داد و ناراضی گفت:
- خیر سرم گفتم میرم مرخصی. الان اینو کجای دلم بذارم؟
عاطفه چشمکی زد و با لبخند پهنی گفت:
- بذار کنار میثم! نگو که خوشحال نشدی؟من که میدونم تو فقط حرفش رو زدی وگرنه عمرا همچین کاری کنی.
بیتا مشتی محکم به بازوی او کوبید و همزمان با سر پا شدن، گفت:
- لوس نشو، پاشو بریم.
عاطفه نگاهی به ساعت دیواری مشکی رنگی که به دیوار یک دست سفید پیش رویشان وصل بود انداخت و گفت:
- اوه‌اوه! چقدر زود تایم کاری تموم شد.
سر پا که شد، بیتا کیفش را از روی میز برداشت و همان‌طور که سمت در حرکت می‌کرد، گفت:
- از بس این برنامه سنگینه که گذر زمان رو متوجه نمیشیم.
دستگیره را میان دستش فشرد که همزمان با او، دستگیره حرکت کرد و رو به پایین فشرده شد. بیتا قدمی رو به عقب برداشت که در باز شد و قامت میثم روی نگاهش نقش بست. دیدنش همان و اوج گرفتن تپش‌های قلبش هم همان.
میثم قدمی داخل اتاق گذاشت و بیتا که دوباره قدمی رو به عقب برداشت، نگاه مشکی رنگش را لحظه‌ای روی او نگه‌داشت و سپس همزمان با چرخاندن نگاهش سمت عاطفه، رو به او گفت:
- خانم رضایی، به خانم کرامتی گفتین؟
عاطفه با قدری فاصله کنار بیتا ایستاد و جواب داد:
- خیالتون راحت، گفتم.
میثم سری کوتاه تکان داد و دوباره که چشم سمت بیتا چرخاند، این بار رو به او ادامه داد:
- لطفا فردا یکم زودتر بیاید. باید کار این برنامه رو تموم کنین و پروژه‌ی جدید رو شروع کنین.
بیتا چشم از او که خیره نگاهش می‌کرد گرفت و با صدایی آرام گفت:
- چشم آقای رحیمی.
میثم لحظه‌ای بیشتر نگاهش را معطوف بیتا که حالا سر به زیر شده بود نگه‌داشت و سپس چرخیده به پشت، از اتاق خارج شد و در را هم پشت سرش بست.نمی‌دانست سر به زیری بیتا در مقابل او، از حجب و حیای دخترانه و علاقه‌اش به اوست یا آنقدر از او بدش می آید که حتی نمی خواهد لحظه‌ای نگاهش کند.برخلاف تصورات بیتا، علاقه‌اش به میثم یک طرفه نبود، او هم بیتا را دوست داشت ولی ترسِ مبادای یک طرفه بودن علاقه‌اش به او، پا روی گلویش گذاشته و اجازه‌ی اعتراف نمی‌داد.
دم عمیقی گرفت و بی‌آنکه دستگیره را رها کند، لحظه‌ای سر سمت در چرخاند.چند ثانیه همان‌طور ماند و سپس قدم‌هایش را سمت میز منشی کشاند و آن طرف، بیتا نفسی که تا آن دم حبس سینه‌اش کرده بود رها کرد و پشت بندش هم دم عمیقی گرفت تا رایحه‌ی عطر خوش بوی میثم مشامش را پر کرده و حضور او را به قلبش بکوبد. دست لرز گرفته‌اش را به پیشانیش کشید و سعی کرد ارتعاش تنش را کنترل کند. هر بار که او را می‌دید، اوضاع همین بود، تمام تنش را لرز می‌گرفت، درست مثل زمانی که زیر باران مانده باشی.
نفسی دیگر از عمق جانش کشید که سقلمه‌ای به پهلویش خورد و صدای پر از شیطنت عاطفه درون گوشش پیچید.
- باید به میثم بگم جلوی تو این‌قدر با شخصیت و آقا نباشه.توام انقدر سر به زیر نباش دختر، سرتو بگیر بالا بذار عاشق دل خسته‌ات نگات کنه، گناه داره خب.
بیتا بی‌توجه به گفته‌ی او، در را گشود و وارد سالن پیش رویش شد. بی آنکه حتی نگاهی کوتاه به میثم که مقابل میز منشی، مشغول صبحت با او بود بیندازد، سمت خروجی قدم برداشت و عاطفه هم پشت سرش، با تفاوت آرام بودن قدم‌هایش بابت باردار بودنش حرکت کرد و هیچ کدام متوجه چرخش نگاه میثم سمت بیتا نشدند. اویی که حالا قدم‌هایش را سمت اتاقش می‌کشید و دقیقه‌ای بعد،بیتا بود که همراه با عاطفه کنار خیابان متوقف می‌شد.
عاطفه نگاهی به خیابان نسبتا شلوغ پیش رویش انداخت و گفت:
-ماشین آوردی؟
بیتا سری به نشانه‌ی منفی تکان داد و همزمان با چرخاندن چشمانش برای یافتن تاکسی، جواب داد:
-نه ماشین رو بردم تعمیرگاه، قراره بابام بره تحویلش بگیره، تو چی؟ماشین آوردی؟
نگاهش را سمت عاطفه کشاند و منتظر جوابش ماند. عاطفه موهای موج دارش را که از مقنعه‌ی مشکی رنگش بیرون جسته بودند، قدری عقب زد و گفت:
- این لگن تو هم که همه‌اش تعمیرگاهه. منم ماشین نیاوردم قراره همسر جان بیاد دنبالم. الان میرسه.
بیتا لبخندی در جواب گفته‌ی او زد و گفت:
- خوبه دیگه.از وقتی باردار شدی خوب خودت رو لوس می کنی.
عاطفه دستی به شکم برآمده‌اش کشید و لبخندی که لب‌هایش را به بازی گرفت، جواب داد:
-خودمو برای اون لوس نکنم برای کی لوس کنم؟
آهی تصنعنی کشید و ادامه داد:
- حیف که دیگه چیزی تا تموم شدنش نمونده.
مکث ریزی به کلامش انداخت و دوباره گفت:
-راستی وایسا با هم بریم.
بیتا لبخند کم‌جانی زد و حینی که نگاهش را به خیابان مقابلش می‌کشاند، گفت:
- نه مرسی مزاحمت نمیشم. با تاکسی میرم.
خواست قدمی به جلو بردارد که عاطفه بازویش را گرفت و گفت:
- کجا؟ مزاحم چی؟ وایسا با هم بریم.
بیتا کیفش را روی شانه‌اش جا به جا کرد و جواب داد:
- نه عزیزم، گفتم که با تاکسی میرم. این‌طوری راحت‌ترم.
عاطفه بازوی او را رها کرد و گفت:
- باشه پس، فردا می‌بینمت.
لبخندی زد و ادامه داد:
- یادت نره، آقاتون سفارش کردن زودتر بیایم.
بیتا بی‌خیال باشه‌ای گفت و قدمی رو به جلو برداشت. دستی برای تاکسی که در حال نزدیک شدن بود تکان داد و تاکسی که کنار پایش ایستاد، لحظه‌ای سمت عاطفه که نگاهش می‌کرد چرخید و پس از خداحافظی زیر لب، سوار تاکسی شد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت عاطفه در رمان نهان عاطفه
تصویر شخصیت بیتا در رمان نهان بیتا
تصویر شخصیت میثم در رمان نهان میثم
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    منونم عالی بود. عاطفه هم خوب شیطونی میکنه

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عاطفه‌ست دیگه😁

    ۴ هفته پیش
  • Biti

    0

    چرا داستان زندگی من با بیتای رمان یکیه،😭😭😭منو هم میخان به زور شوهر بدن،الان من بیتا و قشنگ درک میکنم،

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    الهی بگردم🥲

    ۲ ماه پیش
  • سوگند

    0

    خیلی جالبه ادامه اش رو بزار مشتاقم بدونم چی میشه👀💓

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم، رمان فعلا تا پارت ۱۲ آپلود شده و میتونید بخونیدش🥰

    ۳ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    میثم و بیتا به هم میان بنظرم🥺

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره خیلی🥺

    ۴ ماه پیش
کپی شد!