معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت شصت و هشتم :
نفس عمیقی کشید و لب زد:
_ چند وقت بود که این کلمه رو نشنیده بودم؟ هشت سال زمان زیادی برای دریغ کردن من از خودت نیست؟
لبهایم به هم فشرده شدند و دلم میان سینه لرزید. کتاب را روی میز گذاشت و از جایش بلند شد. به طرفم آمد و روی تخت نشست. دستهایش را جلو آورد و پشت انگشتان کشیدهاش را نوازشوار روی صورتم کشید:
_ میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟ بعد از هشت سال تنها دخترم دوباره برگشته
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

سوگند عزیزی | نویسنده رمان
💔🥲
۷ روز پیشم
2همه چیزشو تغییر داده،از ظاهر و هویت و حتی کشور که نه شبیه تو باشه نه با تو باشه،چرا نمی فهمی بیشعور و به حال خودش نمی ذاریش 😠🙏🏻
۷ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
مشکل دقیقا همینه که هیچکس غنچه رو راحت نذاشته تا حالا.. همه خواستن یه جوری خواستههاشون رو بهش تحمیل کنند و در اکثر مواقع هم متاسفانه قدرت مخالفت نداشته
۷ روز پیشMobina
0مامان غنچه رییس مافیایی چیزیه!؟🤔با اینکه شخصیت منفی هستش اما جذبه ای که داره عالیه😁
۷ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
تقریبا میشه گفت😁
۷ روز پیشناهید
1یعنی مادره چه حقارتی رو ازسرگذرونده که شده این..نکنه خودش قبلا برده *** بوده و الان پراز عقده ست؟؟
۷ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
کم کم همه چیز مشخص میشه عزیزم
۷ روز پیشسادات.۸۲
0از بردهجنسی خوشمان آمد 😬 گستاخانه بود🤭
۷ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
😂🧡
۷ روز پیشMobina
1با اهورا کاری ندارم اما آرش چیزیش نشه بسه😄
۷ روز پیشم
1این دیگه چه جنایت کاریه که غنچه بخاطر فرار ازش اون زندگی تحقیرآمیزو تحمل کرده 😡
۷ روز پیش
لطفا صبر کنید...

🦢AVAZ GHO🦢
1اذیت نکنن آرش و اهورارو 💔🥲