معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت شصت و چهارم :
بنا بر دستور کامران خان سفر آن روزم کنسل شد چون هیچ صندلی خالی اضافهای وجود نداشت.
یک هفته دیگر گذشت و ما نتوانستیم حتی یک بلیط پیدا کنیم. همه پروازها پر بود و من هر لحظه خودم را ملامت میکردم. کاش اصلا صبح همان روز یواشکی از عمارت فرار کرده و خودم را به فرودگاه رسانده بودم!
بعد از آن نمیدانم از کجا و چگونه خبر به گوش اهورا رسیده بود که همین دیشب با کامران خان تماس گرفته و گفته بو
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
❤️دویار
1منم موافقم آرش معلول نیست
۲ ماه پیش🦢AVAZ GHO🦢
2احساس می کنم آرش معلول نیست و اون پلیس موتور سوار اون شب ارشه
۲ ماه پیشناهید
3بیچاره غنچه!بدشانسی پشت بد شانسی حالا داشتم به این فکرمیکردم که چقدرر اسمش به چهره ش میاد این دختر،،میگم اگه اهورا بفهمه چشا وموهای اصلیش چه رنگیه چه حالی میشه یعنی😍
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
مات میمونه🥲
۲ ماه پیشم
1تازه آقا میگه لنز گذاشتی،هشت ساله و تو نفهمیدی😏این شیوا هم هی داره مشکوک تر می شه،این دیگه کیه ب اون جت شخصیش 😮🙏🏻
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
😂🧡
۲ ماه پیشم
1آخ که اگه من جای اهورا بودم می گرفتم خفش می کردم تا همه چیو بگه،صبرم دیگه حدی داره،حالا که قراره همه همه چیزو بفهمن خب الان بهش بگو تا بدونه با چی طرفه 😠
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سادات.۸۲
1اهورای رو مخ