دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه معشوقه مرداب اثر سوگند عزیزی

رمان معشوقه مرداب

  • زبان فارسی
  • 25.1K 👁
  • 104 ❤️
  • 209 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه معشوقه مرداب

غنچه به دلیل گذشته سختش و رازی که در آن مدفون است، به تهدید و اجبار عشق قدیمی‌اش اهورا را رها کرده و همسر یک مرد معلول می‌شود. بعد از دو سال، بهار خواهر اهورا به او زنگ زده و درخواست کمک می‌کند اما از همان روز بهار ناپدید می‌شود و فروغ مادر بهار که زندگی غنچه را خراب کرده است، خیال می‌کند او مسبب گم شدن بهار است و قصد انتقام دارد. همه چیز از جایی به هم می‌ریزد که اهورا به خاطر گم شدن خواهرش برمی‌گردد و او و غنچه دوباره روبه‌روی هم قرار می‌گیرند. عشقی که مانند آتش زیر خاکستر تقریبا آرام یافته است، دوباره در قلب غنچه شروع به تپیدن می‌کند؛ اما این‌بار در نقش دشمنی خطرناک!

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

به نام خدا
نفس نفس می‌زد. سراسیمه می‌دوید. فحش‌های رکیک مرد در گوشش می‌نشستند و بیم‌زده‌‌ترش می‌کردند. چشمان گرد شده‌اش میان باتلاق وحشت سرگردان مانده و همه‌جا را به امید یافتن راه نجاتی می‌کاویدند. اما در آن کارخانه متروکه و داج که در قعر بیابان قرار داشت چه راه نجاتی بود؟!
نگاهش روی کارتن‌های کوچک و بزرگی که روی هم تلنبار شده بودند، نشست. همه‌جا پر از آن‌ها بود! انگار آن کارتن‌های خالی و پوسیده تنها بازمانده آن کارخانه بزرگ بودند که روزی همه به موفقیتش غبطه می‌خوردند!
چاره‌ای نداشت. باید قبل از آنکه مرد هوشیاری‌اش را به دست می‌آورد، زمان می‌خرید و خودش را نجات می‌داد!
آرام و بدون سر و صدا در یکی از کارتن‌های نسبتا بزرگ را باز کرد و در آن چمباتمه زد. وقت زیادی نداشت. باید همین‌ حالا به کسی خبر می‌داد. باید از کسی کمک می‌گرفت!
گوشی‌اش را درآورد و سریع وارد مخاطبینش شد. دستش به سمت نام الیاس پیش رفت اما قبل از آنکه لمسش کند، فکری مانند کنه به مغزش چسبید. اگر به سرش می‌زد و تنها می‌آمد چه؟!
نمی‌توانست!
نمی‌توانست جان او را به خطر بیاندازد! این طعمه برای خود او بود… برای الیاس!
می‌خواستند او را سر به نیست کنند. اما خودش حس کرده بود که چیزی درست نیست. فهمیده بود کاسه‌ای زیر نیم کاسه است که بدون آنکه به او خبر دهد، به دل خطر زده بود! حالا دستی دستی جان او را هم به خطر می‌انداخت؟! نه… نباید به او زنگ می‌زد. مردک اسلحه داشت. نمی‌توانست ریسک کند.
صدای فریادهایش نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و انگار آن ضربه‌ای که ناغافل با آجر بر سر کم مویش کوبیده بود، خوب کارسازش شده بود که هنوز هم بانگ آخ و وایش میان فضای خالی می‌پیچید!
_ دختره عوضی… کجا غیبت زد؟ فکر کردی با این قایم موشک بازی‌ها میتونی از دستم قسر در بری؟!
صدای قدم‌های مرد نزدیک‌تر می‌شد. لحظه‌ای نگذشت که آوای فریادش را از نزدیک‌ترین نقطه ممکن شنید و دمی که می‌رفت به ریه‌هایش برسد، سنگ وَهمی شد و در گلویش گیر کرد:
_ آهای زنیکه… کدوم گوری رفتی؟ بیا بیرون!
دستان لرزانش را وحشت‌زده روی دهانش فشرد تا صدای نفس‌های ترسیده‌اش رسوایش نکند. مردک انگار تنها یک قدم با کارتن فاصله داشت. که اگر یک گام دیگر برمی‌داشت، می‌توانست راحت دستش را دراز کرده و در کارتن را باز کند تا او بود و نبودش را ببازد!
صدای مرد آرام‌تر شد و این‌ بار انگار با خودش حرف می‌زد:
_ پیدات کنم شیکمتو سفره میکنم!
با ترس گوشی را در دستش فشرد و منتظر حرکت بعدی مرد ماند. در دل خدا را صدا می‌زد. کاش فقط سمت این کارتن نیاید!
صدای غرش بلندش برای بار چندم از جا پراندش؛ اما همین‌که فهمید درحال دور شدن از آن نقطه است، کورسوی امیدی در دلش روشن شد!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید :

این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان معشوقه مرداب
  • نفس

    در پارت 250

    مرسی عزیزم پارت زیبای بود ممنون

    ۲ ساعت پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    🧡

    ۴۱ دقیقه پیش
  • م

    در پارت 431

    الان یعنی غنچه باید بیست و هشت سالش باشه،بیست سال روسیه بوده الانم هشت ساله اون اتفاق تو زندگیش افتاده 🤔

    ۱۱ ساعت پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    درسته عزیزم

    ۱۰ ساعت پیش
  • م

    در پارت 451

    اصلا طبیعی نیست این همه اتفاق و درگیری برای همه اهل عمارت،کی صبح آرش رو برده بود،همون باعث تبش شده،حالا هم این خانم مشکوک سبز شد سر راهش 😮😠🙏🏻❤️

    ۱۱ ساعت پیش
  • م

    در پارت 441

    این شیوا هم بد مشکوک می زنه ها،فکر کنم اون فروغ سیر تا پیاز زندگی و گذشته این و اهورا رو گذاشته کف دستش،شایدم خودش یه ربطی به گذشته غنچه داره 🤔

    ۱۱ ساعت پیش
  • م

    در پارت 421

    خیلی پیچیده و معماییه،خیلی خوشحالم که عضو این رمان شدم،خیلیم قلم نویسنده روان و جذابه 🤔😍

    ۱۴ ساعت پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    خداروشکر دوست دارید🧡

    ۱۲ ساعت پیش
  • ناهید

    در پارت 452

    من حدس میزنم عباس داره زیر بازی میکنه، درسته که ازش بعیده ولی بهرحال هرچیزی ممکنه

    ۲۰ ساعت پیش
  • م

    در پارت 411

    پس اینا همش یه نماده از اون گذشته لعنتی،فکر می کردم دوتاش مال اینا بوده که یکی پیش آزش جا موند،پس اونم کار اهورا نبود 🤔

    ۲۰ ساعت پیش
  • م

    در پارت 411

    اوه،این دیگه کی بود پا *** پرید وسط اعصاب و روان نداشته غنچه 😮😠

    ۲۰ ساعت پیش
  • م

    در پارت 401

    بازم برگشتیم سر اون گذشته کوفتی،یکی می خواد اونو بهش یادآوری کنه،یعنی اهورا نشناخت دست بندو 😠

    ۲۱ ساعت پیش
  • م

    در پارت 391

    جالبه هردو دست بندشون توی محل جرم پیدا شده،اگه مال بهار نباشه 🤔

    ۲۱ ساعت پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    به زودی در موردش می‌فهمید

    ۲۱ ساعت پیش
  • م

    در پارت 371

    الان منم واقعا دوست داشتم اون آدرسی که نوشته بود ببینم،آخه اونجا دیگه نمی تونسته با دست نشون بده مشکل حل بشه 😁

    ۲۱ ساعت پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    دقیقا... منم دوست داشتم بدونم غنچه چجوری آدرس داده... ولی حیف که اهورا خان قبولش نکرد😂

    ۲۱ ساعت پیش
  • م

    در پارت 381

    وای،این مچ بند ازدکجا اومد،این یارو از کجا پیداش شد یهو،نزنه بکشدش 😮😮

    ۲۱ ساعت پیش
  • م

    در پارت 361

    هرچی بیشتر می گذره بیشتر کنجکاو می شم که چی باعث شده از اهورا ببره،که ابنطور عوض بشه اهورا 😔

    ۲۱ ساعت پیش
  • م

    در پارت 361

    بالاخره یکی بدتر از منم پیدا شد تو *** حفظ کردن،فکر نکم بیشتر از دو دقیقه هم یادم بمونه 🤣

    ۲۱ ساعت پیش
  • م

    در پارت 351

    معلومه اون از قبل دیدتش و می شناختش که این تلاشو برای نجاتش انجام داد🤭

    ۲۲ ساعت پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟