نهان به قلم معصومه علیایی
پارت هفده :
نگاهش را سمت بیتا که بیحوصله شال حریر سفید رنگش را روی سرش میانداخت کشید و گره انگشتانش دور پارچهی لباسش شل شد. قلبش گرفته از گرفتگی او، پیش آمد و کنار او ایستاد.دستش را روی شانهی او گذاشت و از آینه به چشمان مغموم او خیره شد.کمر خم کرد و همانطور خیره به او، کنار گوشش آرام،طوری که فقط خودشان بشنوند، گفت:
-هنوزم دیر نشده، بیا و از این ازدواج بگذر.چرا داری خودت رو نابود می کنی؟میدو
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

محرابی
0خیلی مردی سیناجون دمت گرم واقعا آقای. منون زیبا ودلنشین بود