لیست کلیه پارتهای رمان نهان : پارت های 61 تا 68
تعداد کل پارت های منتشر شده : 68
-
رمان نهان - پارت 61
این روشنایی در دل تاریکی یعنی... . فکری شوم در سر بیتا شکل گرفت و تا مرز دیوانه کردنش پیش رفت.آب دهانش را همراه با تودهای از ترس قورت داد که همان دم، جابر، نگران از اتفاقی که داشت میافتاد، همزمان با قدمی رو به جلو، گفت: - گفتم عجله کن. الان... الان گیر میفتیم. نه نباید گیر میافتادند، تا آنجا ن...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 62
کاملا بی حس بود! بی حس مطلق.تمام طول مسیر فکرش پیش پدرش بود.به حتم تا آن لحظه مامورها دستگیرش کرده بودند. خدا میدانست چه عاقبتی در انتظارش بود و همین هم بیتا را بیشتر میترساند.پس از عمری زندگی شرافتمندانه، حالا مجبور بود به خاطر بیتا و مسیر نامعلومی که شروعش کرده بود زندانی شود. همانطور پشت سر...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 63
تکیهاش را به دیوار سفت پشت سرش داد و چشمانش را هم بست. جایی از بدنش نبود که درد نکند.نمیدانست چند روز است که اسیر دستشان شده فقط میدانست که زمان را گم کرده.حتی نمیدانست شب است یا روز.اتاقی که او و دوستانش را حبس خود داشت، حتی پنجرهای نداشت که متوجه روشنایی یا تاریکی هوا شوی.سرفهای کرد که س...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 64
بیتا که مطمئن شده بود ابوتراب قرار است حتی پس از عبور از مرز همراهیاش کند، تکهای از کیکی که در دست داشت جدا کرد ولی پیش از اینکه آن را سمت دهانش ببرد، گفت: -راستی میتونم به مامانم زنگ بزنم؟میخوام از حال بابام خبر بگیرم. ابوتراب ظرف خالی شدهی آبمیوه را پایین آورد و جواب داد: -نه. -چرا؟ ابوتراب...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 65
بیتا دمی را با سکوت سپری کرد و سپس جواب داد: - همسرم عکاس یه دفتر روزنامه توی ایرانه. از طرف اونا اومد سوریه برای عکاسی از شهرایی که تازه آزاد شدن.بهم گفت رفته همین شهری که بهت گفتم. اون موقع تازه آزاد شده بود ولی دوباره اشغال شد و منم ازش بی خبر شدم.هیچکس نمیدونه چی به سرش اومده برای همین طاقت ن...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 66
چادر را از سرش باز کرد و پس از قرار دادنش درون کیفش، نفس عمیقی کشید و به راه افتاد.جادهای خلوت با آفتابی سوزان پذیرای قدمهایش شده بود.سانت به سانت تنش خیس عرق شده بود، گویی گرمای هوا قصد داشت ذوبش کند. تیغ تیز خورشید بی رحمانه روی صورتش کشیده میشد و هرم نفسهای باد چنان تنش را میسوزاند که گو...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 67
بیتا را به زور و با بلند شدن صدای جیغ بلندش از کمد بیرون آورد و پشت بندش هم فشاری به بدنش داد و به سمت دیوار پرتش کرد. برخورد کمرش با سفتی دیوار به حدی دردناک بود که آخ پررنگی گفت و گوشهی لبش را به دندان گرفت.وضعیت به حدی متشنج بود که نمیدانست باید به ترس اهمیت دهد یا دردی که هر لحظه بیشتر میش...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 68
وحشت زده از صحنهی مقابلش فریادی زد و چون کودکی زانوانش را سمت شکمش کشید و دستانش را هم روی گوشهایش فشرد.تمام جانش به سان گسلی میلرزید و جایی نبود که در امان از رعشه مانده باشد.درست جایی که فکر میکرد همه چیز به نقطه سر خط رسیده، خدا به داداش رسید و به او فهماند رهایش نکرده.به سختی نفس عمیقی گر...
بروزرسانی در : ۴ ساعت پیش
