دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه معشوقه مرداب اثر سوگند عزیزی

رمان معشوقه مرداب

  • زبان فارسی
  • 43.6K 👁
  • 175 ❤️
  • 1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

غنچه به دلیل گذشته سختش و رازی که در آن مدفون است، به تهدید و اجبار عشق قدیمی‌اش اهورا را رها کرده و همسر یک مرد معلول می‌شود. بعد از دو سال، بهار خواهر اهورا به او زنگ زده و درخواست کمک می‌کند اما از همان روز بهار ناپدید می‌شود و فروغ مادر بهار که زندگی غنچه را خراب کرده است، خیال می‌کند او مسبب گم شدن بهار است و قصد انتقام دارد. همه چیز از جایی به هم می‌ریزد که اهورا به خاطر گم شدن خواهرش برمی‌گردد و او و غنچه دوباره روبه‌روی هم قرار می‌گیرند. عشقی که مانند آتش زیر خاکستر تقریبا آرام یافته است، دوباره در قلب غنچه شروع به تپیدن می‌کند؛ اما این‌بار در نقش دشمنی خطرناک!

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

به نام خدا
نفس نفس می‌زد. سراسیمه می‌دوید. فحش‌های رکیک مرد در گوشش می‌نشستند و بیم‌زده‌‌ترش می‌کردند. چشمان گرد شده‌اش میان باتلاق وحشت سرگردان مانده و همه‌جا را به امید یافتن راه نجاتی می‌کاویدند. اما در آن کارخانه متروکه و داج که در قعر بیابان قرار داشت چه راه نجاتی بود؟!
نگاهش روی کارتن‌های کوچک و بزرگی که روی هم تلنبار شده بودند، نشست. همه‌جا پر از آن‌ها بود! انگار آن کارتن‌های خالی و پوسیده تنها بازمانده آن کارخانه بزرگ بودند که روزی همه به موفقیتش غبطه می‌خوردند!
چاره‌ای نداشت. باید قبل از آنکه مرد هوشیاری‌اش را به دست می‌آورد، زمان می‌خرید و خودش را نجات می‌داد!
آرام و بدون سر و صدا در یکی از کارتن‌های نسبتا بزرگ را باز کرد و در آن چمباتمه زد. وقت زیادی نداشت. باید همین‌ حالا به کسی خبر می‌داد. باید از کسی کمک می‌گرفت!
گوشی‌اش را درآورد و سریع وارد مخاطبینش شد. دستش به سمت نام الیاس پیش رفت اما قبل از آنکه لمسش کند، فکری مانند کنه به مغزش چسبید. اگر به سرش می‌زد و تنها می‌آمد چه؟!
نمی‌توانست!
نمی‌توانست جان او را به خطر بیاندازد! این طعمه برای خود او بود… برای الیاس!
می‌خواستند او را سر به نیست کنند. اما خودش حس کرده بود که چیزی درست نیست. فهمیده بود کاسه‌ای زیر نیم کاسه است که بدون آنکه به او خبر دهد، به دل خطر زده بود! حالا دستی دستی جان او را هم به خطر می‌انداخت؟! نه… نباید به او زنگ می‌زد. مردک اسلحه داشت. نمی‌توانست ریسک کند.
صدای فریادهایش نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و انگار آن ضربه‌ای که ناغافل با آجر بر سر کم مویش کوبیده بود، خوب کارسازش شده بود که هنوز هم بانگ آخ و وایش میان فضای خالی می‌پیچید!
_ دختره عوضی… کجا غیبت زد؟ فکر کردی با این قایم موشک بازی‌ها میتونی از دستم قسر در بری؟!
صدای قدم‌های مرد نزدیک‌تر می‌شد. لحظه‌ای نگذشت که آوای فریادش را از نزدیک‌ترین نقطه ممکن شنید و دمی که می‌رفت به ریه‌هایش برسد، سنگ وَهمی شد و در گلویش گیر کرد:
_ آهای زنیکه… کدوم گوری رفتی؟ بیا بیرون!
دستان لرزانش را وحشت‌زده روی دهانش فشرد تا صدای نفس‌های ترسیده‌اش رسوایش نکند. مردک انگار تنها یک قدم با کارتن فاصله داشت. که اگر یک گام دیگر برمی‌داشت، می‌توانست راحت دستش را دراز کرده و در کارتن را باز کند تا او بود و نبودش را ببازد!
صدای مرد آرام‌تر شد و این‌ بار انگار با خودش حرف می‌زد:
_ پیدات کنم شیکمتو سفره میکنم!
با ترس گوشی را در دستش فشرد و منتظر حرکت بعدی مرد ماند. در دل خدا را صدا می‌زد. کاش فقط سمت این کارتن نیاید!
صدای غرش بلندش برای بار چندم از جا پراندش؛ اما همین‌که فهمید درحال دور شدن از آن نقطه است، کورسوی امیدی در دلش روشن شد!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 185 رای
5 ★
63%
4 ★
33%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
1%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان معشوقه مرداب

  • Mobina

    در پارت 930

    فقط دلم میخواد یه روزی برسه که اینا به پای غنچه بیوفتن هاا 🙃دیگه اون موقعست که آسوده خاطرم😌

    ۳۵ دقیقه پیش
  • Mobina

    در پارت 930

    اخ اخ این همون حرف هایی بود که تو دل منم بود که به اهورا بگم 🥲حالا بماند که دو کلمه هم دلم میخواد با آرش هم حرف بزنه😒🫠

    ۳۷ دقیقه پیش
  • ارغوان

    در پارت 930

    آفرین دخترم غنچه 👍 بیشتر از این حرفها حق اون اهورا و خاندانشه 😤 سوگندجان لطفا ب دخترم غنچه کمک کن اهورا و خاندانش رو بترکونه 😄 حالا ب آرش کمی تخفیف بده 😄 با تشکر ❤️ مرسی برای رمان فوق العاده ات 👌❤️

    ۲ ساعت پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم.. چشم اگه خودم رو راهی زندان نکردن حتما این کار رو میکنم😂🧡

    ۲ ساعت پیش
  • ماهرخ

    در پارت 921

    بسیار عالی خدا قوت دخترمون واقعا خیلی گناه داره

    دیروز
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    😢🧡

    ۲۲ ساعت پیش
  • Mobina

    در پارت 922

    واو چه عجب یکی پیدا شد از غنچه معذرت بخواد 🫠😒منه خواننده سر اهورا بدجور رکب خوردم حالا ببین غنچه که چند سال عاشقش بود چقدر براش دردناکه🫠💔

    دیروز
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    واقعا خیلی دردناکه.. مخصوصا اینکه خودش رو بین همه اونها تنها حس می‌کنه💔

    دیروز
  • میم

    در پارت 921

    فکر کنم اگه بجای این همه نقشه و برنامه ریزی و فیلم بازی کردن،،اونم دو سال،تازهدچند سالم با اهورا بوده،همون اول می رفتن سر اصل مطلب،فوقش با یکم تهدید کاملا باهاشون همکاری می کرد،دیگه با احساسشم بازی نمی شد🥺🙏🏻

    دیروز
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    آخه اون موقع هنوز غنچه رو خوب نمیشناختن.. غنچه از گذشتش حرفی نمی‌زد نمیتونستن بهش اعتماد کنند.. فقط می‌خواستن از طریق غنچه به مادرش برسند.. تنها کسی که اونم بعد دو سال به غنچه اعتماد کرد ارش بود چون دیگه شناخته بودش

    دیروز
  • میم

    در پارت 921

    امیدوارم این استفان قابل اطمینان باشه،بدجور مشکوکه کل حضورش اینجا،حس خوبی بهش ندارم 🤔

    دیروز
  • 🦢آواز قو🦢(زن اردوان)

    در پارت 910

    چه دردسری دارن اینا باو 🫠😂😩

    ۲ روز پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    خیلی🥲

    ۲ روز پیش
  • میم

    در پارت 911

    ای کوفت بخوره زنیکه جنایتکار،حالا آرش می تونه بدون کمک اون به لپ تاپش دسترسی پیدا کنه 😠

    ۲ روز پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    یه کاریش می‌کنه بالاخره.. غنچه فکر همه جاش رو کرده😁

    ۲ روز پیش
  • میم

    در پارت 911

    خب دختر چرا اعتماد به نفس نداری،حتی آرش نگه ولی به نظرم تو مهمترین نفر اون مایی که گفت 😏🙏🏻

    ۲ روز پیش
  • دویار❤️

    در پارت 900

    یه حسی بهم میگه آرش حسی به غنچه داره 🤔

    ۲ روز پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    ما هم امیدواریم😁

    ۲ روز پیش
  • دویار❤️

    در پارت 911

    آخه غنچه جونم 😔 ای کاش یکی رو داشت تا سنگ صبور می بود😟 ولی واقعا دختر باهوشی عجب نقشه ای کشیدموفق باشی 💪

    ۲ روز پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    کاش واقعا یکی رو داشت دخترم🥲🧡

    ۲ روز پیش
  • 🦢آواز قو🦢(زن اردوان)

    در پارت 900

    بدم میاد از ارش 🤧🤧

    ۳ روز پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    ای بابا😂

    ۳ روز پیش
  • Mobina

    در پارت 901

    این آرش نمیخواد اخلاقش رو درست کنه؟!🤨😒باشه بابا فهمیدیم که به غنچه هیچ حسی نداری (البته امیدوارم برعکس باشه و تظاهر کنه🤭) ولی دیگه حداقل مثل یه ادمی که میشناسی باهاش حرف بزن دیگه☹️🫠

    ۳ روز پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    فعلا باید بکشیم از دستش🥲

    ۳ روز پیش
  • میم

    در پارت 901

    واای دیگه چرا نمی شه،اون فلش رو که پیدا کردن،حالا جای اینکه با حرف زدن از آب دهنش حالمونو بهم بزنه می گفت چرا نمی شه،اینم شوخ شده برای ما 😠🙏🏻

    ۳ روز پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    والا اینم وقت گیر آورده هی راه به راه غنچه رو خجالت بده🤣

    ۳ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️