نهان به قلم معصومه علیایی
پارت سوم :
سرش را به شیشه تکیه داد و دوباره خودش را به سیل افکارش سپرد. چنان درگیر هجوم افکارش بود که نفهمید کی از تاکسی پیاده شد، حتی نفهمید چه زمانی کلید را میان قفل چرخاند و قدم داخل حیاط نسبتا بزرگ خانهشان گذاشت. حیاطی که دور تا دورش را درختان سرسبز پوشانده بودند و با مسیری سنگ فرشی، به چند پلهی منتهی به در ورودی میرسید. همان مسیری که حالا بیتا پس از طی کردنش، پلهها را بالا رفت و در را باز کرد. کفشهایش را همانجا کنار ورودی از پا درآورد و وارد سالن پیش رویش شد. لحظهای نگاهی کوتاه به پدرش که روی مبل سفید سفید رنگ تک نفره نشسته بود انداخت و همزمان با سلامی رو به او که شک داشت شنیده شده باشد، قدم سمت اتاقش کشاند.مقابل اتاقش که رسید، پیش از اینکه فرصت لمس دستگیرهی نقرهای رنگ را داشته باشد، صدای پدرش بود که میان گوشش پیچید.
-وایسا بیتا.
بیتا رو به عقب چرخید و با لبخندی کمرنگ گفت:
-جانم بابا؟
امیر نگاهی به ساعت مچیاش انداخت و گفت:
-داره دیر میشه، لباسات رو عوض کن با مامانت برید خرید.
بیتا تار ابرویی بالا انداخت و متعجب از گفتهی پدرش، گفت:
-خرید؟! الان؟ بذار بمونه برای فردا، امروز خیلی خستهام.
قصد کرد سمت اتاقش بچرخد که صدای امیر دوباره شنیده شد.
- فردا نه، همین الان هم دیر شده. زودتر حاضر شو.
حرفهایش گنگ بودند یا بیتا متوجهی منظور نهفته پشت آن کلمات نامفهموم نمیشد؟
- دیر شده؟! چی دیر شده بابا؟
امیر از روی مبل بلند شد و با چند قدم مقابل او ایستاد. دست به جیب شد و حینی که مشکی چشمانش را به قهوهای نگاه دخترش میدوخت، گفت:
- با مامانت برو برای مراسم پس فردا لباس بخر. نمیخوام لباسای تکراریت رو تنت کنی!
دوز تعجب بیتا بیشتر شد. مراسم پس فردا؟! از کدام مراسم حرف میزد که بیتا از آن بیخبر بود؟
امیر گویی سوال را از نگاه بیتا خواند که ادامه داد:
-پس فردا قراره خانوادهی داماد بیان برای تعیین تاریخ عقد و عروسی.
تازه متوجه منظورش شد. بیآنکه نظر بیتا را بداند خودش برید و خودش هم دوخت!
بیتا اخم ریزی کرد و گفت:
-من که گفتم از اون پسر خوشم نمیاد.
امیر تار ابروی مشکی رنگش را بالا داد و گفت:
-منم هزار بار بهت گفتم، این پسر بهترین گزینه برای توئه.
بیتا کلافه نفسش را با صدا از سینه رها کرد. خسته بود، خسته از بحثی که هیچگاه به نقطهی پایانی نمیرسید ولی از روی اجبار، ناچار به کش دادن بحث شد.
-بابا، من هیچ علاقهای بهش ندارم.
امیر دستی به ته ریش مشکی رنگش که تک و توک با تارهای سفید رنگ همراه شده بود کشید و با لبخندی کج که کنج لبهایش جا خوش میکرد، گفت:
- علاقه؟علاقه بعداً هم بوجود میاد.
حرفش چون نفتی روی آتش نیمه جانِ خشم بیتا ریخته شد. اخمش را غلیظتر کرد و با تن صدایی که قدری بلند شده بود گفت:
- بعدا؟ کدوم بعدا بابا؟ چرا خودت رو گول میزنی؟ کی رو دیدی به زور ازدواج کرده باشه و بعدا عاشق شده باشه؟این علاقهای که شما ازش حرف میزنی کی قراره بوجود بیاد؟ یک ماه؟ دوماه؟ یک سال؟ ده سال؟ صد سال؟ چند سال باید صبر کنم بلکه قلبم بتونه مردی که هیچ کششی سمتش نداره رو قبول کنه؟
هر چه جلوتر میرفت شدت صدایش هم بیشتر میشد. امیر که تا آن لحظه خونسرد مقابلش ایستاده بود، اخم را چاشنی چهرهاش کرد و درست مثل بیتا، با صدایی بلند گفت:
-دختر تو دردت چیه؟ چرا داری به شانسی که در خونت رو زده پشت پا میزنی؟ پسر به این خوبی، دیگه چی میخوای؟
کاش توان داشت و از دردی که دورن سینهاش جا خوش کرده بود، سخن میگفت. از عشقی که دل بستن به هر کس دیگری را برایش ممنوع کرده بود.
امیر با لحنی آرامتر از قبل دوباره به حرف آمد.
-اون وضعش عالیه. اگه باهاش ازدواج کنی با کله رفتی وسط خوشبختی.آشنا هم که هست، همبازی بچگیتم که بوده، دیگه بهتر از این؟
خوشبختی؟ از کدام خوشبختی دم میزد؟ پول تنها چیزی بود که به چشم امیر میآمد. آنقدر پول داشت که هزاران شرکت درست مثل شرکت میثم را خریده و به نام دخترش بزند ولی قلب او گیر همان شرکت کوچک و رئیسش بود.
بیتا چشمانش را درون کاسه چرخاند و با طعنه و داد، لب باز کرد:
-پول؟ لعنت به پولی که کورت کرده. اونقدر کور که حتی چشمت رو روی التماس ها و ضجههای دخترت که همخون خودته بستی.
صورت امیر کمکم رنگ خشم به خود گرفت که بیتا با شجاعتی که نمیدانست از کجا نشات گرفته بود، ادامه داد:
-برای شما بدبخت شدن من هیچ اهمیتی نداره. تنها چیزی که برات مهمه پوله.آره بابا برای تو... .
با نشستن سیلی محکمی کنار گوشش لال شد. به ثانیه نکشید که طعم شور خون بزاقش را به رنگ خود درآورد. دستش را روی رد سیلی کشید و با نگاهی که هالهای از اشک قصد خفه کردنش را داشت، خیرهی صورت برافروختهی پدرش ماند. لبش را به دندان گرفت تا حتی قطرهای اشک از حصار نگاهش خارج نشود. همانطور خیره به پدرش، عقب رفت و وارد اتاقش شد. در را با تمام توان به چهارچوبش کوبید که همان دم، صدای بلند امیر چنان به گوشش کوبیده شد که حس کرد برای همیشه کر شد.
- گوش کن بیتا. یا زن خواستگارت میشی یا من میدونم و تو، اینو تو گوشت فرو کن.
اتمام جملهاش همراه شد با مشتی محکم که به در کوبید و شانه از بیتا که حالا سُر خورده و روی زمین مینشست پراند. او که همانجا پشت در نشست، دمی بعد، صدای نگران مادرش بود که به گوشش رسید:
- چه خبرتونه؟ چی شده امیر؟
امیر چون قبل با فریاد گفت:
-میخواستی چی بشه؟ دخترت عقل نداره! تا حالا هر چی گفت هیچی نگفتم، به هر سازی زد رقصیدم؛ ولی این بار کوتاه نمیام.
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه علیایی | نویسنده رمان
همینو بگو والا
۴ هفته پیشBiti
0عشقم یه میثم بفرس تو زن کی من تا اینجوری جنتلمن بازی در بیاره همه چی و کنسل کنه🎀🥹
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
🥲🥲
۲ ماه پیشBiti
0نویسنده ی قشنگمون دوربین تو خونه ی ما گزاشتی؟ هم من و بیتا هم اسنیم،هم اینکه داستان زندگیمون یکیه،هم اینکه این خاستگارم منم مثل این دکتره،پشمام داره از این حد شباهت می ریزه😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
به خدا الان اسماشونم یکی باشه تعجب نمیکنم😂
۲ ماه پیشسهیل۲۹
1عه عه عه حیف شد به پدر بیتا نمیاد این شخصیت مهربون
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
😂😂
۲ ماه پیشAzadeh
0ینی چی امیر چرا انقدر خوشگله 😂 🎀
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
😂😂
۳ ماه پیشسمانه
0میگم اسم رمان چیه با اینکه دارم می خونم؟💗
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
نهان
۳ ماه پیشنرگس
0واقعا باباش روانیه
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
خیلی زور میگه واقعا
۳ ماه پیشفاطیما
1واقعا دلم برای بیتا سوخت . 😭😭 رمان قشنگیه بنظرم .برم جلوتر مطمئنم قشنگ ترم میشه🥹
۴ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بگردم دخترم نمیدونه چیکار کنه🥲مرسی عزیزم🥺
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

محرابی
0خسته نباشی عزیزم عالی بود خیلی. ای بابا چه بابای بی منطقی داره مگه عهد قجره که دختربه زور میدی به کسی