لیست کلیه پارتهای رمان معشوقه مرداب : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 107
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 41
سکوت کرده به شیشه چشم دوختم. خلایق هرچه لایق! من را بگو که خواستم کمکش کنم. حتما مشکلی نداشت دیگر. یکی باید برای خودم دلسوزی میکرد که اضطراب تا جانم بالا آمده بود. افکار مختلف و بدیمنی چون کرمهای ریز و درشت انگل میان مغزم میلولیدند. دیشب و اتفاقاتش باعث شده بود به کل آن مچبند را فراموش کنم و ...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 42
از رختکن خارج شدم و گوشیام را درون کیفم گذاشتم. صدای سپیده نگاهم را به سمتش گرداند: _ داری میری؟ سرم را تکان دادم: _ آره ساعت آخرو مرخصی گرفتم… همه چی آماده هست فقط زحمت نظارت سرو سوپها گردن شما… _ باشه مسئلهای نیست… فقط برای خودت مشکلی پیش نیاد؟ از اونجایی که دیروز هم چند ساعت اول رو مرخصی دا...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 43
افروز آهی کشید. او هم نمیتوانست راهحلی برایم پیدا کند. درست مثل خودم بلاتکلیف خیره مانده بود به این ریسمانی که چنان گره کور خورده بود که نه با دست باز میشد و نه حتی با دندان. _ تازه فقط همین نیست… یه مشکل خیلی بزرگتر پیش اومده! مبهوت نگاهم کرد: _ باز چی؟ دیگه چه خاکی مونده که باید بریزیم سرمون...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 44
اشک که روی گونهام لغزید، گوشی را خاموش کردم و کنجی انداختم. از روی تخت بلند شدم و روبهروی آینه ایستادم. باغم کلاه حوله را از روی سرم برداشتم و سانت به سانت چهرهام را کاویدم. نفسهایم نقش دیگری یافته بودند. آهی بودند که مبدأشان حسرتهای پژمرده درونم بود. حسرتهایی که درست در اوج نقطهای که حس م...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 45
با استرس دستان عرق کردهام را درهم قفل کردم و نگاهم را به زن و شوهر روبهرویم دوختم. سرآشپز اخم کرده بود و سارا جدی نگاهم میکرد. _ میتونم برم؟ _ خودت چی فکر میکنی؟ لبم را گزیدم و خجالتزده دهان باز کردم: _ سعی میکنم زود برگردم… بخدا اگه واجب نبود، نمیرفتم… سرآشپز سرش را به مخالفت تکان داد: _ نم...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 46
سرم را به تایید اینکه خودم هستم، تکان دادم و همچنان در سکوت نگاهش کردم. انگار واکنشم به مذاقش خوش نیامد که اخم کمرنگی کرد و کنایه زد: _ شما زبانی برای جواب دادن ندارید؟! با شنیدن حرفش چشمانم در دم گرد شدند. این جمله را قبلاً هم شنیده بودم؛ از جانب همسر آیندهاش! باحیرت پوزخندی زدم. چطور ممکن بود...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 47
تمام تنم به بوی عرق و غذا نشسته بود و قلبم زمزمههای نگرانش را چون مادهای کشنده به تمام جانم تزریق میکرد. هرچه به مغزم فشار میآوردم، یادم نمیآمد از دیشب تا امروز صبح احوال ناخوشی از آرش دیده باشم یا چیز عجیبی توجهم را جلب کرده باشد. همیشه اگر حالش بد میشد، از قبل متوجه میشدم. اما امروز صبح ...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 48
باد خنک از هر راهی استفاده میکرد تا به درون لباسهایم نفوذ کرده و دستی بر پوست تنم بکشد. چشمانم را بسته بودم و از سرد شدن عرق تنم لذت میبردم. دلم میخواست دستانم را به دو طرف باز کنم و باد را با تمام وجود در آغوشم بگیرم. اما خب این ندید بدید بازیها را نمیتوانستم در خیابان میان ماشینهایی که ...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 49
آرام و خسته از پلهها بالا رفتم. نمیدانستم داشتن این کلاه را چگونه برای کامران خان توجیه کنم. اما درنهایت قبل از ورود، به این نتیجه رسیدم که گفتن حقیقت بهتر است. مقصر من نبودم که نگران باشم. مقصر هاشم بود که دنبالم نیامده بود در حالی که همین چند لحظه پیش ماشین را پارک شده در پارکینگ عمارت دیده ب...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 50
نگاهم انگار با سوزن بزرگی به درد دوخته شده بود. داشتم تاب میآوردم این حقارت را مقابل مردی که روزی دوستش داشتم و حالا هم جان میکندم تا فراموشش کنم. اما تنها تابآوری کافی نبود. اگر میایستادم و فرو نمیریختم، آنگاه وقتی به اتاق مشترکم با آرش برمیگشتم، احتمالا تنها یک من پوشالی باقی مانده بود ک...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 51
یک روز عباس مانند امروز مرخصی گرفته بود. خواسته بود داروهای آرش را به موقع به خوردش بدهم. قبول کرده بودم اما چندان برایم مهم نبود. من تعلق خاطری به او نداشتم. همین پشت گوش انداختن باعث شده بود کلا فراموش کنم و لحظهای به خاطر بیاورم که کار از کار گذشته باشد. آن شب حال آرش به طرز فجیعی بد شده بود ...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 52
آهی کشیدم. آرام و فرسوده با همان لباسهایی که حتی جان نداشتم عوضشان کنم، روی تخت به پهلو دراز کشیدم. دو دستم را زیر نیمه صورتم قرار دادم و پاهایم را چون جنینی درون خود جمع کردم. دلم میخواست تا جایی که میتوانم فکر کردن درمورد این موضوع را به تعویق بیاندازم. اما سرنوشت هیچگاه برای هیچ چیز صبر ن...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 53
_ خانم رسیدیم. با صدای راننده از فکر درآمدم و نگاهم را به ورودی هتل دادم. مانند همیشه مجلل و باشکوه میدرخشید. از آن شب مهمانی به بعد دیگر از هیچی خبری نداشتم. اما به گفته بیتا انگار همه چیز خوب پیش رفته بود که تمام کارکنان هتل پاداش دریافت کرده بودند. کرایه را حساب کردم. از ماشین پیاده شدم و به ...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 54
گامهای آرامی که به سمتش برمیداشتم را با ابروهای بالا رفته دنبال کرد. مقابلش ایستادم و نگاه به نگاهش دوختم: _ سلام… لبخند کجش مانند پوزخندی بیصدا بود. گوجهای که به عنوان نمونه نگه داشته بود را داخل قفسهاش انداخت و دستانش را در جیب شلوارش فرو برد: _ علیک عروس دایی… کم پیدایی؟ چیشده بالاخره قا...
بروزرسانی در : ۷۶ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 55
خشمگین صدا بلند کردم: _ چیکار کردی؟ زده به سرت؟ صدای او آرامتر اما پرغضبتر بود: _ آره زده به سرم… دو ساله که زده به سرم… از همون روزی که با سر باند پیچی شده اومدم سراغت و گفتی از اولش دوسم نداشتی… اون موقع قبول کردم… چون چارهای جز قبول کردن نداشتم… یه زیپ محکم کشیده بودی روی لبت و هیچ جوره دهن...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 56
وارد آشپزخانه که شدم، اهورا را ندیدم. احتمالا با سرعت هرچه تمامتر به سمت اتاقش شتافته بود. پوزخندی زدم. مرا در آن سردخانه گیر انداخته بود و خودش زودتر از آنجا جسته بود. احتمالا همین که وعده داده بودم فردا همه چیز را کف دستش میگذارم، خیالش را تا حدودی راحت کرده بود. آهی کشیدم و نگاهی به ساعتم ...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 57
روی ناخنهای گرفته و یک دستش آرام دست کشیدم و لب باز کردم: _ نمیدونم از کجا شروع کنم یا چی بگم… حتی نمیدونم که نیازه مقدمه بچینم برات یا نه… تا حالا حرف زدن باهات اینقدر برام سخت نبود… لازم نبود برای هر کلمهای که میخوام بگم، از قبل سبک سنگین کنم… همیشه هرچی تو دلم بود رو همون لحظه میریختم بی...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 58
چند ساعتی گذشت. تمام وسایل ضروریام را درون ساکم جمع کرده و آن را زیر تخت پنهان کرده بودم. کلاه کاسکتی که روی دستم امانت مانده بود را درون کمد گذاشته بودم. باید همینجا میماند. شاید روزی صاحبش برمیگشت به همین عمارت و آن را طلب میکرد. عباس آرش را به حمام برده بود و من بعد از چک کردن صد باره بلی...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 59
دهانم مانند ماهی دور از آب باز و بسته شد. هیچ انتظار شنیدن این حرفها را نداشتم. فروغ اولین کسی بود که هویت واقعیام را کشف کرده بود و من هنوز هم بعد از دو سال نمیدانستم از کجا و چگونه؟! اتفاقا همان لحظه مشئوم جان کنده بودم تا این سوال را بپرسم و او به جای جواب تنها پوزخندی زده و گفته بود: _ خیل...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 60
صدای قدمهایی که وارد آشپزخانه شد، در یک لحظه دستم را گرفت و از گذشته بیرون کشید. نگاهم روی ریحانه نشست که با تی و سطل نزدیک میشد. به چایم اشاره کرد و معترض گفت: _ ای بابا خانم جان… از دهن افتاد که… بذارید یه دونه دیگه براتون بریزم. به مایع سرخ سرد شده مقابلم نگاه انداختم. از پشت میز بلند شدم و ...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
