دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه معشوقه مرداب اثر سوگند عزیزی

رمان معشوقه مرداب

  • زبان فارسی
  • 32.8K 👁
  • 120 ❤️
  • 360 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان معشوقه مرداب

غنچه به دلیل گذشته سختش و رازی که در آن مدفون است، به تهدید و اجبار عشق قدیمی‌اش اهورا را رها کرده و همسر یک مرد معلول می‌شود. بعد از دو سال، بهار خواهر اهورا به او زنگ زده و درخواست کمک می‌کند اما از همان روز بهار ناپدید می‌شود و فروغ مادر بهار که زندگی غنچه را خراب کرده است، خیال می‌کند او مسبب گم شدن بهار است و قصد انتقام دارد. همه چیز از جایی به هم می‌ریزد که اهورا به خاطر گم شدن خواهرش برمی‌گردد و او و غنچه دوباره روبه‌روی هم قرار می‌گیرند. عشقی که مانند آتش زیر خاکستر تقریبا آرام یافته است، دوباره در قلب غنچه شروع به تپیدن می‌کند؛ اما این‌بار در نقش دشمنی خطرناک!

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

به نام خدا
نفس نفس می‌زد. سراسیمه می‌دوید. فحش‌های رکیک مرد در گوشش می‌نشستند و بیم‌زده‌‌ترش می‌کردند. چشمان گرد شده‌اش میان باتلاق وحشت سرگردان مانده و همه‌جا را به امید یافتن راه نجاتی می‌کاویدند. اما در آن کارخانه متروکه و داج که در قعر بیابان قرار داشت چه راه نجاتی بود؟!
نگاهش روی کارتن‌های کوچک و بزرگی که روی هم تلنبار شده بودند، نشست. همه‌جا پر از آن‌ها بود! انگار آن کارتن‌های خالی و پوسیده تنها بازمانده آن کارخانه بزرگ بودند که روزی همه به موفقیتش غبطه می‌خوردند!
چاره‌ای نداشت. باید قبل از آنکه مرد هوشیاری‌اش را به دست می‌آورد، زمان می‌خرید و خودش را نجات می‌داد!
آرام و بدون سر و صدا در یکی از کارتن‌های نسبتا بزرگ را باز کرد و در آن چمباتمه زد. وقت زیادی نداشت. باید همین‌ حالا به کسی خبر می‌داد. باید از کسی کمک می‌گرفت!
گوشی‌اش را درآورد و سریع وارد مخاطبینش شد. دستش به سمت نام الیاس پیش رفت اما قبل از آنکه لمسش کند، فکری مانند کنه به مغزش چسبید. اگر به سرش می‌زد و تنها می‌آمد چه؟!
نمی‌توانست!
نمی‌توانست جان او را به خطر بیاندازد! این طعمه برای خود او بود… برای الیاس!
می‌خواستند او را سر به نیست کنند. اما خودش حس کرده بود که چیزی درست نیست. فهمیده بود کاسه‌ای زیر نیم کاسه است که بدون آنکه به او خبر دهد، به دل خطر زده بود! حالا دستی دستی جان او را هم به خطر می‌انداخت؟! نه… نباید به او زنگ می‌زد. مردک اسلحه داشت. نمی‌توانست ریسک کند.
صدای فریادهایش نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و انگار آن ضربه‌ای که ناغافل با آجر بر سر کم مویش کوبیده بود، خوب کارسازش شده بود که هنوز هم بانگ آخ و وایش میان فضای خالی می‌پیچید!
_ دختره عوضی… کجا غیبت زد؟ فکر کردی با این قایم موشک بازی‌ها میتونی از دستم قسر در بری؟!
صدای قدم‌های مرد نزدیک‌تر می‌شد. لحظه‌ای نگذشت که آوای فریادش را از نزدیک‌ترین نقطه ممکن شنید و دمی که می‌رفت به ریه‌هایش برسد، سنگ وَهمی شد و در گلویش گیر کرد:
_ آهای زنیکه… کدوم گوری رفتی؟ بیا بیرون!
دستان لرزانش را وحشت‌زده روی دهانش فشرد تا صدای نفس‌های ترسیده‌اش رسوایش نکند. مردک انگار تنها یک قدم با کارتن فاصله داشت. که اگر یک گام دیگر برمی‌داشت، می‌توانست راحت دستش را دراز کرده و در کارتن را باز کند تا او بود و نبودش را ببازد!
صدای مرد آرام‌تر شد و این‌ بار انگار با خودش حرف می‌زد:
_ پیدات کنم شیکمتو سفره میکنم!
با ترس گوشی را در دستش فشرد و منتظر حرکت بعدی مرد ماند. در دل خدا را صدا می‌زد. کاش فقط سمت این کارتن نیاید!
صدای غرش بلندش برای بار چندم از جا پراندش؛ اما همین‌که فهمید درحال دور شدن از آن نقطه است، کورسوی امیدی در دلش روشن شد!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان معشوقه مرداب

سوگند عزیزی : ۱۵ ساعت پیش

سلام عزیزانم.. اولین رمان من به نام سودای تقدیر به صورت آفلاین در برنامه گذاشته شده.. میتونید یه رمان عاشقانه و انتقامی رو به صورت کامل و رایگان بخونید. پس از دستش ندید😍

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان معشوقه مرداب

  • م

    در پارت 620

    وای،چه جای حساسی تموم شد،آرش داری چکار می کتی،لوش بدی کامران خان که به ابن راحتی نمی گذره 😮😮🙏🏻

    ۲ ثانیه پیش
  • دویار❤️

    در پارت 610

    اگر غنچه بره آرش تنها میشد آرش عاشق شده می خواهد یه جوری جلوی رفتنش رو بگیره

    ۵ ساعت پیش
  • فاطمه

    در پارت 620

    بخدا آدم کلافه میشه خیلی. پارت کم بود داستان داره کند پیش میره آدم خسته میشه نویسنده عزیز

    ۶ ساعت پیش
  • اسما

    در پارت 620

    کاش پارتا طولانی تر بودن ادم واقعا با این پارتا کوچیک کلن یادش میرع داستانو

    ۷ ساعت پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    بعضی روزها پارت‌ها طولانی‌ترند.. ولی بعضی روزها مثل امروز که من هم صبح و هم عصر سرکار بودم فقط مجبورم پارت‌ها رو به یک سطح مشخص برسونم و بفرستم عزیزم

    ۶ ساعت پیش
  • م

    در پارت 611

    چه شود،بالاخره آرش یه خودی داره نشون می ده،می شه همه این کاراش فیلم باشه یعنی، در این صورت بازیگر قهاریه 🤔😮🙏🏻

    ۱۰ ساعت پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    🥲🧡

    ۷ ساعت پیش
  • اسرا

    در پارت 10

    لطفابریداون بخونیدبانظرات لایک بترکونید(اونحانمی توستم نظربدم اینجاگفتم پوزش نویسنده)

    ۱۵ ساعت پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم🧡

    ۱۴ ساعت پیش
  • اسرا

    در پارت 10

    نظرم درموردسودای تقدیرعالی تااخراصلامتوجه نمیشی که فرارچه اتفاقی بیافته ❤🙏

    ۱۵ ساعت پیش
  • م

    در پارت 601

    آهنگ و عکسا خیلی جالب بودن،اون سه تای آخر هنوز وارد داستان نشدن یا من نشناختم 🥰🙏🏻

    ۲ روز پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    نه عزیزم هنوز نیومدن تو داستان بعضی‌هاشون

    ۲ روز پیش
  • م

    در پارت 601

    به نظرم بدترین تصمیم رو گرفت،الان این زندگی بردگی ارزششو داشت یا اهورا خوشبخت و خوشحاله،این یه مرگ تدریجی برای هر دو بوده،می موند هرچی سرش می اومد بهتر از این بود 🤔

    ۲ روز پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    آره ولی اون لحظه فکر میکرد اگه اهورا بفهمه خیلی بیشتر خورد میشه.. ضمن اینکه اگر هم پلیس می‌فهمید هویتش رو معلوم نبود حکمش چیه و اگه میوفتاد زندان بازم اهورا رو نداشت...

    ۲ روز پیش
  • م

    در پارت 601

    همه سختی ها به کنار اینکه اون گروهک هم بالاخره پیداش کردن بدتر اگه حتی خودشو به پلیس معرفی می کرد بهتر از این بود 😔

    ۲ روز پیش
  • دویار❤️

    در پارت 601

    آخه دلم برای غنچه سوخت عجب روزگاری کزرونده، ای کاش اهورا یه کاری نکنه

    ۲ روز پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    🥲🧡

    ۲ روز پیش
  • سروین

    در پارت 282

    روزی میرسه که آرش خوب بشه . عشق ،تأثیر زیادی در وجود انسانها داره. اهورا اون رو جایی برده درسته ؟

    ۲ ماه پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    تو پارت بعد معلوم میشه عزیزم😉🧡

    ۲ ماه پیش
  • سرو

    در پارت 280

    تواستوریهایی که میذارین به آرش نمیخوره که فلج باشه ومشکلی داشته باشه

    ۳ روز پیش
  • هانی

    در پارت 271

    وای میشه آرش حالش خوب بشه بعدباهم بمونن

    ۴ روز پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    دعا کنید براش😁🧡

    ۴ روز پیش
  • م

    در پارت 591

    خدا لعنتت کنه فروغ،فکر کنم خودش عضو باندی چیزی باشه وگرنه این اطلاعات رو از کجا آورده 😠

    ۵ روز پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    از بس کنجکاوه رفته مو رو از ماست کشیده بیرون😂

    ۵ روز پیش
  • م

    در پارت 591

    یعنی ممکنه عضو گروه تروریستی بوده باشه و فرار کرده که فروغ سابقشو پیدا کرده 🥺🙏🏻

    ۵ روز پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟