معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت هفتاد و نهم :
لبخند تلخی روی لبم نشست. صدای شکستن قلبم هر لحظه بلندتر میشد. داشت گوشهایم را کر میکرد و حدسهایی که درست از آب در میآمدند ذره ذره جانم را میگرفتند:
_ یعنی کامران خان… فروغ… همتون باهم سه سال تمام نقش بازی کردین برام؟ فقط به خاطر رسیدن به هدفتون اینطوری منو شخصیت و احساساتم رو زیر پاتون له کردین؟!
_ …
بینیام را بالا کشیدم و چند متر عقبتر از در ورودی سالن ایستادم. جای
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

سوگند عزیزی | نویسنده رمان
🧡
۱ ماه پیش🦢آواز قو🦢(زن اردوان)
0الهی بمیرین ارش و اهورا سنگ قبرتونو بشورم
۱ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
ای وای😂🧡
۱ ماه پیشمریم
0خسته نباشی بانو عالی بود 💋😍❤️👍🏻
۱ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
ممنونم جانم🧡
۱ ماه پیش🦢آواز قو🦢(زن اردوان)
0الهی بمیرم برای غنچه 💔
۱ ماه پیشمیم
1همه باهاش بد بودن و بهش ظلم کردن ولی همش در برابر کای که اهورا با احساسش کرده کمه 🥺
۱ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
🥲💔
۱ ماه پیشمیم
1خوبه بالاخره تصمیم درست رو گرفت با وجود این غم سنگین بازیچه شدن از طرف همه اون خانواده،این پارت حسابی دلم براش سوخت طفلک 😔🙏🏻
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

دویار
0دلم برای غنچه سوخت ولی ازش بیشتر خوشم اومد چون تصمیم درست رو گرفت