معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت شصت و هفتم :
بزاق دهانم را به سختی فرو دادم و نفس بلندی کشیدم تا بر احساساتم مسلط شوم. نباید گریه میکردم اما شوک وارده بر جانم چنان ناگهانی و عمیق بود که اشک بیاجازه از چشمانم جاری میشد.
دستش را رها کرده و سعی کردم صدایم عاری از گرفتگی بغض باشد. من نباید ضعف نشان میدادم. جدی گفتم:
_ گوش کن… من خودم خواستم پیدام کنید… خودم خواستم برگردم… پس فقط با من کار داشته باشید… اونارو ولشون کنید… من
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0جالب شد 😩یه پارت هدیه