لیست کلیه پارتهای رمان معشوقه مرداب : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 107
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 21
لحظهای دست از کار کشیدم و نگاهش کردم. شیر آب را که بیخودی باز کرده بودم، بستم. کمِ کم چند سال عذاب بابت هدر دادن این همه آب به دست گوارای فرشته شانه چپم، برای خود ثبت کرده بودم. فکر میکردم ارزشش را دارد اما این دختر قصد و غرضی از حرفهایش داشت که نشان میداد کار بیهودهای انجام دادهام! یک دستم...
بروزرسانی در : ۱۲۲ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 22
نفس عمیقی کشیدم و تصمیم گرفتم خودم با چند تا جمله ریز و درشت از خجالتشان دربیایم که در همان لحظه سرآشپز مشت آردیاش را مقابل صورت آن دو بالا آورده و بدون آنکه حتی نگاهی به چشمانشان بکند، خیلی راحت میان کف دستش فوت کرد! ذرات سبک آرد در یک لحظه و با همان دم کوتاه از روی دستش به پرواز درآمدند. میان...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 23
صدای سهیلا از فکر خارجم کرد. خدا بخیر کندی زیرلب زمزمه کردم و سر کارم برگشتم. دو ساعت بعد حاضر و آماده برای رفتن، مقابل در اتاقش ایستاده بودم. استرس میان جانم زوزه میکشید و اینکه نمیدانستم اصلا چه قصدی از دیدنم دارد، حالم را بدتر میکرد. واقعیت این بود که من به استعفا فکر کرده بودم اما هیچگاه ...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 24
سرش را تکان داد و درحالی که تمام آن برگههای آچهار را دانه به دانه از روی میزش جمع میکرد، گفت: _ به هر حال هرجای حرفم حس کردی حالت بد شد حتما بگو… دوست ندارم کسی توی اتاقم بیهوش بشه! ناخنهایم با عزمی راسخ درحال شکافتن پوست کف دستم بودند. چه راحت روایت میکرد حال بدم را. استاد این کار بود. این م...
بروزرسانی در : ۱۱۹ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 25
حالا ستیز بیشتری میان مردمکهایش نشسته و نگاه پرکینهاش درندهتر شده بود. لبخند کجی که روی لبش نقش بست، پارادوکس عجیبی با آتش شعله کشیده درون چشمانش داشت: _ آفرین… خوب بلدی بازی کنی… ولی نه جلوی من… احمقتر از این حرفهایی که بتونی وانمود کنی خبرهای یا از چیزی نمیترسی… مطمئن باش من روشهای خودم...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 26
در راه با پلیس تماس گرفتم و همه چیز را برایشان تعریف کردم. دلم مانند سیر و سرکه میجوشید و جملاتی که بهار با وحشت گفته بود، هر لحظه به یادم میآمد و هراسزدهترم میکرد. اما هیچکدام به اندازه آن جیغ آخرش ته دلم را خالی نمیکرد. همچنان که پایم روی پدال گاز فشرده میشد، بیمیلیام برای رفتن هم افز...
بروزرسانی در : ۱۱۵ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 27
ویلچر آرش را روبهروی آینه قرار دادم تا بتواند خودش را ببیند. پشتش ایستادم و برس را آرام روی سرش کشیدم. موهای لختش آنقدر نرم بودند که دلم میخواست دستانم را درونشان فرو ببرم و ریشههایشان را لمس کنم. اما میترسیدم اذیت شود. البته گاهیوقتها که خواب بود، از اینکار دریغ نمیکردم. موهای زیبای این ...
بروزرسانی در : ۱۱۴ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 28
به هر حال چهرهاش آنقدر بامزه بهنظر میرسید که من نمیتوانستم روی خندیدنم کنترلی داشته باشم و این حالت همچنان شدیدتر میشد. چرا که او دقیقا طوری به من زل زده بود که انگار یک دیوانه زنجیرهای روبهرویش ریسه میرود. تقریبا دیگر در مرز باریک سکسکه مرگ قرار داشتم که بلاخره توانستم جلوی خود را بگیرم ...
بروزرسانی در : ۱۱۳ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 29
بیجان سرم را تکان دادم و او از ما دور شد. رز با جدیت کمسابقهای روبهرویم قرار گرفت: _ آروم باش غنچه… الان وقت دلواپسی و بی دست و پا شدن نیست… خارج از این خونه که نبردنش… هیچکس اینقدر بیکار نیست که بیاد یه پسر معلول رو بدزده و از خونه ببره بیرون… قطعا یه جایی همین دور و براست… من میرم از باغبو...
بروزرسانی در : ۱۱۲ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 30
نگاهش دهان باز کرده و با من حرف میزد. نمیخواستم آشفتهترش کنم. به همین دلیل سر تکان دادم و لبخند لرزانی زدم: _ باشه… باشه… به عباس میگم چک کنه بدنت رو… تو فقط آروم باش… باشه عزیزم؟ جز نگاه کردن کار دیگری از دستش برنمیآمد. از مقابلش کنار رفتم و نگاهم را به اطراف دوختم. هیچ مشکل و به هم ریختگی ...
بروزرسانی در : ۱۰۹ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 31
وارد سالن که شدیم، ناگهان سکوت عمیقی شکل گرفت. پلکی زدم و لحظهای مکث کردم. میدانستم هیچکدام از اعضای خانواده یزدان دل خوشی از من ندارند. صدای کامران خان بلند شد: _ بیا عروس… بیا که همه منتظر تو و آرش جان بودند! نگاهم به یکباره از روی کامران خان به روی مرد باصلابتی که بر کاناپه کناری نشسته بود،...
بروزرسانی در : ۱۰۸ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 32
بعد از صرف شام دوباره بحث بهار بالا گرفت. خب البته حق میدادم. جدا از احساسی که نسبت به فروغ داشتم، دخترش گم شده بود و تمام خانواده تصمیم گرفته بودند این تفکر "همه چیز را بسپاریم به دست پلیس" را کنار بگذارند و خودشان تلاش کنند برای پیدا کردن سرنخی از بهار یا حداقل دلیلی برای گم شدنش. همین بود که ...
بروزرسانی در : ۱۰۶ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 33
سرش را تکان داد و بیخیال دستانش را درون جیب شلوارش فرو برد. چرخی در اتاق زد و یک نگاه کلی به همه چیز انداخت. به کمد و سرویس خواب و تابلوهای روی دیوار؛ تمام اتاق را از نظر گذراند: _ خوبه… خیلی خوبه… اتاق رویایی و قشنگی دارید… واقعاً سزاوار دو تا قناری عاشقه… مبارکتون باشه… من که تو عروسیتون نبودم ...
بروزرسانی در : ۱۰۵ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 34
_ ترش نکن… حرفات رو قبول کردم… ولی میخوام برم به همون کارخونه خرابهای که بهار آخرین بار به گفته خودش اونجا بوده… شاید بتونم چیزی پیدا کنم! نگاهش کردم و نگاهم کرد. سکوت کرده بود که شاکی سر تکان دادم: _ خب؟! _ میخوام تو هم باهام بیای! مبهوت گفتم: _ من؟! سر تکان داد: _ آره تو… باید راه رو بهم نشون...
بروزرسانی در : ۱۰۲ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 35
پلکهایم را باز کردم. گوشی را از روی میز برداشته و نگاهی به صفحهاش انداختم. ساعت سه و بیست و یک دقیقه نصف شب بود! پوفی کشیدم. خوابم نمیبرد. کلافه غلتی زدم و به پهلو شدم. آرش چشمانش را بسته بود. اما به نظر میرسید که او هم خواب راحتی ندارد. آخر شب از خود عباس خواسته بودم بیاید و کارهایش را انجا...
بروزرسانی در : ۱۰۱ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 36
_ ممنونم… ببخشید نشناختمتون… سر بالا انداخت: _ نزنید این حرف رو… شما که از قبل من رو ندیده بودین. سکوت کردم و حرفی نزدم. به خیابان اصلی که رسیدیم، ماشین را متوقف کرد و پرسید: _ آدرستون رو لطف میکنید؟ نگاهم را از شیشه گرفتم و به او دوختم. از کودکی در آدرس دادن هیچ استعدادی نداشتم. هیچوقت نام خیا...
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 37
آهی که از عمق وجودم خارج شد، قفل زبانش را شکست: _ کدوم سمت باید برم؟ لحظهای به او و سپس به خیابان طویل پیش رویم نگاه کردم. لب به هم فشردم و گفتم: _ چشمی بلدم… فعلا برو… باید از شهر خارج بشیم. پوزخندی زد و پایش را روی پدال گاز فشرد: _ پس هنوزم توی آدرس دادن کند ذهنی! اخم کرده توپیدم: _ کند ذهن خو...
بروزرسانی در : ۹۹ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 38
با شنیدن صدایم نگاهش را به جایی که اشاره کرده بودم، داد و کمی جلوتر ایستاد. کمربندش را باز کرد و از ماشین پیاده شد. به سمت کارخانه رفت و به دیوارهای قدیمیاش خیره شد. درِ کارخانه مثل همان روز باز بود. یعنی اینجا هیچ صاحبی نداشت؟ درست است که کاملا پوک بود و چیزی برای دزدی در آن پیدا نمیشد اما در ...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 39
لبانم مانند ماهی باز و بسته شد. ترس پیچیده در صورتم چنان هویدا بود که نگرانی به چشمان او هم سرایت کرد. هنوز نمیدانست کسی پشت سرش ایستاده است که پرسید: _ چی شده؟ حالت خوبه؟! نمیتوانستم جواب بدهم. نگاهم یک دم از آن مرد کنده نمیشد. داشت نزدیک میشد و وقتی فهمید من متوجهاش شدهام، سرعتش را بیشتر ...
بروزرسانی در : ۹۴ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 40
_ نگفتم پلیسم… گفتم از طرف پلیس اومدم. مرد قدمی نزدیکتر شد و صدای ملتمسش در گوشمان نشست: _ خب اینم که همون شد… آقا تو رو خدا منو تحویل پلیس نده… من دیگه تو کار پخش هم نیستم… فقط یه چی پیدا میکنم واسه مصرف خودم که از سگ لرزی نمیرم… جون جدت بیخیال من شو! اهورا چند ثانیه خیره به نگاه ترسانش ماند و ...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
