دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه معشوقه مرداب اثر سوگند عزیزی

رمان معشوقه مرداب

  • زبان فارسی
  • 22.4K 👁
  • 97 ❤️
  • 92 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه معشوقه مرداب

غنچه به دلیل گذشته سختش و رازی که در آن مدفون است، به تهدید و اجبار عشق قدیمی‌اش اهورا را رها کرده و همسر یک مرد معلول می‌شود. بعد از دو سال، بهار خواهر اهورا به او زنگ زده و درخواست کمک می‌کند اما از همان روز بهار ناپدید می‌شود و فروغ مادر بهار که زندگی غنچه را خراب کرده است، خیال می‌کند او مسبب گم شدن بهار است و قصد انتقام دارد. همه چیز از جایی به هم می‌ریزد که اهورا به خاطر گم شدن خواهرش برمی‌گردد و او و غنچه دوباره روبه‌روی هم قرار می‌گیرند. عشقی که مانند آتش زیر خاکستر تقریبا آرام یافته است، دوباره در قلب غنچه شروع به تپیدن می‌کند؛ اما این‌بار در نقش دشمنی خطرناک!

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

به نام خدا
نفس نفس می‌زد. سراسیمه می‌دوید. فحش‌های رکیک مرد در گوشش می‌نشستند و بیم‌زده‌‌ترش می‌کردند. چشمان گرد شده‌اش میان باتلاق وحشت سرگردان مانده و همه‌جا را به امید یافتن راه نجاتی می‌کاویدند. اما در آن کارخانه متروکه و داج که در قعر بیابان قرار داشت چه راه نجاتی بود؟!
نگاهش روی کارتن‌های کوچک و بزرگی که روی هم تلنبار شده بودند، نشست. همه‌جا پر از آن‌ها بود! انگار آن کارتن‌های خالی و پوسیده تنها بازمانده آن کارخانه بزرگ بودند که روزی همه به موفقیتش غبطه می‌خوردند!
چاره‌ای نداشت. باید قبل از آنکه مرد هوشیاری‌اش را به دست می‌آورد، زمان می‌خرید و خودش را نجات می‌داد!
آرام و بدون سر و صدا در یکی از کارتن‌های نسبتا بزرگ را باز کرد و در آن چمباتمه زد. وقت زیادی نداشت. باید همین‌ حالا به کسی خبر می‌داد. باید از کسی کمک می‌گرفت!
گوشی‌اش را درآورد و سریع وارد مخاطبینش شد. دستش به سمت نام الیاس پیش رفت اما قبل از آنکه لمسش کند، فکری مانند کنه به مغزش چسبید. اگر به سرش می‌زد و تنها می‌آمد چه؟!
نمی‌توانست!
نمی‌توانست جان او را به خطر بیاندازد! این طعمه برای خود او بود… برای الیاس!
می‌خواستند او را سر به نیست کنند. اما خودش حس کرده بود که چیزی درست نیست. فهمیده بود کاسه‌ای زیر نیم کاسه است که بدون آنکه به او خبر دهد، به دل خطر زده بود! حالا دستی دستی جان او را هم به خطر می‌انداخت؟! نه… نباید به او زنگ می‌زد. مردک اسلحه داشت. نمی‌توانست ریسک کند.
صدای فریادهایش نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و انگار آن ضربه‌ای که ناغافل با آجر بر سر کم مویش کوبیده بود، خوب کارسازش شده بود که هنوز هم بانگ آخ و وایش میان فضای خالی می‌پیچید!
_ دختره عوضی… کجا غیبت زد؟ فکر کردی با این قایم موشک بازی‌ها میتونی از دستم قسر در بری؟!
صدای قدم‌های مرد نزدیک‌تر می‌شد. لحظه‌ای نگذشت که آوای فریادش را از نزدیک‌ترین نقطه ممکن شنید و دمی که می‌رفت به ریه‌هایش برسد، سنگ وَهمی شد و در گلویش گیر کرد:
_ آهای زنیکه… کدوم گوری رفتی؟ بیا بیرون!
دستان لرزانش را وحشت‌زده روی دهانش فشرد تا صدای نفس‌های ترسیده‌اش رسوایش نکند. مردک انگار تنها یک قدم با کارتن فاصله داشت. که اگر یک گام دیگر برمی‌داشت، می‌توانست راحت دستش را دراز کرده و در کارتن را باز کند تا او بود و نبودش را ببازد!
صدای مرد آرام‌تر شد و این‌ بار انگار با خودش حرف می‌زد:
_ پیدات کنم شیکمتو سفره میکنم!
با ترس گوشی را در دستش فشرد و منتظر حرکت بعدی مرد ماند. در دل خدا را صدا می‌زد. کاش فقط سمت این کارتن نیاید!
صدای غرش بلندش برای بار چندم از جا پراندش؛ اما همین‌که فهمید درحال دور شدن از آن نقطه است، کورسوی امیدی در دلش روشن شد!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان معشوقه مرداب

سوگند عزیزی : ۲۴ دقیقه پیش

سلام عزیزانم**من دیشب پارت ۴۰ رو ارسال کردم اما مثل اینکه نیومده.. احتمالا باگ برنامه هست میاد براتون

توجه کنید :

این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان معشوقه مرداب
  • مامان عسل

    در پارت 201

    یعنی سپیده چه چیزی رو دیده یا شنیده که میخواد به غنچه بگه ..اهورا و غنچه واقعا لحظات سختی رو پشت سر دارن این وسط چی پیش میاد خدا میدونه ..

    ۲ روز پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    حرف‌های سپیده بو داره واقعا.. البته یک مقدار کنجکاویش هم بالاست😂

    دیروز
  • افسون

    در پارت 160

    هر چی بوده و هر اتفاقی تهش سرانجامش دکری و جدایی بوده پس درک اینکه الان چه جوری اهورا انتقام بگیره یا بگذره سخته تا بعد و حقشه غنچه یا نه

    ۳ روز پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    آره ولی هنوز مشخص نشده چه اتفاقی باعث جداییشون شده🥲

    ۳ روز پیش
  • فاطمه

    در پارت 110

    دوستش داره

    ۳ روز پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    🥲🧡

    ۳ روز پیش
  • Star

    در پارت 110

    عالی بود نویسنده جان

    ۳ روز پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم 🧡

    ۳ روز پیش
  • ماچیتا

    در پارت 130

    رمان داره کم کم جالب تر میشه قط منتظرم زودتر اهورا هم بیاد وسط داستان

    ۱ هفته پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    نمی تونید حدس بزنید چی قراره پیش بیاد.. من خودم لحظه شماری میکنم برای رسیدن به آینده و اتفاقاتش🧡😍

    ۱ هفته پیش
  • ماچیتا

    در پارت 110

    غنچه و اهورا با هم یه گذشته ای دارن انگار جالب شد

    ۱ هفته پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    همراهیتون باعث افتخاره عزیزم

    ۱ هفته پیش
  • سلطان

    0

    واقعا رمان جذابیه.. هرکی پیام منو می بینه توصیه میکنم بخونید پشیمون نمیشید💗

    ۱ هفته پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۱ هفته پیش
  • نگار

    در پارت 170

    پارت باحال قشنگی بود مرسی از عزیزم💙💙

    ۱ هفته پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    خوشحالم دوست داشتی جانم🧡

    ۱ هفته پیش
  • نگار

    در پارت 170

    مگه میشه پارت های جذاب تورو دوست نداشت😊💙💙

    ۱ هفته پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    قلبم🥲🧡

    ۱ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 130

    تا اینجا عالی بریم آدمه رمان رو بخونیم تا ببینیم چی پیش میاد👌🌱🙏

    ۲ هفته پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    خوشحالم دوست داشتید عزیزم🧡

    ۲ هفته پیش
  • رویا

    در پارت 160

    خیانت به بی گناهی

    ۲ هفته پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    شاید🥲

    ۲ هفته پیش
  • رویا

    در پارت 160

    خیانت به بی گناهی

    ۲ هفته پیش
  • عسل مامان

    در پارت 110

    مگر پیشه آدم عاشق عشقش رو فراموش کنه

    ۲ هفته پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    🥲💔

    ۲ هفته پیش
  • نگار

    در پارت 160

    وایی پس بالاخره همو دیدن خیلی پارت باحال و جذابی بود مرسی ازت عسیسم 💙💙

    ۲ هفته پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    بله بلاخره😁🧡

    ۲ هفته پیش
  • نگار

    در پارت 150

    پارت باحال جذابی بود فقط من خیلیی دلم برا آرش میسوزه اما با این حال خیلی خوب و جذاب بود مرسی عسیسم 💙💙

    ۲ هفته پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    مرسی از نگاه قشنگت عزیزم🧡

    ۲ هفته پیش
  • نگار

    در پارت 150

    خواهش میکنم🥰💙💙

    ۲ هفته پیش
  • سروین

    در پارت 280

    روزی میرسه که آرش خوب بشه . عشق ،تأثیر زیادی در وجود انسانها داره. اهورا اون رو جایی برده درسته ؟

    ۳ هفته پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    تو پارت بعد معلوم میشه عزیزم😉🧡

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟