لیست کلیه پارتهای رمان معشوقه مرداب : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 92
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 1
به نام خدا نفس نفس میزد. سراسیمه میدوید. فحشهای رکیک مرد در گوشش مینشستند و بیمزدهترش میکردند. چشمان گرد شدهاش میان باتلاق وحشت سرگردان مانده و همهجا را به امید یافتن راه نجاتی میکاویدند. اما در آن کارخانه متروکه و داج که در قعر بیابان قرار داشت چه راه نجاتی بود؟! نگاهش روی کارتنهای...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 2
بیتوجه به بد و بیراههایش که سعی داشت به هر نحوی که شده او را از سوراخش بیرون بکشد، بار دیگر مخاطبینش را بالا و پایین کرد. به جز الیاس به چه کس دیگری زنگ میزد؟! کامران و سوگل که رفته بودند شهرستان سری به کارخانه بزنند؛ خانواده خودش هم که اصلا ایران نبودند. خدایا… به چه کسی میگفت؟! یاد نازنین ...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 3
پلک برهم فشرد و خواست با حرص موبایل را خاموش کند که ناگهان ذهنش همچون رعدی سریع و کوتاه، جرقهای زد. باعجله بلک لیست را باز کرد و نگاهش روی شمارهای که تقریبا دو سال از مسدود کردنش میگذشت، نشست. یعنی میتوانست از او کمک بخواهد؟! آخرین بار کی با او حرف زده بود؟ شاید همان دو سال پیش! همان آخرین ب...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 4
مجبور شده بودم در این وقت شب، خسته و کوفته از باشگاه یک راست به فروشگاه بیایم تا دستور این پدرشوهر گرامی را اجرا کنم! کارتم را که از صندوقدار گرفتم، کیسههای خرید را برداشتم و از فروشگاه خارج شدم. نگاهی به آسمان پرستاره انداخته و به سمت ماشین گام برداشتم. هاشم با دیدنم سریع از ماشین پیاده شد: _ ب...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 5
آنقدر همه چیز واقعی به نظر میرسید که انگار خودم هم آن بوی بد را احساس میکردم. هاشم بدبخت که بعد از التماسهای فراوان مبنی بر اینکه به او رحم کنم و نگذارم با وجود زن و دو تا بچه در راه تحمل بوی عرقم شهید شود، غش کرده بود. منم مانند جادوگر شهر اُز خنده شیطانی سر داده و با داد میگفتم بلاخره نفله...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 6
مردمکهای سبز تیرهام میان دریای سفید و رگهای سرخ شناور مانده بودند. مردمکهایی که هر از چند گاهی از لرزشهای بیامانشان بینصیب نمیماندم. از کودکی نیستاگموس خفیف داشتم که در مواقع استرس و عصبانیت شدت میگرفت و به دنبالش نزدیکبینیام افزایش مییافت. معمولا از عینک استفاده میکردم که البته بیشت...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 7
موهایم را که خوب آبگیری کردم، آخرین نگاه را در آینه انداختم و از حمام خارج شدم. ذهنم یادآوری کرد که باید حتما فردا ریشههای رشد کرده موهایم را رنگ کنم. قبل از آنکه چشمهای تیزبین کامران خان متوجه آن رگههای سرخ بشود! نگاهی به آرش انداختم که از همان فاصله دور به پنجره اتاق نگاه میکرد. پنجرهای ک...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 8
بشقاب مخصوص آرش را برداشتم و درحالی که برنج را میکشیدم، سر تکان دادم: _ خوبه… میدونی که آرش خوشش نمیاد… خودمم مجبورم اول جلوی چشمش وارد دستشویی بشم و دستام رو با آب و صابون خوب بشورم… بعد همونجا زیر نگاهش آروم تیغهای ماهی رو جدا کنم… غیر این صورت باشه اصلا نمیخوره… حالا از دفعه بعد لیست مینویس...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 9
از جایم بلند شدم و فرم را از دستش گرفتم. به سرعت شروع به پر کردن فرم کردم و بعد از خواندن تمام قوانین و میزان حقوق، با رضایت امضا کردم. شریفی درحال نوشتن چیزی در دفترش بود که فرم را به سمتش گرفتم. نگاهی به من انداخت و با لبخند فرم را گرفت. مکثی کرد تا برای بار آخر تمام موارد را چک کند که پرسیدم: ...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 10
اشارهای به سارا زن جدی و اخمو کرد که خودش را با غرور آشپز دوم معرفی کرده بود. وقتی نگاهمان را دید، اخمهایش را غلیظتر کرد و خطاب به همه صدا بالا برد: _ خوش و بش بسه دیگه… همه برن سر کارشون… باید منوی ناهار رو هرچه سریعتر آماده کنیم… بجنبید. با حرفش همه افراد کمکم متفرق شدند. نگاهی به سر تا پا...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 11
لبخند مصنوعیام را به رخش کشیدم و آرام زمزمه کردم: _ چشم! وارد اتاق شدم و کیفم را درون کمد آویزان کردم. نگاهم روی آرش ماند. آرام روی تخت خوابیده بود. شالم را درآوردم و بعد از گرفتن حوله و لباس زیرم وارد حمام شدم. یادم آمد قصد داشتم موهایم را رنگ کنم. بیحوصله پوفی کشیدم و دوباره بیرون آمدم. رنگ ...
بروزرسانی در : ۱۱۳ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 12
دستم را از دستان پر بار و زَرَش رهاندم و سعی کردم خونسردیام را حفظ کنم: _ برای آخرین بار میگم و دلم میخواد بعدش گورتو از اینجا گم کنی و دیگه جلو چشام ظاهر نشی… به تخم چشمانش زل زدم و شمرده شمرده واگویه کردم: _ من… از دخترت… خبر ندارم… حتی نمیدونم چه بلایی سرش اومده… هر اتفاقیم که اون روز افتا...
بروزرسانی در : ۱۱۲ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 13
نزدیکش شدم و لبخندی به رویش پاشیدم. نگاهش را از چشمانم دزدید و پلکهایش را بست. طولی نکشید که با پیچیدن بوی بدی در مشامم، متوجه دلیل کارش شدم. اشکی که از میان مژههایش بیرون جهید، نشانه شرمش بود. بغضی از حال بدش میان گلویم نشست. ساکت و بی هیچ حرفی که خجالتزدهترش کند، از اتاق خارج شدم تا سراغ ع...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 14
هردویشان ناراحت نگاهم کردند که ادامه دادم: _ برای سوپ این پخت اشکال نداره… چون دوباره همراه با مواد سوپ روی حرارت قرار میگیره و خوب میپزه… اما برای خورشتها باید حتما حواستون رو جمع کنید… حوصله کنید تا بهترین منو رو تحویل رستوران هتل بدید. _ همه چی روبهراهه؟! با شنیدن صدای مردانهای که درست از...
بروزرسانی در : ۱۱۰ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 15
کلافه گوشی را به دست دیگرم دادم و گفتم: _ حرفتو بزن افروز کلی کار رو سرم ریخته… _ غنچه نکنه… نکنه تو عاشق آرش شدی هان؟! لحظهای با حرفش خشکم زد. مکثم کمی طولانی شد تا مغزم به خوبی جمله افروز را مزه مزه و در میان نورونهایش حل کند! صدای تک خند حیرتزدهام در گوشش نشست و با مردمک های درشت شده به ان...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 16
با این فکر دست در کیفم کردم تا گوشیام را بیابم و به او زنگ بزنم. اما خبری از گوشی نبود! اخمی روی پیشانیام نشست و سرم را تا ته درون کیفم فرو برده و شروع به گشتن کردم. نبود که نبود. دستم را روی جیب مانتویم فشردم که ناگهان یادم آمد لحظه آخر در رختکن که مانتوی فرم را درآوردم، بیتا مرا به حرف گرفت ...
بروزرسانی در : ۱۰۶ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 17
تصویر تار چند سایه میان پلکهای نیمه بازم لغزید. هنوز نزدیکبینیام به قوت خود باقی بود. چندین بار پلک زدم تا تاری دیدگانم کمتر اذیتم کنند. _ حالتون خوبه خانم ابتکار؟! صدای سارا را تشخیص دادم. تقلایم را برای بلند شدن دید و بازویم را گرفت تا کمکم کند. از حالت دراز کشیده خارج شدم و نشستم. نگاه گیجم...
بروزرسانی در : ۱۰۵ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 18
همیشه در دل آرزو میکردم که کاش همچین قانونی وجود نداشت. غذا خوردن زیر نگاه سنگین کامران خان و سوگلی که گاهی مثل جغد زل میزد به تخم چشمانم، واقعا عذابآور بود. اما خب از یک جایی به بعد سعی کردم بیتفاوت بمانم و غذایم را تمام کنم. گاهی برای درآوردن حرص سوگل هم که شده دور از چشم کامران خان لبخند ...
بروزرسانی در : ۱۰۴ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 19
_ آرش منم بزرگ شد… جوان شد ولی… ولی هنوز مثل یه بچه کوچیک نیاز به مراقبت داره… به سمتم برگشت و اینبار نگاه به نگاهم دوخت: _ میدونی… یک نهال زود به دست میاد و یک درخت تنومند سختتر… برای همین مراقبت از درخت تنومند راحتتره اما مراقبت از یک نهال کوچیک خیلی سختتره… آرش من هنوز یه نهاله… نهالی که ه...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 20
نگاهم پرحرفتر از آن بود که نفهمد. او همیشه میفهمید. اصلا از همان لحظهای که وارد این خانه شدم، او فهمیده بود! فهمیده بود که رازهایی وجود دارد. من این را احساس میکردم. اما هیچگاه، هیچ چیز نپرسید. چون او آگاه بود که بعضی از سوالها جواب نخواهند داشت. او خوب میدانست بعضی چیزها باید مجهول و پنها...
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
