معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت شصت و ششم :
با شنیدن صدای ظریفی که به زبان روسی طبقه سی و هشتم را اعلام میکرد و به دنبال آن باز شدن درب آسانسور، ویلچر آرش را به سمت بیرون هل دادم.
نگاهی به ساعت گوشیام انداختم. ده و بیست دقیقه شب بود. بقیه هنوز در حال شام خوردن بودند اما من به محض شام دادن به آرش، سیر بودن خودم را بهانه کردم و زودتر از پشت میز بلند شدم. عملا با آن توده دلواپسی که ته حلقم نشسته بود،غذایی هم از گلوی مسدود ماندهام
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
