معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت شصت و ششم :
با شنیدن صدای ظریفی که به زبان روسی طبقه سی و هشتم را اعلام میکرد و به دنبال آن باز شدن درب آسانسور، ویلچر آرش را به سمت بیرون هل دادم.
نگاهی به ساعت گوشیام انداختم. ده و بیست دقیقه شب بود. بقیه هنوز در حال شام خوردن بودند اما من به محض شام دادن به آرش، سیر بودن خودم را بهانه کردم و زودتر از پشت میز بلند شدم. عملا با آن توده دلواپسی که ته حلقم نشسته بود،غذایی هم از گلوی مسدود ماندهام
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

سوگند عزیزی | نویسنده رمان
اسمش همون غنچس.. ولی به خاطر موهاش همه مریدا صداش میکردن
۲ ماه پیشناهید
1روح مادربزرگت شاد ،خدا صبرتون بده عزیز..بابت پارت هم ممنونم
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
ممنونم جانم
۲ ماه پیشم
1خیلی عالی،تشکر که با این شرایطم پارت گذاشتید،خدا مادربزرگتونو بیامرزه،جاشون بهشت باشه 🖤🙏🏻
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
ممنونم جانم🖤
۲ ماه پیشم
1اوه،چه هیجان انگیز ،این دیگه کی بود،بالاخره مریدا یا ژیلا،آرش چی شد؟؟ 😮
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
نه عزیز.. ژیلا غنچه رو مریدا صدا کرد.. چون موهاش نارنجی و فرفریه درست مثل شخصیت مریدا توی انیمیشن شجاع😁
۲ ماه پیشMobina
1سوگند جان خدا مادربزرگت رو رحمت کنه غم آخرت باشه عزیزم🖤
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزدلم🖤
۲ ماه پیشMobina
1این واقعا هیجان انگیز بود بخصوص اگه خود غنچه رو فقط بدزدند که عالی میشه میخوام ریکشن اهورا و آرش رو فقط ببینم😁🤭
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سادات.۸۲
1مریدا اسم قشنگیه خوشمان آمد