معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت هفتاد و ششم :
دستانم بیجان از بازوهایش رها شدند. آرام عقب عقب رفتم و خودم را تقریبا روی تخت پرت کردم. به خاطر فشار زیاد خشم و ناراحتی و هیجانی که به بدنم داده بودم، کمی سرگیجه گرفته بودم. پلکهایم را چند ثانیه بستم و دوباره نگاهش کردم. حالا او هم درست مانند چند لحظه پیش در آرامش به من چشم دوخته بود. دمی گرفتم و لب زدم:
_ بهم بگو قضیه از چه قراره… همه چی رو تعریف کن تا بیشتر از این دیوونه نشدم!
نگاه
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

سوگند عزیزی | نویسنده رمان
😁🧡
۱ ماه پیشمریم
1پس آرش مامور مخفیه خوبه اینکه حداقل خلافکار نیست .واای میدونستم بالاخره به روش آورد کاری که باهاش میکرد 🤭😂 لباساشو آرش پوشیده براش 😁
۱ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
دیگه مجبور شده😂🧡
۱ ماه پیشمیم
1وای خیلی خوب بود و لذت بردم اونجا که ضایع شد از کارایی که به سر آرش آورده،چون خیلی حرص خوردم انتقام بقیه رو از یه معلول که در حد یه جنازه بود می گرفت 😁
۱ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
ای بابا😂🧡
۱ ماه پیشمیم
1محرمی چون این همه جرم و جنایت دیدی دم نزدی،فرار اصلا کافی نبود،باید برای نابودیش تلاش می کردی،شاید با پیدا کردن اون فلش 🤔
۱ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
نمیتونست حرفی بزنه.. نه تنها مدرکی نداشت که اصلا قبل اینکه بخواد کاری کنه مادرش متوجه میشد.. غنچه اون موقع خیلی محدود بود.. تنها زمانی تونست فرار کنه که به خاطر یه ماموریت اومد ایران اونم نه تنهایی با کمک افروز فرار کرد..
۱ ماه پیشاسما
1ینی اهورا وبهارم میدونستن که غنچه بی گناهه🥲
۱ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
شاید🥲
۱ ماه پیشMobina
2یه چیزی برام جالب تر میکنه قضیه رو اینه که به احتمال زیاد بابای آرش هم میدونه که آرش سالمه و اینا کلا از غنچه و گذشته اش با خبر بودند 🫠اگه اینطوری باشه واقعا غنچه تا به الان فقط زجر کشیده🥺
۱ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
متاسفانه غنچه از هیچی شانس نیاورده حالا جلوتر میفهمید🥲
۱ ماه پیشMobina
3کاش یه قدرتی چیزی بود آدم میتونست صدای آرش رو بشنوه مثلا من الان این دیالوگ های آرش رو با صدای درجه یک جذابب تو ذهنم میخونم😂
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

🦢AVAZ GHO🦢
0شیپ فقط مریدا و ارش 🥹🫠