خلاصه رمان :
غنچه به دلیل گذشته سختش و رازی که در آن مدفون است، به تهدید و اجبار عشق قدیمیاش اهورا را رها کرده و همسر یک مرد معلول میشود. بعد از دو سال، بهار خواهر اهورا به او زنگ زده و درخواست کمک میکند اما از همان روز بهار ناپدید میشود و فروغ مادر بهار که زندگی غنچه را خراب کرده است، خیال میکند او مسبب گم شدن بهار است و قصد انتقام دارد. همه چیز از جایی به هم میریزد که اهورا به خاطر گم شدن خواهرش برمیگردد و او و غنچه دوباره روبهروی هم قرار میگیرند. عشقی که مانند آتش زیر خاکستر تقریبا آرام یافته است، دوباره در قلب غنچه شروع به تپیدن میکند؛ اما اینبار در نقش دشمنی خطرناک!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 93
صدای قدمهایم را که شنید، سرش را بلند کرد. با دیدنم اخمهایش درهم رفتند. دوباره مشغول کارش شد و در همان حال بیحوصله گفت: _ برو پی کارت! لبخند کجم بیشتر از تبسم، خاصیت یک پوزخند بیصدا را داشت. برخلاف حرفش گامی دیگر نزدیک شدم و درست روبهرویش قرار گرفتم. طعنه زدم: _ چرا؟ دوست نداری پیشت باشم؟ اون...
بروزرسانی در : ۳ ساعت پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 92
همین شده بود که دو ساعت تمام میان باقی دخترها تمرین کرده بودم و نیم ساعت آخر هم ژیلا برایم مانند یک جنگ تمام عیار سنگ تمام گذاشته بود! نفسی کشیدم و از ورودی سالن فاصله گرفتم. دخترها کمکم از سالن ورزشی خارج میشدند. کنج دیوار ایستادم و سرم را به سمت مخالف چرخاندم تا کسی حرف زدنم را نبیند. نامحسوس...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 91
خیلی طول نکشید تا کارم تمام شود. در همان تاریکی چند مشت آب به صورتم پاشیدم. دهانم را شستم و پس از خشک کردن صورتم از سرویس خارج شدم. ده دقیقه بعد مقابلش روی تخت نشسته و منتظر بودم بالاخره دهانش را باز کند و حرف بزند. نگاه جدیاش را به نگاهم دوخت و فلش را به سمتم گرفت: _ این یه فلش معمولی نیست… یکی...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 90
_ بیدار شو… _ … _ با توام… بیدار شو! صدای مردانهاش دستم را گرفت و از دریای عمیق خواب بیرونم کشید. به سختی پلکهایم را باز کردم. اتاق همچنان تاریک بود و من به خاطر بیخوابی شب گذشته شدیداً خمار بودم. به زور چشمهای تارم را چرخاندم و وقتی اثری از کسی نیافتم، دوباره پلکهایم روی هم افتادند. اما قبل...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
برای قدردانی از همراهی شما، هر هفته 2 پارت از رمان پنجشنبهها و جمعهها به صورت رایگان منتشر میشود. از مطالعهی آنها لذت ببرید!
Mobina
در پارت 930اخ اخ این همون حرف هایی بود که تو دل منم بود که به اهورا بگم 🥲حالا بماند که دو کلمه هم دلم میخواد با آرش هم حرف بزنه😒🫠
۳۷ دقیقه پیشارغوان
در پارت 930آفرین دخترم غنچه 👍 بیشتر از این حرفها حق اون اهورا و خاندانشه 😤 سوگندجان لطفا ب دخترم غنچه کمک کن اهورا و خاندانش رو بترکونه 😄 حالا ب آرش کمی تخفیف بده 😄 با تشکر ❤️ مرسی برای رمان فوق العاده ات 👌❤️
۲ ساعت پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
سلام عزیزم.. چشم اگه خودم رو راهی زندان نکردن حتما این کار رو میکنم😂🧡
۲ ساعت پیشماهرخ
در پارت 921بسیار عالی خدا قوت دخترمون واقعا خیلی گناه داره
دیروز
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
😢🧡
۲۲ ساعت پیشMobina
در پارت 922واو چه عجب یکی پیدا شد از غنچه معذرت بخواد 🫠😒منه خواننده سر اهورا بدجور رکب خوردم حالا ببین غنچه که چند سال عاشقش بود چقدر براش دردناکه🫠💔
دیروز
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
واقعا خیلی دردناکه.. مخصوصا اینکه خودش رو بین همه اونها تنها حس میکنه💔
دیروزمیم
در پارت 921فکر کنم اگه بجای این همه نقشه و برنامه ریزی و فیلم بازی کردن،،اونم دو سال،تازهدچند سالم با اهورا بوده،همون اول می رفتن سر اصل مطلب،فوقش با یکم تهدید کاملا باهاشون همکاری می کرد،دیگه با احساسشم بازی نمی شد🥺🙏🏻
دیروز
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
آخه اون موقع هنوز غنچه رو خوب نمیشناختن.. غنچه از گذشتش حرفی نمیزد نمیتونستن بهش اعتماد کنند.. فقط میخواستن از طریق غنچه به مادرش برسند.. تنها کسی که اونم بعد دو سال به غنچه اعتماد کرد ارش بود چون دیگه شناخته بودش
دیروزمیم
در پارت 921امیدوارم این استفان قابل اطمینان باشه،بدجور مشکوکه کل حضورش اینجا،حس خوبی بهش ندارم 🤔
دیروز🦢آواز قو🦢(زن اردوان)
در پارت 910چه دردسری دارن اینا باو 🫠😂😩
۲ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
خیلی🥲
۲ روز پیشمیم
در پارت 911ای کوفت بخوره زنیکه جنایتکار،حالا آرش می تونه بدون کمک اون به لپ تاپش دسترسی پیدا کنه 😠
۲ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
یه کاریش میکنه بالاخره.. غنچه فکر همه جاش رو کرده😁
۲ روز پیشمیم
در پارت 911خب دختر چرا اعتماد به نفس نداری،حتی آرش نگه ولی به نظرم تو مهمترین نفر اون مایی که گفت 😏🙏🏻
۲ روز پیشدویار❤️
در پارت 900یه حسی بهم میگه آرش حسی به غنچه داره 🤔
۲ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
ما هم امیدواریم😁
۲ روز پیشدویار❤️
در پارت 911آخه غنچه جونم 😔 ای کاش یکی رو داشت تا سنگ صبور می بود😟 ولی واقعا دختر باهوشی عجب نقشه ای کشیدموفق باشی 💪
۲ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
کاش واقعا یکی رو داشت دخترم🥲🧡
۲ روز پیش🦢آواز قو🦢(زن اردوان)
در پارت 900بدم میاد از ارش 🤧🤧
۳ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
ای بابا😂
۳ روز پیشMobina
در پارت 901این آرش نمیخواد اخلاقش رو درست کنه؟!🤨😒باشه بابا فهمیدیم که به غنچه هیچ حسی نداری (البته امیدوارم برعکس باشه و تظاهر کنه🤭) ولی دیگه حداقل مثل یه ادمی که میشناسی باهاش حرف بزن دیگه☹️🫠
۳ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
فعلا باید بکشیم از دستش🥲
۳ روز پیشمیم
در پارت 901واای دیگه چرا نمی شه،اون فلش رو که پیدا کردن،حالا جای اینکه با حرف زدن از آب دهنش حالمونو بهم بزنه می گفت چرا نمی شه،اینم شوخ شده برای ما 😠🙏🏻
۳ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
والا اینم وقت گیر آورده هی راه به راه غنچه رو خجالت بده🤣
۳ روز پیش

Mobina
در پارت 930فقط دلم میخواد یه روزی برسه که اینا به پای غنچه بیوفتن هاا 🙃دیگه اون موقعست که آسوده خاطرم😌