معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت هفتاد و هشتم :
نفسی گرفت و اینبار کلماتش انگار از میان دندانهای قفل شدهاش بیرون میجهیدند:
_ کارش خوب بود… اونقدر خوب که مادرت باورش کرده بود… به مدارک اصلی دست پیدا کرده بود و فقط دو روز مونده بود که تحویلشون بده… دو روز مونده بود همه چی تغییر کنه…
تارهای صوتی حنجرهاش چنان گرفته و سنگین شد که حرفش را نیمهکاره گذاشت. اشک داغی از چشمم چکید که درست از وسط قلبم برخاسته بود:
_ تقصیر من نØ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

سوگند عزیزی | نویسنده رمان
عزیزم😁 رمان معمایی مزش به اینه که شوکه بشی دیگه.. اگه بتونی تمام گرهها رو خودت بازشون کنی که دیگه مزه نمیده خوندنش 🧡🥰
۱ ماه پیشمیم
1اینارو گفتم مثلا بذارید به حساب تعریف 😁 آخه هر پارت یه شگفتی جدید برای شوکه شدن و غیر قابل حدس بودن داره 🤩🙏🏻
۱ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
خوشحالم که دوست دارید رمان رو🥰
۱ ماه پیش🦢AVAZ GHO🦢
0حرفمو پس میگیرم غنچه با اهورا بره بهتره تا با ارش دروغگو متعفن 🤧
۱ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
تو فکر کن اهورا یه درصد ندونسته باشه که بهار سالمه😉
۱ ماه پیش🦢AVAZ GHO🦢
0دهنوشوو پس نقشه از پیش تعیین شدس😐 غنچه لوشون بدهه
۱ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
غنچه مظلومم فعلا دستش بستس.. هیچ کاری نمیتونه بکنه🥲🧡
۱ ماه پیشنلا
1ای تف.. منو بگو چقدر حرص بچشو خوردم که قراره بی مادر بزرگ شه..ای آرش..عجب انساس مارمولک مارموزی بودی تو
۱ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
عزیزم🥰🧡
۱ ماه پیشمیم
1واای،حتی الان که فهمیدیم تمام زندگیش تو برگشت و فرار تو نقشه اینا غرق بوده و همه سرنخ ها کار خودشون،باز نمی دونم چرا این اصلا به فکرم نرسید 😮😮
۱ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
🧡😁
۱ ماه پیش🦢AVAZ GHO🦢
0چقدر بیشرفی ارش ک دزدیدن بهار نقشت بوده ک غنچه طفلی رو تو تله بندازی 😐
۱ ماه پیشمریم
1پس کلا دزدیدن بهار نقشه بود 🤔ممنونم عزیزم بابت پارت 🥰💋❤️
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

میم
2کلا نویسنده اینجا کارش اینه احساسات مارو دستکاری کنه،تا دلمون به آرش سوخت مرموز شد حالا هم کلا متحول شده،دلمون به غنچه سوخت،فهمیدیم فقط خودشو از اون لجنزار نجات داده،بیخیال دتیا،دلمون به اهورا سوخت،که بازیچه شده، الان مطمئنم اونم بازیش داده فقط،اونم تو این نقشه شریکه 😮