خلاصه رمان عاشقانه معشوقه مرداب
غنچه به دلیل گذشته سختش و رازی که در آن مدفون است، به تهدید و اجبار عشق قدیمیاش اهورا را رها کرده و همسر یک مرد معلول میشود. بعد از دو سال، بهار خواهر اهورا به او زنگ زده و درخواست کمک میکند اما از همان روز بهار ناپدید میشود و فروغ مادر بهار که زندگی غنچه را خراب کرده است، خیال میکند او مسبب گم شدن بهار است و قصد انتقام دارد. همه چیز از جایی به هم میریزد که اهورا به خاطر گم شدن خواهرش برمیگردد و او و غنچه دوباره روبهروی هم قرار میگیرند. عشقی که مانند آتش زیر خاکستر تقریبا آرام یافته است، دوباره در قلب غنچه شروع به تپیدن میکند؛ اما اینبار در نقش دشمنی خطرناک!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 45
با استرس دستان عرق کردهام را درهم قفل کردم و نگاهم را به زن و شوهر روبهرویم دوختم. سرآشپز اخم کرده بود و سارا جدی نگاهم میکرد. _ میتونم برم؟ _ خودت چی فکر میکنی؟ لبم را گزیدم و خجالتزده دهان باز کردم: _ سعی میکنم زود برگردم… بخدا اگه واجب نبود، نمیرفتم… سرآشپز سرش را به مخالفت تکان داد: _ نم...
بروزرسانی در : ۲۱ ساعت پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 44
اشک که روی گونهام لغزید، گوشی را خاموش کردم و کنجی انداختم. از روی تخت بلند شدم و روبهروی آینه ایستادم. باغم کلاه حوله را از روی سرم برداشتم و سانت به سانت چهرهام را کاویدم. نفسهایم نقش دیگری یافته بودند. آهی بودند که مبدأشان حسرتهای پژمرده درونم بود. حسرتهایی که درست در اوج نقطهای که حس م...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 43
افروز آهی کشید. او هم نمیتوانست راهحلی برایم پیدا کند. درست مثل خودم بلاتکلیف خیره مانده بود به این ریسمانی که چنان گره کور خورده بود که نه با دست باز میشد و نه حتی با دندان. _ تازه فقط همین نیست… یه مشکل خیلی بزرگتر پیش اومده! مبهوت نگاهم کرد: _ باز چی؟ دیگه چه خاکی مونده که باید بریزیم سرمون...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 42
از رختکن خارج شدم و گوشیام را درون کیفم گذاشتم. صدای سپیده نگاهم را به سمتش گرداند: _ داری میری؟ سرم را تکان دادم: _ آره ساعت آخرو مرخصی گرفتم… همه چی آماده هست فقط زحمت نظارت سرو سوپها گردن شما… _ باشه مسئلهای نیست… فقط برای خودت مشکلی پیش نیاد؟ از اونجایی که دیروز هم چند ساعت اول رو مرخصی دا...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
برای قدردانی از همراهی شما، هر هفته 2 پارت از رمان پنجشنبهها و جمعهها به صورت رایگان منتشر میشود. از مطالعهی آنها لذت ببرید!

سوگند عزیزی | نویسنده رمان
🧡
۴۱ دقیقه پیشم
در پارت 431الان یعنی غنچه باید بیست و هشت سالش باشه،بیست سال روسیه بوده الانم هشت ساله اون اتفاق تو زندگیش افتاده 🤔
۱۱ ساعت پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
درسته عزیزم
۱۰ ساعت پیشم
در پارت 451اصلا طبیعی نیست این همه اتفاق و درگیری برای همه اهل عمارت،کی صبح آرش رو برده بود،همون باعث تبش شده،حالا هم این خانم مشکوک سبز شد سر راهش 😮😠🙏🏻❤️
۱۱ ساعت پیشم
در پارت 441این شیوا هم بد مشکوک می زنه ها،فکر کنم اون فروغ سیر تا پیاز زندگی و گذشته این و اهورا رو گذاشته کف دستش،شایدم خودش یه ربطی به گذشته غنچه داره 🤔
۱۱ ساعت پیشم
در پارت 421خیلی پیچیده و معماییه،خیلی خوشحالم که عضو این رمان شدم،خیلیم قلم نویسنده روان و جذابه 🤔😍
۱۴ ساعت پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
خداروشکر دوست دارید🧡
۱۲ ساعت پیشناهید
در پارت 452من حدس میزنم عباس داره زیر بازی میکنه، درسته که ازش بعیده ولی بهرحال هرچیزی ممکنه
۲۰ ساعت پیشم
در پارت 411پس اینا همش یه نماده از اون گذشته لعنتی،فکر می کردم دوتاش مال اینا بوده که یکی پیش آزش جا موند،پس اونم کار اهورا نبود 🤔
۲۰ ساعت پیشم
در پارت 411اوه،این دیگه کی بود پا *** پرید وسط اعصاب و روان نداشته غنچه 😮😠
۲۰ ساعت پیشم
در پارت 401بازم برگشتیم سر اون گذشته کوفتی،یکی می خواد اونو بهش یادآوری کنه،یعنی اهورا نشناخت دست بندو 😠
۲۱ ساعت پیشم
در پارت 391جالبه هردو دست بندشون توی محل جرم پیدا شده،اگه مال بهار نباشه 🤔
۲۱ ساعت پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
به زودی در موردش میفهمید
۲۱ ساعت پیشم
در پارت 371الان منم واقعا دوست داشتم اون آدرسی که نوشته بود ببینم،آخه اونجا دیگه نمی تونسته با دست نشون بده مشکل حل بشه 😁
۲۱ ساعت پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
دقیقا... منم دوست داشتم بدونم غنچه چجوری آدرس داده... ولی حیف که اهورا خان قبولش نکرد😂
۲۱ ساعت پیشم
در پارت 381وای،این مچ بند ازدکجا اومد،این یارو از کجا پیداش شد یهو،نزنه بکشدش 😮😮
۲۱ ساعت پیشم
در پارت 361هرچی بیشتر می گذره بیشتر کنجکاو می شم که چی باعث شده از اهورا ببره،که ابنطور عوض بشه اهورا 😔
۲۱ ساعت پیشم
در پارت 361بالاخره یکی بدتر از منم پیدا شد تو *** حفظ کردن،فکر نکم بیشتر از دو دقیقه هم یادم بمونه 🤣
۲۱ ساعت پیشم
در پارت 351معلومه اون از قبل دیدتش و می شناختش که این تلاشو برای نجاتش انجام داد🤭
۲۲ ساعت پیش

نفس
در پارت 250مرسی عزیزم پارت زیبای بود ممنون