معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت هشتاد :
ویلچر آرش را داخل حمام بردم و در را بستم. دست به سینه روبهرویش ایستادم و با غیظ لب زدم:
_ خب…
خنثی نگاهم کرد. کش و قوسی به تنش داد و گفت:
_ خب چی؟ گفتی دلت نمیخواد ریخت اهورا رو ببینی و نرفتی دنبالش… حالا که خودت وظیفه حموم کردنم رو بر عهده گرفتی، بهتر نیست زودتر کارت رو شروع کنی؟
چشم گرد کرده به سر تا پایش نگاه کردم:
_ چرا چرت میگی؟ قرار شد به بهونه حموم بیای اینجا راحت ادا
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
دویار ❤️
0واقعا اهورا غنچه رو دوست داشت یا اونم جزئی از نقشه بود بعد فهمید ،غنچه گناه داره 😢
۱ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
متاسفانه نقشه بود
۱ ماه پیشماهرخ
1فکر کنم اهورا باشه خواست کار به جاهای حساس نرسه اعلام وجود کرد
۱ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
شاید😂
۱ ماه پیشمیم
1وای،این دیگه کی بود،امیدوارم اهورا باشه وگرنه ممکنه لو برن،چطوری وارد اتاق شده😮🙏🏻
۱ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
حالا فرداشب میفهمید..
۱ ماه پیشMobina
2هرکسی امیدوارم نفهمه آرش میتونه حرف بزنه و حتی شاید هم اهورا باشه
۱ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
شاید..
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

🦢آواز قو🦢(زن اردوان)
1واقعا بدم میاد از ارش تا ابد نفرتم هست بهش