پارت هفتم :

حرفش اضطراب را به جان بیتا انداخت. با همان دلواپسی که حالا چشمانش را هم گرفته بود، نگاهی به عاطفه که دست کمی از او نداشت انداخت و به سرعت سر پا شد. پشت سر امیر از اتاق خارج شد ولی پیش از اینکه قدم‌هایش به او برسند، امیر تقه‌ای به در اتاق میثم زد و دم ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!