لیست کلیه پارتهای رمان نهان : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 46
-
رمان نهان - پارت 21
سینهاش به خسخس افتاده بود و نفسهایش یکی در میان سنگین.به سختی خودش را حرکت داد و تکیه به دیوار سپرد و چشمانش را بست.انگشتش را روی رد خونی که از گوشهی لبش جاری شده بود کشید که همان دم، نیره، مقابل او زانو زد و جعبهی کمکهای اولیه روی زمین خالی کرد.به سرعت پنبه را برداشت و پس از ریختن بتادین ر...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 22
خشم نگاهش را به چشمان بیتا دوخت و گفت: -گمشو توی اتاقت تا یه بلایی هم سر تو نیاوردم. لحن دستوریاش بیتا را وادار کرد بی هیچ مخالفتی آنچه گفته را انجام دهد.بیآنکه حتی واژهای به زبان بیاورد، سمت اتاقش چرخید که نیره مانعش شد. - وایسا بیتا. رو به امیر چرخید و خطاب به او با لحنی محکم گفت: - بیتا و ...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 23
مقنعهاش را روی موهایش مرتب کرد و پس از نگاهی به چهرهاش روی آینه، کیفش را از روی تخت برداشت و از اتاق خارج شد.قدمهایش را سمت در برداشت و همزمان با تن صدایی که قدری بابت شنیده شدن بلند شده بود گفت: -من رفتم مامان. هنوز قدمی تا خروجی فاصله داشت که امیر، صندلی میزناهارخوری را عقب کشید و سر پا شد.ه...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 24
چشم از ساعتش گرفت و با قدومی بلند خودش را به اتاق کار عاطفه و بیتا رساند. تقهای به در زد و صدای عاطفه را که شنید، در را باز کرد و مابین درگاه متوقف شد. عاطفه که خواست بابت حضور او سر پا شود، میثم دستش را بلند کرد و گفت: -پا نشید. دست به جیب شد و ادامه داد: -از بیتا خبر ندارین؟هنوز نیومده. عاطفه ...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 25
مضطرب از حضور میثم، نیم قدمی پیش گذاشت و خواست حرفی بزند که امیر در را بست و رفت.موبایل را میان دستش محکم فشرد و سمت کمد لباسهایش چرخید. چارهای جز حضور در آن جمع نداشت.نفهمید چه بر تن کرد و چگونه از اتاق بیرون رفت، به خودش که آمد، کنار مادرش روی مبل دو نفره نشسته و از شدت اضطراب، انگشتانش را در...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 26
هیچ چیز مثل قبل نبود، این بار برخلاف بار قبل، مراسم عقد بیتا، خلوت بود و جز و پدر و مادرش و عاطفه و محسن، فرد دیگری را کنارش نداشت.روی صندلی، کنار میثم نشسته و منتظر بود عاقد حرفش را تمام کرده و از او کسب اجازه کند.این بار حتی تور سفیدی بالای سرش نداشت و قندی هم برای شیرین شدن زندگیاش سابیده نمی...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 27
پلههای پیش رویش را بالا رفت و اولین قدم را که به خانهی مشترکش با میثم گذاشت،با دو قدم فاصله از در ایستاد و نگاهش را دور تا دور خانه چرخاند.با اینکه کوچک بود ولی همین که میدانست میثم را کنارش دارد برایش کافی بود.لبخندی زد و قدمهایش را پیش کشید، تا جایی که وارد اتاق خوابشان شد و با قدری خم شدن...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 28
نگاه ملتهب و آشوب زدهاش را قفل ورودی اتاق عمل نگه داشت و به دیوار پشت سرش تکیه داد. تمام جانش از همان دم که میثم خبر داد، میدان آشوب شده بود و نمی دانست چقدر باید منتظر باشد تا آرام جانش از آن اتاق بیرون آمده و خوب بودنش را ببیند.دقایق برایش کند می گذشتند ولی بلاخره سپری شدند و در اتاق عمل باز ش...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 29
چند ساعت از برگشت بیتا به خانه میگذشت، چند ساعتی که حتی دقیقهای از آن را با آرامش سپری نکرده بود. روی مبل نشسته و حینی که پوست اطراف انگشت اشارهاش را با دندانهایش میکَند، بدون معطلی و پشت سر هم شمارهی میثم را میگرفت ولی هر بار چون بار قبل بیجواب میماند. از همان لحظه که میثم آنطور آشفته و...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 30
مقابل خانهی عاطفه از تاکسی پیاده شد.بند کیف سفید رنگش را روی شانهاش مرتب کرد و حینی که قدم برمیداشت جعبهی شیرینی را از یک دست به دست دیگرش سپرد.مقابل در که متوقف شد، پیش از اینکه فرصت فشردن آیفون را داشته باشد، صدای زنگ موبایل میان گوشش پیچید.دست سمت کیفش برد و موبایل را بیرون آورد و با دیدن ...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 31
برایش سخت بود گفتن آنچه که به زبان آورده بود ولی واقعیت همین بود.چندان کاری از دستشان برنمیآمد، آن هم با خسارتی که دیده بودند.دم عمیق و آغشته به غم گرفت که عاطفه بیطاقت از دیدن گرد غمِ نشسته روی چهرهی او، دستش را روی دست او گذاشت.فشاری به دست او داد و نگاه بیتا که سمتش کشیده شد، با لبخندی هر ...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 32
زیر نگاهِ بیتا، وارد اتاق شد و مقابل تخت ایستاد. دست سمت دکمههای پیراهنش برد و یکییکی که بازشان کرد، بیتا که قصد نداشت پیش از راضی کردن میثم، حتی قدمی پا پس بکشد، میان درگاه ایستاد. شانهاش را به چهارچوب تکیه داد و شال که روی گردنش افتاد، چشم دوخته به حرکات میثم، گفت: -اشکالش چیه؟ میثم پیراهن ر...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 33
استکان پر شده از چایی را کنار استکان دیگری روی سینی گذاشت و از آشپزخانه خارج شد.خیره به امیر که روی مبل نشسته و مشغول حرف زدن با موبایل بود، فاصلهاش تا او را تکمیل کرد و کنارش نشست.سینی را روی میز شیشهای مقابلش گذاشت و نگاهش را به نیم رخِ امیر دوخت.منتظر بود تماسش تمام شود و حرفی که قصد گفتنش ر...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 34
دورتر از او، بیتا، بیخبر از بیقراری مادرش، موبایل را از یک دست به دست دیگرش داد و گفت: -کارت تموم شد؟ میثم که پشت فرمان نشسته بود، سری به نشانه مثبت تکان داد و گفت: -آره تموم شد بلاخره. پشت سر ماشینی متوقف شد و ادامه داد: -نمیدونم اگه نبودی چهطوری قرار بود از پسش بربیام. بیتا لبخندی زد و حینی...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 35
او که رفت، چند ثانیه بعد، میثم هم حرکت کرد تا زمان هم پیش رفته و به لحظهای برسد که بیتا با شنیدن صدای باز شدن در، دست از کار بکشد.کمر صاف کرد و با قدومی بلند از آشپزخانه خارج شد و درست دم ورود میثم به خانه، مقابلش ایستاد.لبخند پررنگی از دیدن او زد و بدون معطلی، خودش را میان آغوش او جا داد. استقب...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 36
با دستانی فرو رفته در جیبهای شلوار مشکی رنگش، تکیهی شانهاش را به دیوار کنارش سپرده و منتظر آماده شدن آبمیوههایی بود که سفارش داده بود.نگاهی به بیتا که درون ماشین نشسته و با قدری کج شدن، چهرهاش را روی آینه بغل برانداز میکرد انداخت و سپس دوباره سمت مغازه چرخید.مدتی از شروع کارش در دفتر بهنام ...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 37
آشفته، چشم از میثم گرفت و از ماشین پیاده شد. در را که بست و تکیهاش را به ماشین سپرد، میثم هم پیاده شد و چند ثانیه بعد مقابلش ایستاد. نگاهش را به بیتا که سر به راست چرخانده و خیابان را،البته به ظاهر تماشا میکرد دوخت و گفت: -عزیزم... . هنوز جملهاش رخت تکمیل شدن بر تن نکرده بود که بیتا سر به سمت...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 38
بلاخره ساعت به روزی رسید که میثم عازم سفر بود. بند کوله پشتیاش را روی شانهاش مرتب کرد و با چرخی کوتاه سمت بیتا که با دو قدم فاصله از او درست پشت سرش ایستاده بود چرخید. بند کوله پشتی را با دستش نگهداشت و فاصلهاش تا بیتا را به هیچ رساند. چشم دوخته به قهوهای لرزان چشمان او، کششی روی لبهایش نشا...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 39
شانه را روی میز آرایش رها کرد و پس از جمع کردن موهایش بالای سرش و دم اسبی بستنش، از روی صندلی بلند شد و سمت در چرخید. از وقتی میثم رفته بود سکوت خانه عجیب آزارش میداد و هر کاری میکرد باز هم نمیتوانست حتی دقیقهای نبود او را فراموش کند، عشقش به او به حدی پررنگ بود که حتی دور شدن چند روزهشان هم...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان نهان - پارت 40
دم عمیقی گرفت که تقهای به در خورد.آرام به عقب چرخید و با قدومی بلند خودش را به در رساند.در را سمت خودش کشید و نگاهش که به امید، یکی از همکارهایش رسید، با صدایی گرفته از خستگی گفت: -جانم امید؟ امید نگاهی به چهرهی خستهی میثم انداخت و سپس حینی که با دست به اتاق خودش اشاره میکرد، گفت: -با بچهها ...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
