لیست کلیه پارتهای رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه : پارت های 161 تا 180
تعداد کل پارت های منتشر شده : 196
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 161
اردوان_ بازومم میتونه گزینه خوبی باشه. دهنم کمی باز موند. خدایا این حجم از غرور رو پای اعتماد به نفس بذارم یا اختلال شخصیتی؟ هنوز به نتیجه ای نرسیدم یه کمک برسونی بد نیست ها. آب دهنم رو به سختی قورت دادم بعد با لحن محکمی گفتم: _ آره ولی بهتره به رخ من نکشی من استفاده های دیگه ای از بازوی مردُم...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 162
_ نتونستی جلوی بابــــــــــات بایستی نــــــــــــــــــه؟ اردوان یکهو سرش رو بلند کرد. _ اونم درست وقتی که بابام عزا دار مادرم بود و مقابلش ایستادم که کار تو نبوده داری پشتم رو خالی می کنی؟ آره؟... بابات داره بر می گرده ایران، ترسیدی؟ آره بدبخت؟... ترسیدی چون خودت کشتیش... چون تو مادرم رو کشتــ...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 163
_ یه چیزی رو داری فراموش می کنی... این که من تا امروز اجازه دادم این طور باهام حرف بزنی، دلیل نمیشه جایگاهت عوض شده باشه... مراقب مرز بین رفاقت و اطاعت باش، صابر... زیادی داری پات رو از گلیمت درازتر می کنی. چند لحظه فقط نگاهش کردم بعد خیلی آروم، اما محکم اضافه کردم: _ خیر باشه... چه خبره دور ب...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 164
بی اختیار گوشهی لبم بالا رفت. _ هنوز هم فکر می کنی منو میشناسی؟ اردوان_ نه... ولی بلدم سکوتت رو بخونم. این بار نوبت من بود که سکوت کنم چون اگه فقط یه نفر توی این دنیا بود که می تونست از پشت لحن آرومم، چیزی رو حدس بزنه همین مرد بود. کاش معنی سکوتم رو می فهمیدی اردوان... شاید اون موقع خیلی از ...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 165
دلوین_ واقعاً اعصاب آدم رو خرد می کنی. _ ادامه بده. دوباره مکث کرد. این بار حتی خودش هم نمی دونست از کجا شروع کنه. دلوین_ ببین... یه مشکلی پیش اومده... و... احتمالاً... فقط تو میتونی حلش کنی. چشم هام برای اولین بار کمی ریز شد. فقط من؟ این دختر حاضر بود از من کمک بخواد؟ همون دلوینی که ترجیح می...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 166
در حالی که نگاهم روی برگه مقابل دستم بود با شنیدن این حرف، با اخم سرم رو بالا آوردم بهش نگاه کردم. _ کی؟ عموش؟ دلوین_ بله. _ اون وقت من الان باید بفهمم؟ دلوین به سمتم برگشت و با پرویی تمام گفت: دلوین_ فکر نکنم به جنابعالی مربوط بشه من و عموی دلویس می خواییم امشب فیلم ببینیم... دلت بسوزه... تو که ...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 167
مهنا_ الان مهبد خبر داره امروز با این نقشه منو بیرون کشیدید؟ _ آره بهش گفتم می خوام با خواهرت حرف بزنم... می خواست خودش بهت بگه اما ازش خواستم خودم بهت بگم... بالاخره تو دوست منی می خواستم از خودم بشنوی تا فکر های دیگه ای پیش خودت نکنی و... مهنا که استرس و نگرانی هام رو دید دستش رو به سمتم دراز...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 168
یه " پوف " بلند کشیدم که صدای نا امیدی مطلق می داد. دلوین سریع دستپاچه شد و لیوان آبمیوه رو به سمتم گرفت. رنگ شربتش خوشگل بود، قرمز جیغ، ولی من اون قدر ترسیده و کلافه بودم که اصلاً نفهمیدم طعمش چیه. نه شیرینی، نه خنکیش، هیچی رو حس نکردم. فقط دست هام می لرزید و استرس مثل یه چیز سمی توی تنم پخ...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 169
نگاهم آروم روی مرد مخفی نشست؛ همین طور بی حرکت ایستاده بود. نگاهش روی من بود و همین بیشتر از هر چیزی منو می ترسوند. نفسم رو آروم بیرون دادم. لب هام چند بار باز و بسته شد تا یه چیزی بگم اما صدام در نمیومد آخر سر فقط زمزمه کردم: _ میشه...؟ صدام اون قدر آروم بود که حتی خودم هم مطمئن نبودم شنیده ...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 170
مرد مخفی_ خب؟ سگ هار خوبی بودم؟ بعد دوباره دست هام رو محکم گرفت و پشت کمرم برد. مرد مخفی_ ها بچه پرو؟... چرا ساکت شدی؟ نکنه داری مظلوم نمایی می کنی؟ جلوی من این کار ها جواب نمیده، خودم ختم این کار هام. با بغض به بازوم نگاه کردم که جای دندون های بزرگش هنوز روش مونده بود. هنوز از حرص دلم می خواس...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 171
مرد مخفی_ دلوین... _ دیدم چه قدر تلاش کردی و آخرش تصمیم نهایی رو به عهده خودم گذاشتی... ازت یه چیز می خوام... لطفا به حرفم گوش کن. مرد مخفی منتظر نگاهم کرد. از کنار شونه اش به دختره نگاه کردم. هنوز با استرس و چشم های خیس ما رو نگاه می کرد. دوباره نگاهم رو به مرد مخفی برگردوندم. _ به اون دختر آ...
بروزرسانی در : ۳۱ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 172
_ پسر بهتر نیست یه سر به این اتاق هم بزنیم؟ وحشت زده همزمان با نویان انگار کنترلمون دست خودمون نباشه همزمان هر دو محکم، دست هامون رو جلوی دهن همدیگه گذاشتیم و با چشم های لرزون، وحشت زده بهم خیره شدیم. سردی دست های نویان روی دهنم باعث می شد با نفس های داغ من ترکیب بشه و نفس کشیدن رو کمی برام سخت...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 173
مسیری که همیشه طی می کردم دیگه مسیر قبل نبود یه پل صراط آسفالت شده بود که مستقیم ما رو به مرکز شکنجه و بازپرسی یا به قول خودمون دادگاه نظامی خانگی نزدیک تر می کرد. قشنگ حس می کردم زمین زیر پامون می لرزه و صدای درامز کوبنده اعلام ورود دو متهم فراری در حال پخش شدنه. و اما در مورد قاضی... هه... فک...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 174
_ من غلط کردم نویان... آروم باش... نترس باشه؟... سعی کن فقط نفس عمیق بکشی. نویان_ آیییی... دل... دلی... د... دارم... می... میر... م. صدای درگیری نویان با خودش و تقلا برای حفظ تعادل یکهو با یه صدای خشک، قطع شد. صدای ساییده شدن لباس روی کاشی های خیس حمام بعد یه ضربه خفیف و بعد سکوت. با شنیدن او...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 175
همین که ماشین توقف کرد حتی نفهمیدم کجاییم، سریع از ماشین پیاده شدم و بی معطلی در رو برای مهبد باز کردم. مهبد با احتیاط از ماشین پیاده شد و با حرکتی محافظه کارانه، بی کلام و پر از استرس که توی چهرهی نگرانش پنهون شده بود؛ کمی نویان رو توی بغلش بالاتر کشید و به خودش چسبوند. بی حرف قدم های بلندش...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 176
_ آدرس رو بهت میدم اما اگه بخوایی بری منم باهات میام... نمی ذارم تنها بری. اردوان_ ممنون بنده به بادیگارد نیازی ندارم. _ تو بری میکشنت. اردوان_ مرد به این گندگی رو میتونن بکشن اما جغله نیم متری مثل تو کشته نمیشه نه؟... خنده داره تو قراره از من محافظت کنی؟ _ نه... رفتارش با من خوب بود قطعا بلایی...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 177
_ خب می خوایی منو به کنیزی بگیر تا آخر عمرم تو خونه ات کار می کنم این طوری بدهی هام رو باهات صاف می کنم نظرت چیه؟ بعد لبخند گنده ای بهش تحویل دادم و مشتاق بهش نگاه کردم. دیدم با حرص یه قدم بهم نزدیک شد که باعث شد مردد یه قدم عقب برم. وا این چرا قیافه اش همچین شد؟ مگه حرف بدی زدم؟ اردوان_ ب...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 178
مرد مخفی_ فاصله بین خورد شدن دندون هات تا جون دادنت میتونه یک صدم ثانیه باشه. در بعدی باز شد و منی که پشت دیوار سالن نزدیک کتابخونه قایم شده بودم کافی بود تا با شنیدن اون صدا همه نیرویی که با زحمت توی پاهام نگه داشته بودم از بین بره. زانو هام سست شد مثل عروسک خیمه شب بازی که نخ هاش رو بریده باشن ...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 179
وقتی فهمیدم بهراد توی اون آتیش سوزی سوخته، دیگه چیزی از عقل و منطق برام باقی نمونده بود. تمام چیزی که توی سرم می چرخید، فقط اسم بهراد بود و تصویری که حتی جرئت نداشتم کاملش کنم. نفسم بند میومد. قلبم درد می گرفت و خشم، مثل یه آتیش دیگه، از درونم زبانه می کشید. برای همین شلیک کردم. بدون فکر کردن ...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 180
✨صابر✨ ........ زمان حال ........ امشب برای اولین بار بعد از چند روز تونسته بودم مردی که دلوین " مرد مخفی " خطابش می کرد رو بپیچونم. البته پیچوندن تعبیر خیلی محترمانه ای برای کاری بود که کرده بودم :/ عملاً شش ساعت تمام بین انبار ها و ماشین های باربری و آدم هایی که هر کدوم یه محموله رو از یه جه...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
