نهان به قلم معصومه علیایی
پارت یازده :
هم قدم با او، میثم بود که به ماشینش که درست رو به رو با خانه امیر و کنار جدول پارک شده بود رسید.در را باز کرد و پشت فرمان که نشست،دستانش را دور فرمان حلقه کرد و پیشانیش را هم به دستانش تکیه داد. نفس عمیقی کشید و چشمانش را روی هم فشرد و پشت سیاهی چشمانش، تصویر بیتا که با نگاهی نگران و بارانی تماشایش میکرد شکل گرفت. قلبش میان سینه برای اویی که آنطور ضعیف و بیدفاع توسط پدرش، به اجبار سر پا م
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

محرابی
0سیناهم خوبه مردِجذابیه ولی میثم یک چیز دیگه ست. الهی بگردم این دوتا عاشقو چقدر سختشونه دارن ازهم دورمیشن. منونم زیبا بود خیلی پارت خوبی بود