پارت هشتم :

امیر لحظه‌ای نگاه سمت او کشید و غضب‌آلود که نگاهش کرد بیتا ناخودآگاه خودش را عقب کشید و چشم از او گرفت.

با تمام عصبانیتش پا روی پدال فشرد و گفت:

-بس کن بیتا. حوصله‌ی جر و بحث ندارم. وقتی رسیدیم خونه مثل بچه‌ی آدم میری به مادرت کمک میکنی. ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!