معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت هفتاد و سوم :
اهورا نگاهش را درون اتاق کوچک چرخاند و سپس چشم به من دوخت. آرامتر از قبل شده بود و نمیدانم بهخاطر حرفهایی که زده بودم بود یا اینکه دیگر حوصله بحث و سوال و جواب کردن نداشت.
آرام به حرف آمدم:
_ سعی کردم همهچیز رو برات فراهم کنم توی این اتاق… البته میدونم با پنت هاوسی که توش زندگی میکنی قابل مقایسه نیست… ولی حداقل اتاق تو از اتاق بقیه خدمه خیلی بهتره…
خنثی نگاهم کرد و پرس
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

سوگند عزیزی | نویسنده رمان
تا الان با گذشته غنچه تا حدی آشنا شدید.. صبور باشید عزیزم🧡
۵۲ دقیقه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
تا الان با گذشته غنچه تا حدی آشنا شدید.. صبور باشید عزیزم🧡
۵۱ دقیقه پیشMobina
0من مطمئنم بهار رو اینا ندزدیدند اما حالا کی دزدیده؟چرا دقیقا؟ و هرکیه خوب میدونه که غنچه عضوی از گروهه و حتی شاید بدونه دختر رییس این گروهه!🧐🤔
۷ ساعت پیشم
1نمی دونم چه دلیلی داره انکار کنن، ممکنه کار فروغ بوده اون دست بندا تا اینجوری غنچه رو تحت فشار بذاره ولی در اون صورت پس بهارو کی دزدیده که هیچ خبری ازش نداده،ممکنه فقط بخاطر شوهرش دزدیده باشنش 🤔
۷ ساعت پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
رازی که این وسط نهفته هست خیلی زود آشکار میشه.. شاید چند روز دیگه😌
۷ ساعت پیشم
1واقعا می خواد کارایی که اون زنیکه می خوادو انجام بده،چطور می تونه بشینه اون جنایتارو تماشا کنه 😮🥺
۷ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

مریم
0یعنی واقعا بهار و ندزدیدن ؟؟پس چه بلایی سرش اومده آخه🤔خیلی سوال برام پیش اومد که هیچ کدوم جواب ندارن 🙃