معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت شصت و هفتم :
بزاق دهانم را به سختی فرو دادم و نفس بلندی کشیدم تا بر احساساتم مسلط شوم. نباید گریه میکردم اما شوک وارده بر جانم چنان ناگهانی و عمیق بود که اشک بیاجازه از چشمانم جاری میشد.
دستش را رها کرده و سعی کردم صدایم عاری از گرفتگی بغض باشد. من نباید ضعف نشان میدادم. جدی گفتم:
_ گوش کن… من خودم خواستم پیدام کنید… خودم خواستم برگردم… پس فقط با من کار داشته باشید… اونارو ولشون کنید… من
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
ناهید
1ای خدا بیچاره غنچه! ازیه طرف نگرانی براخودش از اونطرفم ترس و نگرانی برای آرش و اهورا.. انگارواجب بود هلک هلک دنبال این پاشن بیان، یه درد این دخترو هم هزارتادرد کنن😒
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
🥲🧡
۲ ماه پیش🦢AVAZ GHO🦢
0بسم الله چیشد
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
امشب مشخص میشه
۲ ماه پیشوکیلی
1عجب معمایی شده مامانش زنده اس که
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
مادرش نمرده بود که😁🧡
۲ ماه پیشم
1به به،هر دم از این باغ بری می رسد،اینم عضو گروهه،نکنه خودش رئیس ایناست ؟؟ 😮🙏🏻
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
پارت بعدی مشخص میشه
۲ ماه پیشسادات.۸۲
1به به گل بود و به سبزه نیز آراسته شد.
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
بله😂
۲ ماه پیشفاطمه
1جالب شد 😩یه پارت هدیه
۲ ماه پیشم
2بیشعورا دیگه آرش رو برای چی بردن 😠🥺
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

دویار❤️❤️
1🫣🫣😥😥استرس گرفتم قراره چی بشه