لیست کلیه پارتهای رمان نهان : پارت های 41 تا 46
تعداد کل پارت های منتشر شده : 46
-
رمان نهان - پارت 41
چیزی که میدید ورای باور بود، امکان نداشت.مگر نگفته بودند شهر امن است؟حتی مردمش هم، در حال بازگشت بودند پس حالا این چه اتفاقی بود که رخ داده بود؟مقابل دیدهگان آغشته به ترس و نگرانیاش، مردان سیاه پوش بودند که اسلحه به دست و پشت سر هم وارد محوطه میشدند و تیرهایشان که به قصد ترساندن به سمت آسمان ...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 42
سر از بالشت جدا کرد و صاف نشست.یک دستش بندِ یقهی لباس سفید رنگش بود و دستش دیگر مشت روی تخت.نفسهای داغش به سرعت از سینهاش رها میشدند ولی باز هم حس خفگی میکرد.سانت به سانت تنش خیس عرق بود و موهایش هم چسبیده به پیشانیاش.گلویش خشک شده بود و حس میکرد حتی قطرهای آب در جانش نمانده و برای همین س...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 43
رمق از پاهایش فراری شد و روی تخت نشست و نفهمید صفحهی موبایل چه زمانی مقابل چشمانش خاموش شد.سنگینیِ بغضی روی سینهاش نشست و گلویش را فشرد و درست همان دم بود که محسن، گیج از سکوت او و پرسشش، میان درگاه متوقف شد.خیره به عاطفه و نگاهِ برق افتاده از بغض او، ابروانش را سمت یکدیگر کشید و گفت: -عاطفه؟شن...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 44
*** با حس حرکت دستی لای موهایش، آرام لای چشمانش را باز کرد و همان دم روشنایی مهتابیِ بالای سرش بود که روی چشمانش تیغ کشید.به سرعت چشم بست و پس از چند ثانیه تعلل، دوباره لای چشمانش را باز کرد. قدری تار میدید و این پس از بیهوشی طبیعی بود ولی چون هنوز نمیدانست چه شده، گیجِ تاریِ دیدش بود و صد البت...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 45
چشم دوخته به دخترش که در آغوش عاطفه، به خود میلرزید، پایین شالش را میان دستش مچاله کرد و کنار آن دو زانو زد.عاطفه که متوجه حضور او شد، سر سمت او چرخاند و همین که چهرهی نیره را دید، زیر لب سلامی خطاب به او ادا کرد و جوابش را هم گرفت.نیره همانطور خیره به بیتا که هنوز نفهمیده بود مادرش آنجاست، دس...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 46
نگاهی حوالهی نیره که چشمانش با التماس رنگ گرفته بودند انداخت و هیچ نگفت و قدری دورتر از او، بیتا بود که روی تخت مینشست و عاطفه هم کنارش میایستاد.گرفته از دلخوریِ بیتا، چشمانش را روی نیم رخ او نگه داشت و گفت: -ببخشید بیتا به خدا نگرانت بودم برای همین به مامانت خبر دادم. نیم قدمی جلوتر آمد و نرد...
بروزرسانی در : ۵ ساعت پیش
