لیست کلیه پارتهای رمان معشوقه مرداب : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 107
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 81
کمی بعد صدای ضخیم زنی میان گوشمان نشست و من فهمیدم حتی اگر غریبه هم نباشد، میتواند روح را از تنت بیرون بکشد: _ مریدا… هنوز توی حمومی؟! با چشمان گرد شده به اخمهای درهم آرش نگاه کردم. نسرین وارد حمام شده بود و اینکه نمیدانستم حرفهایمان را شنیده یا نه، خون را در تنم میخشکاند. لحن متعجب صدایش نش...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 82
اخمهایم درهم فرو رفتند. هرچه که میگفت سوالهایم به جای کمتر شدن، بیشتر میشدند. پرسیدم: _ چطوری؟ نیروی کمکی از کجا پیدا کنم من؟ کمی به جلو خم شد و مستقیم به من زل زد: _ امروز قراره دو نفر به عنوان خدمه وارد عمارت بشن… یه مرد و یه زن… مراحل اولیه طی شده و به طور کامل از فیلتر سیستم رد شدن و قطعا...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 83
هنوز سرم را بلند نکرده بودم که با شنیدن آوای مردانهای داخل اتاق از جا پریدم: _ غنچه… خب تنها یک نفر در این عمارت وجود داشت که نام اصلیام را صدا میزد. با چشمان گرد شده به قامت بلند استفان که از روی تخت بلند میشد، زل زدم. با حیرت و هیجان نگاهم میکرد. از کی وارد اتاق شده و روی تخت منتظر نشسته ب...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 84
_ چیه؟ انتظار نداشتی اینجا خفتت کنم؟ تمام روز منتظر بودم بیای سراغم… ولی نیومدی… واسه همین گفتم چرا خودم نیام به استقبالت؟! بهت جایش را به خشم عمیق داد. تمام قدرتم را جمع کردم و هلش دادم: _ برو عقب عوضی… حتی ذرهای تکان نخورد. خشم صدایش را میلرزاند: _ حاضرم عوضی باشم اما عین آرش احمق نباشم… بار...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 85
صدای آرش از فکر خارجم کرد. دیگر التهاب چند دقیقه پیش در لحنش حس نمیشد. آرام و سرد گفت: _ برگرد تو اتاقت تا وضع رو بدتر نکردی… خودم یه راهی پیدا میکنم… اهورا دیگر هیچ نگفت. حواسم نبود که بحثشان تا کجا ادامه پیدا کرد. آرش بیتوجه به سکوت عجیب اهورا دستم را کشید و من نفس خشمگینی که از عمق سینه اهو...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 86
_ درست تمرکز کن… میخوام دقیقا بزنی به همون جایی که گفتم… صدای نسرین از پشت سرم میآمد. عینکم را روی چشمانم درست کردم و اسلحه را به سمت هدف نشانه گرفتم. چشمان ریز شدهام خرگوش سفید رنگی که در حال بازیگوشی بود را دنبال میکرد. خب باید خدا را شکر میکردم که این بار قرار نبود مانند هشت سال پیش برای ...
بروزرسانی در : ۳۱ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 87
_ خوب منو میشناخت… اومده بود روسیه و چند باری از دور منو زیر نظر داشت… بهم گفت یکی دو ماه تحمل کن… طوری رفتار کن که سازمان باور کنه چیزی که میخواد رو بالاخره قبول کردی… گفت فقط دو ماه تمرینها رو انجام بده و باهاشون راه بیا… بعد داوطلب شو که خودت بری به یه ماموریت… یه جا خارج از روسیه… هر جا که ...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 88
سرم را به تاسف تکان دادم و وارد اتاق شدم. نگاهم را چرخاندم و آرش را روی تخت دیدم. پس اهورا آمده بود به بهانه گذاشتن آرش روی تخت از او اطلاعات بگیرد. دوربینهای عمارت باعث شده بودند تمام کارهایمان نمایشی باشد. کاش هرچه زودتر همه چیز تمام میشد و از این بازی مسخره رها میشدم. نگاهم را با حرص به چه...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 89
حس کردم لحظهای هیچ کداممان نفس نکشیدیم. من برای اینکه کوچکترین واکنشش را از دست ندهم و او هم چون انتظار شنیدن حرفم را نداشت. به صورتم زل زده بود بدون آنکه حالتش حتی ذرهای تغییر کند. پلکی زدم و خیره به چشمانش در تاریکی گفتم: _ امروز توی شکارگاه… وقتی میخواستم بیام پیشتون، یهو روی یکی از درختها...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 90
_ بیدار شو… _ … _ با توام… بیدار شو! صدای مردانهاش دستم را گرفت و از دریای عمیق خواب بیرونم کشید. به سختی پلکهایم را باز کردم. اتاق همچنان تاریک بود و من به خاطر بیخوابی شب گذشته شدیداً خمار بودم. به زور چشمهای تارم را چرخاندم و وقتی اثری از کسی نیافتم، دوباره پلکهایم روی هم افتادند. اما قبل...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 91
خیلی طول نکشید تا کارم تمام شود. در همان تاریکی چند مشت آب به صورتم پاشیدم. دهانم را شستم و پس از خشک کردن صورتم از سرویس خارج شدم. ده دقیقه بعد مقابلش روی تخت نشسته و منتظر بودم بالاخره دهانش را باز کند و حرف بزند. نگاه جدیاش را به نگاهم دوخت و فلش را به سمتم گرفت: _ این یه فلش معمولی نیست… یکی...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 92
همین شده بود که دو ساعت تمام میان باقی دخترها تمرین کرده بودم و نیم ساعت آخر هم ژیلا برایم مانند یک جنگ تمام عیار سنگ تمام گذاشته بود! نفسی کشیدم و از ورودی سالن فاصله گرفتم. دخترها کمکم از سالن ورزشی خارج میشدند. کنج دیوار ایستادم و سرم را به سمت مخالف چرخاندم تا کسی حرف زدنم را نبیند. نامحسوس...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 93
صدای قدمهایم را که شنید، سرش را بلند کرد. با دیدنم اخمهایش درهم رفتند. دوباره مشغول کارش شد و در همان حال بیحوصله گفت: _ برو پی کارت! لبخند کجم بیشتر از تبسم، خاصیت یک پوزخند بیصدا را داشت. برخلاف حرفش گامی دیگر نزدیک شدم و درست روبهرویش قرار گرفتم. طعنه زدم: _ چرا؟ دوست نداری پیشت باشم؟ اون...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 94
وارد ماشین غولپیکر عمارت که شدم، سریع یک نگاه کلی به همه جا انداختم. لپتاپی ندیدم. خب البته لازم نبود به این فکر کنم که مامان لپتاپ را از من و آرشی که از نظرش معلول بود، پنهان کرده است. از آن جایی که میتوانستم احتمال دهم استفان و عباس و شیوا تا حالا وارد خانه شدهاند و هنوز خبر خاصی نداده بو...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 95
در یک لحظه تمام صداهای اطرافم قطع شد. حتی صدای قارقار سرد کلاغهای سیاهی که یار همیشگی شکارگاه بودند را هم نمیشنیدم. انگار میان خلأ فرو رفته بودم و مامان را از فاصله چندین هزار متری میدیدم. بزاقی که داشتم تلاش میکردم فرو ببرم، جایی میان حلقم ماند و به شدت به سرفهام انداخت. مامان اما خونسرد بو...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 96
نگاه پرکینهاش را از آرش به سویم کشید و لبخند ترسناکی زد: _ اما نکته جذابش میدونی چیه؟ اینکه اون فلش به تنهایی پشیزی نمیارزه… خب البته میتونستم با نابود کردن لپتاپم برای همیشه دستتون رو بذارم تو پوست گردو… ولی بعد یه راه بهتر پیدا کردم… نمیخواستم با شکنجه و تهدید سعی کنم فلش رو ازتون بگیرم… ای...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 97
_ وقت رو تلف نکن… شروع کن… آرش دم عمیقی گرفت و بعد از تمام آن دقایق طولانی رعبانگیز که در سکوت گذشت، بالاخره به حرف آمد: _ چیکار کنم؟! لبخند کجی که روی لب مامان نقش بست، بوی تحقیر میداد. منتظر بودم کنایهای بابت حرف زدنش بیاندازد اما تنها گفت: _ زمین رو بکن… از همون نقطه که وایستادی شروع کن… تا...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 98
سر من و آرش همزمان به سمت پایین برگشت. بهت واژهای نبود که بتواند بار سنگین آن لحظه را به دوش بکشد. انگار دنیا را شوک عصبی فرا گرفته بود که این چنین میتازید. نگاهم روی زمین جست و خیز کرد. از روی تپه خاکی گذشت و همان حوالی را کاوید. دیدمش! تکه استخوانی که تنها چند سانتیمتر از دل خاک بیرون زده ب...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 99
_ حواست باشه هنوز قدرت دست کیه آقا پسر… من عادتمه که قربانیهام رو شکنجه بدم خصوصا اگه مرد باشند… مطمئن باش اگه بازم حمله کنی به ساق پای چپت شلیک میکنم… اونقدر به اندامهای غیر حیاتی میزنم تا از درد خونریزی اونها ذرهذره جون بدی… پس برو خدا رو شکر کن فعلا فقط دارم از شکنجه روحی استفاده میکنم! ما...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان معشوقه مرداب - پارت 100
چرا چشمانم میبارید و بند نمیآمد؟ آنچنان تمام حواسم را به او داده بودم که آدمهای اطرافم را نمیدیدم. تمامی آنها چون اشباحی سرگردان به نظر میرسیدند با صداهای دوری که انگار از صد فرسخیام میشنیدم که اینچنین ناتوان بودم از درکشان! میان تمام آن هیاهو من اما هنوز به بدن بیجان مامان چشم دوخته ب...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
