لیست کلیه پارتهای رمان معشوقه مرداب : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 107
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 61
سوپ درون ظرف را کمی هم زدم. قاشقی از محتویات آن پر کردم و بعد از چک کردن دمای آن، به سمت دهان آرش بردم. منتظر نگاهش کردم اما دهانش را باز نکرد. نیمرخش سمت من بود و با فکر اینکه این گونه غذا خوردن برایش سخت است، ظرف سوپ را روی میز گذاشتم و کمی ویلچرش را به سمت خود چرخاندم. نگاه کامران خان لحظهای...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 62
با بهت لب باز کردم: _ چرا؟! طوری نگاهم کرد که انگار میپرسید خودت چه فکر میکنی؟! خب اصلا انتظارش را نداشتم که به حرفهای ظهرم اینگونه واکنش نشان دهد. نگاهش داد میزد از خبر ناگهانی که به او داده بودم، عصبی است و من حتی فکرش را هم نمیکردم توضیحاتی که دادم برایش کافی نبوده باشد. آرام گفتم: _ من ...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 63
کامران خان که خم شد، ضربان قلبم سر به فلک کشید و نمیدانم چگونه آنجا ایستاده و شاهد بر باد رفتن تمام برنامههایم بودم. با دست بند ساکم را کشید و از زیر تخت بیرون آورد. پلکهایم را با بدبختی روی هم فشرده و هجوم اشک را درون کره چشمم حس کردم. این چه بازی مسخرهای بود که آرش راه انداخته بود؟! کامران...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 64
بنا بر دستور کامران خان سفر آن روزم کنسل شد چون هیچ صندلی خالی اضافهای وجود نداشت. یک هفته دیگر گذشت و ما نتوانستیم حتی یک بلیط پیدا کنیم. همه پروازها پر بود و من هر لحظه خودم را ملامت میکردم. کاش اصلا صبح همان روز یواشکی از عمارت فرار کرده و خودم را به فرودگاه رسانده بودم! بعد از آن نمیدانم ...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 65
ورودمان به مسکو چندان باشکوه نبود. جت شخصی شیوا خانم دارای نقص فنی از آب درآمد و تقریبا نیم ساعت آخر تا رسیدنمان را در معرض سکته گذراندیم. بعد از انجام کارهای مربوط به بازرسی گمرکی و چک شدن ویزا بالاخره از فرودگاه خارج شدیم. نسیم خنکی که وزید، لباسهایمان را به بازی گرفت. هنوز شالم را از روی موها...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 66
با شنیدن صدای ظریفی که به زبان روسی طبقه سی و هشتم را اعلام میکرد و به دنبال آن باز شدن درب آسانسور، ویلچر آرش را به سمت بیرون هل دادم. نگاهی به ساعت گوشیام انداختم. ده و بیست دقیقه شب بود. بقیه هنوز در حال شام خوردن بودند اما من به محض شام دادن به آرش، سیر بودن خودم را بهانه کردم و زودتر از پش...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 67
بزاق دهانم را به سختی فرو دادم و نفس بلندی کشیدم تا بر احساساتم مسلط شوم. نباید گریه میکردم اما شوک وارده بر جانم چنان ناگهانی و عمیق بود که اشک بیاجازه از چشمانم جاری میشد. دستش را رها کرده و سعی کردم صدایم عاری از گرفتگی بغض باشد. من نباید ضعف نشان میدادم. جدی گفتم: _ گوش کن… من خودم خواستم...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 68
نفس عمیقی کشید و لب زد: _ چند وقت بود که این کلمه رو نشنیده بودم؟ هشت سال زمان زیادی برای دریغ کردن من از خودت نیست؟ لبهایم به هم فشرده شدند و دلم میان سینه لرزید. کتاب را روی میز گذاشت و از جایش بلند شد. به طرفم آمد و روی تخت نشست. دستهایش را جلو آورد و پشت انگشتان کشیدهاش را نوازشوار روی صو...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 69
آهی کشیدم و به سمت پنجره رفتم. نگاهی به کوچه ساکت و خلوت انداختم. چه روزها که در کودکی از پشت همین پنجره به بازی بچههای دیگر چشم دوخته و حسرت خورده بودم. به گمانم در بیست و هشت سالگی دوباره به غنچه همان روزها برگشته بودم! اینجا خانه ساده من و او بود. غیر از ما تنها یک خدمتکار دیگر در اینجا سکو...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 70
قلب ناکوکم از شنیدن حرفهایش به خونریزی افتاد و درحالی که تمام توانم را به کار میگرفتم تا لرز صدایم را مخفی کنم، لب زدم: _ لازم نیست تخفیف بدی… تو که تا حالا بارها و بارها روحم رو شکنجه کردی… این بار جسمم رو مجازات کن… شاید توانم تموم شد و بالاخره به آرزوت رسیدی! پوزخندی کنج لبش را به بازی گرفت:...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 71
صدای مامان از فکر خارجم کرد و نگاه نسرین را به سویش کشید: _ با جیسن جلسه گذاشتی؟ نسرین سرش را تکان داد و به همان سردی که امده بود، دور شد: _ نه… هنوز راه ارتباطی بهم نداده… من نمیدونم اگه میخواد واقعا کار کنه چرا اینقدر دست دست میکنه؟ مامان دوباره سرش را در لپتاپ کرد: _ ممنوع الوروده به روسیه… ...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 72
ژیلا کنار در ایستاد و درحالی که چفت در را باز میکرد، به من چشم دوخت: _ قدر این مهربونی رئیس رو بدون… تو خیلی خوششانسی که دخترش هستی! پوزخندی زدم و بیحرف وارد فضای نیمه تاریک زیرزمین شدم. نگاهم میان آت و آشغالی که در آنجا بساط شده بود چرخید و با کمی دقت توانستم آن دو را در سه گوش اتاق پیدا کنم...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 73
اهورا نگاهش را درون اتاق کوچک چرخاند و سپس چشم به من دوخت. آرامتر از قبل شده بود و نمیدانم بهخاطر حرفهایی که زده بودم بود یا اینکه دیگر حوصله بحث و سوال و جواب کردن نداشت. آرام به حرف آمدم: _ سعی کردم همهچیز رو برات فراهم کنم توی این اتاق… البته میدونم با پنت هاوسی که توش زندگی میکنی قابل م...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 74
نمیدانم ماندنم در حمام چقدر طول کشید. آنقدر به احتمالهای مختلف فکر کرده بودم که کم از آدمهای دیوانه نداشتم. لحظهای که دیگر دمای آب رو به سردی رفت، به خودم آمده و سرسری موها و بدنم را شسته بودم. حوله را دور بدنم پیچیدم و با موهای خیسی که بیحوصله آبگیری کرده بودم، جلوی آینه داخل حمام ایستادم. ...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 75
توی باغ عمارت کامران خان بودم. میان همان درختان سبزی که سایه کرده بودند. هوا آفتابی و روشن بود اما نسیم سردی موهای یک دست قرمزم را تکان میداد. روی تاب نشسته و به آرامی عقب و جلو میرفتم. آرش مقابلم روی ویلچر نشسته بود و نگاهم میکرد. لبهایش نه اما چشمانش با مهر میخندیدند. لبخندی زدم و گفتم: _ ...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 76
دستانم بیجان از بازوهایش رها شدند. آرام عقب عقب رفتم و خودم را تقریبا روی تخت پرت کردم. به خاطر فشار زیاد خشم و ناراحتی و هیجانی که به بدنم داده بودم، کمی سرگیجه گرفته بودم. پلکهایم را چند ثانیه بستم و دوباره نگاهش کردم. حالا او هم درست مانند چند لحظه پیش در آرامش به من چشم دوخته بود. دمی گرفتم...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 77
صدایش آرامتر و شاید اینبار با تمسخر همراه شد: _ چیزهایی که قراره بشنوی مو به تنت سیخ میکنه مریدا… پس ظرفیت شوکه شدنت رو بالا نگه دار… دوست ندارم قبل از اینکه ازت استفاده کنم، به خاطر سکته مغزی از این دنیا بری! چقدر… چقدر بیرحم بود؛ چقدر سنگدل مینمود! او همان آرش بود؟ همان پسر خونگرم و مهربان...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 78
نفسی گرفت و اینبار کلماتش انگار از میان دندانهای قفل شدهاش بیرون میجهیدند: _ کارش خوب بود… اونقدر خوب که مادرت باورش کرده بود… به مدارک اصلی دست پیدا کرده بود و فقط دو روز مونده بود که تحویلشون بده… دو روز مونده بود همه چی تغییر کنه… تارهای صوتی حنجرهاش چنان گرفته و سنگین شد که حرفش را نیمه...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 79
لبخند تلخی روی لبم نشست. صدای شکستن قلبم هر لحظه بلندتر میشد. داشت گوشهایم را کر میکرد و حدسهایی که درست از آب در میآمدند ذره ذره جانم را میگرفتند: _ یعنی کامران خان… فروغ… همتون باهم سه سال تمام نقش بازی کردین برام؟ فقط به خاطر رسیدن به هدفتون اینطوری منو شخصیت و احساساتم رو زیر پاتون له ...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 80
ویلچر آرش را داخل حمام بردم و در را بستم. دست به سینه روبهرویش ایستادم و با غیظ لب زدم: _ خب… خنثی نگاهم کرد. کش و قوسی به تنش داد و گفت: _ خب چی؟ گفتی دلت نمیخواد ریخت اهورا رو ببینی و نرفتی دنبالش… حالا که خودت وظیفه حموم کردنم رو بر عهده گرفتی، بهتر نیست زودتر کارت رو شروع کنی؟ چشم گرد کرده ...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
