معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت شصت و نهم :
آهی کشیدم و به سمت پنجره رفتم. نگاهی به کوچه ساکت و خلوت انداختم. چه روزها که در کودکی از پشت همین پنجره به بازی بچههای دیگر چشم دوخته و حسرت خورده بودم. به گمانم در بیست و هشت سالگی دوباره به غنچه همان روزها برگشته بودم!
اینجا خانه ساده من و او بود. غیر از ما تنها یک خدمتکار دیگر در اینجا سکونت داشت که او هم هرچند ماه به دلایل امنیتی تعویض میشد. پوزخندی زدم و فکر کردم چقدر ما دو نف
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

م
1واقعا جنایتکار کثیفیه،باید بگم خدا لعنتت کنه غنچه،چطوری تونسته این همه سال همچین ظلمی در حق بشر کنه و لوش نده،تازه خودش بخاطر حفظ این راز تو فلاکت زندگی کنه 😠🙏🏻