خلاصه رمان :
غنچه به دلیل گذشته سختش و رازی که در آن مدفون است، به تهدید و اجبار عشق قدیمیاش اهورا را رها کرده و همسر یک مرد معلول میشود. بعد از دو سال، بهار خواهر اهورا به او زنگ زده و درخواست کمک میکند اما از همان روز بهار ناپدید میشود و فروغ مادر بهار که زندگی غنچه را خراب کرده است، خیال میکند او مسبب گم شدن بهار است و قصد انتقام دارد. همه چیز از جایی به هم میریزد که اهورا به خاطر گم شدن خواهرش برمیگردد و او و غنچه دوباره روبهروی هم قرار میگیرند. عشقی که مانند آتش زیر خاکستر تقریبا آرام یافته است، دوباره در قلب غنچه شروع به تپیدن میکند؛ اما اینبار در نقش دشمنی خطرناک!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 107
خندید و پایش را روی گاز گذاشت. خبر خوب این بود که زودتر از چیزی که تصور میکردم، توانسته بودم کار پیدا کنم. هرچند اینکه بعد از آن همه زحمت و کار کردن در هتلی به آن بزرگی حالا تنها یک گارسون ساده بودم، غمگینم میکرد؛ اما هرچه که بود از بیکاری بهتر بود. همین دیروز حقوقم را گرفته بودم و امروز با برن...
بروزرسانی در : ۹ ساعت پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 106
ماشین را که به حرکت درآوردم، متوجه نگاه عجیبش شدم. نیم نگاهی نثارش کردم و پرسیدم: _ چیه؟ به چی اینجوری زل زدی؟! تک سرفهای کرد. با مکث پرسید: _ رز نیومد؟! چند ثانیهای به چهره مضطربش زل زدم و با لبخند نگاه از نگاهش گرفتم. اخم کرده اعتراض کرد: _ به چی میخندی؟ خندهام بلندتر شد و بیتوجه به سوال دو...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 105
استفان عزیزم آن روز درواقع نه پیش من بلکه پیش مامان نقش بازی کرده بود. لپتاپ را یافته و تحویل عباس و شیوا داده بود. هیچگاه دوست نداشتم لحظات سختی که در دادگاه داشتم را دوره کنم. اما نمیشد. خاطرات تکتک لحظات گذشته چون غدهای سرطانی به سلولهای مغزیام چسبیده بودند و تمام آن حرفها و چهرهها ما...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 104
قابلمه را کناری گذاشتم و صدا بلند کردم: _ چه خبره اینجا؟! صدایم میان آن همه سر و صدا چندان واضح نبود اما سوزان آن را شنید. دست از هوار کشیدن بر سر آن دختر که در سکوت و خونسردی نگاهش میکرد، برداشت و به سمتم برگشت. چشمانش انگار کالبد مرا چون پارچهای قرمز رنگ به مغزش مخابره کردند که چهره سرخش سر...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
برای قدردانی از همراهی شما، هر هفته 2 پارت از رمان پنجشنبهها و جمعهها به صورت رایگان منتشر میشود. از مطالعهی آنها لذت ببرید!
میم
در پارت 1071چه خبره،همش یه آرش بی وفاست دیگه،یکم دیگه بری توحس اگه سقف نریزه روتون جمعیت حتما لهتون می کنن 😍
۱ ساعت پیشدویار❤️
در پارت 1071بالاخره هم دیدن 😍یک لحظه فکر کردم که الان غنچه قش کنه 😅😅اخه سابقه داره 😅
۸ ساعت پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
آره سابقه غش زیاد داره🤣
۴ ساعت پیشچمران
در پارت 1071ممنون بانو
۹ ساعت پیشچمران
0پارت امشب رو بذاراید 🤩متظریم
۹ ساعت پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
گذاشته شد جانم.. فقط از شدت خواب نمیتونم چشمام رو باز نگه دارم😅🧡
۹ ساعت پیشمیم
در پارت 1061چه حوصله ای داره استفان،بره مهمونی که توش حتما اهورا و شیوا هست،خیلی مسخرست،آرش قابل تحمل تره 😠
دیروز
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
خب استفان که به اونا کاری نداره اصلا اهورا رو نمیشناسه.. اون به فکر دل خودشه😂
۲۴ ساعت پیشمیم
در پارت 1061استفان بره،چکار به اون داریم،غنچه رو میگم که اصرار می کنه ببره اونجا که اهورا و شیوا زیارت کنه 😁
۲۰ ساعت پیشمیم
در پارت 1061اخلاق خوب،فکر نکنم،بیشتر اون کسی که می خواست بکشدش سورپرایز شد که زودتر آزاد شد 😁🙏🏻
دیروزدویار ❤️
در پارت 1062این پارت حس خوبی بهم داد🤗 شاید الان غنچه بتونه برای خودش زندگی بسازه ممنونم سوگند جون
دیروز
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
🧡
دیروزneda
در پارت 1062خسته نباشی سوگنده عزیزم رمانت عالیه مارو یه پارت هدیه مهمون نمیکنی؟؟
دیروز
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
پارت هدیه رو باید جمعه منتظرش باشید😁 ببینم میتونید تا اون موقع تعداد لایک ها رو تا بالای ۲۰۰ برسونید
دیروزسرو
در پارت 470باید آرش باشه وای اگه آرش باشه من سور میدم
۲ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
😂😂🧡
۲ روز پیشمیم
در پارت 1051حالا قبل غنچه اسمش مریدا بود واقعا یا چیز دیگه بود فقط بخاطر موهاش مریدا شد ؟🙏🏻🥰
۲ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
آره عزیزم.. کم کم به خاطر موهاش توی سازمان به مریدا معروف شد اسمش از اول غنچه بود
۲ روز پیشمیم
در پارت 1052چرا این سوزان اینقدر اصرار داره بکشدش،نکنه اون نفر سوم پشتشه،خدا کنه نفر سوم افروز نباشه،اصلا امیدوارم اون نفر سوم این کارو ادامه نداده باشه 🤔
۲ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
افروز نیست..
۲ روز پیشمیم
در پارت 1051خدارو شکر،فکر اینکه اونم مثل مریم باشه هم اعصاب خوردکن بود،حالا غنچه بیچاره هم همین خاله براش مونده با اون برادرخونده نصفه نیمه 🤲😁
۲ روز پیشدویار ❤️
در پارت 1051بالاخره آزاد شد 🤗،بازم جای شکرش🙏 باقی که استیفان و خالش رو داره ،ای کاش یه عکسی از استیفان بزاری سوکند جون🙏
۲ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
اگه تونستم چشم🧡
۲ روز پیشMobina
در پارت 1051چرا یه حسی بهم میگه افروز اون شخص سومه !!🧐
۲ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
نه جانم افروز نیست
۲ روز پیشمریم
در پارت 1051ممنونم بابت پارت خسته نباشی ❤️❤️❤️
۲ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
🧡
۲ روز پیش

میم
در پارت 1071این استفان چی شد پس،توی این همه شلوغی درنیومده هنوز،رفت کت شلوار بپوشه یا بدوزه 🤭