پارت هفتاد و هشتم :

نفسی گرفت و این‌بار کلماتش انگار از میان دندان‌های قفل شده‌اش بیرون می‌جهیدند:
_ کارش خوب بود… اونقدر خوب که مادرت باورش کرده بود… به مدارک اصلی دست پیدا کرده بود و فقط دو روز مونده بود که تحویلشون بده… دو روز مونده بود همه چی تغییر کنه…
تارهای صوتی حنجره‌اش چنان گرفته و سنگین شد که حرفش را نیمه‌کاره گذاشت. اشک داغی از چشمم چکید که درست از وسط قلبم برخاسته بود:
_ تقصیر من نØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت غنچه در رمان معشوقه مرداب غنچه
تصویر شخصیت اهورا در رمان معشوقه مرداب اهورا
تصویر شخصیت آرش در رمان معشوقه مرداب آرش
تصویر شخصیت فروغ در رمان معشوقه مرداب فروغ
تصویر شخصیت کامران خان در رمان معشوقه مرداب کامران خان
تصویر شخصیت بهار در رمان معشوقه مرداب بهار
تصویر شخصیت افروز در رمان معشوقه مرداب افروز
تصویر شخصیت مریم در رمان معشوقه مرداب مریم
تصویر شخصیت شیوا در رمان معشوقه مرداب شیوا
تصویر شخصیت پریسا در رمان معشوقه مرداب پریسا
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    2

    کلا نویسنده اینجا کارش اینه احساسات مارو دستکاری کنه،تا دلمون به آرش سوخت مرموز شد حالا هم کلا متحول شده،دلمون به غنچه سوخت،فهمیدیم فقط خودشو از اون لجنزار نجات داده،بیخیال دتیا،دلمون به اهورا سوخت،که بازیچه شده، الان مطمئنم اونم بازیش داده فقط،اونم تو این نقشه شریکه 😮

    ۱ ماه پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    عزیزم😁 رمان معمایی مزش به اینه که شوکه بشی دیگه.. اگه بتونی تمام گره‌ها رو خودت بازشون کنی که دیگه مزه نمیده خوندنش 🧡🥰

    ۱ ماه پیش
  • میم

    1

    اینارو گفتم مثلا بذارید به حساب تعریف 😁 آخه هر پارت یه شگفتی جدید برای شوکه شدن و غیر قابل حدس بودن داره 🤩🙏🏻

    ۱ ماه پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوست دارید رمان رو🥰

    ۱ ماه پیش
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    0

    حرفمو پس میگیرم غنچه با اهورا بره بهتره تا با ارش دروغگو متعفن 🤧

    ۱ ماه پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    تو فکر کن اهورا یه درصد ندونسته باشه که بهار سالمه😉

    ۱ ماه پیش
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    0

    دهنوشوو پس نقشه از پیش تعیین شدس😐 غنچه لوشون بدهه

    ۱ ماه پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    غنچه مظلومم فعلا دستش بستس.. هیچ کاری نمیتونه بکنه🥲🧡

    ۱ ماه پیش
  • نلا

    1

    ای تف.. منو بگو چقدر حرص بچشو خوردم که قراره بی مادر بزرگ شه..ای آرش..عجب انساس مارمولک مارموزی بودی تو

    ۱ ماه پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    عزیزم🥰🧡

    ۱ ماه پیش
  • میم

    1

    واای،حتی الان که فهمیدیم تمام زندگیش تو برگشت و فرار تو نقشه اینا غرق بوده و همه سرنخ ها کار خودشون،باز نمی دونم چرا این اصلا به فکرم نرسید 😮😮

    ۱ ماه پیش
  • سوگند عزیزی | نویسنده رمان

    🧡😁

    ۱ ماه پیش
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    0

    چقدر بیشرفی ارش ک دزدیدن بهار نقشت بوده ک غنچه طفلی رو تو تله بندازی 😐

    ۱ ماه پیش
  • مریم

    1

    پس کلا دزدیدن بهار نقشه بود 🤔ممنونم عزیزم بابت پارت 🥰💋❤️

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️