لیست کلیه پارتهای رمان نهان : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 68
-
رمان نهان - پارت 41
چیزی که میدید ورای باور بود، امکان نداشت.مگر نگفته بودند شهر امن است؟حتی مردمش هم، در حال بازگشت بودند پس حالا این چه اتفاقی بود که رخ داده بود؟مقابل دیدهگان آغشته به ترس و نگرانیاش، مردان سیاه پوش بودند که اسلحه به دست و پشت سر هم وارد محوطه میشدند و تیرهایشان که به قصد ترساندن به سمت آسمان ...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 42
سر از بالشت جدا کرد و صاف نشست.یک دستش بندِ یقهی لباس سفید رنگش بود و دستش دیگر مشت روی تخت.نفسهای داغش به سرعت از سینهاش رها میشدند ولی باز هم حس خفگی میکرد.سانت به سانت تنش خیس عرق بود و موهایش هم چسبیده به پیشانیاش.گلویش خشک شده بود و حس میکرد حتی قطرهای آب در جانش نمانده و برای همین س...
بروزرسانی در : ۱۱۲ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 43
رمق از پاهایش فراری شد و روی تخت نشست و نفهمید صفحهی موبایل چه زمانی مقابل چشمانش خاموش شد.سنگینیِ بغضی روی سینهاش نشست و گلویش را فشرد و درست همان دم بود که محسن، گیج از سکوت او و پرسشش، میان درگاه متوقف شد.خیره به عاطفه و نگاهِ برق افتاده از بغض او، ابروانش را سمت یکدیگر کشید و گفت: -عاطفه؟شن...
بروزرسانی در : ۱۱۰ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 44
*** با حس حرکت دستی لای موهایش، آرام لای چشمانش را باز کرد و همان دم روشنایی مهتابیِ بالای سرش بود که روی چشمانش تیغ کشید.به سرعت چشم بست و پس از چند ثانیه تعلل، دوباره لای چشمانش را باز کرد. قدری تار میدید و این پس از بیهوشی طبیعی بود ولی چون هنوز نمیدانست چه شده، گیجِ تاریِ دیدش بود و صد البت...
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 45
چشم دوخته به دخترش که در آغوش عاطفه، به خود میلرزید، پایین شالش را میان دستش مچاله کرد و کنار آن دو زانو زد.عاطفه که متوجه حضور او شد، سر سمت او چرخاند و همین که چهرهی نیره را دید، زیر لب سلامی خطاب به او ادا کرد و جوابش را هم گرفت.نیره همانطور خیره به بیتا که هنوز نفهمیده بود مادرش آنجاست، دس...
بروزرسانی در : ۹۸ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 46
نگاهی حوالهی نیره که چشمانش با التماس رنگ گرفته بودند انداخت و هیچ نگفت و قدری دورتر از او، بیتا بود که روی تخت مینشست و عاطفه هم کنارش میایستاد.گرفته از دلخوریِ بیتا، چشمانش را روی نیم رخ او نگه داشت و گفت: -ببخشید بیتا به خدا نگرانت بودم برای همین به مامانت خبر دادم. نیم قدمی جلوتر آمد و نرد...
بروزرسانی در : ۹۶ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 47
به ثانیه نکشید که به جای صدا بوق، صدای زنی که خبر از خاموشی خط میداد درون گوشش پیچید و کورسوی امیدش را به تاریکی رساند.دستی که موبایل را کنار گوشش نگه داشته بود لرزید و چشمهی اشکش دوباره جوشید.آخرین تیر هم به پیکرهی امیدش برخورد کرد و جانش را از دم تیغ گذراند. همه چیز، همانجا، برایش تمام شد.قط...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 48
وارد محوطه که شدند، با چرخی کوتاه سمت عاطفه چرخید و لبخند کم جانی روی لبهای رنگ باخته و ترک برداشتهاش نشاند. -بابت امروز ممنون عاطفه، دیگه مزاحمت نمیشم، برو به دخترت و شوهرت برس. قدمی رو به جلو برداشت که عاطفه بازویش را گرفت. تنِ بیرمق او را سمت خودش چرخاند و اخمآلود و معترض گفت: -چی میگی واس...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 49
نفس میان سینهاش از برخورد خنکیِ آب حبس شد و به زحمت سرش را بالا آورد.از میان نگاه تار شدهاش و قطرات آبی که روی مژههایش سنگینی میکردند و هرازگاهی هم، راه چشمانش را در پیش میگرفتند، خیرهی مرد سر تا پا مشکی پوش با آن ریشهای بلند شد.لحظهای چشمانش را روی هم فشرد که مرد، حینی که دستانش را پشت ک...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 50
پشت بند حرفش مجالی به بیتا نداد و بدون معطلی سر پا شد.قدمهایش را برای خروج از اتاق برداشت و بیتا بود که پس از دمی مکث، از تخت پایین آمد و پشت سر او حرکت کرد. حالا که عاطفه به یادش آورده بود میتوانند از رئیس میثم جویا احوالش شوند، قدری حالش بهتر شده بود یا بهتر است بگویم، دوباره نور امید در دلش ...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 51
سلانهسلانه و بیتوجه به کارمندانی که بابت صدای بلند آنان، متعجب و پرسشی نگاهش میکردند، از دفتر روزنامه خارج شد و قدم به پیادهرو گذاشت.داشت بیهدف و بیآنکه بداند کدام سمتی میرود حرکت میکرد که بلاخره عاطفه بازویش را گرفت و او را سمت خودش چرخاند. چهرهی خیس از اشکش را که دید، درهم و گرفته از ا...
بروزرسانی در : ۸۲ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 52
میثم از او خواسته بود برود و به دنبالش بگردد ولی میتوانست؟او توان رفتن به چنین سفر خطرناکی را داشت؟اصلا لازم بود به خوابش تا این حد ارزش دهد؟خواب بود دیگر، مثل هزاران خواب دیگری که دیده بود و از نگرانی و آشفتگیاش نشات گرفته بود و نیازی به اهمیت دادن نداشت ولی اینطوری که مشخص بود بیتا قصد نداشت ...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 53
کلافه از دیوانگیِ او، شمارهاش را گرفت بلکه بتواند مجابش کند به منصرف شدن ولی بیتا که تماسش را رد کرد، موبایلش را پایین آورد و دستش را رها کنار بدنش نگهداشت. میترسید، از عاقبت تصمیم او واهمه داشت، آن هم با وضعیتی که بیتا داشت و طفلی که به شکم میکشید. *** هانیه را آرام روی تختِ بیتا گذاشت و کمر...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 54
دستش را روی دست عاطفه گذاشت و جملهاش را پی گرفت. -میدونم میتونی درکم کنی. لبخند کم جانی زد و همزمان با فشاری که به دست او میداد، گفت: -بابت کمکت یه دنیا ازت ممنونم عاطفه. عقب کشید و با دو قدم از او فاصله گرفت تا زودتر با اویی که عاطفه شمارهاش را داده بود تماس بگیرد.شماره را کپی کرد و روی صفحه ...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 55
نام کشور که به گوش جابر رسید، اخم غلیظی کرد و گفت: -کجا؟سوریه؟ گره خوردگی ابروانش را باز کرد و با تمسخری در لحنش ادامه داد: -مغز خر نخوردم خانم. نیم قدمی رو به عقب برداشت ولی تا خواست بچرخد، بیتا همزمان با حرکتش سمت او، ملتمسانه گفت: -وایسین آقا جابر. شاید التماس لحنش کارساز بود که جابر علارغم خو...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 56
مردد از اینکه چه کند، نوک انگشتش را با سانتی فاصله از دکمهی آیفون نگه داشته بود.چند دقیقه از حضورش در آنجا میگذشت و هنوز نمیدانست تصمیمی که گرفته درست است یا نه ولی کفهی درست بودنش سنگینتر بود که او را تا آنجا کشانده بود. علارغم اینکه بیتا خواسته بود هیچکس، مطلقا هیچکس از تصمیمش با خبر نشود ...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 57
تن صدایش قدری بلند بود که باعث بالا پریدن شانههای بیتا شد. گره ابروانش را کورتر کرد و ادامه داد: -میخوای پاشی قاچاقی بری سوریه؟ دستانش را از جیبهایش بیرون آورد و پس از چند ثانیه دست زدن و پیچیدن صدای دست زدنش درون فضای خانه، پوزخندی زد و گفت: -آفرین بیتا خانم، بزرگ شدی، کارای بزرگ انجام میدی. ...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 58
سر خم کرد و پس از نشاندن بوسهای روی موهای بیتا، چانهی او را گرفت و سرش را بلند کرد. چشم دوخته به سرخی و نم چشمان او، حینی که با پشت دست، صورت او را پاک میکرد، صدایش را به شنیدن نشست. -دلم برات تنگ شده بود بابا. امیر، کشش کم جانی روی لبهایش نشاند و جواب داد: -منم. همین تک کلمه را گفت و پشت بند...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 59
از زمانی که به خانهشان برسند و امیر خبر رفتنش با بیتا را به نیره دهد و سپس نیره را راضی کنند، بیشتر از یک ساعت طول کشید. نیره که اولش به هیچ صراطی مستقیم نبود و راضی نمیشد ولی در نهایت با التماسهای بیتا و حرفهای امیر تن به رضایت داد و با قلبی دلواپس و آشفته آن دو را راهی سفر کرد.حالا ساعت به ...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 60
نیم ساعت کافی بود تا در نهایت جابر پس از تایید اینکه پول را گرفتهاند سوار ماشین شود.با قدری جا به جا شدن، موبایلش را درون جیب شلوارش گذاشت و با دست اشارهای به ماشینی که چند متر جلوتر پارک شده بود کرد. -با اون ماشین میریم. امیر و بیتا همزمان چشم سمت ماشین مشکی رنگی که زیر سایه درختی پارک شده بود...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
