خلاصه رمان عاشقانه معشوقه مرداب
غنچه به دلیل گذشته سختش و رازی که در آن مدفون است، به تهدید و اجبار عشق قدیمیاش اهورا را رها کرده و همسر یک مرد معلول میشود. بعد از دو سال، بهار خواهر اهورا به او زنگ زده و درخواست کمک میکند اما از همان روز بهار ناپدید میشود و فروغ مادر بهار که زندگی غنچه را خراب کرده است، خیال میکند او مسبب گم شدن بهار است و قصد انتقام دارد. همه چیز از جایی به هم میریزد که اهورا به خاطر گم شدن خواهرش برمیگردد و او و غنچه دوباره روبهروی هم قرار میگیرند. عشقی که مانند آتش زیر خاکستر تقریبا آرام یافته است، دوباره در قلب غنچه شروع به تپیدن میکند؛ اما اینبار در نقش دشمنی خطرناک!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 31
وارد سالن که شدیم، ناگهان سکوت عمیقی شکل گرفت. پلکی زدم و لحظهای مکث کردم. میدانستم هیچکدام از اعضای خانواده یزدان دل خوشی از من ندارند. صدای کامران خان بلند شد: _ بیا عروس… بیا که همه منتظر تو و آرش جان بودند! نگاهم به یکباره از روی کامران خان به روی مرد باصلابتی که بر کاناپه کناری نشسته بود،...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 30
نگاهش دهان باز کرده و با من حرف میزد. نمیخواستم آشفتهترش کنم. به همین دلیل سر تکان دادم و لبخند لرزانی زدم: _ باشه… باشه… به عباس میگم چک کنه بدنت رو… تو فقط آروم باش… باشه عزیزم؟ جز نگاه کردن کار دیگری از دستش برنمیآمد. از مقابلش کنار رفتم و نگاهم را به اطراف دوختم. هیچ مشکل و به هم ریختگی ...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 29
بیجان سرم را تکان دادم و او از ما دور شد. رز با جدیت کمسابقهای روبهرویم قرار گرفت: _ آروم باش غنچه… الان وقت دلواپسی و بی دست و پا شدن نیست… خارج از این خونه که نبردنش… هیچکس اینقدر بیکار نیست که بیاد یه پسر معلول رو بدزده و از خونه ببره بیرون… قطعا یه جایی همین دور و براست… من میرم از باغبو...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 28
به هر حال چهرهاش آنقدر بامزه بهنظر میرسید که من نمیتوانستم روی خندیدنم کنترلی داشته باشم و این حالت همچنان شدیدتر میشد. چرا که او دقیقا طوری به من زل زده بود که انگار یک دیوانه زنجیرهای روبهرویش ریسه میرود. تقریبا دیگر در مرز باریک سکسکه مرگ قرار داشتم که بلاخره توانستم جلوی خود را بگیرم ...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
برای قدردانی از همراهی شما، هر هفته 2 پارت از رمان پنجشنبهها و جمعهها به صورت رایگان منتشر میشود. از مطالعهی آنها لذت ببرید!
آخرین اطلاعیهی رمان معشوقه مرداب
سلام عزیزانم.. امشب متاسفانه به دلیل مشکلی که در سایت وجود داشت و البته درگیر بودن خود من نتونستم پارتی ارسال کنم.. اما برای جبران سعی میکنم پارت فرداشب رو طولانیتر بنویسم.. دوستون دارم و مرسی از بودنتون🧡

سوگند عزیزی | نویسنده رمان
خوشحالم دوست داشتید عزیزم🧡
۸ ساعت پیشرویا
در پارت 160خیانت به بی گناهی
۱۶ ساعت پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
شاید🥲
۱۲ ساعت پیشرویا
در پارت 160خیانت به بی گناهی
۱۶ ساعت پیشعسل مامان
در پارت 110مگر پیشه آدم عاشق عشقش رو فراموش کنه
۲ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
🥲💔
۲ روز پیشنگار
در پارت 160وایی پس بالاخره همو دیدن خیلی پارت باحال و جذابی بود مرسی ازت عسیسم 💙💙
۳ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
بله بلاخره😁🧡
۳ روز پیشنگار
در پارت 150پارت باحال جذابی بود فقط من خیلیی دلم برا آرش میسوزه اما با این حال خیلی خوب و جذاب بود مرسی عسیسم 💙💙
۴ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
مرسی از نگاه قشنگت عزیزم🧡
۴ روز پیشنگار
در پارت 150خواهش میکنم🥰💙💙
۴ روز پیشسروین
در پارت 280روزی میرسه که آرش خوب بشه . عشق ،تأثیر زیادی در وجود انسانها داره. اهورا اون رو جایی برده درسته ؟
۷ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
تو پارت بعد معلوم میشه عزیزم😉🧡
۷ روز پیشنگار
در پارت 140و اما انگار آقا آهورا یه نوک پا اومد ولی خب اگه بیشتر میموند یا یه حرکتی میزد بهتر بود خیلیی پارت قشنگ و باحالی بود دمت گرم سوگند جونم 💙💙
۷ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
منتظرش باش کار زیاد داریم باهاش😂
۷ روز پیشنگار
در پارت 140منتظظرمم ببینم چکار می کنه این اهورام
۷ روز پیشنگار
در پارت 130چه باحال بود به معنای واقعیه کلمه دلم برا آرش سوخت بیچاره🤧 ولی پارت باحالی بود مرسی💙💙
۷ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
ممنون از شما و انرژی خوبتون🧡
۷ روز پیشنگار
در پارت 130خواهش میکنم عزیزم💙💙
۷ روز پیشنگار
در پارت 130آن انشالله این آقا آهورا یه نوک پا بیاد تو داستان تا جذاب تر از این بشه💙💙
۷ روز پیشنگار
در پارت 120وا چرا این فروغ زبون آدم حالیش نیست خب نفهم میگه ازش خبر ندارن دیگه ولی من از این ویژگیه غنچه خوشم اومد که گفت اگه بخواد انتقام بگیره فقط از خود طرف میگیره و کاری با اطرافیانش نداره💙💙
۷ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
دقیقا🧡
۷ روز پیشنگار
در پارت 130وایی من کلی برای اون صحنه هیجان دارم که اهورا غنچه رو ببینه💙💙
۷ روز پیشنگار
در پارت 110به این میگن عشق واقعی وقتی اسمش میاد قلبش تند میزنم و بغضش میگیره🤧🤧 خیلی پارت باحال و جذابی بود 💙💙
۷ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
💔🥲
۷ روز پیشنگار
در پارت 110چون عاشق اهورا بوده و عشقش واقعی و پاک بوده برای همین حالش خراب شد💙💙
۷ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
دقیقا🥲
۷ روز پیشنگار
در پارت 110چون عاشق اهورا بوده و بعد مدتی عشقش رو دوباره میبینم💙💙
۷ روز پیش
زهرا
در پارت 130تا اینجا عالی بریم آدمه رمان رو بخونیم تا ببینیم چی پیش میاد👌🌱🙏