معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت شصت و سوم :
کامران خان که خم شد، ضربان قلبم سر به فلک کشید و نمیدانم چگونه آنجا ایستاده و شاهد بر باد رفتن تمام برنامههایم بودم. با دست بند ساکم را کشید و از زیر تخت بیرون آورد. پلکهایم را با بدبختی روی هم فشرده و هجوم اشک را درون کره چشمم حس کردم. این چه بازی مسخرهای بود که آرش راه انداخته بود؟!
کامران خان ساک را بلند کرد و نگاهش را بین من و آرش چرخاند. با کنجکاوی پرسید:
_ این چیه عروس؟ شبÛ
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه
3منکه میگم آرش سالمه همشون دنبال این مافیای روسن عباسم همکار آرشه 🤔نظرتون چیه بچه ها بد میگم
۲ ماه پیشMobina
1منم به این نتیجه رسیدم اینا یه چیزی میدونند آرش هم بخاطر اینکه از غنچه محافظت کنه به باباش لو دادتش🙂
۲ ماه پیش🦢AVAZ GHO🦢
0چرا پنج نفری رفتن 😐
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
دیگه از بخت بد غنچه باید آگاه شده باشید.. قرار بود تنها بره جان فشانی کنه یهو چهار نفر دیگه هم بهش چسبیدن😂
۲ ماه پیش🦢AVAZ GHO🦢
0خب نمیتونه کاری کنه ک دیگه😟
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
کار خودش پیش میاد نگران نباش😁🧡
۲ ماه پیشم
2ولی باز خوبه،دیگه داریم به اصل قصه می رسیم،بلکم این شیوا هم ایشالا اونجا منقرض شد دلموندخنک شه 😁
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
انشاءالله 😁
۲ ماه پیشم
1شایدم آرش یجور دیگه به کامران لو داده و این بازیو راه انداختن که غنچه شک نکنه چطور فهمیدن و با خودش ببردش و گرنه این زودباوری از کامران بعید بود،تازه یه جنازه باشه چه کمکی ازش برمیاد که اصرار کنه بره،مگه اینکه سالم باشه 🤔
۲ ماه پیشم
2این دوتا دیگه برای چی آویزون شدن،مگه عروسی می رن؟حالا عباس یه چیزی،اون دنباله آرش خانه 😮🙏🏻
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سادات.۸۲
1🤣🤣 جر این خیلی وضعیت بدیه