نهان به قلم معصومه علیایی
پارت هفتم :
حرفش اضطراب را به جان بیتا انداخت. با همان دلواپسی که حالا چشمانش را هم گرفته بود، نگاهی به عاطفه که دست کمی از او نداشت انداخت و به سرعت سر پا شد. پشت سر امیر از اتاق خارج شد ولی پیش از اینکه قدمهایش به او برسند، امیر تقهای به در اتاق میثم زد و دم ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

محرابی
0منون عالی بود قلمتون ماندگار. آهان اون بی شخصیت بود شماباشخصیت که نه سلام کردی نه دست دادی مثل کارگرت باهاش حرف زدی